همراستا با این روند تو گویی جایگاه عرفان هم در منظومه فکری سروش پررنگتر شده است. به عنوان مثال نگا. مقالات اخیر ایشان با عنوان "رویاهای رسولانه" که تفسیری عرفانی از مقوله وحی است. این پررنگ شدن عرفان در نظام فکری سروش ممکن است بر غنای اندیشه دینی ایشان افزوده باشد (که احتمالا چنین است)، ولی به گمانم بالقوه آفتی برای پروژه سیاسی ایشان است (عرفان بادکوبه هم در مقاله ای با عنوان "نقدی بر نظریه نعمت ناتوانی عبدالکریم سروش" بر این نکته بدرستی انگشت نهاده است). مهمترین ناسازواری عرفان با دموکراسی خواهی نابرابری نهادینه در دل عرفان است. در عرفان در یک طرف قطب و مراد داریم، و در طرف دیگر مریدان، و مراد و مرید از یک مرتبه وجودی برخوردار نیستند و برابر نیستند. شاید سروش بتواند این مشکل را با تکیه بر لیبرالیسم سیاسی رالز حل کند، یعنی با تفکیک دقیق نگاه عرفانی خویش از سیاست و حق هریک را جدا ادا کردن. رالز می گوید فلسفه سیاسی باید از آموزه های جامعی چون عرفان جدا شود. اگر این تفکیک رخ ندهد پایه های برابری خواهی دموکراتیک که خود سروش در دهه های پس از انقلاب یکی از نظریه پردازان اصلی آن بوده است در برابر عرفان گرایی و هویت طلبی سست خواهد شد.
۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه
سروش و لزوم ایضاح نسبت عرفان و سیاست
همراستا با این روند تو گویی جایگاه عرفان هم در منظومه فکری سروش پررنگتر شده است. به عنوان مثال نگا. مقالات اخیر ایشان با عنوان "رویاهای رسولانه" که تفسیری عرفانی از مقوله وحی است. این پررنگ شدن عرفان در نظام فکری سروش ممکن است بر غنای اندیشه دینی ایشان افزوده باشد (که احتمالا چنین است)، ولی به گمانم بالقوه آفتی برای پروژه سیاسی ایشان است (عرفان بادکوبه هم در مقاله ای با عنوان "نقدی بر نظریه نعمت ناتوانی عبدالکریم سروش" بر این نکته بدرستی انگشت نهاده است). مهمترین ناسازواری عرفان با دموکراسی خواهی نابرابری نهادینه در دل عرفان است. در عرفان در یک طرف قطب و مراد داریم، و در طرف دیگر مریدان، و مراد و مرید از یک مرتبه وجودی برخوردار نیستند و برابر نیستند. شاید سروش بتواند این مشکل را با تکیه بر لیبرالیسم سیاسی رالز حل کند، یعنی با تفکیک دقیق نگاه عرفانی خویش از سیاست و حق هریک را جدا ادا کردن. رالز می گوید فلسفه سیاسی باید از آموزه های جامعی چون عرفان جدا شود. اگر این تفکیک رخ ندهد پایه های برابری خواهی دموکراتیک که خود سروش در دهه های پس از انقلاب یکی از نظریه پردازان اصلی آن بوده است در برابر عرفان گرایی و هویت طلبی سست خواهد شد.
۱۳۹۲ مرداد ۱, سهشنبه
نقدی بر نقد سروش بر حق محوری فلسفه سیاسی جدید
دکتر
سروش در برخی نظراتش که در دهه هشتاد شمسی ارائه شده معتقد است دنیای جدید
حق محور است، و دنیای قدیم و فقه سنتی تکلیف محور؛ و ما باید تعادلی میان
حق(right) و تکلیف(obligation) برقرار کنیم. ایشان از این منظر نقدی را متوجه فلسفه سیاسی جدید
می دانند.
قدری که من می فهمم در میان فلاسفه سیاسی معاصر غربی این نقد بیش از همه در مورد لیبرتاریان ها (همچون رابرت نوزیک) مصداق دارد. بسیاری از فلاسفه لیبرال برابریخواه (چون رالز و دورکین)، فمینیست های مدافع اخلاق مراقبت (گیلیگان)، و حتی فایده گرایان (ریچارد هر) هم به حقوق و هم به یک سری تکالیف اخلاقی معتقدند. مثلا رالز در اصل معروف نایکسانی (difference principle) خویش، از نوعی تکلیف اخلاقی در رسیدگی به محروم ترین اقشار جامعه دفاع می کند. نظریه پردازان فمینیست اخلاق مراقبت نیز از مسئولیت یا تکلیف مراقبت (care) سخن می گویند. فایده گرایان نیز تکلیف اخلاقی ما را بیشینه کردن فایده می دانند. پس اینکه بگوییم فلسفه سیاسی متجدد تکلیف را در برابر حق فراموش کرده است نادرست است. البته نقد سروش را می توان درمورد لیبرتاریانیسم نوزیک کاملا روا دانست. در لیبرتاریانیسم حق مالکیت یک حق پایه و کاملا تخطی ناپذیر است و هیچ تکلیفی نمی تواند موجب عدول ما از این حق شود.
۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه
پوپر و بی توجهی اصلاح طلبان به مقوله عدالت اجتماعی
نکته ای که این روزها فکرم را مشغول کرده تاثیر پوپر در این مقوله است، یعنی تاثیر غالب بودن اندیشه های پوپر در میان اصلاح طلبان در بی توجهی ایشان به مقوله عدالت اجتماعی. پوپر از زمانی که در اوایل انقلاب در ایران از سوی دکتر عبدالکریم سروش در برابر غلبه اندیشه های چپ (چه لائیک و چه اسلامی) معرفی شد، توفیق بسیاری در رواج و عمق مفهوم آزادی و فرهنگ لیبرال در فرهنگ سیاسی ایران (در برابر اندیشه های فردید) داشت و از این جهت تاثیرش به نظرم بسیار با برکت و مفید بوده است. منتها تو گویی به واسطه همین پوپر (و در کنار او احتمالاً هایک) نوعی بی توجهی به مقوله عدالت اجتماعی سکه غالب روشنفکران دینی نزدیک به جریان اصلاحات شده است و چه بسا همین خلا بود که به نوعی فضا را برای فردی چون احمدی نژاد که میدان را خالی دید فراهم کرد تا با دادن شعار عدالت اجتماعی، از سال 84 تا امروزو شاید آینده، مقدار زیادی از رای طبقه مستعضف و فرودست جامعه را از آن خود کند.
این اندیشه من البته هنوز خام است و احتیاج به دقیق تر شدن و صیقل خوردن دارد، و برای اینکار باید بیشتر در مورد پوپر و هایک و سروش در بحث عدالت اجتماعی بخوانم.
علی الحساب دارم به سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش با عنوان "عقلگرایی انتقادی و اصلاح دینی و سیاسی در ایران" که در سال 2012 به عنوان سخنرانی سال LSE در یادبود پوپر در آن دانشگاه ایراد شده است را گوش می دهم، شاید در این زمینه سرنخهایی بدهد. این سخنرانی گزارش بسیار خوبی از تاثیر پوپر در ایران پس از انقلاب می دهد. (سخنرانی اگر آنلاین باز نشد ازهمان لینک می توانید دانلودش کنید)
پی نوشت بعدالتحریر- سخنرانی دکتر سروش در LSE را تا انتها گوش دادم. لذت بخش بود و بعضا در آن نکات بسیاری جالبی مطرح شده بود. در انتهای سخنرانی فردی که اگر اشتباه نکنم پسر کوچکتر دکتر سروش (حسین دباغ) است (حسین دانشجوی دکترای فلسفه اخلاق در انگلیس است) می پرسد در کتاب "اخلاق خدایان" شما قرائتی پوپری/هایکی از آزادی ارائه می دهید، ولی چند سال بعد [این اواخر] شما به سمت نوعی لیبرالیسم که بیشتر کانتی-رالزی است گرایش یافته اید، آیا به نظر شما لیبرالیسم پوپری دیگر جواب نمی دهد؟"
پاسخ عبدالکریم سروش به پرسش فوق هم نکته ای جالب و امیدوارکننده ای از منظر توجه به عدالت توزیعی (آنگاه که او بر آزادی مثبت تاکید می ورزد) در خود دارد، و هم به نظرم متناقض است و نشان می دهد هنوز دکتر سروش احتمالاً به درستی تکلیف خویش را با عدالت توزیعی دقیق مشخص نکرده. او پاسخ می دهد: "لیبرالیسم پوپری لیبرالیسمی پیچیده نیست، بلکه لیبرالیسمی بسیط است. برای بدست دادن قرائتی پیچیده و مبسوط از لیبرالیسم پوپری شما احتیاج دارید یا به هایک مراجعه کنید، یا به رالز. اگر بخواهم به بیان آیزیا برلین سخن بگویم در توصیف تحولات اخیر در اندیشه ام، باید بگویم من در حال حرکت از سمت اهمیت دادن به آزادی منفی به سمت اهمیت دادن به آزادی مثبت هستم، وبرای اینکار، یعنی داشتن نظریه ای در مورد آزادی مثبت ما به هایک یا رالز احتیاج داریم."
در اندیشه رالز، بنا بر توضیحاتی که اینجا جایش نیست،عدالت توزیعی و آزادی مثبت با هم نسبتی دارند و این جهت سروش به رالز نزدیک شده. منتهی مشکل کار آنجاست که او هایک و رالز را یکجا می نشاند. قدری که من می فهمم، رویکرد هایک و رالز در بحث عدالت اجتماعی بسیار با هم متفاوت است و دکتر سروش به این نکته توجه ندارند. به نظر هایک از نوعی لیبرتاریانیسم دفاع می کند، حال آنکه رالز به صراحت منتقد لیبرتاریانیسم (به عنوان نظریه ای غیرمعقول) است و این نظریه را اصولا نظریه ای لیبرال نمی داند (رجوع کنید به عنوان مثال به اشاره ای در این زمینه در کتاب قانون مردمان، ص. 49)
۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه
به بهانه یادداشت جدید سروش در مورد داوری
دانشجوی فوق لیسانس فلسفه علم در ایران که بودم، گاهی می شنیدم کسانی میان فلسفه خوانده ها و حتی گاهی در میان مدرسین فلسفه در دانشگاههای تهران، می گفتند عبدالکریم سروش که فیلسوف نیست، چون فلسفه را با سیاست می آمیزد و فلسفه باید منفک و بری از سیاست باشد. امروز که چندین سال است از زمان دکترا شاخه تخصصی ام را در فلسفه، فلسفه سیاست انتخاب کرده ام قول آنزمان این عزیزان برایم بیشتر شبیه طنز می ماند:
شاخه ای داریم در فلسفه به نام فلسفه سیاست که اصولاً کارش فلسفی اندیشیدن در مورد سیاست است! برخی کارهای سروش هم (البته نه تمامشان) در حوزه فلسفه سیاسی اند [گرچه به صورت اشارات، نه به شکل یک نظریه سیستماتیک و جامع و مانع بالفعل در فلسفه سیاسی]، (سیاست نامه، شهریاری و دینداری، ادب قدرت-ادب سیاست)، یا به نحوی با فلسفه سیاست مربوطند (قبض و بسط، صراطهای مستقیم).
مگر می شود اثری در فلسفه سیاست یا مرتبط به فلسفه سیاست به سیاست در جهان واقعی ربطی نداشته باشد؟ نفی چنین نظری مثل آن است که بگوییم می توان فلسفه علم داشت، ولی بی ربط و چشم بسته به نحوه عمل دانشمندان در جهان واقعی، یا نظریات ایشان از قبیل نظریه کوانتم یا تئوری تکامل! آنزمان حس می کردم یک جای این سخن شدید می لنگد و امروز این امر برایم خیلی واضح تر شده است:
مشکل این قبیل نظروران در حالت خوشبینانه آن بود که کمترین اطلاعی از چیستی فلسفه سیاست نداشتند، و در حالت بدبینانه آنکه می خواستند حوزه سیاست دست نخورده تحت سیطره شریعت بماند: یعنی نظریه ولایت فقیه آسیبی نبیند.
پی نوشت بعد التحریر- من که هم به لیبرالیسم رالزی علاقه دارم و هم لیبرالیسم پوپری، مطلب بالا را که نوشتم، خیلی وسوسه شدم شروع کنم به خواندن این مقاله در مقایسه فلسفه سیاسی و روش شناسی پوپر و رالز از آلین بویر. خواندنش را به دوستانی که مایلند از منظری تخصصی تر به مقایسه پوپر و رالز در فلسفه سیاست بپردازند،دعوت می کنم. این مقاله قبلاً توسط علی پایا به فارسی ترجمه شده و در یکی از نشریات داخل کشور منتشر شده است. مقاله را که خواندم دیدم این جمله در انتهای مقاله بویر لبّ مطلب را ادا می کند:
"An [Popperian] Open Society is not necessarily a Rawlsian perfect 'Just' one, but a Rawlsian Just society would be, necessarily, an Open Society." Alain Boyer, Is an Open Society a Just Society? Popper and Rawls
"یک جامعه باز [پوپری] ضرورتا یک جامعه به تمام معنا
"عادلانه" رالزی نیست، اما یک جامعه عادلانه رالزی ضرورتا یک جامعه باز
است." آلین بویر، آیا یک جامعه باز یک جامعه عادلانه است؟ پوپر برابر رالز،
ترجمه علی پایا، نشریه آئیین، شماره 14-13.
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
روشنفکری دینی به چه معنا موجه است؟ یک توضیح در مورد پرگار
آنچه اینجا اشاره وار می نویسم در یک فصل ازپایان نامه دکتری در موضوع "یک فلسفه راولزی برای کشورهای با اکثریت مسلمان در حال گذار به دموکراسی" بطور مبسوط تر خواهد آمد.
من معتقد به بازسازی راولزی "نظریه روشنفکری دینی" دکتر عبدالکریم سروش هستم. حاصل این بازسازی میان بسیاری از نظرات سروش دباغ و عطا هودشتیان در برنامه پرگار در مورد لوازم رابطه روشنفکری و پژوهش در مورد دین سازش ایجاد می کند. اگر بخواهم سخنرانی دکتر سروش در آبان سال 1385 با عنوان "کارنامه روشنفکری دینی و آینده آن" را ملاک تعریف جامع ایشان از روشنفکری دینی قرار دهم، باید بگویم تمام ملاک هائی که ایشان برای روشنفکری دینی معرفی می کند از قبیل نقاد بودن، ارزیابی سنت از منظر مدرنیته، اجتهاد در اصول بجای فروع، عدم ارتزاق از دین و عدم وابستگی به قدرت وغیره را بسیارخلاقانه و کارآمد می یابم و معتقدم این ملاک ها پتانسیل آن را دارند که یک برنامه پژوهشی دراز مدت را روی آنها سوار کرد.
با این حال به نظرم نقد اساسی به نظردکتر عبدالکریم سروش در مورد عبارت "روشنفکری دینی" آن است که برای اجتناب از یک سری موانع که به پژوهشی بودن برنامه روشنفکری دینی لطمه می زند، کلمه "دینی" را نباید "منحصرا" به عنوان دین به عنوان "متعلق ایمان"، بلکه باید به عنوان دین به معنای "متعلق پژوهش همدلانه" در نظر گرفت. اگر بپذیریم هر آنچه که به پژوهشی بودن پروژه روشنفکری دینی لطمه می زند، به اساس این پروژه لطمه جدی می زند، آن وقت به نظر می رسد باید این نقد را جدی گرفت. (تعبیر روشنفکری دینی به مثابه یک برنامه پژوهشی را از مقاله محمد مهدی مجاهدی با عنوان "اخلاق روشنفکری دینی" وام گرفته ام.) بگذارید توضیح بدهم.
کاملا ممکن است کسی دیندار نباشد ولی به دین به عنوان موضوع پژوهشی "همدلانه" نگاه کند، یعنی برای سنت دینی مورد پژوهشش بسیار احترام قائل باشد و آنرا حاوی آموزه های اخلاقی مفیدی برای بشریت بداند. همین طورتمام ویژگی های یاد شده توسط دکتر سروش برای روشنفکری دینی به جز مومن بودن را داشته باشد. تحقیقات چنین فردی چرا مصداق روشنفکری دینی نباشد؟ چرا باید با گذاشتن مرز ایمان چنین فردی را از پروژه روشنفکری دینی بیرون بگذاریم؟ به نظر می رسد تعریفی از روشنفکری دینی قابل دفاع تر است که چنین افرادی را هم مشمول عبارت "روشنفکری دینی" کند. تحقیق آندرو مارچ پژوهشگر نظریه سیاسی در ییل در مورد رابطه اسلام و لیبرالیسم با عنوان "اسلام و شهروندی لیبرال: در جستجوی اجماع همپوشان" مصداق بارز چنین رویکردی است. به کسانی که کنجکاوند بدانند توصیه می کنم دو فصل اول کتاب مارچ را در مورد روش شناسی پژوهش اش بخوانند. کتاب نادر هاشمی اسلام، سکولاریسم و لیبرال دموکراسی: به سوی یک نظریه دموکراسی برای کشورهای اسلامی نمونه برجسته دیگری است. آثار محمد آرکون (که در همان سخنرانی دکتر سروش می گوید روشنفکر دینی نیست)،برخی کتاب های حمید دباشی (به عنوان مثال این اثر او در مورد شیعه را بنگرید) و احتمالا پژوهش های داریوش شایگان مصداق های دیگر چنین آثاری هستند. بسیاری دیگر از آثار که امروز در حوزه دین و لیبرالیسم از منظری همدلانه منتشر می شوند، توسط چنین پژوهشگرانی انجام می شود که با تعریف رایج بیرون از دایره روشنفکری دینی گذاشته می شوند. در میان پژوهشگران و روشنفکران ایرانی داخل و خارج کشور ما چنین افرادی کم نداریم. به نظرم احتیاج به باز تعریفی از روشنفکری دینی داریم که هم متدینان و هم غیر متدینان را، با رعایت یک سلسله اصول در مورد اخلاق پژوهش که مورد اشاره راولز در بحث رابطه دین و خرد عمومی با عنوان "استدلال حدسی" (conjectural reasoning) و "استدلال بیانی" (declarative reasoning) در مقاله "بازنگری ایده خرد عمومی (The Idea of Public Reason Revisited)" را شامل شود. مهم ترین شرطی راولز برای چنین برنامه پژوهشی در مورد دین بیان می کند صداقت و همدلی است. (باز ارجاع تان می دهم به دو فصل اول کتاب مارچ که قبلا اشاره شد) البته مومنانی که می کوشند سازگاری موضوع ایمانشان با دموکراسی را نشان دهند، مانند خود دکتر سروش یا محسن کدیور، همچنان قسمت بسیار مهمی از "روشنفکران دینی" در این تعریف هستند. تنها تفاوت آن است که دینداری "شرط لازم" روشنفکری دینی بودن شمرده نمی شود. بگذریم از اینکه روانشناسی و فلسفه باور به ما می گوید طریقه باورمند شدن یا نشدن یک فرد به یک نظام معرفت شناختی مشخص آن قدر پیچیده است که به راحتی نمی توان شخصی را دیندار یا غیر دیندار نامید. یکی از پیچیده ترین نمونه ها را ذکر می کنم: آیا نظریه عقلانیت و معنویت مصطفی ملکیان متاخر نظریه ای "دیندارانه" و خود او فردی "دینی" است؟ اتفاقا سروش دباغ هم در یکی از مقاله هایش که در سایت اش موجود است اشاره کرده بود که کلمه "دین" در روشنفکری دینی به معنای حوزه پژوهش این دسته از روشنفکران است و این با تحلیل فوق سازگار است.
مسئله مهم دیگری که در اینجا فرصت نیست بدان بپردازم آن است که روشنفکری دینی با تعریف بازسازی شده لیبرال به معنای تعریف شده در لیبرالیسم سیاسی راولز (که نباید با لیبرالیسم کلاسیک یکسان انگاشته شود) است. البته لیبرال به معنای غیراقتصادی و راولزی کلمه که تاحدی می توان آنرا معادل باورمند به دموکراسی به عنوان شکل ایده آل حکومت دانست. او صادقانه می کوشد، یا از منظری مومنانه نسبت به دین و یا از موضعی صرفا همدلانه، نشان دهد که دین مورد بحث او با عدالت چون انصاف (justice as fairness)، یا هرمفهوم عدالت دیگری که ویژگی های زیر را داشته باشد، سازگار است:
ویژگی اول: لیستی از آزادی های پایه، مانند آزادی های مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر (آزادی اقتصادی به معنای سرمایه داری در این لیست نیست)
ویژگی دوم: اصل تقدم آزادی، یعنی اینکه آزادی ها را نمی توان به نام هیچ دین یا ارزش دیگری از قبیل عدالت اقتصادی یا ملیت یا قومیت و غیره سرکوب کرد.
سوم: اصل عدالت اقتصادی، بدین معنا که باید لوازمی از سوی حکومت فراهم شود تا افراد بتوانند از آزادی های خود بهره مند شوند و مفهوم خیر خود در زندگی را، چه خیر دینی یا خیر غیر دینی، دنبال کنند. این اصل بر این باور بنا شده که بدون وجود حداقلی از امکانات اولیه اقتصادی نمی توان از آزادی های ویژگی اول بهره جست. (نگاه کنید به راولز، "بازنگری در خرد عمومی"، 774)
تفسیر روشنفکری دینی از دین در این معنا یک تفسیر معقول (به معنای راولزی کلمه reasonable که نباید با عاقلانه rational اشتباه شود) از دین است. البته تعریف روشنفکری دینی بدین شیوه آشنا بودن با افکار راولز را پیش فرض ندارد. محتوای استدلال ها و سازگاری شان با اصول عدالت لیبرالی مهم است. مثلا راولز در ص. 782 مقاله "بازنگری در خرد عمومی" کتاب عبدالله النعیم اندیشمند مسلمان سودانی در مورد بازنگری در مفهوم شریعت را مصداق چنین تعریفی که من آنرا روشنفکری دینی بازسازی شده می نامم می خواند، حال آنکه النعیم در آنزمان احتمالا تنها نامی از راولز شنیده بود و تخصصی در فلسفه راولز نداشت و کتابش را برای آنکه با اصول عدالت راولزی منطبق باشد ننوشته بود.
به هر تقدیر نتیجه این تعریف از روشنفکری دینی آن است که مثلا تنها تفسیرهای دموکراتیک از افکار علی شریعتی و سید جمال الدین اسد آبادی داخل دایره روشنفکری دینی خواهند بود و تفسیرهای غیر دموکراتیک از این دو مصداق روشنفکری نیست. به علاوه روشنفکری دینی در این معنا برخی از کسانی را که در تعریف دکتر سروش به خاطر مومن نبودن به دین روشنفکر سکولار شمرده می شوند، ولی تحقیقاتشان در مورد دین همدلانه است، را هم در بر می گیرد. نمونه اش حمید دباشی که اشاره کردم. روشنفکرانی در این تعریف روشنفکری دینی نیستند که حوزه کاری شان ربطی به دین ندارد و یا اصولا قرائت دموکراتیک از دین را غیر ممکن می دانند. یعنی آرامش دوستدار و معتقدان به تئوری دین خوئی قطعا در چنین تعریفی از روشنفکری دینی نمی گنجند. با این حال ترکیب روشنفکر دینی سکولار اصلا ترکیب متناقض الاجزائی نخواهد بود که هیچ، احتمالا بتوان گفت اعتقاد به نوعی سکولاریسم سیاسی، یا به تعبیر دیگر التزام به خرد عمومی ( public reasonدر معنای راولزی آن) لازمه روشنفکر دینی محسوب شدن خواهد بود.
به علاوه دغدغه عدالت اجتماعی/عدالت توزیعی داشتن هم جزوی از وظایف روشنفکری دینی در این معنا است. (در این قسمت دوم اتفاقا کارنامه شریعتی پربارتر از کارنامه بسیاری از روشنفکران دینی بعد از انقلاب است اگر بتوان میان اندیشه های او وآزادی هم سازگاری برقرار کرد.)
روشنفکری دینی با این تعریف بازسازی شده به صورت شاخه ای آکادمیک از نظریه سیاسی و شاخه های مرتبط علوم انسانی در خواهد آمد. اصولا یکی از فواید معنی کردن دینی در عبارت "روشنفکری دینی" به معنای "موضوع پژوهش همدلانه" به جای "موضوع ایمان" همین تبدیل کردن روشنفکری دینی به رشته ای آکادمیک است. بگذارید منظورم را با یک آزمایش فکری توضیح دهم:
فرضی کنید می خواهیم رشته ای دانشگاهی تاسیس کرد که برنامه پژوهشی اش روشنفکری دینی و پژوهشگرانش روشنفکران دینی باشند. اعلام نیاز می کنیم و از "روشنفکران دینی" دعوت می کنیم در این پروژه شرکت کنند. فرد آ که بر اساس آثار منتشر شده اش می دانیم تحقیقاتی همدلانه زیادی در قرائت دموکراتیک از دین انجام داده (مانند آندرو مارچ استاد ییل) تقاضای عضویت می کند. فرض کنید ما آ را (آندرو مارچ را) نمی شناسیم و نمی دانیم آ رسما مسلمان نیست. طبق تعریف بازسازی شده ای که من در این نوشته از آن دفاع کردم، آ کاملا واجد شرایط عضویت در این موسسه پژوهشی است. ولی اگر "دینی" را مطابق تعریف دکتر سروش از "روشنفکری دینی" به معنای موضوع ایمان در نظر گرفته باشیم، باید مکانیسمی هم بوجود بیاوریم که بواسطه آن "ایمان" فرد ثبت نام کننده در پروژه پژوهشی را برای احراز صلاحیت اش بسنجیم. تاسیس یک رشته پژوهشی با چنین رویکری ممکن نیست. این کار نه تنها از نظر عملی مشکلات بسیار دارد، دچار همان مشکلاتی است که دکتر سروش و کسانی چون ملکیان و مجتهد شبستری و کدیور در نقد قرائت رسمی دین بر رد آن تاکید بسیار کرده اند: یعنی آفت تظاهر. یعنی افرادی که به دین مومن نیستند (اگرچه طبق تعریف مانند مارچ با قرائت دموکراتیک از دین همدلی دارند و آنرا به خاطر غنای سنت اسلامی کاملا ممکن می دانند) باید تظاهر کنند که مومن اند تا بتوانند در این پروژه شرکت کنند. به نظرم واضح است که چنین کاری اخلاقی و ممکن نیست. یک رشته پژوهشی دانشگاهی را نمی توان بر اساس ایمان افراد به عنوان ملاک عضویت تاسیس کرد.
نکته آخر آنکه ایمان را جزو شرایط روشنفکری دینی دانستن با شرایط اجتماعی امروز ایران و تکثر شدیدی که میان اهل اندیشه، به خصوص جوان ترهائی که تحث تاثیر پروژه روشنفکری دینی دکتر سروش به سراغ پژوهش درعلوم انسانی رفته اند نیست. بسیاری از نسل جوان تر اگرچه با دین و دینداران بسیار همدلی دارند و قرائت دموکراتیک از دین را کاملا ممکن می دانند، دیندار در معنای استاندارد کلمه نیستند.
ممکن است کسی بگوید این که تو می گوئی روشنفکری دینی نیست و نام دیگری باید برایش انتخاب کرد. این نقد شاید وارد باشد. به همین خاطر این روزها به این فکر می کنم که بهترین کلمه برای توصیف آنچه در بالا وصف اش را گفتم، یعنی بازخوانی راولزی از تعریف سروش از روشنفکری دینی، چیست؟ روشنفکری دینی در تفسیر راولزی، نواندیشی دینی، فلسفه سیاسی اسلامی راولزی یا اساسا باید کلمه متفاوتی جعل کرد؟ این مسئله آنگاه مهم می شود که برخی افراد که داخل دایره این تعریف از روشنفکری دینی می گنجند مانند مصطفی ملکیان یا محمد مجتهد شبستری یا محمد آرکون احتمالا ترجیح داشته باشند اندیشه و آثار خودشان را با عبارتی به جز روشنفکری دینی (مثلا با "نو اندیشی دینی" یا هر عبارت دیگری) توصیف کنند. ولی از طرف دیگر روشنفکری دینی اصلاحی است که به واسطه دکتر سروش تا حدی جا افتاده است و استفاده از آن برای کسی چون من که خود را در تداوم نقادانه همان سنت می داند وجهی دارد.
پی نوشت - همینجا می خواهم از داریوش کریمی به خاطر زحماتش برای تهیه برنامه پرگار تشکر ویژه کنم. پرگار به نظر من یکی از بهترین و عمیق ترین برنامه های بی بی سی فارسی، و حتی تمام شبکه های فارسی زبان داخل و خارج کشور، است. پرگار مخاطبانش را به اندیشه وا می دارد. در مورد خود من پرگار بهانه ای شدن برای این نوشته و اندیشه بیشتر به بازخوانی روشنفکری دینی.
------------------
پی نوشت بعد التحریر- تقریبا یکسال بعد از نوشتن این یادداشت من یک دوره فلسفه سیاسی به صورت آنلاین درس دادم که محور بحث رابطه دین، خصوصا اسلام، و خردعمومی بود. در آنجا مفصل در مورد لیبرالیسم سیاسی رالز صحبت کرده ام و به مفاهیم حدس و بیان رالز هم اشاره شده. علاقمندان می توانند هفت جلسه کلاسها را در اینجا مشاهده یا دانلود کنند.
۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه
دیداری با عبدالکریم سروش
وقت ملاقات این حس بهم دست داد که سروش یک فیلسوف است. یعنی کسی است که ساعات زیادی از زمانش را صرف اندیشه ورزی می کند و خیلی امور را از منظری تئوریک و عمیق می نگرد، تا نگاهی روزمره و غیر تحلیلی. اگر در مورد سیاست هم نظری می دهد، از منظر فلسفه سیاسی سخن می گوید، تا سیاست به معنای سخن گفتن کیلوئی.
عصائی در دست داشت هنگام راه رفتن که هوائی از گذر زمان و دوران پختگی در فضا می پراکند. به واسطه صحبت با ایشان و دوست عزیزم سروش دباغ متوجه شدم عبدالکریم سروش، بر خلاف آنکه ممکن است تصور شود وبلاگ خوانی تنها محبوب جوانان است، وبلاگ خوان حرفه ای است و برخی وبلاگ ها را مرتب دنبال می کند. خوشحال شدم که شنیدم نیکوماخوس را هم دیده اند.
از او در مورد وضعیت جنبش سبز از منظر نظری پرسیدم. یادم بود که 2-3 ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری 1388، ضمن اعلام حمایت از کانیداتوری مهدی کروبی در انتخابات، اصلاح طلبان من جمله آقای خاتمی را نقد کرده بود که عدم شجاعت در عمل شان نتیجه نبود بصیرت در مبانی نظری شان است. خواستم بدانم امروز پس از گذشتن 2 سال از ظهور جنبش سبز در ادامه همان انتخابات وضعیت تئوریک این جنبش را چگونه می بیند.
واضح بود سروش دلبسته حرکت سبز است. با این حال گفت سر جنبش سبز به اندازه بدنش رشد نکرده است، یعنی مبانی نظری این جنبش به موازات گسترش سریع عملی آن بسط و تکامل نیافته است و احتیاج به تکمیل دارد. می گفت از بسیاری کنش گران جنبش سبز اگر بپرسی در نهایت چه می خواهند و شکل ایده آل سیاست ورزی شان [مثلا در دوران پسا جمهوری اسلامی] چیست، هنوز دقیقا نمی دانند چه پاسخی بدهند. جنبش سبز احتیاج به اتاق های فکری دارد، که اهل نظر، به خصوص از جوانان، در مورد مسائل مختلف پیش روی این جنبش متالهانه نظر کنند و تولید اندیشه نمایند.
با خود می گویم هر کجای دیگر دنیا بود و اندیشمند مسئولی چون سروش داشت، او را قدر می دانستند و در صدر می نشاندند و برایش محیط وامکاناتی آکادمیک فراهم می کردند تا بتواند درس بدهد و شاگرد پروری کند و جای اینکه در بلاد غربت رحل اقامت بیفکند، پروژه های فلسفی خود را در کشور خودش و در حضور دانشجویانی که بلاغت فارسی نویسی او را می فهمند، دنبال کند. ولی چون سروش تملق گوی سلطان نیست، استبدادی دینی تنگ نظر و دگمی که از نوک دماغ خود جلوتر را نمی بیند و در آن منافع باندی جای منافع ملی را گرفته است، او را از تدریس در کشورش محروم می کند. مگر نه چرا خانواده سروش مجبور باشند به خاطر یک نامه انتقادی و کاملا بجا به شخص اول مملکت هزینه کوچ و آوارگی در بلاد بیگانه را پرداخت کنند؟
ویژگی تمام نظام های توتالیتر آن است که در آنها منافع الیت و نخبگان حاکم بر منافع ملی و عمومی کشور ترجیح دارد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه
عبدالکریم سروش در باب چالش های تئوریک در سیاست امروز ایران
سروش در این سخنرانی به درستی معتقد است مسئله عدالت از "نا اندیشیده ترین" مسائل در اندیشه روحانیون است و اصلاح بنیادی قوه قضائیه از بنیادی ترین اصلاحاتی است که جنبش سبز باید به دنبال آن باشد.
سروش در پرسش و پاسخ به برخی ابهامات در مورد نقش روشنفکران دینی در جنبش سبز از منظر خود پاسخ می دهد و در مورد اندیشه های سیاسی آیت الله خمینی هم نظر خودش را می گوید و از قول یکی از اساتید ایرانی خارج از کشور می گوید (نقل به مضمون):
ما روشنفکران قبل از انقلاب آثار روحانیت را نمی خواندیم. معتقد بودیم اینها مشتی خشک مغز هستند که ارزش خوانده شدن ندارند. ولی روحانیون اندیشه های روشنفکران را می خواندند و اندیشه های آنها را رصد می کردند... مثلاً امثال آقای مطهری مرتب برخی مجله های سکولار را می خواند...روشنفکران خودشان را با این اندیشه کهنه خوش کرده بودند که اینها قشری متعلق به گذشته اند که تاریخ مصرف شان گذشته است. ولی روحانیون همان زمان داشتند اندیشه هائی را می پختند که مبنای انقلاب اسلامی و اداره کشور پس از انقلاب قرار گرفتند....
کارهای سروش در متقاعد کردن دینداران بر برتر بودن دموکراسی بر سایر اشکال حکومت بسیار موثرند. این سخنرانی هم جالب برای گوش دادن از ابتدا تا انتها است.
۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سهشنبه
مهدویت و دموکراسی، قسمت اول: تحلیلی بر اساس اندیشه سروش
برخی تحلیلگران معتقدند همزمان با ریاست جمهوری احمدینژاد سیاست جمهوری اسلامی ایران از دید گردانندگان آن بر مبنای آخرالزمان گرایی و در راستای مقدمهچینی برای ظهور قرار دارد. علیرغم اهمیت عملی و سیاسی بسیار بالای مهدویت و آخرالزمان گرایی برای آینده ایران، ابعاد مختلف این مسأله کمتر مورد بررسی فلسفی، جامعهشناختی، روانشناختی و تاریخی روشنفکران ایرانی قرار گرفته است.
در این نوشتارکه اولین مقاله از سلسله مقالات مهدویت و دموکراسی به قلم نگارنده است، به تحلیل رابطه میان مهدویت و دموکراسی1 از دید سروش خواهیم پرداخت.
۱. قبل از ورود به بحث مناسب است که چند تدقیق مفهومی لازم در مورد اصطلاحاتی که در این سلسله مقالات به کار میبریم، انجام شود:
مهدویت: مهدویت یعنی اعتقاد شیعیان به اینکه منجی که همان امام دوازدهم امام شیعیان است در آخرالزمان ظهور خواهد کرد و بشر را از «تاریکی و ظلمت» به سوی نور نجات خواهد داد. اگر در چارچوب مذهب تشیع سخن بگوییم، «مهدویت»، «منجیگرایی» و «موعودگرایی» همه به یک معنا هستند. یعنی میتوان این سه کلمه را بهجای هم بهکار برد2 . مهدی موعود، قائم، امام زمان، صاحب الامر، امام عصر، بقیه الله و ناجی همه اسامی هستند که به امام دوازدهم شیعیان ناظرند.
مهدویت سیاسی: یعنی اعتقاد به اینکه مهدویت یک نظریه سیاسی با نگاهی ویژه به آینده سیاست و تاریخ است و ناجی موعود شیعیان و امام دوازدهم یک رهبر سیاسی (و چه بسا نظامی) خواهد بود.
مهدویت عرفانی: اعتقاد به اینکه گوهر اسلام تجربههای دینی3 و عرفانی است و مهدویت یک نظریه دینی و عرفانی ناظر به این گوهر است و ناجی موعود شیعیان و امام دوازدهم احیاگر تجربههای دینی و عرفانی پیامبرانه خواهد بود. (این نظریه را که بر گرفته از آرای دکتر سروش است در مقالات آینده به صورت مبسوط شرح خواهم داد.)
آخرالزمان گرایی4: اعتقاد به اینکه ما در آخرالزمان یا دوره پیش از ظهور مهدی یا امام زمان زندگی میکنیم. آخرالزمان گرایان سیاست ایران معتقدند در روایات منقول از بزرگان دین به نشانههای ظهور (اوصاف جهان پیش از زمان ظهور منجی) اشاره شده است و این نشانهها بر شرایط جهان جدید و به ویژه غرب در دوران مدرن و ابتدای قرن بیست و یکم میلادی منطبق است.
پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل دولت اسرائیل در قرن گذشته میلادی و یا ظهور سید خراسانی، شعیب ابن صالح و سید یمنی در دوره حاضر در ایران و شام علائم حضور ما در دوره آخرالزمان هستند5 . آخرالزمان گرایی مبتنی بر نوعی غیبگرایی مبتنی بر امکان پیشگویی تاریخ است. بنا برآنچه گفته شد آخرالزمان گرایی و مهدویت اگرچه دو اصطلاح مربوط هم هستند ولی با هم یکسان نیستند: هر آخرالزمان گرایی معتقد به مهدویت (غالباً مهدویت سیاسی) است ولی هر معتقد به مهدویتی آخرالزمانگرا نیست. تمام شیعیان معتقد به مهدویت هستند ولی تنها قلیلی از آنها آخرالزمانگرا هستند.
نظریه سیاسی جمهوری اسلامی در زمان حاضر: میتوان نشان داد نظریه سیاسی جمهوری اسلامی به خصوص در دید احمدینژاد و حامیان او در نظام ترکیبی از اجزای زیراست: الف) آخرالزمان گرایی (باور به اتصال جمهوری اسلامی به ظهور حضرت قائم در آینده نزدیک و انطباق سران نظام اسلامی با شخصیتهای یاور امام زمان در عصر ظهور، باور به نابودی اسرائیل توسط حضرت مهدی با مشایعت شیعیان ایران، عراق و لبنان در آینده نزدیک و...)6 ب) نظریه ولایت مطلقه فقیه امام خمینی و ج) تفسیری سطحی و ظاهری (نه عمیق) از نظریه اسلام انقلابی و امت و امامت دکترعلی شریعتی (که عناصری از باورهای ضد کاپیتالیستی و ضد امپریالیستی لنین و احیاناً مارکس را در دل خود دارد).
مهدویت سیاسی چنانکه خواهیم دید در تمام این اجزا حضور دارد و بنابراین نقشی اساسی در نظریه سیاسی حکومت اسلامی در زمان حاضر ایفا میکند. براین اساس نقد و عیار سنجی مهدویت سیاسی نقد و عیارسنجی نظریه سیاسی حامیان دولت احمدینژاد و نسبت اندیشه آنها با دموکراسی خواهد بود.
۲. عبدالکریم سروش، مهدویت و دموکراسی: در مورد مباحث مهدویت و آخرالزمان گرایی می توان از منظرهای فلسفی، جامعه شناختی، روانشناختی7 و تاریخی به پژوهش پرداخت. عبدالکریم سروش از معدود متفکرانی است که در سالهای گذشته به واکاوی نسبت میان مهدویت و سیاست و ارائه تصویری نو از مهدویت پرداخته است.
سروش در چند جا به این مسأله آنهم از منظری فلسفی پرداخته است: یکی زمانی که در مقالهای در زمستان ۱۳۸۰ در مجله آفتاب با عنوان «مهدویت و احیای دین» قرائتی عرفانی از مهدویت ارائه داد. دیگری در شهریور ۱۳۸۴ در دو پاسخ که آنها را در جواب نقدهای حجه الاسلام بهمنپور8 به یکی از سخنرانیهایش نوشت و آخرین بار (البته تقریباً غیرمستقیم) در مصاحبهای که پس از انتخابات با عنوان «گاهی چراغ دین دود میزند» با بیبیسی انجام داد.
در این مقاله به مباحثی پرداخته خواهد شد که سروش در پاسخهایش به بهمنپور بدانها پرداخته بود. سروش معتقد است مهدویت سیاسی در طول تاریخ حداقل به چهار شکل خود را در سیاست نشان داده است:
الف. نظریه ولایت مطلقه فقیه: نظریه ولایت مطلقه فقیه که با دموکراسی سازگار و قابل جمع نیست فرزند مهدویت سیاسی است. مهدویت سیاسی توجیهگر امتیازات ویژه فقها برای حکومت در نظریه ولایت فقیه است. مهدویت سیاسی بر اساس نظریه ولایت مطلقه فقیه، ولی فقیه را نائب امام زمان فرض میکند و همان اختیاراتی را به ولی فقیه در قدرت و «تصرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمین» میدهد که امام غائب داراست.
باید گفت اثبات ناسازگاری ولایت فقیه و دموکراسی برای کسانی که با فلسفه سیاسی مدرن آشنا هستند به هیچ وجه پیچیده نیست و ازمیان علمای شیعه هم آیتالله دکتر مهدی حائری یزدی، سالها قبل در فصل آخر کتاب «حکمت و حکومت» با عنوان «معمای لا ینحل جمهوری اسلامی و ولایت فقیه» با بصیرت فلسفی تمام به آن اشاره کرده بود9. سروش درمورد نسبت میان مهدویت سیاسی و تئوری ولایت فقیه می نویسد که بر اساس تئوری ولایت فقیه، آیت الله خمینی:
«حکومت را حق فقیهی میدانست که به نیابت از امام غائب و با برخورداری از امتیازات و اختیارات او سقف سیاست را بر ستون شریعت بزند و دست قدرت از آستین مهدویت درآورد و با تصّرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمین ناخداوار سفینه جامعه را با نسیم ولایت به ساحل هدایت برساند. این آشکارترین و نابترین شیوه بنای سیاست بر مهدویت بود و چنانکه همه میدانیم نه آقای خمینی نظریه خود را دموکراتیک میدانست و نه دیگران چنان صفتی را درخور آن میدیدند و نه بسط و تداوم عملی آن تئوری سامانی دموکراتیک به کشور داد. و چنانکه گذشت متکلمان رسمی این حکومت هم به هیچ رو شرمنده نبوده و نیستند از اینکه ناسازگاری نظری و عملی دموکراسی را با ولایت فقیه به صد زبان و برهان مدلّل و مسلّم سازند.» (پا سخ اول به نقد بهمنپور)
میدانیم یکی از مهمترین ادله و توجیهانی که نظریهپردازان نظریه ولایت فقیه در دفاع ازاین نظریه ابراز میدارند، مسأله حق انحصاری امام زمان برای حکومت و نیابت این حق از سوی فقها در دوران غیبت است. آقای مصباح یزدی یکی از نظریهپردازان معروف ولایت فقیه در ذکر ادله ولایت فقیه دقیقاً بر همین مسأله تاکید میکند و رابطه میان مهدویت سیاسی و نظریه ولایت فقیه را چنین توصیف میکند:
«ولایت بر اموال و اعراض و نفوس مردم از شئون ربوبیت الهى است وتنها با نصب و اذن خداى متعال، مشروعیت مىیابد و چنان که معتقدیم این قدرت قانونى به پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم داده شده است اما در زمانى که مردم عملا از وجود رهبر معصوم، محروم اند یا باید خداى متعال از اجراى احکام اجتماعى اسلام، صرف نظر کرده باشد یا اجازه اجراى آن را به کسى که اصلح از دیگران است داده باشد تا ترجیح مرجوع و نقض غرض و خلاف حکمت لازم نیاید و با توجه به باطل بودن فرض اول، فرض دوم ثابت مىشود.... و فقیه جامعالشرایط همان فرد اصلحى است که هم احکام اسلام را بهتر از دیگران مىشناسد و هم ضمانت اخلاقى بیشترى براى اجراى آنها دارد و هم در مقام تأمین مصالح جامعه و تدبیر امور مردم کارآمدتر است.» (اختیارات ولی فقیه در خارج از مرزها، مجله حکومت اسلامی، شماره 1)
نقش مهدویت سیاسی در توجیه بخشی به نظریه ولایت فقیه از دید آقای مصباح در عبارات بالا کاملاً مشخص است.
ب. نظریه سلطنت به نیابت از امام زمان پادشاهان صفوی: شکل دیگر مهدویت سیاسی در طول تاریخ که سروش به آن اشاره میکند نظریه سلطنت به نیابت از امام زمان پادشاهان صفوی بوده است. این تز درواقع نظریه سیاسی صفویان بود. این تز هم با دموکراسی آشکارا در تعارض است. سروش در این باره در پاسخ به آقای بهمنپور مینویسد:
«[اگر] پیشگامان مهدویت سیاسی را در تاریخ گذشته جستوجو کنیم البتّه با صفویان ملاقات خواهیم کرد که از ملاقات شاه اسماعیل با "صاحب الامر مهدی" داستانها ساخته بودند و آوازه درانداخته بودند که وی تاج و شمشیر و خنجر و کمر و رخصت " خروج" را از مهدی گرفته است. و حتی شاهان صفوی را منصوبان امامان به سلطنت میانگاشتند و دولتشان را "مخلّدو به ظهور قائم آل محمّد متّصل" باز مینمودند. اگر این آواها امروزه [در دوران احمدی نژاد] آواهای آشنایی است، برای آن است که سرچشمهیی یکسان دارند و از حلقومی واحد برمیخیزند و باری فصل مشترکشان این است که بر سیاست ورزی مهدی گرایانهیی استوارند که با نظم انسان نواز مردم سالار نسبتی و قرابتی ندارد.» (پاسخ اول به آقای بهمنپور)
کسانی که مایلاند بدانند صفویه چگونه از مهدویت برای خود ایدئولوژی سلطنت ساختند باید به کتابهای تاریخ مراجعه کنند. عباس میلانی در کتاب «تجدد و تجدد ستیزی در ایران» در شرحی بر یکی از کتابهای تاریخ صفویه به خوبی نشان میدهد که چگونه علامه محمد باقر مجلسی صاحب بحارالانوار رابطه نزدیکی با شاه سلطان حسین صفوی داشت و تاج شاهی بر سر او گذاشت و چگونه در مشاورههایش با شاه سلطان حسین، حکومت صفوی را بنا بر اخبار و روایات «مخلد [جاودانه] و به ظهور قائم آل محمد متصل» معرفی میکرد10 .
جالب آنکه شاه سلطان حسین به علت ارتباط با علامه مجلسی، بخشی از املاک خویش را وقف تالیف بحارالانوار، بزرگترین کتاب روایی شیعیان، و سایر هزینههای طلاب علوم دینی کرد. (مهدی موعود، محمد باقر مجلسی، ترجمه جلد های ۵۳ ـ ۵۱ بحارالانوار توسط علی دوانی، دارالکتب الاسلامیه، صص ۶۳ -۶۲)11 میدانیم از قضا نه تنها حکومت صفویان مخلد به ظهور امام زمان نشد که شاه سلطان حسین با قبول شکست از محمود افغان آخرین پادشاه صفوی از کاردر آمد.
ج. نظریه بیعملی سیاسی حجتیه (قبل از انقلاب): شکل دیگر مهدویت سیاسی مورد اشاره سروش در پاسخ به بهمنپور، نظریه بیعملی سیاسی در زمان غیبت و غاصب شمردن حکومتهای پیش از ظهور امام زمان است. درطول تاریخ بسیاری از فقهای شیعه مدافع این نظریه بودند و قبل از انقلاب هم این نظر توسط انجمن حجتیه تبلیغ میشد. سروش در توصیف این دیدگاه مینویسد:
«شاید صحیحتر آن باشد که مهدویتگرایان حجّتیه را در امر سیاست، مردمی بیعمل و کنارهگیر بشماریم که با همه حکومتها میسازندو به معاش خود میپردازند تا پایان زمان در رسد و مهدی موعود نقاب از چهره براندازد. نیک روشن است که در شکم این بیعملی سیاسی هم طفل دموکراسی پرورده نخواهد شد.» (همان)
باید گفت این تز را هم اگرچه به اندازه دو نظریه قبلی در تخالف با دموکراسی نیست، نمیتوان هماهنگ با دموکراسی دانست. دلیل آنکه این نظریه نیز از آنجا که حکومت را حق ویژه امام زمان میداند، سایر اشکال حکومت را برحق نمیداند و بلکه آنها را غاصب میشمارد. حال آنکه در دموکراسی حکومت و انتخاب حاکمان حق مردم شمرده میشود. یعنی طرفداران دیدگاه غصبی بودن تمام حکومت ها در زمان غیبت منطقاً حکومتهای دموکراتیک را هم در زمان غیبت حکومتی غصبی خواهند شمرد و اگر هم دموکراسی را بپذیرند، آن را به عنوان امری عاریهای و موقتی تا زمان ظهور میپذیرند.
حال آنکه از نظر فیلسوفان سیاسی مدرن مانند جان راولز دموکراسی در حالت ایده آل آن بهترین شکل حکومت است، چراکه مستلزم همکاری اجتماعی12 معقول13 میان تمام افراد در اداره جامعه است و چون پایهاش برابری14 است، همه افراد جامعه را بجای گروهی خاص و برگزیده در حکومت سهیم میکند و بنابراین مستلزم قابل دفاعترین شکل عدالت اجتماعی است15 .
د. نظریه اسلام انقلابی یا انتظار مذهب اعتراض شریعتی: از دید سروش یکی دیگر ازاشکال مهدویت که با دموکراسی چندان همخوانی ندارد نظریه «انتظار مذهب اعتراض» دکتر علی شریعتی است. شریعتی در مقاله انتظار مذهب اعتراض در قامت یک اتوپیاگرا و تاریخ گرای16 معتقد به جبر تاریخ ظاهر میشود که رویکردی پراگماتیستی به انتظار و مهدویت برای تغییر وضع موجود ودست یابی به اتوپیای مورد نظرخود دارد و معتقد است که:
«انتظار یعنی "نه" گفتن به آنچه که هست و منتظر، معترض به وضع موجود است.» (ص ۲۹۰). «انتظار ایمان به آینده است و لازمهاش انکار حال» (ص ۲۹۱). «انتظار جبر تاریخ است و بزرگترین عاملی که ستمدیدهها و استثمارشوندهها را نیرو و ایمان میبخشد. انتظار یک نوید و عامل خوشبینی تاریخی است.»17 (ص ۲۹۶).
درواقع شریعتی با تفسیر خویش از مهدویت و انتظار رویکرد بیعملی سیاسی در دوران غیبت انجمن حجتیه و فقهای تاریخ شیعه را به نفع انقلابیگری به چالش میکشید غافل از آنکه با این کار دموکراسی را هم به چالش میکشد. سروش درباره رویکرد شریعتی به انتظار و مهدویت در عین احترام به او مینویسد:
«اما در جانب روشنفکران دینی، دکتر علی شریعتی دلیر، در استخدام نظرّیه مهدویت برای اهداف سیاسی از همه دلیرتر بود. وی بیآنکه به مبانی کلامی مهدویت بپردازد از "انتظار فرج" سلاحی برای "اعتراض" ساخت و بهدست پیکار جویان مسلمان داد تا با حکومت وقت درآویزند و آن را براندازند. این شیوه ماهرانه اسلحهسازی ایدئولوژیک، گرچه خاصّیتی انقلابی داشت و به کار پیکار میآمد، اما دریغا که با مردمسالاری و استقرار نظم دموکراتیک مهربان نبود و جز ناراضی تراشی بهرهای و میوهای نمیداد و البته خادم خالص نظریه "امت و امامت" بود که نظریهیی سخت ضددموکراتیک از کاردرآمد.» (پاسخ اول به بهمنپور)
سروش معتقد است نظریه «انتظار مذهب اعتراض» به نظریه «امت و امامت» شریعتی در سیاست منجر میشود که با دموکراسی کاملاً سر ناسازگاری دارد. در «امت و امامت» مهدویت با برخی نظریههای چپ آمیخته می شود و تبدیل به یک ایدئولوژی میشود.
سروش قبلاً در آثارش من جمله کتاب «فربه ترازایدئولوژی» به طور مفصل تبدیل دین به اسلحه انقلابی و ایدئواوژیک توسط شریعتی و تعارضات آن با تفکر دموکراتیک را نقد کرده بود. سروش نوشته بود «ایدئولوژی دراصل مرامنامه انسان معترض است که خود را خدا می داند و به تفسیر جهان قانع نیست و در پی تغییر آن است.» (فربه تراز ایدئولوژی18 ، ۱۲۳) من جمله گفته بود ایدئو لوژی بیش از عقل بر احساس تکیه می کند و در نتیجه در پیروان خود پندار یقین را میدمد وموجب بستن باب تفکر میشود. (اگرچه خود شریعتی آنطور که احسان شریعتی در مورد پدرش توصیف می کند اصلاً دگم نبود و طرفدار تفکر و نقادی بود.)
سروش معتقد است در جوامع ایدئولوژیک رهبری یک شکل فرماندهی نظامی پیدا می کند و حکومت می کوشد جامعه را ایدئولوژیک کند. در چنین جوامعی شخصیت ها از قانون محترم تر شمرده میشوند، تنها یک تفسیر رسمی از ایدئولوژی مقبول میافتد و روی خوش به کثرتگرایی و پلورالیسم نشان داده نمیشود. (فربهتر از ایدئولوژی، صص ۱۵۵ -۱۳۹ به نقل از منصورهاشمی صص ۱۷۸ -۱۷۶) به علاوه ایدئولوژیسازی از دین به مرزبندیهای غیر دموکراتیک خودی و غیر خودی و دشمنتراشی منجر میشود که میتواند به اعمال خشونت و نقض حقوق بشر روی خوش نشان دهد19 .
۳. نقد مهدویت سیاسی اصلاً به معنای انکار وجود مهدی موعود نیست: در پایان این مقاله باید به نکته مهمی اشاره کنم که توضیح آن در مورد تمام سلسله مقالههای «مهدویت و دموکراسی» در آینده ضروری است و آن اینکه این مقالات تنها و تنها به بررسی نتایج منطقی مهدویت سیاسی (نه مهدویت در معنای کلی) و نظریههایی که بر اساس آن بنا شدهاند در فلسفه و سیاست میپردازد؛ همانطور که ابوالقاسم فنایی در مقاله «مهدویت و دموکراسی» در توضیح مباحث سروش در مورد نسبت میان مهدویت و دموکراسی اشاره میکند، نقد مهدویت سیاسی به هیچ وجه به معنای انکار وجود امام زمان یا انکارمقام علمی و معنوی ایشان یا انکار دستیابی ایشان به علم غیب و ارتباط ویژه ایشان با خداوند نیست20 .
این نقد مستلزم انکار عصمت امام زمان (ع) هم بههیچوجه نیست. بلکه تنها پیامد آن انحصار هدایتگری و منجیگری امام زمان به امور معنوی و امور مربوط به بواطن و گوهر دین و تجربههای عرفانی پیامبرانه است.
نتیجه مقالات «مهدویت و دموکراسی» آن تنها این خواهد بود که امام زمان اگر بخواهند در اداره جامعه و امور سیاسی دخالت کنند از غیب مدد نمیجویند بلکه مانند سایر مردمان بر دستاوردهای عقل و خرد بشری، که آنهم از نظر دینی در کنار وحی یکی مهمترین موهبتهای خداوند به بشر است، تکیه میکنند.
به تعبیر دیگر امام زمان در حوزه عمومی21 بهجای تکیه بر معجزات و کراماتی که خرق قوانین طبیعتاند، بر خرد جمعی22 و تعاریف عقلانی از عدالت ( که اتفاقاً با مشرب اعتزالی و ضد اشعری کلام شیعه در هماهنگی کامل است) تکیه خواهند کرد.
این امر ممکن است البته به قول سروش به مذاق شیعیان غالی و مبلغان تشیع صفوی خوش نیاید، ولی شیعیانی که درطول تاریخ افتخار قرار دادن «عدل الهی» در اصول دین را دارند و نظریه صد در صد عقل گرای حسن و قبح ذاتی اعمال را جزو جدائی ناپذیر اعتقاد به تشیع قرار داده اند، کاملاً با نظریه تکیه امام زمان بر عقل بشری در اداره جامعه و حکومت، که مورد دفاع نگارنده است، همدلی و همراهی خواهند داشت. بدین ترتیب مغایرتی میان مهدویت و دموکراسی ـ که در واقع چیزی جز تکیه بر عقل و خرد جمعی و برابری در اداره امور جامعه نیست ـ وجود نخواهد داشت. والسلام علی من اتبع الهدی
منابع:
١. دراین نوشتار و نوشنارهای آینده منظور از دموکراسی تعریفی از دموکراسی است که در ادبیات این بحث درکتابهای فلسفه سیاسی و نظریه سیاسی معاصر آمده است نه واژه های مبهمی که گاهی در فضای سیاسی و فکری کشورمان تحت عنوان دموکراسی دینی، مردم سالاری دینی و امثال آنها رواج یافته اند. رجوع کنید به "لیبرالیسم سیاسی" جان راولز و "درباره دموکراسی" و "دموکراسی و منتقدین آن" تالیف روبرت داهل با مشخصات زیر:
Political Liberalism, John Rawls, 1996, Columbia University Press.
On Democracy, Robert Dahl, 1998, Yale University Press.
Democracy and its Critics, Robert Dahl, 1989, Yale University Press.
فلسفه سیاسی دکتر سروش را هم می توان به دو دوره تقسیم کرد. یک دوره زمانی که ایشان معتقد و مدافع به نظریه دموکراسی دینی بود (سروش دهه هفتاد) دیگری دوره ای که ایشان این ایده را فرو می نهد و به مشکلات عملی آن پی می برد و از آن دفاع نمی کند (سروش دهه هشتاد). در این نوشتار و نوشتارهای آینده سروش متاخر مورد نظر است و نگارنده منتقد نظریه حکومت دموکراتیک دینی سروش دهه هفتاد به نفع لیبرالیسم سیاسی جان راولز یا تقریر روبرت داهل از دموکراسی است.
٢. معادل اصلی انگلیسی این کلمات عبارت است از: Messianism
٣. Religious experience
٤. Apocalyptism
٥. در مورد روایات و نشانه های ظهور مورد استناد آخرالزمان گرایان مراجعه کنید به کتاب پر فروش "عصر ظهور" ،نوشته روحانی لبنانی علی کورانی ، ترجمه مهدی حقی از عربی، امیر کبیر شرکت چاپ و نشر بین الملل، 1387.
٦. به عنوان تنها یک شاهد اینترنتی از میان دهها مورد مراجعه کنید به این مطلب در سایت نزدیک به دولت رجا نیوز در 25 دی ماه 1387 یعنی 5 ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری
٧. psychology of apocalyptism.به نظر نگارنده جای پژوهش های روانشناختی در مورد آخرالزمان گرائی در ایران بسیار خالی است.
٨. پاسخ اول سروش به آقای بهمنپور و پاسخ دوم ایشان و ترجمه انگلیسی مقاله "مهدویت و احیای دین" و مصاحبه گاهی چراغ دین دود می زند
یک دو سه چهار
٩. حکمت و حکومت، مهدی حائری یزدی، 1995، انتشارات شادی، لندن
١٠. عباس میلانی، تهران، نشر اختران، چاپ مکرر، ١٣٨٧
١١. به نقل از این مطلب
١٢. Social cooperation
١٣. Rational-Reasonable
١٤. Equality
١٥. رجوع کنید به دو کتاب اصلی راولز یعنی A Theory of Justice, John Rawls, 1971 و Political Liberalism, John Rawls, 1993.
١٦. Historicist
١٧. نقل قولها به نقل از مقاله" اتنظار علیه انتظار"، نوشته رضا علیجانی در سایت دکتر شریعتی در این آدرس
١٨. تمام نقل قولها از فربه تر از ایدئولوژی به نقل از این اثرند: دین اندیشان متجدد، روشنفکری دینی از شریعتی تا ملکیان، محمدمنصور هاشمی، نشر کویر، 1386.
١٩. به جزسروش، بسیاری از روشنفکران ایرانی در سالهای اخیربه طور مبسوط به نقد اندیشه سیاسی شریعتی به ویژه امت و امامت او از جهت نسبت آن با دموکراسی پر داخته اند. ا ز آن جمله می توان از اکبر گنجی، صادق زیباکلام ، سید جواد طباطبائی و علیرضا علوی تبار ، احسان شریعتی، احسان نراقی ، بیژن عبدالکریمی، حنائی کاشانی ، یوسفی اشکوری و هاشم آغاجری نام برد. برای مطالعه بسیاری از این آثار به وب سایت رسمی دکتر شریعتی قسمت "نقد و بررسی" در این آدرس
٢٠. برای خواندن مقاله فنائی به این منبع مراجعه کنید.
٢١. Public sphere
٢٢. Public reason
٢٣. برای توضیح نظریه حسن و قبح ذاتی اعمال در کلام شیعه به کتاب عدل الهی مرحوم مطهری در سایت ایشان و مقاله نگارنده با عنوان "قرائت اشعری از نظریه ولایت فقیه" مراجعه کنید.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سهشنبه
تحلیلی بر اندیشه سیاسی سروش در باب انتخابات، بخش دوم مبهماندیشی در نظریه سیاسی، آفت مهم اصلاحطلبی ایرانی
این مقاله متضمن پیروی از دکتر سروش در حمایت از کاندیدای خاصی نیست و مخاطب آن تمام اصلاح طلبان کشورمان هستند.
سروش در مصاحبهای در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۸۴، چندین ماه پس از آنکه محمود احمدی نژاد به مسند ریاست جمهوری نشسته بود، به تلویزیون هما چنین گفت:
«... من در جناب آقای خاتمی این مشکل را دیده بودم، مشکلی که قبلاً هم از آن به طور کلیتر سخن گفته بودم و آن اینکه عدم بصیرت در نظر موجب عدم شجاعت در عمل میشود. اگر شما به اندیشهای به نحو روشن و قطعی پایبند باشید، در عمل هم شجاعت پیدا میکنید. اما اگر اندیشه ناروشن بوده و بصیرت نظری کافی حاصل نباشد، البته در مقام عمل هم دچار سستی و تزلزل خواهید شد.
من گمان میکنم و همچنان بر این گمان هستم که جناب آقای خاتمی علاوه بر موانع بیرونی که ایشان را احاطه کرده بود و مانع از اجرای افکار و برنامههای او و یارانش میشد و من در آن هیچ تردیدی ندارم، ایشان پارهای موانع درونی هم داشت. یعنی مفهومهایی که از آنها دم میزد مانند آزادی، حقوق بشر و جامعه مدنی که شعار اصلیاش بود، ظاهراً حد و مرز این مفاهیم برای ایشان کاملاً روشن نبود.
ایشان گاهی به این سو میرفت و گاه به آن سو و ایدهای را مطرح میکرد و دیگران هم دنبال او را میگرفتند، ولی ناگهان ترمز میکرد، عقب میکشید و باز میایستاد و همه را متحیر میگذاشت. این قصه خصوصاً در جامعه مدنی از همه جا مشهودتر بود. ایشان جامعه مدنی را مطرح کرد. من به یاد دارم چقدر در باب تحلیل و توضیح جامعه مدنی مقاله نوشته شد.
روشنگریهای بسیار خوبی شد و مفهومی که تا آن موقع نسبتاً غریب و ناآشنا بود، آشنا شد و جامعه علمی و دانشگاهی ما، فرهیختگان و تحصیل کردگان ما آشنایی خوبی با آن پیدا کردند. [....] اما ناگهان مواجه شدیم با اینکه آقای خاتمیگفتند مراد من از جامعه مدنی، مدینة النبی است. این آب سردی بود که بر مغز و ملاج همه ریخته شد.
ایشان یا از ابتدا چنین درکی از جامعه مدنی داشت یا بعداً به دلایل خاص سیاسی و فکری نظرشان را عوض کرده و مدینة النبی را به جای جامعه مدنی نهاد و این تذبذبی آشکار در فکر ایشان بود. شاهد همین تذبذب آنگاه که ایشان در باب آزادی سخن میگفت هم بودیم.
البته اگر بخواهم جناب آقای خاتمی را با دیگر سیاستمداران و مردان سیاست پیشهمان مقایسه کنم خواهم گفت که اصلاً جای مقایسه نیست. به هر حال من در آقای خاتمی چنین مشکلی را که نامش را میتوان تذبذب گذاشت، میدیدم و آن را منشا پارهای از مشکلات عملی ایشان میشمردم.» (به نقل از وب سایت سروش)
عبارات بالا واضح و گویا هستند. سروش معتقد است دوره هشت ساله اصلاحات در ایران از ابهام در مفاهیم رنج میبرد. تکلیف اصلاح طلبان و به خصوص شخص آقای خاتمی با برخی مفاهیم پایه نظریه سیاسی اصلاً مشخص نبود و این ابهام و ضعف در اندیشه و نظر سیاسی موجب تردید و تذبذب آنان در عمل و رفتار سیاسی میگردید که در نهایت اصلاحات را با بنبست مواجه کرد.
اندیشهای که سروش در این مصاحبه و سایر آثارش به صراحت بر آن تاکید بسیار دارد آن است که «شجاعت در عمل فرزند بصیرت در نظر است» و اینکه تا وضوح و شفافیت در نظر حاصل نشود، شجاعت عملی به دست نخواهد آمد.
نقدهایی که سروش در مصاحبه جنجال برانگیز ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ با نشریه روز به اصلاح طلبان و یکی از کاندیداهای اصلاح طلب وارد کرد، نیز روح همین اندیشه را در بر داشت. سروش در آن مصاحبه نیز اصلاح طلبان را به شجاعت عملی بیشتر فرا خواند و گفت که «اینکه کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاسی ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد» مطلوب او نیست.
فقدان بصیرت نظری در سیاست ایران مسالهی جدیدی نیست. سروش در کتاب ادب قدرت، ادب عدالت نداشتن تئوری را صفت اساسی نیروهای فعال سیاسی در طول مبارزات یکصد ساله از مشروطه تاکنون دانست و به صراحت اعلام کرد که «انقلاب ۵۷، یک انقلاب بیتئوری بود.» (صفحه ۵۳ کتاب) و انقلابیون ایران بیش از آنکه بدانند چه میخواهند و چه نظامی بر پا خواهند کرد، میدانستند چه را، یعنی رژیم شاه را، نمیخواهند.
سروش در آن کتاب هم به همه کسانی که به مشی اصلاح طلبانه در ایران باور دارند هشدار داد که نباید تجربه انقلاب اسلامی (انقلاب بدون تئوری) در مورد اصلاحات تکرار شود. او فهرستی از مسایل را نام برد که در دوران هشت ساله خاتمی مطرح شد ولی تبیین دقیق تئوریکی در مورد آنها صورت نگرفت.
مباحثی چون سکولاریسم، آزادی، عدالت، جامعه مدنی، حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق زنان، آزادیهای مدنی، حوزهی خصوصی و حوزهی عمومی، مشروعیت قدرت و ارکان آن، گفتمان تکلیفی و گفتمان حقی، شهروند یا رعیت1. البته پرواضح و بدیهی است اینکه اصلاح طلبان ایرانی و آقای خاتمی ضعف نظری دارند، اولاً به هیچوجه به معنای کتمان جنبههای بسیار مثبت و رهاییبخش اندیشههای ایشان نیست.
به عنوان مثال اندیشه گفتگوی تمدنها یکی از میراثهای بسیار ارزشمند اندیشه خاتمی در سطح بین المللی است که با اقبال بسیاری اندیشمندان جهان مواجه شده است.
ثانیاً این سخن به معنای آن نیست که این ضعفها غیرقابل جبرانند. و ثالثاًً این نظر به هیچ عنوان به معنای ضعف نظری نداشتن رقیب اصلاح طلبان یعنی جریان محافظه کار نیست.
خود سروش مکرر در مکرر در آثارش تاکید کرده است که بهرهمند نبودن از قدرت استدلال ورزی و نظرورزی است که تندروان جریان محافظه کار یا آنچه او «طرفداران قرائت فاشیستی از دین» میخواند را به بکارگیری خشونت بر ضد اصلاحات وا میدارد. بگذریم از آنکه بدنه غالب جریان ضد اصلاحات اصلاً دغدغه اندیشه سیاسی مدرن را ندارد و خود را جز برای پاسخ به شبهات مستغنی از توجه به تئوریهای جدید سیاست میداند.
در واقع اگر ضعف نظری اصلاح طلبان و آقای خاتمی محتاج دلیل و برهان باشد، ضعف نظری محافظه کاران و مخالفان اصلاحات به بداهت آفتاب است و مروی مختصر بر سخنان آقای احمدی نژاد، رییس جمهور وقت و ابهامهای چندین لایه آنها (که البته ممکن است گاهی از روی تعمد و سیاست پیشگی هم باشند!) محتاج دلیل نبودن این امر را به راحتی آشکار میکند.
اگر بخواهیم بدون تعارفات مرسوم سخن بگوییم باید بپذیریم که نظریه سیاسی در ایران فقیر است و با کمال تأسف سهم ما ایرانیان در سطح جهانی درنظریه پردازی و پژوهش در مورد پایههای نظری سیاست بسیار ناچیز است. برای توضیح این امر بگذارید قدری به چیستی نظریه سیاسی در عالم امروز بیشتر بپردازیم. نظریه سیاسی شاخهای از معرفت است که به مطالعه جنبههای مفهومی، هنجاری و تجربی حیات سیاسی میپردازد.
آغاز نظریه پردازی در مورد سیاست به یونان باستان باز میگردد. نظریه پردازان برجسته سیاست از دوران باستان تا عصر کنونی کسانی هستند چون افلاطون و ارسطو در دوران باستان، فارابی در دوره اسلامی، توماس هابز، جان لاک، ژان ژاک روسو، دیوید هیوم، ایمانوئل کانت، کارل مارکس و جان استوارت میل از دوره رنسانس تا قرن نوزدهم و کسانی چون جان راولز، یورگن هابرماس، آمارتیا سن، رونالند دورکین، مارتا نوسبام و چارلز تیلور در قرن بیستم و بیست و یکم.
هر یک از این متفکران در مورد پایههای مشروعیت و قدرت سیاسی، چیستی مفهوم عدالت و آزادی، حقوق اساسی و حقوق بشر، رابطه دموکراسی و لیبرالیسم، تفکیک قوا، نسبت دین و سیاست و سکولاریسم، نسبت سیاست و اخلاق، جایگاه جامعه مدنی، رابطه اقتصاد و عدالت اجتماعی، حقوق زنان و جایگاه آنها در خانواده، روابط بین الملل و سایر مفاهیم نظریه سیاسی، داد سخن دادهاند و امروزه نیز هر روز دهها مقاله معتبر پژوهشی درتحلیل و نقد افکار ایشان در نشریات معتبر پژوهشی دنیا در زمینه نظریه سیاسی چاپ میشود.
بر اساس میراثی که این نظریه پردازان در اختیار ما نهادهاند، یک جریان سیاسی اصلاحی زمانی از آفت مبهم اندیشی خواهد رهید که به عنوان مثال نظرش را در مورد سکولاریسم (اعم از سکولاریسم سیاسی2 یا سکولاریسم فلسفی3 یا در مورد لیبرالیسم (اعم از لیبرالیسم سیاسی4 و لیبرالیسم جامع5 آشکار کند و واضح کند هنگامی که میگوید «آزادی»، دقیقاً منظورش کدام آزادیها است؟ آزادی بیان؟ کدام آزادی بیان؟ آزادی بیانی که جان استوارت میل در کتاب «درباره آزادی»6 از آن دفاع میکند؟ اصولاً حد آزادی چیست؟ آنطور که میل میگوید حد آزادی تنها و تنها تزاحم به غیر است؟ و یا نه حد آزادی تعالیم شریعت است؟
اگر حد آزادی تعالیم شریعت است در این صورت تفاوت یک جریان اصلاحی با بنیادگرایی7 در چیست؟ و یا اینکه نه و در اینجا منظوری متفاوت از شریعت مراد است؟ یا هنگامی که از آزادی سیاسی سخن گفته میشود، آیا منظور آزادی سیاسی غیرمسلمانان و حتی ناباوران به خداوند (اتئیستها) هم هست؟ آیا اتئیستها و بوداییها هم (مثلاً) مانند اهل کتاب حق ورود به مجلس در یک کشور مسلمان را دارند؟ بر چه اساسی؟
یا در بحث عدالت (که همیشه از مبهمترین بحثها در کشور ما بوده است) کدام فرمول در عدالت مورد نظر است؟ آیا منظور از عدالت، برابری است؟ آیا تمام اقسام برابری شامل برابریهای جنسیتی، دینی، نژادی، طبقاتی و غیره شامل این نگاه به برابری میشوند یا تنها پارهای از آنها مراد است؟
آیا رای فمینیستها درباب برابری سیاسی و حقوقی کامل میان زنان و مردان پذیرفته است؟ اگر نه، مرز این نابرابری کجاست و توجیه آن چیست؟ در بحث عدالت اجتماعی آیا اصل دوم عدالت راولز (اصل تفاوت8 در کتاب «نظریهای در باب عدالت»9 پذیرفتنی است؟
در بحث قانون آیا هنگامیکه از قانون و لزوم پیروی از آن و نفی قانون گریزی سخن میرود، آیا مقصود هر نوع قانونی است؟ یا قوانینی که با اخلاق مخالفت و مغایرت نداشته باشند؟ (چون اگر گفته شود هر انسانی باید در هر زمانی هر قانونی را که بر او اعمال میشود بی چون و چرا بپذیرد به معنای آن است که مردم آلمان در زمان جنگ جهانی دوم و غلبه نازیها باید از تمامی قوانین حاکم بر کشورشان تبعیت میکردند).
به راستی نسبت قوانین حقوقی و فقهی و اخلاق چیست؟ اگر قانونی فقهی غیراخلاقی و غیرعادلانه هم باشد، آیا باید همچنان مردم را به پیروی از آن فرا خواند و آیا اصولاً چنین چیزی ممکن است؟10 در مورد لزوم رعایت حقوق بشر آیا مقصود لزوم رعایت حقوق بشر به معنای مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر است؟ و یا نه مفهومی دیگر از حقوق بشر، مثلاً آنچه جان راولز در کتاب «قانون ملل»11 توصیف میکند مقصود است؟
امروزه در دنیا بحث مهاجران و حقوق آنها از بحثهای داغ نظریه سیاسی است. حقوق اتباع مهاجر، مثلاً افغانهایی که در ایران زندگی میکنند و یا به ایران پناهنده شدهاند، چیست؟ آیا آنها میتوانند از حقوق شهروندی نزدیک به یکسان یا یکسان با ایرانیان برخوردار باشند؟
در مورد اقوام و قومیتهای غیرفارسی زبان و غیرشیعه، یعنی ترکها، کردها، عربها، ترکمنها، لرها، بلوچها، چه؟ آیا آنها حق دارند که در مدارس زبان مادری و مذهب خود را در کنار زبان فارسی فرا گیرند و آیینهای قومی خود را (مثلا ً موسیقی خود را) در حوزه عمومی به جا آورند؟ یا سرانجام در بحث روابط بین الملل، کدام موضع پسندیدهتر و قابل دفاعتر است؟ ملی گرایی؟ یا جهان شهرگرایی12 است؟ رئالیسم و یا نظریههای پسا استعماری13 و یا نظریهای دیگر؟
ممکن است در برابر طرح این سوالات به اصطلاح معروف گفته شود که گوینده توجه ندارد که «ما در ایران زندگی میکنیم نه سوییس!» و پرداختن به سوالات فوق در فضای کنونی ایران دور از انتظار است و یا طرح این مباحث در فضای فکری جامعه ما بسیار زود است. من دو پاسخ به ایراد فوق دارم.
اول آنکه آدمی تا در مورد مفهومی بصیرت نیابد، در یافتن راههای تحقق عملی آن نیز به درستی نخواهد کوشید. به بیان فیلسوفان علم الاجتماع، مفاهیم علوم انسانی ابتدا در اذهان ما شکل میگیرند و سپس در جهان خارج و اجتماع محقق میشوند. ما تا هنگامی که به درستی ندانیم آزادی چیست، عدالت کدام است و غیره، هیچگاه شاهد ظهور درست آزادی و عدالت در جامعهمان نخواهیم بود و همواره در دور باطل وضع موجود سرگردان خواهیم گشت.
در اروپا هم اگر این بحثها تحقق عملی یافتند به خاطر آن بود که ابتدا (یا لااقل به طور توامان) بر ذهن و ضمیر اروپاییان غالب شدند. در واقع از حدود چهارصد سال پیش به این سو و حداقل از زمان لویاتان توماس هابز این بحثها در نظریه سیاسی اروپا پا گرفتند و البته دچار تحول هم شدند.
مثلاً جان لاک حدود سیصد و چهل سال پیش در «رسالهای در باب تسامح»14 نوشت حکومت باید پیروان تمام ادیان مختلف، به استثنای اتئیستها و کاتولیکها را مورد تسامح قرار دهد، حال آنکه فیلسوفان لیبرال معاصر مانند راولز معتقدند پیروان تمام ادیان و عقاید، منجمله اتئیستها را، باید مورد تسامح قرار داد.
دوم آنکه وقتی گفته میشود نظریه سیاسی در ایران فقیر است، من وضعیت خودمان را درسطح طرح این مباحث مثلاً با انگلستان یا «سوییس» مقایسه نمیکنم، بلکه سطح مباحث در کشورهای مسلمانی مثل ترکیه و اندونزی مققصود نظر من است.
اهل نظر میدانند در کشور همسایه ما، ترکیه فارغ از رفتار سیاستمداران بحثها در نظریه سیاسی، مثلاً در مورد رابطه سکولاریسم و دین، به شدت پیش رفته است و سطح بحثهای روشنفکران و افکار عمومی در این زمینهها به طور نسبی بالاست.
رجوعی به مطبوعات کشور ترکیه در اینترنت گواهی بر این مدعا است. آیا ما باید تنها به این دل خوش کنیم که ما در زمانهای گذشته سنتهای قدرتمند فکری در کشورمان داشتهایم و یا بالعکس باید ناامید شویم و به خود بقبولانیم که اگر دهها سال هم بگذرد سطح مباحث ما هیچگاه به سطح کشورهای پیشرفتهتر نخواهد رسید؟ به نظر هیچ کدام از این دو مطلوب نیستند.
به علاوه از کسانی که میگویند طرح این مباحث، حداقل در سطح نظری، در جامعه ما زود است میپرسم چه زمانی زمان طرح آنها در جامعه ما خواهد رسید؟ اصلاً کدام مرجع قادر است در مورد دیر بودن یا زود بودن طرح این مباحث داوری کند؟ به نظر اینجانب هیچکدام از استدلالهای فوق در نپرداختن به مباحث جدید نظریه سیاسی مجاب کننده نیستند. بلکه ما باید دست به کار شویم و سطح بحثهای نظری خودمان را بالاتر ببریم.
براین اساس اکتفای به انتقادات سلبی، و البته بسیار بجا، از دولت محمود احمدی نژاد در یک چشمانداز طولانی مدت، ما را به یک اصلاح طلبی پایدار نخواهند رساند. در عین مواضع سلبی و انتقادی مستحکم نسبت به دولت نهم و جریان پشتیبان آن ما احتیاج به مواضع ایجابی واضح و شجاعانه از سوی کاندیداهای محترم اصلاح طلب داریم.
به عبارت دیگر هر چقدر برنامهها و مواضع اعلام شده از سوی یک کاندیدا و تیم همراه او در مواجهه با پرسشهای اساسی در سیاست و اصلاح طلبی دقیقتر و دورتر از کلی گویی باشد، پس از رسیدن به قدرت توفیق عملی بیشتری نصیب اصلاحات خواهند یافت.
تا به امروز آقای کروبی، براساس بیانیههای انتخاباتیشان بیشتر به تدقیق مواضع نظری و عملی تیم خود در برابر پارهای پرسشهای اساسی در نظریه سیاسی پرداختهاند و این امری بسیار پسندیده است.
امید است مهندس موسوی، دیگر کاندیدای اصلاح طلب که موج محبوبیتشان در سراسر ایران به سرعت رو به فزونی است، و تیم همراه ایشان نیز در قالب بیانیههای انتخاباتی و یا به هر طریق دیگری که صلاح بدانند، به تدقیق بیشتر مواضعشان همت گمارند.
پاورقیها
۱- مراجعه کنید به کتاب ادب قدرت، ادب عدالت، انتشارات صراط، ۱۳۸۶. در هنگام نگارش این مقاله متاسفانه نگارنده به هیچ عنوان به اصل کتاب ادب قدرت، ادب عدالت دسترسی نداشت. به همین دلیل تنها به گزارش مختصری اکتفا شد که در هفته نامه سلیم گلستان در این آدرس در مورد کتاب درج شده بود.
۲- Political Secularism
۳- Philosophical Secularism
۴- Political Liberalism
۵- Comprehensive Liberalism
۶- On Liberty
۷- Fundamentalism
۸- Difference Principle
۹- A Theory of Justice
۱۰- به عنوان مثال قوانین قضایی کشور ما مبتنی بر نگاه خاصی به فقه بنا شدهاند ولی بر اساس تعاریف مدرن از عدالت در تمام موارد عادلانه محسوب نمیشوند. بر این اساس میتوان به اهمیت نکتهای که سروش در مصاحبه اخیرش در مورد اصلاح ساختار قوه قضاییه بیان داشت، پی برد. سروش صریحاً گفت: «پیشنهاد من این است که قوه قضاییه را هم انتخابی کنند. من فکر میکنم در این صورت از بسیاری جهات مشکلات قوه قضاییه ما رفع خواهد شد. قوه قضاییه به معنای واقعی کلمه باید از قدرتهای دیگر مستقل باشد [...] قوه قضاییه اگر استقلال نداشته باشد، حقیقتا عدالت نخواهیم داشت و همه چیز بر فنا خواهد رفت. آقای کروبی گفته است میخواهم در قانون اساسی تغییراتی بدهم. بنده به ایشان پیشنهاد میکنم که این تغییر را مدنظر قرار دهند. آقای موسوی گفته که میخواهد اصلاحاتی انجام دهد. من به ایشان پیشنهاد میکنم که این اصلاح را عملی بکند. به همه روشنفکران پیشنهاد میکنم. من امیدوارم که از این طریق ما قانون اساسیای بنویسیم که متفاوت با قانون اساسی جهانیان باشد و به یک معنا، عدالت را به جهانیان بشناسانیم.» ( مصاحبه با روز، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸)
۱۱- The Law of Peoples
۱۲- Cosmopolitanism
۱۳- Post Colonial Theories
Essay Concerning Toleration-14
لینک همین مطلب در وبگاه زمانه
لینک همین مطلب در سایت دکتر سروش
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
تحلیلی بر اندیشه سیاسی سروش در باب انتخابات، بخش اول: چرا تحریم انتخابات اخلاقی نیست؟
در دو مقاله جداگانهای که درپی هم خواهند آمد، برآنم که نحوه استدلالهای سروش در مصاحبه اخیر را تحلیل کنم، بدون آنکه مانند دکتر سروش بخواهم تاکید خود را بر یکی از دو کاندیدای اصلاح طلب، یعنی آقای کروبی یا آقای موسوی، بگذارم.
در مقاله نخست که مقالهی حاضر را تشکیل میدهد، خواهم کوشید بر اساس مدل نتیجه گرایانه در فلسفه اخلاق، توصیه سروش به عدم تحریم انتخابات را توضیح دهم و بر اساس این مدل از اخلاقی نبودن تحریم انتخابات و اخلاقی بودن رای دادن به یکی از دو کاندیدای اصلاح طلب در انتخابات آتی دفاع کنم.
سروش در مصاحبه چند روز گذشتهاش با نشریه روز، نحوه استدلال تحریم کنندگان انتخابات را در قالب تمثیل زیر بیان کرد:
«من در ایران با دوستانی رو به رو بودم که معتقد بودند در انتخابات نباید شرکت کرد. من با دلایل آنها حقیقتا قانع نشدم. [...] زاویه دید آنها این است که انتخابات به هر حال بساطی است که حکومت بر پا میکند و بازی کردن در این بساط، نهایتا سودش به نظام میرسد [...] وقتی از آنها میپرسیدم پس باید چکار کرد، جوابی نداشتند؛ یعنی راه دیگری نمیماند، لابد باید انقلاب کرد، کارهای براندازی کرد...
در اینجا من به آنها قصه چاه کنی را گفتم که چاهی کنده بود و نمیدانست خاک آن را کجا بریزد. دخو به او گفت یک چاه دیگر بکن، این خاکها را در آن بریز. بقیه داستان معلوم است. این آدم تا آخرعمرش چاه میکند. خاک اولی را میریخت در دومی، دومی را در سومی... گفتم ما یک انقلاب کردیم، یک عالم خاک از چاه جامعه آوردیم بیرون. حالا ماندهایم که این خاکها را کجا بریزیم.
شما میگویید یک چاه دیگر بکنید؛ ولی باز همان سئوال مطرح میشود. خاک چاه دوم را کجا بریزیم؟ ما نمیتوانیم عمری را به چاه کنی سپری بکنیم. [...] ما باید وارد همین بازی [انتخابات ریاست جمهوری] بشویم و این بازی را آن قدر تقویت کنیم که به جایی برسد که نتایج واقعی داشته باشد. ممکن است ابتدا نتایجی بدهد نیمه مطلوب، اما به تدریج انشاءلله مطلوب خواهد شد.» (مصاحبه با روز، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸)
در این عبارات سروش تحریم کنندگان انتخابات را به چاه کنی مانند میکند که همواره و همواره چاه میکند، حال آنکه این چاه کنی بیپایان است و هیچ غایت و نتیجهای ندارد. چنانکه نشان خواهم داد، در پس تمثیل چاه کن سروش در عبارات بالا استدلالی مبتنی بر اخلاقی نبودن تحریم انتخابات ریاست جمهوری براساس نتیجه گرایی1 در حوزه اخلاق هنجاری قرار دارد.2
اخلاق هنجاری3 در یک تقسیم بندی کلی به سه دسته اخلاق وظیفه گرا، اخلاق نتیجه گرا و اخلاق فضیلت گرا تقسیم میشود. نتیجه گرایی در اخلاق به معنای باور به این امر است که نتیجه یک عمل خاص معیار داوری در مورد اخلاقی بودن یا نبودن آن عمل است.
معیار تمایز نتیجه گرایان از دو مکتب دیگر اخلاق هنجاری آن است که نتیجه گرایان، بر خلاف وظیفه گرایان و فضیلت گرایان، در داوری در مورد نیکی یا بدی یک عمل بیش از هر چیز به نتیجه آن بها میدهند.
بر اساس نگاه آنان عملی اخلاقی است که نتیجه مطلوبی داشته باشد و میبایست اعمال افراد و کارکرد نهادهای حکومتی را بر اساس مقداری که «مطلوبیت»4 را ارتقا میدهند سنجید. به عبارت دیگر ارتقا یا کاهش مطلوبیت معیار روا بودن یا ناروائی یک عمل خاص است.
تمام نظریههای نتیجه گرایانه به اخلاق به پرسشهای زیر پاسخ میدهند: نتیجه مطلوب چه معنا دارد و اصولاً معنای مطلوب بودن چیست؟ (مطلوب مورد نظر یک نظریه نتیجهگرا باید مطلوب بذاته5 باشد، یعنی مطلوبیت آن به خواست افراد معین بستگی نداشته باشد.) چه کس یا کسانی به طور عمده از نتیجه عمل بهره میبرند؟ چگونه میتوان نتایج را سنجید و داور این سنجش در نتیجه کیست؟
بر خلاف تصور غلطی که بعضاً در مورد نتیجه گرایی وجود دارد، تنها در نظریههای نتیجه گرایانهای که برخود محوری6 تاکید دارند، عملی اخلاقیتر محسوب میشود که نفع بزرگتری را عاید خود شخص کند و در بسیاری از نظریات نتیجه گرا (نظریات دگرخواهانه7) به هیچ عنوان ترجیحی میان نفعی که از عمل عاید خود فرد میشود و نفعی که نصیب دیگران میشود نیست.
بسته به آنکه تعریف ما از مطلوبیت و نتیجه مطلوب چه باشد، میتوان نظریههای نتیجه گرا را به شاخههای مختلف تقسیم کرد. بر اساس فایده باوری لذتگرا8، لذت و دوری از درد و رنج مطلوب بذاته هستند و عملی اخلاقی تر است که لذت را به بیشترین مقدار افزایش دهد و درد و رنج را به بیشترین اندازه کاهش دهد.
بر اساس نتیجه گرایی سعادت باورانه9 یک زندگی تمام و شکوفا که در آن انسان استعدادهای خود را به منصه ظهور برساند، مطلوب نهایی است. به نحو مشابه میتوان از نتیجه گرایی زیباییشناسانه10 سخن گفت که در آن غایت نهایی خلق هرچه بیشتر زیبایی است. مطلوب یک نظریه نتیجه گرا همچنین میتواند به حداکثر رساندن مقدار آزادی و عدالت در میان مردمان یک جامعه باشد.
حال بگذارید ببینیم بر اساس نتیجه گرایی در اخلاق، شرکت نکردن و تحریم انتخابات اخلاقی است یا غیر اخلاقی؟ در مقدمه باید مشخص کنیم چه نتیجهای از شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات مد نظر ماست و اصطلاحاً «مطلوب بذاته» شرکت یا عدم شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دهم چیست؟
سروش در مصاحبهاش این مطلوب را ذکر میکند و اگر با مطلوبی که او میآورد هم داستان شویم، پذیرفتن مابقی استدلال آسان است. نتیجه مورد نظر سروش در استدلال او مبنی بر اخلاقی بودن شرکت در انتخابات به نفع اصلاح طلبان و غیراخلاقی بودن تحریم انتخابات در عبارات زیر بیان شده است:
«.... من توقعم از ریاست جمهوری این است که فضا اندکی باز بشود که اهل اندیشه و اصلاح بتوانند در جامعه مدنی، کاری بکنند. مطبوعات قدری آزادتر باشند؛ مردم کمی آزادتر باشند و سایه ترس، از روی سر مردم کنار برود. قوه قضاییه قدری پاکیزهتر بشود. [...]
پیشنهاد من این است که قوه قضاییه راهم انتخابی کنند. من فکر میکنم در این صورت از بسیاری جهات مشکلات قوه قضاییه ما رفع خواهد شد...؛ قوه قضاییه اگر استقلال نداشته باشد، حقیقتا عدالت نخواهیم داشت.» (مصاحبه با روز، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸)
در این عبارات سروش مطلوب نهفته در عمل شرکت در انتخابات و رای به نفع اصلاح طلبان را بازتر شدن فضای جامعه مدنی، آزادی نسبی بیشتر برای مطبوعات و مردم و (در شرایط ایده آل) انتخابی شدن قوه قضائیه میداند. تمام این موارد را میتوان به راحتی در دو هدف کلی آزادی و عدالت خلاصه کرد.
دیگر آنکه همانطور که در تمثیل چاه کن ذکر کردیم، بنابر استدلال سروش تحریم انتخابات «بی نتیجه» است. بر این اساس برهان نتیجه گرایانه سروش در رد اخلاقی بودن تحریم انتخابات را میتوان به صورت زیر صورت بندی کرد:
مقدمه ۱: تحریم انتخابات دهم ریاست جمهوری، روا و اخلاقی است اگر و تنها اگر انجام آن موجب آزادی و عدالت بیشتر برای مردم ایران شود.
مقدمه ۲: تحریم انتخابات موجب آزادی و عدالت بیشتر نمیشود، چون (لااقل در زمان حاضر) روشهایی غیر از اصلاحات عقیم هستند.
نتیجه: تحریم انتخابات غیراخلاقی است.
این استدلالی است که البته مانند بسیاری از استدلالهای دقیق فلسفی دیگر، اغلب ما به طور طبیعی و بدون توسل به ریزهکاریهای فلسفی و در صورت قبول مقدماتش انجام میدهیم.
با این حال در اینجا هدف هم ارج نهادن به استدلالی بود که دکتر سروش در مصاحبهاش انجام داده بود و در میان هیاهوی تبلیغات انتخاباتی احیاتاً مورد بد فهمی قرار گرفت و هم تشان دادن آنکه استدلالات فلسفی و اخلاقی را، چنانکه در مباحث اخلاق کاربردی مطرح است، میتوان در مورد مسائل روزمره سیاسی نیز جاری ساخت.
پاورقیها:
۱- Consequentialism
۲- سروش دباغ هم معتقد است دکتر سروش در بحثهای مربوط به رابطه سیاست و اخلاق عمدتاً از مدلی نتیجه گرایانه پیروی میکند. (بنگرید به "فضیلت گرايی در دیانت، نتیجه گرايی در سیاست: نگاهای به آرای اخلاقی عبدالکریم سروش در گفتگو با سروش دباغ، روزنامه اعتماد،۲۷ فروردین ۱۳۸۸)
۳-normative ethics
۴- good
۵- good in themselves
۶- egoism
۷- alturistic
۸- hedonistic utilitarianism
۹- eudaimonic consequentialism
۱۰-aesthetic conseqientialism
لینک همین مطلب در وبگاه زمانه
لینک همین مطلب در سایت دکتر سروش




