
اخیراً شروع کردم به خواندن فلسفه سیاسی آلن بدیو. برای من که
کمتر رفته بودم سراغ فلاسفه فرانسوی و اروپای قاره ای، تصور نمی کردم
اینقدر فلسفه بدیو جذاب باشد. خصوصا تقریر خاص او از حقیقت و اینکه در علم و
هنر و سیاست و عشق نمود دارد، یا نگاه او به "موقعیت فلسفی" (philosophical situation) برایم جالب
بود. مرسوم است بدیو را فیلسوفی چپ می نامند و لئو اشتراوس را فیلسوفی
راست، و من قبلترش تجربه ی از جهاتی مشابهی با شرح های اشتراوس بر آثار کلاسیک فلسفه سیاسی باستان داشته ام.
مدتهاست کوشیده ام یکی از تخصص های اصلیم در فلسفه سیاسی را جان رالز قرار
دهم، و دیگری را چندفرهنگ گرایی از منظری لیبرال و مشخصاً نظریه ویل
کیملیکا. ولی هرچه می گذرد بیشتر به نوعی رویکرد تلفیقی به فلسفه سیاسی
گرایش پیدا می کنم؛ منظورم از رویکرد تلفیقی آن است که بخشی از مکتبی در
فلسفه سیاسی که به نظرت درست است را بگیری، و در عین حال خود را صرفاً در
یک کمپ محدود نکنی. یعنی تو گویی رویکردهای متفاوت و ظاهرا رقیب به فلسفه
سیاسی (مثلاً همین رویکردهای رالز، بدیو و اشتراوس) را بیشتر باید همچون
مکمل هم دید تا نافی هم. به علاوه در وارد کردن فلسفه در دسته بندی های
سیاسی روزمره همچون چپ و راست باید به غایت محتاط بود. البته که اگر تفکرات
چند فیلسوف در جایی به طور واضح در برابر هم قرار داشت، طوری که باور به
هردو همزمان با اصل امتناع تناقض داشته باشد، لاجرم باید جانب یک طرف را
گرفت. ولی به نظرم در فلسفه سیاسی این مسئله نادرتر از عالم پر از اختلاف
سیاست روزمره رخ می دهد.
من
با بسیاری از عقاید اشتراوس در نقد مدرنیته همدل نیستم، ولی دانش عمیق او
در مورد فلسفه سیاسی یونان باستان (افلاطون، ارسطو، گزنوفون..)، و نیز
فلاسفه یهودی کلاسیک (ابن میمون..)، و نیز فلسفه سیاسی دوران اسلامی (بطور
مشخص فارابی) را تحسین می کنم. برخی از سئوالهایی که اشتراوس در خوانش این
متون با آنها درگیر است، بطور مشخص رابطه عقل یونانی و وحی ادیان ابراهیمی
(یهودی، اسلامی، مسیحی)، و اینکه اینها قابل جمع هستند یا نه، سئوالهای
امروز ما در ایران نیز هستند. در برنامه ای که برای خودم برای مطالعه فلسفه
سیاسی دوران باستان و اسلامی گذاشته ام، حتما از شرحهای او بهره خواهم
برد. شخصا شرحهای او بر فلسفه سیاسی باستان و قرون وسطی را جالب تر از
نقدهای او بر مدرنیته می یابم که بسیاری شان بر اساس فلسفه تحلیلی جدید
قابل جواب اند.

رنسانس در غرب با رجوع دوباره به متون
یونانی-رومی و باز تفسیر آنها، و نقد تدریجی مسیحیت در پرتو عقلانیت یونانی
رخ داد. برای زایش رنسانی در فرهنگ خودمان ما نیز باید نسبت خویش را با
عقلانیت یونانی (به عنوان مادر عقلانیت مدرن)، مشخص کنیم. تمدن یونانی-رومی
همسایه دیوار به دیوار تمدن ایرانی بوده است، و اگر بحثهای ایدئولوژیک و
ملی گرایانه، یا اروپا محورانه را کنار بگذاریم، تمدن یونانی-رومی و تمدن
ایرانی، علی رغم جنگ با یکدیگر، در داد و ستد نزدیک با یکدیگر نیز بوده اند
(اصولا می توان از این منظر هم به مسئله نگریست: اگر همسایه دیوار به
دیوار نبودند اینقدر جنگ نمی کردند). بر این اساس در تامل در مورد فلسفه
سیاسی دوران باستان، دوست دارم تاثیر و یا تاثرش بر اندیشه یا عمل ایرانیان
باستان را نیز بدانم. البته اگر اشتباه نکنم پژوهش در این زمینه واقعا
اندک است.
امروز
نشستم و مقاله "فلسفه رازآمیز لئو اشتراوس" چارلز لارمور را خواندم.چارلز لارمور یک فیلسوف سیاسی تحلیلی فرانسوی است و در کنار رالز از نظریه پردازان لیبرالیسم سیاسی محسوب می شود.

نقدی
منصفانه و تفکربرانگیز بر لئو اشتراوس است و خواندنش را به علاقمندان توصیه
می کنم. اشتراوس (متوفی به سال 1973) یکی از منتقدان سرسخت و پرآوازه
مدرنیته است که اهمیت بسیار زیادی برای خواندن و جدی گرفتن فلاسفه
سیاسی دوران باستان قائل است. او معتقد بود فلاسفه باستان چون ارسطو و
افلاطون به دنبال حقایق اخلاقی سرمدی بودند و فلسفه سیاسی را برعکس مدرنها
درست فهمیده بودند: فلسفه سیاسی جدید دچار سودانگاری و نسبی گرایی و در
نتیجه انحطاط شده است. اشتراوس به علاوه اهمیت بسیار زیادی برای ماکیاولی
قائل بود. لارمور به خوبی نشان می دهد اشتراوسی در نقد مدرنیته تحت تاثیر
روشنفکری دوران وایمار آلمان (دوران سالهای جوانی اشتراوس) است و مدرنیته
را به نفع نوعی عقلانیت استعلایی آنقدر رادیکال نقد می کند که وقتی از او
می پرسی آن حقایق اخلاقی سرمدی که اینقدر تاکید داری کدامند دستش خالی می
ماند و سکوت می کند.
قدری که من فهمیدم اشتراوس را می توان منتقد مبانی فلسفه تحلیلی نیز دانست (کاش یکی از دانشجویان
فلسفه علم مثلاً پایان نامه ای با این موضوع کار کند: بررسی و نقد فلسفه
علم لئو اشتراوس). به گمانم نقدهای اشتراوس بر فلسفه تحلیلی آنقدر کلی اند
که کسی که با ادبیات فلسفه تحلیلی معاصر به خوبی آشنا باشد و خصوصا در
فلسفه اخلاق و معرفت شناسی جدید عمیقا غور کرده باشد، به خوبی می تواند
نقدهای او را پاسخ بدهد. لارمور به خوبی نشان داده نقد اشتراوس بر حقگرایی
در برابر وظیفه گرایی فلسفه اخلاق مدرن (این نقد را سروش هم به شکلی دیگر و
البته ملایمتر کرده) از سر سهو یا ناآگاهانه کانت را تا حد زیادی نادیده
می گیرد.
اشتراوس هر عیبی داشته باشد حسن های مهمی هم دارد و
متفکر مهمی است. به نظرم کسی که می خواهد برروی فلسفه سیاسی فلاسفه مسلمان
سده های میانه (همچون فارابی و ابن سینا یا ملاصدرا) مطالعه کند خوب است
روش شناسی اشتراوس در مورد پژوهش در متون کلاسیک و سده های میانه را
بخواند. اشتراوس از خانواده ای یهودی بود و فلاسفه کلاسیک یهودی در قرون
وسطی چون ابن میمون و اسپینوزا را بسیار خوب خوانده است. می دانیم شباهات
مهمی میان اسلوب فلاسفه ای چون ابن میمون و فلاسفه کلاسیک مسلمان وجود
دارد.
پ.ن: مشخصات مقاله:
Charles Larmore, "The Secret Philosophy of Leo Strauss", in The Morals of Modernity, Cambridge University Press, 1996