۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

دریغا بیم آن است که عشق پوشیده درآید

1- نه دست رسد به زلف یاری که مراست
نه کم شود از سر خماری که مراست
هر چند که «بدین واقعه» در می نگرم
درد دل عالمیست کاری که مراست
2- ای عزیز حکمت، آن باشد که هرچه هست و بود و شاید بود، نشاید و نشایستی که به خلاف آن بودی؛ سفیدی، هرگز بی سیاهی نشایستی؛ آسمان، بی زمین لایق نبودی؛ جوهر، بی عرض متصور نشدی، محمد بی ابلیس نشایستی، طاعت بی عصیان و کفر بی ایمان صورت نبستی. و همچنین جمله اضداد. و بضدها تبین الاشیاء این بود.
3- اندر ره عشق سرسری نتوان رفت
بی درد و بلا و بی سری نتوان رفت
خواهی که پس از کفر بیابی ایمان
تاجان ندهی به کافری نتوان رفت
آن ندیدی که بلبل عاشق گل است؛ چون نزد گل رسد طاقت ندارد خود را بر گل زند. خار را در زیر گل مقام دارد، بلبل را کشته گل کند. دریغا صد هزار رهرو در این مقام بی جان شوند که هرگز در دوجهان هیچ اثری نباشد ایشان را و ایشان را از خود خاری نباشد. اگر گل بی زحمت خار بودی، همه بلبلان دعوی عاشقی کردندی؛ اما با وجود خار از صد هزار بلبل یکی دعوی عاشقی نکند. دریغا ترسائی بایستی تا این بیت ها بگفتمی:
ترسم که من از عشق تو شیدا گردم
وز زلف چلیپای تو ترسا گردم
وانگه بخرابات ز ناگه روزی
در دامنت آویزم و رسوا کردم
4- اینطور نبوده که شش ماهه یکهو تمام شد...دموکراسي بايد تو عمق و وجود دانه دانه مان رشد بکند که ما کم کم برداشت کنیم.
5- انگبین و شکر بزبان گفتن دیگر باشد، و بچشم دیدن دیگر باشد؛ و خوردن و چشیدن دیگر. عاشق بودن لیلی دیگر است و نام بردن لیلی دیگر و قصه مجنون بر وی خواندن و شنیدن دیگر.
6- من روزي در سال هاي دهه 40 در قم خدمت امام خمینی رسيدم. زماني که به خانه يي که ايشان اقامت داشتند رسيدم، ديدم روي در منزل ايشان برگه يي نصب شده که حاوي توهين هايي ناجوانمردانه و غيراخلاقي به ایشان است . داخل خانه شدم و به ايشان گفتم شما اين مطلب را ديده ايد. گفتند؛ بله، صبح که به فيضيه مي رفتم، ديدم. گفتم چرا برگه را از روي در برنداشتيد. گفتند اينها به نهضت کمک مي کند، به حق کمک مي کند. اين اين رفتارها حکايت از اين مي کند که ما در حال حرکت هستيم.
7- در واقع اين جور موقع ها معمولاً راه دارد ديگر، [مثلاً] صندوق بگذاريم ببينيم [طرفين اختلاف] چند به چند هستند يا مثلا تايم بدهيم بريزند در خيابان ببينيم چند به چند هستند.
8- دریغا بیم آن است که عشق پوشیده درآید و پوشیده بیرون رود و کسی خبر ندارد.
9- امشب که شب آدینه بود نهم ماه رجب، شیخ ابوعلی آملی-مدالله عمره- گفت امشب مصطفی -صلعم- را به خواب دیدم که تو عین القضات و من، در خدمت او می رفتیم، و این کتاب با خود داشتی. مصطفی -علیهالسلام- از تو پرسید که این کتاب با من نمای. تو این کتاب با وی نمودی. مصطفی -صلعم- این کتاب گرفت و گفت ترا که بآستین من نه. تو این کتاب بآستین او نهادی. گفت: ای عین القضات، بیش از این اسرار بر صحرا منه، جانم فدای خاک پای او باد!
10- جوانمردا، این شعرها را چون آینه دان! آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود. اما هر که نگه کند صورت خود تواند در آن دیدن. همچنین می دان که شعر را در خود هیچ معنائی نیست. اما هر کسی در او تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست.

پی نوشت: عبارات 1، 2، 3، 5، 8 و 9 از رساله "تمهیدات" مرحوم عین القضات همدانی، انتخاب شده اند. جمله شماره 10 هم از عین القضات است، ولی نمی دانم کدام اثر او. عبارات شماره های 4و 7 متعلق به مسعود علیمحمدی در سخنرانی مورخه 15 دی 1388 در جمع تشکل های دانشجوئی (انجمن اسلامی، بسیج و شورای صنفی) دانشگاه تهران است. عبارت شماره 6 از زبان عماد افروغ به نقل از آیت الله صانعی در مقاله "صبر در برابر موضع گیری های بی ریشه" است.

لینک همین مطلب در وبلاگ فلسفه علم

۲ نظر:

  1. جمله‌ی شماره‌ی ۱۰ از نامه‌های عین القضات است.

    پاسخحذف
  2. داریوش جان خیلی ممنون از توجه و یادآوری ات.

    پاسخحذف