۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

خسروپناه: متصدی چندشغله‌ی فرهنگ در نظام ولایی

میثم بادامچی

 

حجت‌الاسلام عبدالحسین خسروپناه دزفولی، که پیشتر برای اسلامی‌سازی «مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران» (معروف به انجمن حکمت) برغم رضایت فلسفه‌پژوهان به ریاست موسسه‌ی مزبور منصوب شده بود (و البته در اواخر ریاست‌جمهوری روحانی بی‌سروصدا برکنار شد) حالا ارتقا مقام یافته و با تائید خامنه‌ای و حکم رئیسی به عنوان «دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی» منصوب شده‌ است. او جزو مثلا ۵۰ نفر متصدی فرهنگ مقرب خامنه‌ای است که بر اثر انتصابات او، با الهام از تعبیری در علم فیزیک، می‌شود گفت از بین نمی‌روند، و تنها از پستی به پست دیگر جابجا می‌شوند! از سوابق مدیریتی خسروپناه می‌توان به دبیری «هیئت حمایت از کرسی‌های نظریه‌پردازی نقد و مناظره» نیز اشاره کرد. در این نوشتار نگاهی مختصر به این کارنامه و عقاید او می‌افکنیم.

 


از انجمن حکمت و معاونت دانشگاه آزاد تا دبیری شورای انقلاب فرهنگی

خسروپناه در حالی دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی شد که در حال حاضر و به دنبال پاکسازی سال‌های اخیر دانشگاه آزاد از افراد نزدیک به علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، سمت «معاونت علوم انسانی و هنر» کل مجموعه بزرگ دانشگاه آزاد را نیز برعهده داشت. به تعبیری حضرتش از آن نوادر در جمهوری اسلامی هستند که همیشه پستی رده بالا دارند.

اگر نگاهی به وظایف شورای عالی انقلاب فرهنگی بیندازیم، تردیدی نخواهیم کرد که این شورا بازوی خامنه‌ای در کنترل فرهنگی کشور است. یعنی اگر استبداد ولایی شاخه‌های نظامی و فرهنگی و اقتصادی و .. داشته باشد، شورای عالی انقلاب فرهنگی شاخه‌ی فرهنگی آن است. این شورا به گفته سایت خود این شورا (به نقل از فرمان ۱۳۵۹ بنیانگذار جمهوری اسلامی) «تصفيه‌ى اساتيد مرتبط با شرق و غرب» و «تبديل دانشگاه به محيطي سالم براي تدوين علوم عالي اسلامي»(بخوانید اسلامی کردن علوم انسانی) را در سرلوحه‌ی برنامه‌های خود دارد. در شرح وظایف شورای عالی انقلاب فرهنگی همچنین می‌خوانیم:

«تهیه و تدوین سیاست‌ها و طرح‌های راهبردی کشور در زمینه‌های مختلف فرهنگی از جمله در حوزه‌های زنان»، نظارت بر حوزه‌ي «اطلاع‌رسانی» و «چاپ و نشر»، کنترل «برقراری روابط علمی و پژوهشی و فرهنگی با سایر کشورها»، «همکاری حوزه و دانشگاه» (بخوانید حوزوی کردن دانشگاه)، مقابله با «تهاجم فرهنگی» (در راستای منویات ولی فقیه) و نیز «تعیین ضوابط تأسیس مراکز علمی» و «ضوابط گزینش مدیران و استادان و دانشجویان» از وظایف اصلی آن هستند.

انتصاب خسروپناه با این لیست وظایف می‌خواند. از قضا او در سوابق مدیریت خویش اخراج اساتید دگر اندیش را هم در کارنامه‌ي خود دارد. سروش دباغ از اعضای سابق «مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران» مدتی قبل در چند یادداشت توضیح داد که اخراجِ او از مؤسسه توسط خسروپناه امضا و نهایی شد. دباغ «برهم زدن» فضای علمی نسبتا مطلوب انجمن حکمت پیش از خسروپناه، آوردن بسیاری اعضای هیئت علمیِ غیرمرتبط از قم (کسانی که تحصیلات الهیاتی داشتند، نه فلسفی در معنای فلسفه‌های جدید) و نهایتا بر هم زدن توازنِ میان آموزش و پژوهش در دو حوزه‌ي «فلسفه غرب و فلسفه اسلامی» را از دستاوردها (یا سو دستاوردها!)ی خسروپناه در دوران حضور چند سالۀ او در مدیریت موسسه‌ي مزبوردانسته بود. اتفاقی که برغم رضایت اکثریت اساتید و اهالی فلسفه در ایران رخ داد.

 

استاد برساختن «شبه‌مسئله‌ها»

اگر به مصاحبه‌ها و مواضع خسروپناه سر بزنیم، درخواهیم یافت او استاد درست کردن شبه‌مسئله‌ها‌ است، و کوشش برای جا انداختن آنها به‌جای مسائل واقعی جامعه ایران. به بیان دیگر خاصیت انتصاب کسانی چون او به مهم‌ترین پست‌های آموزش عالی کشور بی‌خاصیت کردن علوم انسانی و اجتماعی و دور کردن توجه اساتید و دانشگاهیان از توجه به مشکلات واقعی جامعه است. برای بررسی این منظور با دقت به یک مصاحبه‌ي خسروپناه در دو سه ماه اخیر (نشر شده به تاریخ ۱۷ آبان ۱۴۰۱) که در واقع واکنش او به جنبش مهسا است نگاهی می‌افکنیم.

در این مصاحبه شاهدیم خسروپناه به سان مرادش خامنه‌ای مردم را مساوی طرفداران نظام و حامیان قاسم سلیمانی معرفی می‌کند و کسانی که در مراسم‌های حکومتی چون «۱۳ آبان» و «تشییع شهدای شاهچراغ» حضور دارند، نه معترضانی که او به ایشان تهمت «مست» کردن حین تظاهرات، «اعتیاد به مواد مخدر شیمیایی» و آسیب رساندن «به اموال عمومی و خصوصی» با چاقو و سلاح گرم و سرد می‌زند و حتی در مواردی شایسته اعدام‌شان می‌خواند. این فرمانده فرهنگی هم بسان خامنه‌ای و فرماندهان سپاه تقریری کاملا کلیشه‌ای از معترضان و ریشه‌های اعتراضات ضدحکومتی بدست می‌دهد و برای کوچک و کم‌تعداد شمردن معترضان می‌گوید:

«اتفاقی افتاد و خانم مهسا امینی از دنیا رفت.....همین تجمعات دانشگاهی، به هر حال بنده معاون علوم انسانی و هنر دانشگاه آزاد هستم....۱۰۰ نفر یا نهایتا ایام خیلی شلوغ ۵۰۰ نفر تجمع کردند و شعارهایی دادند. آیا این را باید به هزاران دانشجویی که آنجا هست نسبت داد؟» این کوچک‌شماری در حالی است که حتی همکاران خود خسروپناه گاهی اعتراف کرده‌اند با اینکه تعداد کسانی که به صورت فیزیکی در اعتراضات شرکت می‌کنند (ما اضافه می‌کنیم به سبب هزینه‌ی بسیار بالا و اموری از این دست) رقم کوچکی است، چیزی حدود هشتاد درصد جامعه با کلیت اعتراضات همدل‌اند.

از دیگر تاکتیک‌های خسروپناه تفکیک معترضان میان آن دسته است که در نظر او مطالبات اقتصادی دارند و آن دسته که مطالبات فرهنگی و آزادی اجتماعی و ضد حجاب اجباری دارند. بی‌بندوبار خواندن دسته‌ی دوم و کوشش برای تفرقه انداختن میان معترضان شیوه‌ی مقبول اوست. بگذریم از اینکه او بخش عمده‌ي همان نارضایتی‌های اقتصادی را نیز بر سر دولت پیشین حسن روحانی خراب می‌کند و هیچ اشاره‌ای به نقش خامنه‌ای و ساختار جمهوری اسلامی در وضعیت نابسامان اقتصادی نمی‌کند.

 

«قبیله‌گرایی سیاسی»

یکی از مفاهیمی که خسروپناه در مصاحبه ابداع کرده «قبیله‌گرایی سیاسی» است. هرقدر این مفهوم را بیشتر می‌کاویم بی‌معنایی آن و آشفته‌اندیشی گوینده بیشتر معلوم می‌شود. او هم مانند خامنه‌ای در کمال شگفتی از موضع اپوزیسیون صحبت می‌کند و می‌گوید: «کشور ما در این چهار دهه از این قبیله گرایی سیاسی آسیب جدی دیده است؛ اصولگرا و اصلاح طلب فرق نمی کند.»

بعدش هم برای اینکه در قافیه کم نیاورد می‌گوید «دو جریان اصولگرا و اصلاح طلب از کارکرد حزبی هم خارج شده اند؛ چون بنده به شدت موافق حزب هستم». یعنی خسروپناه می‌کوشد ما را اصطلاحا سرکار بگذارد و با ساختن شبه‌مسئله‌ای وانمود ‌کند که مشکل اساسی در ایران وجود ویا برنامه نداشتن اصلاح‌طلبان و اصولگرایان است، مگرنه مملکت گلستان می‌شد! حال آنکه مشکل اصلی نشنیدن صدای اکثریت جامعه توسط حکومت است، مگرنه «اساسنامه و مرامنامه» که در میان اصلاح‌طلبان و اصولگرایان و گروه‌هایی از این دست کم نیست. در اعتراضات مهسا تقریبا هیچ شعاری علیه اصلاح‌طلبان و اصولگرایان به خودی خود طرح نشد و اصل خود نظام نشانه رفت. خسروپناه احتمالا اینها را می‌داند، منتهی خود را به ندانستن می‌زند چون رهبری و مافوق‌ها باید از او خشنود باشند. پس ادعا می‌کند اکثریت مردم ایران هنوز خمینی را «الگوی خودشان می دانند» و رهبری خامنه‌ای را «قبول دارند»!

در تصویر او از زن هم طبیعتا تنها زن‌های حزب‌اللهی و طرفدار ولایت را داخل آدم حساب می‌کند: زن الگوی در نظر او «زنی است که می گوید می توان با حفظ عفت و حیا و خانواده دار بودن، فعالیت های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی داشت.» کسانی که این تصویر را قبول ندارند، در نظر او ذیل لوای حقوق زن دنبال «آزادی بی بند و باری» هستند.

 

«امنیت غذایی»

یکی از این کلمات قصار خسروپناه در تحلیل اعتراضات اخیر «امنیت غذایی» و رابطه‌ی آن با «اصول حکمرانی» است و می‌گوید آنرا از خمینی وام گرفته است:

«به نظر من امام اولین اولویت مردمی را امنیت غذایی می داند.» در توضیح او خمینی  دراوج فعالیت گروه‌های جدایی‌طلبی مثل «کومله و خلق عرب»، از امنیت غذایی صحبت می‌کرد و «اصول حکمرانی» مرتبط را تبیین می‌کرد: «یک کسی از وزرای جهاد کشاورزی این چند دولت سؤال کند، شما بر اساس کدام نظام حکمرانی امنیت غذایی امام قدم برداشته اید؟! قطعا بدانید اصلا اطلاعی ندارند.» احتیاج به توضیح بیشتر نیست!

 

استنتاج مفاهیم اجتماعی از فقه؟

استنتاج مفاهیم اجتماعی از فقه یکی از مضامین اصلی پروژه‌ی خسروپناه است که باید در فرصتی جدا نقدش کرد. در مصاحبه‌ي مورد اشاره هم می‌گوید: «فقه، اصول فقه و حکمت اسلامی ما واقعا بسیار غنی و از ظرفیت بسیار بالایی برخوردار است. اما این ظرفیت مثل معدنی پر از جواهرات است که باید در حوزه نظامات اجتماعی استخراج شود... حوزه علمیه باید فقه حکمرانی فرهنگی و ساحت های دیگر را تدوین کند؛ اینها کارهای فقهی و اجتهادی می طلبد.»

یک نفر نیست به خسروپناه بگوید این همه بودجه مملکت را خرج حوزه‌های علمیه و پروژه‌های بزرگ بی‌سروتهی مانند تدوین «فقه حکمرانی» کردید، نتیجه چه شد؟ کجا ذره‌ای حال عمومی کشور را بهتر کردید؟ برعکس بر درد و رنج مردم افزودید.

در این مقاله فرصت آن نیست که با تفصیل به بررسی نوشته‌های نظری‌تر خسروپناه بپردازیم، ولی آنجا هم خسروپناه استاد ابداع کلمه‌های من‌درآوردی دهن‌پرکن ولی بی‌سروتهی به اسم فلسفه و فقه است. یعنی پروژه‌هایی که برغم بودجه‌های عظیم هرگز مسئله حل‌کن برای جامعه نیستند و به تعبیری که می‌شود از مصطفی ملکیان وام گرفت، نه حقیقت را بدرستی تقریر می‌کنند و نه از درد و رنج عموم مردم می‌کاهند.

عباراتی دهن‌پرکنی چون «الگوی حکمی و اجتهادی علوم اجتماعی» (در مقاله‌ای با همین عنوان)، ویا «معرفت الگویی»، «تعهدات پارادایمی»، «غرب‌گزینی انتقادی»، «تمدن‌گرایی اصلاحی»، «رئالیسم شبکه‌ای» (و نیز مشتقات مرتبطی چون «رئالیسم پنجره‌ای» و «مبناگرایی شبکه‌ای»)، «نظریه‌ي دیده‌بانی»، تفکیک میان «فلسفه‌های ناظر به حقایق» و «فلسفه‌های ناظر به علوم» (توگویی وظیفه‌ی علم کشف حقیقت نیست!) و تفکیک میان «انسان تحقق یافته»، «انسان محقق» و «انسان مطلوب» که در آثار خسروپناه تکرار شده چند نمونه در این زمینه هستند.

شوربختانه آنکه به برکت مدیریت کسانی چون خسروپناه و هم‌اندیشان او دهها و بلکه صدها متخصص علوم انسانی ایرانی در سراسر جهان (اگر متخصصان رشته‌های دیگر را اضافه کنیم این رقم چند برابر می‌شود) نه امیدی به بازگشت به ایران دارند و نه حتی اگر قادر به بازگشتن به ایران باشند آینده شغلی درستی برای خود در آنجا می‌بینند. به سبب بی‌عدالتی گسترده بسیاری نخبگان رفته‌اند و جای ایشان را در دانشگاه‌ها عمدتا کسانی چون خسروپناه پرکرده‌اند که موقعیت‌شان برآمده از تقرب ایشان به نظام مستقر و رهبر آن است.

 

واکنش به اعدام معترضان: مقایسه‌ي خسروپناه و کدیور

نهایتا به موضوع اعدام‌ها بپردازیم. در این مورد هم حجت الاسلام خسروپناه دزفولی، از عالیترین مقام‌های کشور به واسطه انتصابات ولی فقیه، به جای دفاع از مردم به دفاع از نظام می‌پردازد. وقتی خبرنگار جماران از او می‌پرسد: «یکی از سؤالاتی که این روزها مطرح می شود سکوت حوزه های علمیه و بزرگان در قبال تحولات است که می گویند چرا پیرو مطالبات مردم نیستند.» پاسخ می‌دهد: «اگر مقصود این است که چرا حوزویان از این اغتشاشگران دفاع نمی کنند، معلوم است، برای اینکه اغتشاشگران دارند علیه مردم حرکت می کنند....حوزه علمیه هم نباید حمایت کند و حمایت نخواهد کرد.» (همان مغلطه‌ي یکی دانستن مردم با حامیان قاسم سلیمانی)

و وقتی معترضانی چون امیررضا رهنورد و محسن شکاری از سوی قوه قضاییه با اتهام محاربه اعدام شدند، خسروپناه ضمن دفاع از این اقدام نوشت:

«حکم اعدام برخی از اغتشاشگران محارب، برخی از مدعیان فلسفه اخلاق را وا داشت تا به نفی خشونت توصیه کنند و شخص مدعی فقاهت را وا داشت تا عنوان محارب را از جانیان بزداید و شخص مدعی علم حقوق نیز همین ادعا را تکرار کرد. اما باید از اینها پرسید این چه فلسفه اخلاق و علم فقه و علم حقوقی است که فقط در دفاع از اغتشاشگران ضد انقلاب و فحاشان بی اخلاق و فاسقان ضد مذهب، کارایی دارد؟.... انحراف یک تفسیر و تطبیق به رای حوزوی از انحراف فکری یک دانشگاهی به مراتب بدتر است.» (۲۰ آذر ۱۴۰۱)

ولی چرا خسروپناه اینقدر عصبانی شده بود؟ دلیلش آن است که تعدادی از مذهبیون و روحانیون شدیدا با اعدام‌ها مخالفت کردند. مثلا محسن کدیور از نواندیشان دینی که در زمینه‌ي فقه متخصص است در یادداشتی با عنوان «اعدام درمانی: تسریع در سقوط نظام» به تداوم اعدام معترضان به اتهام محاربه شدیدا اعتراض کرد، اقدامات فوق را دارای «اشکلات جدی حقوقی و شرعی» دانست و نوشت: «استبداد دینی و رژیم خودکامه مذهبی و خصوصا شخص رهبر جمهوری اسلامی می پندارد با اعدام درمانی و سرکوب خونین معترضان می تواند مردم ناراضی را ساکت کند. زهی خیال باطل. اعدام شتابزده معترضان ریختن بنزین بر آتش نارضایتی و اعتراض ملت ایران است.»

او بعدا در یادداشتی تکمیلی توضیح داد محارب در فقه شیعه «کسی است که به قصد ترساندن مردم بر روی آنها سلاح کشیده باشد و امنیت آنها را سلب کرده باشد. بدون تحقق هر یک از این شرایط سه گانه محاربه صورت نگرفته است. محاربه جرمی علیه امنیت مردم است و مصادیق مشخص آن راهزن و دزد مسلح است و معادل امروزی آن گانگستر و تروریست می باشد.» در نظر کدیور فردی که به قصد تغییر نظام سیاسی با آن وارد مبارزه مسلحانه شده «باغی است نه محارب»، و حکم فقهی آن هم متفاوت است، چه برسد به معترضان خشونت‌پرهیز چند ماه اخیر. او همچنین افزوده بود «معترضی که در مقابل نیروی سرکوب از خود دفاع کرده است به لحاظ شرعی محارب محسوب نمی شود.» (مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم و حسن فرشتیان هم در بیانیه یا یادداشت‌هایی مواضعی کمابیش مشابه ارائه کرده بودند و اعدام‌ها را شدیدا محکوم کرده بودند. و نیز بسیاری نواندیشان)

کدیور که مانند خسروپناه در کسوت روحانی است، بر خلاف او کاملا از حقوق معترضان حمایت می‌کند. چرا؟ یک دلیلش (در میان ده‌ها دلیل) آنست که کدیور بر خلاف خسروپناه دانش خود را خرج خدمت سلطان جائر نکرده است. 

 

 توضیح: این مقاله پیشتر در زمانه منتشر شده است.

                                                                                                                                          

 

 

 

 

 

۱۴۰۱ دی ۱۹, دوشنبه

در دفاع از رفراندوم: تاملی در نقد ف. دشتی

میثم بادامچی

 نویسنده‌ی اهل اندیشه و صاحب‌نظر ف. دشتی در مقاله‌ای در زمانه با عنوان «آیا همه‌پرسی تجلّی دموکراسی است؟» به نقد همه‌پرسی پرداخته است. در این نوشتار بر آنیم که ضمن شرحه شرحه کردن نقد ایشان نشان دهیم استدلال او اساس مفهوم همه‌پرسی را زیر سئوال نمی‌برد، بلکه همه‌پرسی در شرایط اصطلاحا هول هولی و جهل رای‌دهندگان را مورد تشکیک قرار می‌دهد که می‌شود با آن همدل بود. با اینحال حداقل آنست که عنوان مقاله‌ از سوی نویسنده خوب انتخاب نشده است، و چنانکه استدلال خواهیم کرد رفراندوم همچنان «تجلی دموکراسی» و اراده ملی است. صاحب این قلم پیشتر در مقالاتی پس از جنبش مهسا از تاسیس مجلس موسسان و برگزاری همه‌پرسی به عنوان روشی برای برون‌رفت از وضع موجود دفاع کرده و این نوشتار، قصد دارد با تکیه بر مباحث مطرح شده از سوی دشتی، مباحث مزبور را یک گام دیگر به پیش ببرد.

 

همه‌پرسی‌های متأخر در جهان و مدل سوئیس

ف. دشتی که در کنار فلسفه علاقمند به ادبیات و نقد ادبی نیز هست مقاله را با این جملات آغاز می‌کند: «رفراندوم یا همه‌پرسی مفهومی است که تا مطرح می‌شود، گوش‌ها را تیز و چشم‌ها را گشاد می‌کند؛ صدایش به گوش خوش می‌نشیند، و چشم را مه آلود می‌کند: اولین جرقه‌ای که در ذهن شهروند درمی گیرد، این است که پس بالاخره رأی من هم می‌تواند سرنوشت ساز باشد.» بقیه‌ی مقاله نقد همه‌پرسی در ادامه‌ي این جمله است.

دشتی با یک یادآوری تاریخی می‌نویسد: «در صحنه‌ی جهانی دو همه‌پرسی متأخر هست که هنوز در یادها زنده است: یکی همه‌پرسی برگزیت در بریتانیا و دیگری همه‌پرسی در خصوص ممنوعیت کورتاژ در امریکا». او معتقد است که در هر دو رفراندوم مذکور، محافظه کاران و نوفاشیست‌ها پیروز شده‌اند.

کورتاژ البته در آمریکا با همه‌پرسی ممنوع نشد بلکه با رای دادگاه قانون اساسی ممنوع شد. به نظر می‌رسد منظور دشتی همه‌پرسی در ایالت کانزاس باشد که از قضا در آن طرفداران حق سقط جنین پیروز شدند و سبب شد که حکم اولیه دادگاه قانون اساسی محافظه‌کار در مورد ممنوعیت سقط جنین کان لم یکن شود. البته نقد او بر همه‌پرسی برگزیت درست است: «در یک نظرسنجی که به تازگی در بریتانیا انجام شد، انگلیسی‌ها به میزان بالاتر از ۶۰ درصد از رأی خود برای خروج از اتحادیه اروپا اظهار پشیمانی کردند؛ مردمی که بیش از دویست سال تجربه‌ی دموکراسی نهادینه داشتند، فریب سیاست‌های حزب محافظه کار را خوردند.» (همان) در اینجا به نظر می‌رسد منظور ف. دشتی، چنانکه در انتهای مقاله هم اشاراتی در این زمینه آمده، آنست که بسیاری از مسائل باید بجای رفراندوم از طریق مجلسی که از طریق انتخابات آزاد بر سر کار آمده حل بشود. همه‌پرسی برگزیت ضروری نبود، چون در سنت بریتانیایی مناقاشات همیشه از طریق پارلمان برآمده از انتخابات دموکراتیک قابل حل بوده است.

نتیجه‌ی این نقد نهایتا ترجیح مدل دموکراسی مبتنی بر پارلمان/ مجلس بر دموکراسی مبتنی بر رجوع مستقیم به آرا مردم  یا «دموکراسی مستقیم» است. نویسنده توجه نمی‌کند در بسیاری دموکراسی‌ها در جهان مجلس و رفراندوم هردو در ساختار قانون اساسی پیش‌بینی شده هستند و مکمل هم محسوب می‌شوند، نه در برابر هم. در قانون اساسی ترکیه در همسایگی ما هم از قضا هردو سازوکار حضور دارند. دردنیا تنها کشوری که بر اساس دموکراسی نیمه‌مستقیم یا مبتنی بر همه‌پرسی در موضوعات مختلف اداره می‌شود سوئیس است.

دشتی می‌نویسد همه‌ی کسانی که مانند ایشان «دوره‌ی راهنمایی» خود را در دوره‌ی پهلوی گذرانده‌اند، دموکراسی سوئیسی مبتنی بر رفراندوم را که در کلاس «تعلیمات اجتماعی» آموخته و تحسین کرده‌اند. این برغم آنست که «سوئیس وحشیانه‌ترین مرکز مالی و انبار غیررسمی ثروت احتکارگرانه‌ی سرمایه داری جهانی است» و نتیجه می‌گیرد «رفراندوم دقیقا همان جاست که دموکراسی به پایان می‌رسد.»

نقد دشتی بر سرمایه‌داری سوئیسی نقدی نیکو و قابل تامل است. ولی مگر بسیاری دیگر از کشورهای غربی که دموکراسی‌شان مبتنی بر همه‌پرسی نیست و بلکه مبتنی بر مجلس نمایندگان است، اقتصادشان از نوع سرمایه‌داری نیست و مشکل کاپیتالیسم ندارند؟ به بیان دیگر چطور می‌شود نشان داد که این رفراندومی بودن مدل دموکراسی سوئیس است که آنرا فاسد کرده و موجب شده به تعبیر دشتی این کشور به انبار ثروت احتکارگرایانه سرمایه‌داری بدل شود؟

 

رفراندوم به مثابه‌ی متنی در خود بسته

اساس نقد دشتی بر همه‌پرسی را در این بخش می‌آوریم. او با تکیه بر تفکیکی ادبی از رولات بارت در کتاب اس/زد در مورد انواع متن‌ها، رفراندوم را شبیه متونی می‌داند که «از شما تنها انتظار پذیرش یا رد دارند، و قابل تفسیر، تغییر یا انکار نیستند.» می‌نویسد: «هر رفراندوم در واقع فقط یک هدف را دنبال می‌کند: تأیید مشروعیت نهادی که همه‌پرسی را برگزار کرده است.» اینکه نتیجه آری یا نه باشد البته در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. او همچنین معتقد است وقتی چارچوب سوالی که در رفراندوم طرح می‌شود اشتباه باشد، پاسخ دادن بدان هم به سادگی «شما را مجبور به پذیرش چارچوبی می‌کند که در آن احساس خرد شدن یا تحقیر شدن می‌کنید.» در این زمینه همه‌پرسی ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ نظام جمهوری اسلامی را مثال می‌زند.

در نظر دشتی، «رفراندوم‌ها گرد متن‌هایی صورت می‌گیرند که در خود بسته شده، و تمام شده‌اند و گزینه‌های آن با نظم موجود، برای اهداف خود، به شیوه‌ای استثنایی از پیش تعیین شده است.» او به درستی تاکید می‌کند که دموکراسی زمانی می‌تواند برقرار باشد که «عموم مردم فعالانه بتوانند در تعیین گزینه‌ها و چارچوب‌ها مشارکت کنند. نویسنده این سطور کاملا موافق است که سئوالات همه‌پرسی ۱۳۵۸ طوری طراحی شده بودند که در فضای آن روزها نتیجه را از پیش مشخص می‌کرد، چون از رای دهنده می‌خواست در مورد «تغییر رژیم سابق به جمهوری اسلامی، که قانون اساسی آن از تصویب ملّت خواهد گذشت» پاسخ آری یا نه بدهد. ولی این موضوع اساس منطق رفراندوم را زیر سئوال نمی‌برد.

مشکل رفراندوم مزبور آن بود که در فاصله‌ي تنها دوماه پس از پیروزی انقلاب برگزار شد، وضعیتی که در آن بحث و تامل کافی در فضای عمومی جامعه و میان رای‌دهندگان در مورد معنای جمهوری اسلامی انجام نشده بود و معنای عبارت «جمهوری اسلامی» که در موردش نظرخواهی می‌شد، در نزد بسیاری از رای‌دهندگان مبهم بود. خصوصا اینکه در نظر آوریم اصل ولایت فقیه که از سوی شاگردان آقای خمینی در مجلس خبرگان اول به قانون اساسی ۱۳۵۸ اضافه شد و از آن زمان تاکنون مبنای تفسیر هسته‌ي سخت نظام از جمهوری اسلامی قرار گرفته، آن زمان در جامعه عمدتا ناشناخته بود. به بیان دیگر بر اساس تحولاتی که بعدتر صورت گرفت، ولایت فقیه به مهم‌ترین عنصر اسلامیت نظام بدل شد، حال آنکه رای دهندگان ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ تصوری از اینکه رای آری‌شان رای به ولایت فقیه است نداشتند. از این جهت می‌شود با دشتی همدل بود که در همه‌پرسی مزبور خدعه‌ای صورت گرفت. ولی این موضوع اصل اهمیت دموکراتیک رفراندوم را زیر سئوال نمی‌برد. یعنی از این نقد، «نخ‌نما بودن» کل منطق رفراندوم بر نمی‌آید.

به علاوه مشکل نظام جمهوری اسلامی آنست که در آن بعد ۱۳۵۸ (جز همه‌پرسی بازنگری قانون اساسی ۱۳۶۸ که آنهم در شرایط امنیتی پس از فوت خمینی انجام شد) هیچ رفراندومی برگزار نشده است، یعنی برگزاری رفراندوم هرگز به سنتی بدل نشد. این در حالی است که در دموکراسی‌ها رفراندوم‌ها قابل تکرار هستند، خصوصا وقتی میان رای‌دهندگان اولیه (در مثال ما نسل انقلاب ۱۳۵۷) و زمان حال (خیل عظیم افرادی که پس از انقلاب به‌ دنیا آمده‌اند) چند نسل هم فاصله باشد.

دشتی در ادامه رای دادن دور دوم به حس روحانی در انتخابات ریاست‌جمهوری  ۱۳۹۶ را یک «همه‌پرسی غیررسمی» نام می‌نهد و شدیدا نقدش می‌کند. حال آنکه خود او با اضافه کردن قید «غیررسمی» پذیرفته انتخاباتی که منجر به برآمدن حسن روحانی در سال ۹۶ بود هرگز یک همه‌پرسی در معنای دقیق حقوقی کلمه نبود. البته می‌شود ساختار رای‌گیری در نظام جمهوری اسلامی را از بیخ نقد کرد و به تعبیراو انتخاب میان «بد» و «بدتر» در یک نظام «سراپا سرکوبگر» را مصداق دور باطل دانست. ولی اینها موضوع دیگری است.

 

نگرانی از حیله‌ی راستگرایان: آیا قانون اساسی مجلس موسسان قرار نیست به رفراندوم گذاشته شود؟

دشتی به درستی نگران است که در یک سناریوی فرضی پس از جمهوری اسلامی در رفراندومی از جنس رفراندوم ۱۲ فروردین، راست‌گرایان نوع حکومت مطلوب خودشان، احتمالا از نوع سلطنت را، بر مردم غالب کنند: «اگر اخبار را این روزها تعقیب کنیم، متوجه می‌شویم از سوی یک جناح اپوزیسیون به طور پیوسته و یک‌بند، درست مثل سوزنی که روی صفحه‌ی گرامافون گیر کرده باشد، سناریوی همه‌پرسی پس از سرنگونی ج. ا. مطرح می‌شود.» این یعنی پوپولیسم راست «درسش را از بر می‌داند» و به اصل تکرار تاریخ (اشاره به نگرانی نویسنده در مورد تکراری اتفاقی مانند همه‌پرسی ۱۳۵۸) ایمان دارد. بر این اساس است که می‌نویسد: «مشکل اساسی درهر همه‌پرسی این است که: رأی دهندگان در هر رفراندومی که در آن شرکت می‌کنند مجبوراَند به سؤالات دشوار سیاسی تنها پاسخ‌های ساده‌ی آری یا نه بدهند، و مجبوراَند نتایج سیاسی احتمالی ای را متحمل شوند که تنها مگر کارشناسان زبده بتوانند پس از سال‌ها تحقیق به آن وقوف یابند.» مهم‌ترین و قابل تامل‌ترین نقد بر همه‌پرسی که در مقاله ف. دشتی طرح شده در همین جمله مضمر است.

در نظر دشتی پس از برافتادن جمهوری اسلامی در انتخاب نوع نظام جدید باید شکیبا بود. او راهکار را برگزاری انتخابات آزاد و تاسیس مجلس موسسان می‌داند: «نیازی به سرعت عمل برای زدن یک مارک بر پیشانی ایران آزاد شده نیست. می‌توان با همان دولت گذار یا موقت مدتی طی طریق کرد تا به تدریج نهادهای دموکراسی، مطبوعات و تلویزیون آزاد، و احزاب از طیف‌های مختلف در سراسر کشور پا بگیرند، و همه‌ی کنشگران عرصه‌ی سیاست وقت کافی داشته باشند تا برنامه‌های راهبردی‌شان را با توجه به واقعیت روز تهیه کنند و سامان بخشند، و خود را به پیشگاه مردم معرفی کنند.» خوبی این وضعیت آنست که وقت کافی خواهد بود که مردم بتوانند «با یکدیگر وارد گفت و گو شوند، و به یک اِشراف نسبی به جریان‌های مختلف سیاسی برسند.» او می‌گوید پس از این دوره، انتخابات آزاد (و نه یک رفراندوم)، «ساختار مجلس مؤسسان را رقم خواهد زد، و شکل حکومت و دولت ملی از دل این مجلس بیرون خواهد آمد.»

مقاله دشتی اینجا پایان می‌یابد حال آنکه جاداشت بسط داده شود. مجلس موسسان در ایران آزاد قرار است قانون اساسی بنویسد. ولی همان قانون اساسی هم، چنانکه روش رایج اکثر دموکراسی‌ها در جهان است، باید به رای آری یا نه ملت گذاشته شود، تا پشتوانه‌ي رای اکثریت را به شکل مضاعف با خود همراه کند. ساختار مبتنی بر شکیبایی و گفتگومحور دشتی نیز با برگزاری رفراندوم‌ها منافاتی ندارد. نباید از رجوع مستقیم به رای مردم و جویا شدن نظر ایشان از طریق رفراندوم‌ها هراسید. مهم آنست که رفراندوم پس از گفتگوی ملی وسیع صورت بگیرد، کلا برگشت‌ناپذیر نباشد، و از همه مهم‌تر جای تصمیمات برآمده از رای مجلس منتخب را نگیرد.

 

توضیح: این مقاله پیشتر در زمانه منتشر شده است.