۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

متناقض نمای سخنان سید محمد خاتمی

 آقای خاتمی اخیرا در میان جمعی از رزمندگان سخنانی ابراز داشته اند که محل مناقشه شده. آن سخنرانی نقاط مثبت فراوانی دارد، مانند اینکه دیگر نمی توان دیوار آهنین بدور کشور کشید و نفوذ اطلاعات در اذهان شهروندان را مانع شد، یا اشاره تلویحی به بحث رفراندم به عنوان راه حل، ولی در اینجا من می خواهم سخنان ایشان را نقد کنم. نقد من متوجه آن قسمت از سخنان ایشان است که در آن گفته شده دموکراسی خواهان حرکت سبز و آقای خامنه ای بطور متقابل ظلمی که به ایشان شده را عفو کنند تا فضای دوقطبی موجود در جامعه از بین برود و همه به سوی آینده بهتر برویم. آقای خاتمی، بنا بر نقل وب سایت شان، در قسمت آخر سخنانشان گفته اند:

"ما... قانون اساسی را چارچوب عملی می دانیم. همین حقوقی را که در قانون اساسی به ملت داده شده است ما همان را می خواهیم. البته قانون اساسی وحی منزل نیست. ساز و کاری هم در آن گنجانده شده و می شود در قانون اساسی تجدید نظر کرد. ما معتقدیم این نظام باید بماند و البته که اصلاحات مداوم براساس موازین و معیارهای درست راه تداوم نظام و انقلاب هم هست و راه دیگری نیست. من واقعا من نگرانم با تقابلی که در درون کشور ایجاد شده که باعث ایجاد توهم و شیدایی در یک سو و ایجاد نفرت در طرف دیگر شده است و دائماً هم از دو طرف به آن دامن زده می شود. از اصطکاک میان شیدایی بی حساب و نفرت فزاینده باید ترسید و به خدا پناه برد.... ما می گوییم این جو مسموم درمان شود. هر منتقدی برانداز و عامل دشمن به حساب نیاید و اگر فضا تلطیف و تعدیل شود بسیاری از مسائل حل خواهد شد. فضا باز شود، احزاب و گروه ها کار کنند و عقلا هم ساز و کاری را برای انتخابات در نظر بگیرند تا در آن حرف و حدیث نباشد. خدا می داند اگر چنین شود آرامش و ثبات و پیشرفت از هر جهت تأمین خواهد شد. اگر ظلمی شده است که شده است همه بیاییم عفو کنیم و به آینده نگاه کنیم و اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم پوشی شود و ملت هم از ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است می گذرد و آن وقت همه به آینده بهتر روخواهیم آورد."

هدف اصلی آقای خاتمی از این سخنان، شاید مانند روال غالب ایشان ایجاد اجماع وتوافق وآشتی میان جنبش سبز و شخص ولی فقیه یعنی آقای خامنه ای است. این مسئله البته در نگاه اول بد نیست چون فیلسوفان سیاست هم، چون راولز، مبنای حکومت و سیاست در یک جامعه را همکاری اجتماعی میان گروههای مختلف فکری و عقیدتی بر سر یک سری مبانی مشترک، که این مبانی مشترک معمولا قانون اساسی هر کشور است، می دانند. ولی آیا قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی ایران امکان یک اجماع عادلانه میان شخص ولی فقیه و مردم را فراهم می کند؟

نقد اصلی بر سخنان آقای خاتمی آن است که همکاری اجتماعی باید بر اساس موازین عادلانه و منصفانه باشد نه هر نوع موازینی. قانون اساسی کنونی ایران اصلا چنان قواعد منصفانه و عادلانه ای را برای همکاری اجتماعی و قرارداد اجتماعی میان مردم و حاکمان فراهم نمی کند، چون در آن اختیارات مطلقه و مادام العمری به شخص آقای خامنه ای و جانشینان ایشان داده شده است.  همکاری اجتماعی در موقعیتی که در آن یک طرف در موقعیت خدایگان و قدرت مطلقه است و دیگری درموقعیت فرودست و برده، اصلا ممکن نیست. بر اساس نظریه ولایت مطلقه فقیه موجود در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران شخص ولی فقیه  با بقیه مردم در موقعیت "برابر" نیست که بتوان با عفو و بخشش صرف زندگی بهتر را در مملکت جاری کرد،گو اینکه در این سالها هیچ سو عملکردی از جانب ایشان بر مملکت روا داشته نشده است. 

همکاری اجتماعی عادلانه و منصفانه (انصاف کلمه ای است که راولز در نظریه عدالتش مکرر بر آن تاکید دارد) بدون ایجاد تغییرات ساختاری در نهادهای کشور، یا همان تغییر قانون اساسی، ممکن نیست.  اساس جنبش سبز، آنطور که من می فهمم، مبارزه برای از میان برداشتن نهادهای ناعادلانه در ساختار قانون اساسی کشور، و جایگزین کردن آنها با نهادهائی عادلانه و دموکراتیک و لیبرال است.

علی رغم احترام فراوانم به اقای خاتمی سئوال اصلی من از ایشان آن است که چگونه می توان میان ولایت مطلقه فقیه و برابری میان ولی فقیه و مردم جمع کرد؟ اگر آقای خاتمی دنبال اجماع اند تنها راه اجماع آن است که آقای خامنه ای بپذیرند که دیگر از این پس قدرت شان قرار نیست مطلقه باشد و بلکه باید مقید به قیودی باشد که اکثریت مردم تعیین می کنند.

پی نوشت- کلمه "مطلقه" در شورای بازنگری سال 1368 وارد اصل 57 قانون اساسی شد، آنجا که این اصل می گوید قوای حاکم در جمهور اسلامی ایران یعنی قوای مقننه، مجریه و قضاییه زیر نظر ولایت مطلقه امر اداره می گردند. رجوع کنید به مشروح مذاکرات جلسه چهلم شورای بازنگری قانون اساسی 1368 و اختلاف نظر میان خامنه ای و موسوی خوئینی ها بر سر وارد کردن قید "مطلقه". در آن بحث موسوی خوئینی ها مخالف وارد کردن عبارت "مطلقه" بوده و خامنه ای، که البته هنوز رهبر نشده بود، مدافع آن. چنانکه می دانیم مخالفت موسوی خوئینی رای نیاورد. همین قانون اساسی بطور متناقض رهبر را در برابر قوانین مساوی با بقیه افراد کشور می داند. نمی دانم در شورای بازنگری که از قضا آقایان کروبی و موسوی هم حضور داشتند، نظرشان به موسوی خوئینی نزدیک بوده یا خامنه ای ولی مهم تر آن است که هیچ کدام از این دو دیگر امروز به ولایت مطلقه فقیه، یا حتی ولایت فقیه در هر شکل آن، معتقد نیستند.

۴ نظر:

  1. حُرّ امام خمینی پهلوان بی مزار شهید شاهرخ ضرغام – روي سينه اش خالكوبي كرده بود:

    فدايت شوم خميني

    http://salehat.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=146&catid=54

    پاسخحذف
  2. سلام میثم!
    چیزی رو که در مورد خاتمی نوشته بودی خوندم.منم پای نوشته-ی یکی از دوستام یه چیزی نوشتم که برات می-نویسمش. البته بعضی اشاره-ها بخاطر جواب به متنی بوده که اون نوشته بوده ولی میشه گفت یه حالت کلی هم داره. بعد که نوشته-ی تو رو خوندم دیدم جالبه که دیدگاهامون نزدیکن.

    الف) شخصن فکر میکنم میانه-روی رویکردی عقلانی-تر و از نظر تاریخی موثرتری بوده.
    ب) میانه کجاست؟ فارغ از اینکه بیشتر افراد فکر می-کنند جایی که ایستاده-اند ملاک میانه-روی است و نظری که ابراز میکنند شاقولِ اعتدال و عقلانیت، همه می-دانیم که میانه-روی با سازش-گری تفاوت دارد.
    پ) دعوت به آشتی ملی روی-کرد پسندیده-ای است در تمامی بحران-های ملی اما تا جایی که من می-دانم ادبیات آشتی ملی چیزی متفاوت از ادبیاتی است که آقای خاتمی بکار برده است.
    ت) من بسیار حساسم به فراموشی تاریخی. به عنوان یادآوری، بعد از یک یا دو سالی که روزنامه-نگارانِ موردِ اشاره-ات نوشتند و تنویر (یا تشویش!) اذهان کردند، در همان دورانِ آقای خاتمی بهار مطبوعات خزان شد و همین نویسندگان و دانشجویان و کنشگران اندک اندک به جمع حبسیان پیوستند. مجلس ششم هم برغم تکاپوها و چالش-های گاه حتا تحسین-برانگیزش، نهایتن تجسمی شد از آشفتگی و بی-برنامگی درونی اصلاح طلبان. برای بررسی این مدعا کافیه که گفته-های آقای کروبی و دیگر کنش-گرانِ اصلی مجلس ششم را برابرِ هم مرور کرد.
    ث) آنچه منجر به ابتر شدن نوشته-های روزنامه-نگار و تلاش-های نماینده می-شود، نه ریاست جمهوری احمدی-نژاد است و نه ریاست مجلس کروبی. ساختارِ اساسی است که منجر به سترونی می-شود. نه فقط سترونیِ سیاسی و اقتصادی بلکه سترونیِ اجتماعی و فرهنگی که بسیار تاسف-برانگیزتر و ماندگارتر است و خواهد بود.
    ج) اصلاح، انقلاب، براندازی و یا هر اسمی که مسمایش برایمان مهیا شدن بسترِ زیستی است انسانی و امروزی (بسیار به اختصار) با معذرت-خواهی و گذشت و روبوسی مقدور نخواهد شد. دستِ کم ما که حتا اگر منطق هم ندانیم ریاضی خوانده-ایم، می-دانیم که تا صغرای مسئله-ای تغییر نکند، کبرایش به همان کبریایش لمیده است.

    پیمان

    پاسخحذف
  3. این متن تو فیسبوک شیر شده بود و من این کامنت رو براش گذاشتم:
    فرض کن تو یه رابطه ی تحمیلی هستی و طرف مقابلت تو این رابطه یه آدم زورگو که اتفاقاً تو موضع قدرت هم هست، مثلاً فرض کن یه دختر روشن فکر امروزی هستی که میخوای یه زندگی عادی امروزی داشته باشی و بابات یه آدم خیلی مذهبی و بی منطق و غیرتی که میگه دخترم باید چادر سر کنه و آرایش نکنه و اگه به حرفش گوش ندی بدون شوخی سرتو گوش تا گوش میبره، سر ۲ تا از خواهرات رو هم قبلاً بریده، حالا تو ۳ تا راه داری:
    ۱. به سبک زندگی مورد علاقه ی پدرت تن بدی و فرصتهای رشدت رو از دست بدی و کوتاه بیای و ساکت بشینی سر جات
    ۲. بگی که اون دو تا خواهرم رو یبخود کشته و جلوش در بیای و عصبانیش کنی و ... که تو شرایط فعلی جامعه ما ۱۰۰ بار ثابت شده که راه دوم با مرگ دختره یا حبسش تو خونه یا چیزی شبیه اینها تموم میشه

    ۳. سعی کنی تا اونجایی که میشه از فرصتهات بدون ایجاد تنش استفاده کنی و تا اونجا که میشه کنار بیای و مدیریت کنی شرایط رو و جلب اعتماد کنی و وقتی به اندازه‌ی کافی قوی شدی یا اعلام استقلال کنی یا رو پدرت اعمال قدرت کنی
    نتیجه گیری ای که میخوام بکنم واضحه، شاید تو مثال این دختر راههای دیگه ای مثل کشتن پدر یا شکایت به مراجع قانونی وجود داشته باشه، ولی راه حلهای جامعه ما به همین ۳ مورد ختم میشه و به نظرم تا الآن اونیکه بهتر از همه تونسته راه سوم رو پیش بگیره خاتمی بوده، نقدهای احساسی ای رو که به راه سوم وارد میشه (مثل اینکه پس خون اون دو تا خواهر چی و پس فرصتهایی که از دست میرن چی و ...) اینجا جواب نمیدم چون تو این متن سراغ اینچیزا نرفته بود.

    پاسخحذف