۱۴۰۰ مهر ۲, جمعه

تعلیق پارلمان بدست رئيس‌جمهور؛ بحران در دموکراسی نوپای تونس

  

تونس تنها کشوری است که در آن اعتراضات موسوم به بهار عربی در سال ۲۰۱۱ نتیجه داد و منجر به برقراری یک نظام دموکراتیک در این کشور شد. حالا دموکراسی تونسی هم وارد بحران شده.

صدها تونسی (برخی از طرفداران حزب اسلامگرای میانه‌روی النهضت با رهبری راشد الغنوشی که همزمان بزرگ‌ترین حزب این کشور محسوب می‌شود) روز شنبه ۲۷ شهریور در اعتراض به اقدام قیس سعید، رئیس جمهور تونس در تعلیق پارلمان و برقرار وضعیت اضطراری، در پایتخت تونس تظاهرات کردند؛ با شعارهایی با مضامین «به کودتا پایان دهید» و «ما خواستار بازگشت به مشروعیت [حکومت] ایم».

همانروز ده‌ها نفر از حامیان قیس سعید نیز تجمعی در پشتیبانی از او برگزار کردند و فریاد زدند: «مردم خواستار انحلال پارلمان هستند». تفاوت از زمین تا به آسمان همین دو دسته شعار فضای به شدت دو قطبی این روزهای تونس را نشان می‌دهد. فضایی که آینده دموکراسی این کشور عربی را به خطر انداخته است.

 


در تونس در ۲۵ جولای چه اتفاقی افتاد؟

ناکارآمدی گسترده نخست‌وزیر و مجلس تونس در مقابله بحران کرونا و واکسیناسیون بسیار کند در این کشور به نوبه خود بهانه‌ای شد برای قیس سعید در تعلیق پارلمان، بدون در نظر گرفتن خواست احزاب.

سوم مرداد ماه (۲۵ جولای ۲۰۲۱)، و به دنبال اعتراض‌های گسترده مردمی به عملکرد دولت و پارلمان در زمینه مدیریت بحران کرونا ( و ناکارامدی‌های قبلی نظام سیاسی که همراه با تعویض هشت نخست‌وزیر از ۲۰۱۱ به این سو بود)، رئیس جمهور تونس، هشام المشیشی (نخست وزیر در فاصله سال‌های ۲۰۲۱-۲۰۲۰) را برکنار کرد. سعید همزمان اختیارات اجرایی و قضایی اداره کشور را بدست گرفت و فعالیت‌های پارلمان را به حالت تعلیق درآورد. چند نفر از اعضای مجلس از مخالفان به سبب متهم کردن رئیس‌جمهور به «کودتا» بازداشت شدند. راشد الغنوشی رهبر حرکت النهضت، بزرگ‌ترین حزب مخالف رئیس‌جمهور، این اقدام سعید را کودتا خواند.

حالا با اینکه بیش از یک و نیم ماه از تعلیق پارلمان گذشته رئيس‌جمهور تونس هنوز نخست‌وزیر جدیدی تعیین نکرده است. گزارش‌ها حاکی از آن است که قیس سعید مشغول بررسی تعلیق قانون اساسی سال ۲۰۱۴ و پیشنهاد نسخه‌ای جدید برای همه‌پرسی است؛ امری که درصورت تحقق احتمالا با مخالفت‌های شدید در داخل تونس و فضای بین‌المللی و خصوصا از سوی کشورهای غربی مواجه شود.

قیس سعید که از سوی منتقدانش به تلاش برای کودتا متهم شده، در انتخابات اکتبر ۲۰۱۹ تونس به عنوان یک نامزد مستقل در انتخابات شرکت کرد و موفق شد در دور دوم انتخابات با کسب بیش از هفتاد درصد آرا در برابر نبیل قروی به ریاست‌جمهوری برسد. او که امروز از سوی منتقدان به نقض قانون اساسی متهم می‌شود، استاد پیشین حقوق اساسی در دانشگاه‌های تونس است.

 

اختیارات رئیس‌جمهور برای اعلام وضعیت اضطراری در قانون اساسی تونس

قانون اساسی کنونی تونس که پس از بهار عربی تصویب شد، آمیزه‌ای از نظام پارلمانی و ریاستی است. «رئیس‌جمهور» با رای مستقیم مردم و برای پنج سال انتخاب می‌شود و طبق اصل ۷۷ اختیارات مهمی شامل موارد زیر دارد (اختیاراتی که در قانون اساسی ایران مشابه و خیلی بیشتر از آن برای رهبر درنظر گرفته شده است): انحلال مجلس (در صورت انطباق این تصمیم با قانون اساسی)، نصب اعضای شورای امنیت ملی، فرماندهی کل نیروهای مسلح و نصب فرماندهان نظامی، اعلام جنگ و صلح به شرط تایید سه پنجم نمایندگان مجلس و نخست وزیر، اعلام عفو عمومی در موارد خاص، تعیین مفتی دینی اعظم تونس، انتصاب رئيس بانک مرکزی (پس از پیشنهاد نخست‌وزیر و تایید اکثریت پارلمان).

با اینحال نویسندگان قانون اساسی دموکراتیک تونس با دقت کوشیده‌اند علی‌رغم دادن اختیارات بالا به رئیس‌جمهور منتخب، نوعی موازنه قدرت میان او و مجلس و دادگاه قانون اساسی برقرار کنند و به این ترتیب مانع از بدل شدن تونس به دیکتاتوری ریاستی شوند. (در قانون اساسی فعلی ایران هیچ‌موازنه‌ای میان قدرت رهبر و قدرت سایر نهادها چون ریاست‌جمهوری و مجلس وجود ندارد. پیشتر در مقاله‌ای در ایندیپندنت فارسی با مروری بر تاریخچه تدوین پیش‌نویس قانون اساسی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ نشان دادیم چطور در مجلس خبرگان اول، در سال ۱۳۵۸، «شورای نگهبان» از نهادی که قرار بود در اصل «دادگاه قانون اساسی» باشد، شکلی سیاسی در خدمت رهبری یافت و به نهادی تبدیل شد که سدی است در برابر عملکرد مستقل مجلس و برگزاری انتخابات آزاد در ایران.)

اصلی در قانون اساسی ۲۰۱۴ تونس که قیس سعید با تکیه بر ان اقدامات اخیر خود را توجیه می‌کند اصل ۸۰ است. اصل ۸۰ در مورد اختیارات رئیس‌جمهوری در وضعیت اضطراری می‌گوید:

«در صورت تهدید قریب‌الوقوع نهادهای کشور یا تهدید امنیت یا استقلال کشور و وضعیتی که مانع عملکرد عادی حکومت شود، رئیس‌جمهور این اختیار را دارد که پس از مشورت با رئیس دولت [نخست وزیر] و رئیس مجلس و همینطور اطلاع‌رسانی به رئیس دادگاه قانون اساسی، هرگونه اقداماتی متناسب با ضروریات وضعیت اضطراری انجام دهد.» در ادامه همین اصل تاکید شده: «اقدامات [رئيس‌جمهور] باید طوری باشد که در اسرع وقت امکان بازگشت به عملکرد و خدمات عادی نهادهای دولتی را تضمین کند.»

شرط تمدید وضعیت فوق‌العاده در اصل ۸۰ چنین اعلام شده: «سی روز پس از برقراری وضعیت اضطراری و هر زمانی پس از آن، رئیس مجلس یا سی نماینده مجلس باید به دادگاه قانون اساسی [تونس] مراجعه کنند تا این دادگاه معین کند که آیا وضعیت اضطراری قابل تداوم است یا خیر. دادگاه قانون اساسی وظیفه دارد تصمیم خود را در این زمینه در مدت حداکثر پانزده روز و به طور علنی اعلام کند.»

مهلت وضعیت فوق‌العاده یا اضطراری که در تونس از ۲۵ جولای اعلام شد، مطابق قانون اساسی در هفته آخر ماه آگوست ۲۰۲۱ به پایان می‌رسید. با اینحال، در فقدان یک دادگاه قانون اساسی آقای سعید در ۲۳ آگوست وضعیت اضطراری را «تا اطلاع ثانوی» تمدید کرد. این اقدام او با انتفادات زیادی مواجه شده و به یک «بحران قانون اساسی» (constitutional crisis) در دموکراسی تونس دامن زده است.

 

فقدان دادگاه قانون اساسی در تونس کنونی

پیش‌بینی دادگاه قانون اساسی یکی از دستاوردهای انقلاب ۲۰۱۱ تونس و خروج این کشور از دیکتاتوری محسوب می شود. با اینحال مشکل در آنجاست که برغم گذشتن حدود ده سال از بهار عربی، هنوز اعضای دادگاه عالی قانون اساسی، که یکی از مهم‌ترین نهادهای تضمین تداوم دموکراسی در هر کشور لیبرال-دموکراتیکی است، مشخص نشده‌اند. نتیجه آنکه از زمان تصویب قانون اساسی پسابهار عربی تونس در ژانویه ۲۰۱۴، این سند ملی هنوز به طور کامل اجرا نشده است و همین از ریشه‌های عمده بحران کنونی است. اصل ۱۱۸ قانون اساسی در مورد تشکیل دادگاه قانون اساسی چنین می‌گوید:

«دادگاه قانون اساسی یک نهاد قضایی مستقل متشکل از ۱۲ عضو دارای صلاحیت است که سه چهارم اعضای آن لازم است کارشناسان حقوقی با حداقل ۲۰ سال تجربه باشند.

رئیس جمهور، مجلس شورای ملی و شورای عالی قضایی [تونس] هر یک ۴عضو از ۱۲ عضو این دادگاه را، که سه چهارم آن لازم است متخصصان حقوقی باشند، انتخاب می‌کنند. نامزدی برای یک تک‌ دوره نه ساله است.»

بهانه‌ای که برای عدم تشکیل این نهاد سرنوشت‌ساز از سوی سیاسیون تونسی ابراز می‌شود ناتوانی مجلس این کشور برای معرفی تمام چهار نفر قاضی سهم خویش است. در واقع تاکنون فقط یک قاضی توانسته رای اکثریت دو سوم نمایندگان مجلس را برای عضویت در این نهاد کسب کند و تکلیف سه نفر دیگر از سوی پارلمان نامشخص مانده. نتیجه آنکه هشت عضو دیگر این نهاد بالادستی (که طبق اصل ۱۱۸ قرار است توسط رئیس‌جمور و شورای عالی قضایی اعلام شوند) هم متعاقبا تعیین نشده‌اند.

یعنی اختلاف نظر و تفرق در مجلس تونس بیش از آنی است که اجازه اجماع دوسوم نمایندگان روی سه عضو یعدی سهمیه را بدهد.

با اینحال اوایل امسال پارلمان تونس لایحه‌ای تصویب کرد که اجازه می‌داد قضات مورد نظر مجلس بدون کسب دوسوم آرا هم معرفی شوند. اینبار قیس سعید، رئيس‌جمهور، این مصوبه را رد کرد، با این استدلال که طبق قانون اساسی موجود مجلس می‌بایست تا پایان سال ۲۰۱۵ سهم خود را از اعضای دادگاه قانون اساسی مشخص کند و چون چنین نشد، کشور خودبخود در نوعی وضعیت «ورای قانون اساسی» (extra-constitutional) قرار دارد.

مخالفان رئيس‌جمهور تونس می‌گویند این اقدام او صرفا بهانه‌ای (در واقع کلاه شرعی) برای سنگ‌اندازی برابر تشکیل این نهاد بالادستی است که در صورت تشکیل می‌توانست و می‌تواند بر اقدامات رئيس‌جمهور نظارت کند و آنها را اصلاح یا رد کند.

 

نتیجه‌گیری؛ درس‌های دموکراسی

قانون اساسی ۲۰۱۴ تونس، در مقایسه با قانون اساسی غیردموکراتیک کنونی ایران، یک قانون اساسی لیبرال-دموکراتیک است که ابداعات زیادی از جمله در آن در بحث رابطه سکولاریسم و اسلام و جایگاه مذهب در جامعه به چشم می‌خورد. این متن ملی که حاصل دهها ساعت بحث و تامل کارشناسی است البته که خالی از نقصان نیست.

ولی مسئله آنست که در یک نظام پایبند به دموکراسی هر تغییری در اسناد بالادستی باید از دل و بطن جامعه و با تکیه بر احزاب مدنی انجام شود، نه قدرت آهنین یک رئیس حکومت ویا نیروهای مسلح و غیره.

دموکراسی در خاورمیانه جنگ زده احتیاج به آزمون و خطا و بسترسازی برای نهادسازی و ریشه گرفتن احزاب دارد. بهتر می‌بود رئیس‌جمهور تونس بجای ایجاد وضعیت اضطراری و تعلیق پارلمان منتخب و احیانا کوشش برای افزایش دامنه اختیارات خود در یک قانون اساسی آینده (که تضمینی در بهتر بودنش نیست)، بکوشد لوازم اجرایی شدن بندهای اجرا نشده قانون فعلی، خصوصا در مورد تشکیل نهاد بسیار مهم دادگاه قانون اساسی را فراهم اورد. در غیر اینصورت و در صورت تثبیت وضعیت کنونی احتمال آن می‌رود که دستاوردهای انقلاب دموکراتیک ۲۰۱۱ تونس علیه دیکتاتوری در سایه قرار گیرد و تونس به سرنوشت سایر کشورهای اسلامی منطقه دچار آید.

یک مشکل بارز دیگر تونس، که احتمالا ثمره سال‌ها زیستن ذیل دیکتاتوری زین‌العابدین بن‌علی است، البته جا نیفتادن فرهنگ حزبی در این کشور بر خلاف کشورهایی باسابقه‌تر چون ترکیه است. این فقدان فرهنگ حزبی در اصطلاحا «مستقل بودن» قیس سعید (رئیس‌جمهور) و نیز مستقل بودن آخرین نخست‌وزیر این کشور پیش از انحلال پارلمان (هشام المشیشی) آشکار است. در دموکراسی‌های قدرتمند جهان چون فرانسه، آلمان، آمریکا یا بریتانیا، بسیار خلاف قاعده است که دارنده چنین مقام‌های مهمی از هیچ حزب عمده‌ای نباشد.

در ایران هم به طریق اولی فقدان سیستم حزبی مشکل بزرگی برسر راه مردم‌سالاری است، چنانکه ابراهیم رئیسی، برغم برآمدن از جریان امنیتی و اصولگرا افتخار می‌کند که از هیچ حزب و جریانی نیست! امری که در ساختاری دموکراتیک بجای افتخار احتمالا مایه تاسف است.

 توضیح: این مقاله پیشتر در ایندیپندنت فارسی منتشر شده است.

 

 

 

 

۱۴۰۰ شهریور ۲۷, شنبه

دولت فراگیر متشکل از همه اقوام: رویای محال جمهوری اسلامی در مورد افغانستان ذیلِ طالبان

 امیرعبداللهیان وزیر امور خارجه دولت ابراهیم رئيسی هفته گذشته در نشست وزرای خارجه شش کشور همسایه افغانستان گفت که دولت متبوعش خواستار «تشکیل دولت فراگیر با مشارکت همه اقوام» در افغانستان پس از به قدرت رسیدن طالبان است:

«جمهوری اسلامی ایران همچنان پیگیر موضوع تشکیل دولت فراگیر با مشارکت همه اقوام است و امیدوار هستیم طالبان به تعهداتی که وعده داده‌اند عمل کنند... تجربه نشان داده است که تشکیل دولت غیرفراگیر کمکی به وضعیت ثبات، آرامش و ارتقای وضعیت افغانستان در طول تاریخ نکرده است.»

در این یادداشت استدلال خواهیم کرد که تشکیل دولت چندقومیتی در افغانستان که در سخنان عبداللهیان بر آن اصرار شده با حمایت جمهوری اسلامی از طالبان و سکوتش در حمایت از مقاومت احمد مسعود و امرالله صالح و بقیه در پنجشیر سازگار نیست. در ادامه خواهیم گفت جزآمریکا و غرب‌ستیزی جمهوری اسلامی هیچ سیاست واضح دیگری در مورد افغانستان و منطقه ندارد و ادعای حمایت از زبان فارسی و ناسیونالیسم ایرانی هم سخن گزافی بیش نیست.

 


موضع اصولگرایان در مورد سیاست خارجی جمهوری اسلامی در افغانستان

در ایران اصلاح‌طلبان عمدتا مخالف قدرت‌گیری طالبان هستند، چنانکه بیانیه محمد خاتمی که در آن گفته شده «افغانستان در معرض تهدید بزرگ و پردامنهٔ اسلام طالبانی است» این امر را آشکارا نشان می‌دهد.

در نقطه مقابل اصولگرایان تندرو و سپاه پاسداران، تلویحا یا تصریحا از به قدرت رسیدن طالبان خوشحال‌اند. بررسی یادداشت اخیر وبسایت تسنیم با عنوان «مبنای عمل ایران در ماجرای افغانستان چیست؟» از جهت فهم منطق این گروه و هسته آمریکا‌ستیز جمهوری اسلامی در مورد افغانستان شایسته تامل است. نویسنده که خود از گروه موسوم به حزب‌اللهی است، کوشیده از سیاست خارجی ایران در افغانستان بر اساس آنچه منطق «عقلانیت انقلابی» خوانده دفاع کند و نوشته: «در شرایط حاضر مهمترین تهدیدهای بالفعل جمهوری اسلامی در همسایگی ۱.‌حضور نظامی آمریکا در همسایگی ایران، ۲.‌قدرت گیری گروه‌های تکفیری شیعه‌ستیز از جمله داعش در همسایگی ایران ۳.‌حضور سیاسی و امنیتی رژیم صهیونیستی در همسایگی ایران است.»

این همان منطق آمریکاستیزی و غرب‌ستیزی است که نگارنده این سطور هم معتقد است اساس سیاست هسته سخت جمهوری اسلامی در منطقه را تشکیل می‌دهد؛ با این قید که بر خلاف نظر تسنیم باید گفت نگاه جمهوری اسلامی به شیعه‌ستیزی هم ابزاری است، چنانکه مروری بر تاریخ متاخر نشان می‌دهد در شیعه‌ستیزی تفاوت بنیادینی میان داعش و القاعده و طالبان و سایر گروههای اصطلاحا اسلامگرای موسوم به تکفیری نیست.

در ادامه نویسنده مدعی شده که حضور نظامی آمریکا در افغانستان و همینطور «دولت غربگرای اشرف غنی» دو مانع برای آنچه «سیاست درهم‌تنیدگی منافع ایران و افغانستان» (عبارتی مغلق که به نظر بارمعنایی دقیقی هم ندارد!) خوانده شده، بودند که با قدرت‌گیری طالبان و خروج آمریکا از میان برداشته شده است. نویسنده عامدانه یا به سهو قرابت قومی تاجیک‌ها و هزاره‌ها و ازبک‌ها به ایرانیان را فراموش می‌کند و جایی در نوشته‌اش به مقاومت پنجشیر در برابر ارتجاع طالبان نمی‌دهد.

همین نوشتار تسنیم هم نشان می‌دهد جمهوری اسلامی از درست بودن سیاست‌خویش در مورد افغانستان مطمئن نیست و می‌ترسد حمایت از طالبان در نهایت بر سرش خراب شود. نویسنده تلویحا هشدار می‌دهد افغانستان می‌تواند به باتلاقی برای جمهوری اسلامی بدل شود: «افغانستان نباید به وضعیت جنگ داخلی و بی‌دولتی فرو‌غلتد و تبدیل به پرورشگاه تولید و تربیت تروریستهای چند ملیتی شود. تلاش جمهوری اسلامی شکل‌گیری یک دولت قدرتمند، فراگیر با حضور همه اقوام افغانستانی در چهارچوب فرآیندهای مردم سالار و پشت میز مذاکره است، نه توسعه جنگ داخلی و فروغلتیدن در باتلاقی که دو ابرقدرت جهانی را بلعیده است.»

 

منطق قومی سیاست در افغانستان

منطق سیاست داخلی افغانستان، چه بپسندیم یا نه، قومی است. افغانستان مرز دریایی ندارد و از طریق زمینی با شش کشور ایران، پاکستان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و چین هم‌مرز است. (طولانی‌ترین مرز این کشور با پاکستان و کوتاه‌ترین و صعب‌العبورترین آن باچین است.) زرگ‌ترین گروه‌های قومیتی افغانستان تاجیک‌ها، پشتون‌ها، هزاره‌ها و ازبک‌ها هستند. آمار جمعیت اقوام در افغانستان دقیق و بروز شده نیست و هر گروهی معمولا مدعی است جمعیت بیشتری از آنچه گفته می‌شود دارد.

پشتون‌ها که طالبان عمدتا از آن برخاسته‌اند براساس برخی برآوردها ۳۵ درصد ساکنان افغانستان را تشکیل می دهند.  این گروه در نواحی شرقی و جنوبی افغانستان، هم مرز با پاکستان، متمرکز هستند. (گفته می‌شود همچنین گروه‌های کوچکی از پشتون‌ها در داخل ایران در نواحی هم مرز با افغانستان هم ساکن هستند.) با اینحال زبان فرهنگی و فلسفی افغانستان عمدتا فارسی است و نه پشتون. در طول زمان عده‌ای از پشتون‌های شهرنشین در کابل و سایر مناطق این کشور فارسی‌زبان شده‌اند.

تاجیک‌ها گروه قومی فارسی‌زبان هستند که عمدتا در شهرهای شمال، شمال شرقی (همسایگی تاجیکستان) و غرب این کشور و کابل حضور دارند. جمعیت تاجیک‌ها هم حدود ۳۵ درصد برآورد شده است. تاجیک‌ها نزدیک ترین گروه قومی به فارسی‌زبانان ایران (و طبیعتا تاجیکستان) هستند، با این تفاوت که تاجیک‌های افغانستان (مانند تاجیکستان) عمدتا سنی و فارسی‌زبانان ایران اکثرا شیعه هستند.

هزاره‌ها که جمعیت آنان حدود ۲۵ درصد از جمعیت افغانستان برآورد شده گروه‌های بزرگی از جمعیت کابل، مزارشریف، غزنی و هرات را تشکیل می‌دهند. این گروه به گویش هزارگی از زبان فارسی سخن می‌گویند، با این تفاوت که کلمات ترکی و مغولی حدود بیست درصد از لغات این گویش را تشکیل می‌دهند. قوم ازبک که در واقع ترک هستند هم حدود ۱۰ درصد از جمعیت افغانستان را تشکیل می دهند و در مناطق شمال، از جمله در نزدیکی مرز ازبکستان، سکونت دارند. (در مورد آمارها بنگرید به گفتگوی محسن روحی‌صفت، کارشناس امور افغانستان، با شرق در ۲۶ خرداد ۱۴۰۰)

اگر جمعیت ترک‌ها در ایران را هم در نظر آوریم، ایران از نظر زبانی بیشترین قرابت را به سه قوم اصلی وغیرپشتون این کشور را دارد. خویشاوندان قومی پشتون‌ها عمدتا در پاکستان هستند. بر این اساس است که پیش از حمایت‌ سال‌های اخیر از طالبان، ایران به طور سنتی، چه در دوره شاه و چه جمهوری اسلامی، حمایت بیشتری از اقوام غیرپشتون هزاره و تاجیک کرده است.

 

مقاومت بر اساس هویت‌طلبی فارسی در برابر طالبان

امروز پس از اشغال طالبان ناسیونالیسم ایران‌گرا با محوریت زبان فارسی به نیروی مقاومت ضدارتجاع در افغانستان بدل شده است. همین امر نشان می‌دهد ناسیونالیسم (مانند دین) فقط یکسو ندارد، و بسته به بافتار می‌تواند به نیروی مقاومت یا نیروی سرکوبگر بدل شود. در افغانستان ناسیونالیسم تاجیکی با پشتوانه زبان فارسی (که احمدمسعود امروز از شاخص‌ترین چهره‌های آن است) نیروی مقاومت در برابر ارتجاع اسلامگرایان طالب پشتون است. ولی حمایت از ملی‌گرایی ایرانگرا در افغانستان با دشمن‌تراشی و آمریکاستیزی نهادینه شده در ساختار حکومت جمهوری اسلامی ممکن نیست. بر این اساس می‌شود حدس زد که افغانستان ذیل حکومت طالبان، با ناامنی‌های فراوانش و هزار و یک مشکل جدیدی که خواهد داشت، به یک کوچه بن‌بست (اگر نگوییم باتلاق) برای جمهوری اسلامی بدل خواهد شد؛ بدتر از وضعیت پیشین در افغانستان با حضور نظامی آمریکا و دولت‌های اشرف غنی و کرزای که رسانه‌های جمهوری اسلامی در هر بهانه‌ای آنها را (که قطعا فساد کم نداشتند ولی البته بهتر از طالب بودند) تحت عنوان غربگرا می‌کوبد.

 

جمهوری اسلامی، خادم سیاست خارجی پاکستان در حمایت از طالبان؟

در مورد سیاست خارجی جمهوری اسلامی در افغانستان، آمریکاستیزی و ناسیونالیسم ایرانگرا با پشتوانه زبان فارسی رودروی هم قرار گرفته‌اند.

احتمالا به تدریج گروه‌هایی در جمهوری اسلامی و در میان اصولگرایان خواهد ‌فهمید که با حمایت کنونی از طالبان میدان بازی را به پاکستان حامی پشتون‌ها خواهند باخت. یعنی حمایت از طالبان در افغانستان ایران را به خادم (یا حتی نوکر!) پاکستان بدل می‌کند. در خبرهای روزهای گذشته در مورد پنجشیر که خود رسانه‌های سپاه هم پوشش دادند آمد که پس از آنکه طالبان وارد پنجشیر شد و مورد محاصره نیروهای مقاومت قرار گرفت، «جنگنده‌های پاکستانی به کمک آن‌ها آمدند و محاصره آن‌ها شکسته شد و شب‌ها نیز بر فراز پنجشیر در حرکت هستند.» یعنی شکست مقاومت پنجشیر و نیروهای احمدمسعود بدون حمایت نظامی پاکستان ممکن نبود.

اگر جمهوری اسلامی بخواهد در افغانستان صرفا پادوی پاکستان نباشد، لازم است سیاست خارجی‌اش تفاوتی معنی‌دار با پاکستان داشته باشد (چنانکه پیش از ۱۱ سپتامبر و حمله آمریکا به افغانستان داشت). شاید بر این اساس است که سایت‌های وابسته به سپاه پاسداران که در ابتدای قدرت‌گیری طالبان نمی‌توانستند خوشحالی خود را پنهان کنند، در روزهای گذشته گاهی اخباری منتشر می‌کنند که نشان از تردید ایشان در مورد صداقت طالبان دارد. این سایت‌ها مثلا سخنان ابوالفضل ظهره‌وند سفیر سابق ایران در افغانستان را نقل کرده‌اند که گفته: «وعده‌ها و انعطاف‌پذیری طالبان مقابل منتقدین، صرفا حرف است. منظومه معرفتی طالبان همان دهه هشتاد است فقط دیپلمات‌تر شده‌اند.»

واقعیت آنست که جمهوری در مورد افغانستان هیچ سیاست واضحی ندارد. تندروها خوشحالند که افغانستان باتلاقی برای آمریکا شد و این کشور از افغانستان گریخت. ولی همزمان نمی‌توانند به کل فراموش کنند با قدرت گرفتن طالبان، آنهم در شرایطی که چندین میلیون افغان عمدتا غیرپشتون مهمان و مهاجر یا حتی شهروند ایران هستند، تازه تبعات امنیتی جدیدی برای ایران تراشیده خواهد شد که پیشتر سابقه نداشته. دستان جمهوری اسلامی بسته است چون آمریکاستیزی و غرب‌ستیزی چشمانش را کور کرده است. 

 

توضیح: این مقاله پیشتر در ایندیپندنت فارسی منتشر شده است.

 

 

 

۱۴۰۰ شهریور ۲۶, جمعه

نسبت روزنامه‌نگاری و فلسفه؛ به بهانه اخراج بیژن عبدالکریمی از دانشگاه

 بیژن عبدالکریمی، روشنفکر ایرانی و دانشیار گروه فلسفه دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال در ۱۳ شهریور ۱۴۰۰ به بهانه‌های واهی از دانشگاه اخراج شد. مقام‌های دانشگاه آزاد دلیل اخراج او را اظهاراتش در «دفاع از اصحاب فتنه» (بخوانید اعتراضات جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ به نتایج انتخابات ریاست‌جمهوری) اعلام کرده‌اند، ولی خود عبدالکریمی اخیرا گفته دلیل اصلی اخراج او یک سخنرانی در سال ۹۸ در جمعی از مدیران محلی (با دعوت معاون سیاسی فرمانداری شمیرانات، شاگرد پیشین او) بوده که در آن او بر اهمیت مشارکت مردم در اداره کشور (ورای انتخابات) و نقش آن در مشروعیت حکومت تاکید کرده است.


 عبدالکریمی را در محافل فلسفی ایران بیش از همه بواسطه آثارش در زمینه هایدگرشناسی و هایدگرشناسی در ایران می‌شناسند. با اینحال او با مبحث «فلسفه رسانه» هم آشناست و ویرایش کتابی با عنوان تکنولوژی رسانه‌ای از منظری انتقادی (نوشته پوست‌ون لون، ترجمه احد علیقلیان، انتشارات همشهری، ۱۳۸۸) را در کارنامه خود دارد.

ما در اینجا به پاسداشت خدمات او به فلسفه و روشنفکری حوزه عمومی در ایران دیدگاه او در زمینه رابطه روزنامه‌نگاری با تفکر و فلسفه را مورد بررسی قرار می‌دهیم. منبع ما در این زمینه بیش از همه مصاحبه‌ای است که عبدالکریمی چند سال قبل (منتشر شده به تاریخ آبان۱۳۸۶) با مجید کمالی در خردنامه همشهری انجام داد. مباحث مطرح شده در رابطه رسانه و فلسفه از سوی او احتمالا برای خیلی‌روزنامه‌نگاران علاقمند به فلسفه، یا فلسفه‌خوانده‌های علاقمند به روزنامه‌نگاری و مباحث روشنفکری، جالب توجه باشد.

 

فلسفه‏ای که مطلقا از رسانه به دور باشد فلسفه‏ نیست

عبدالکریمی در مصاحبه با مجید کمالی می‌گوید: «ژورنالیسم در معنای کلی، یکی از نهادها و پدیده‏های دوران مدرن و بخشی‏ از حیات انسان دوره جدید است. تصور تمدن‏ جدید،بدون رسانه‏های عمومی و بدون روزنامه، مجله و رادیو و تلویزیون،بسیار دشوار و حتی‏ ناممکن می‏نماید. فلسفه‏ای که به‏طور مطلق از ژورنالیسم؛یعنی از کتاب،مجلات علمی و از هر گونه رسانه‏ای به دور باشد، اساسا تفکر و فلسفه‏ نیست و وجود خارجی ندارد.»

 

آزادی‏ فلسفه و محدودیت روزنامه‌نگاری

وقتی مصاحبه‌گر از عبدالکریمی می ‌پرسد «آیا میان‏ کار فلسفی و کار ژورنالیستی مغایرت و تباین ذاتی وجود دارد؟»، او پاسخ می‌دهد:

«به گمان بنده،پاسخ این پرسش مثل هر پرسش دیگری،دارای جنبه‏ها و ابعاد بسیار کثیر و گوناگون و حتی متعارض و متناقضی است‏ که به ما اجازه نمی‏دهد با یک«آری» یا«نه» گفتن ساده به مسئله خاتمه دهیم....به اعتقاد اینجانب، میان«ژورنالیسم و فلسفه»-ای کاش به جای فلسفه می‏توانستیم‏ بگوییم«تفکر»-از یک‏سو مغایرت و تباین ذاتی‏ وجود دارد و در همان حال می‏توان میان آن دو از ربطی وثیق و ضروری و پیوندی لازم و ناگسستنی‏ سخن گفت.»

 اما به کدامین اعتبار میان تفکر یا تفلسف با ژورنالیسم مغایرت وجود دارد؟ پاسخ آنست که رسانه‏ها «بیشتر با زندگی روزمره سر وکار دارند»، اما تفکر یا تفلسف، حاصل اروس یا شور بی‏پایانی‏ برای مواجهه با حقیقت و نیل به نهایی‏ترین‏ بنیادها بدون لزوما توجه به غایت عملی است. به بیان دیگر، فلسفه بیش از آنکه به مسائل روزمره زندگی بیندیشد، «به خود زندگی در این جهان و معنا و مفهوم آن»‏ می‏اندیشد و «در سپهری آزاد و فارغ از بسیاری محدودیت‏ها و غایات عملی» رخ می‌دهد. عالم ژورنالیسم، در برابر عالم فلسفه «عالم ضیق و تنگنا و محدودیت» است.

نکته دیگر آنست که تفکر با نوعی صبر و طمأنینه و حوصله همراه‏ است؛ درحالی‏که روزنامه‌نگاری با نوعی سرعت، عجله و شتابزدگی قرین است: «متفکر به راستی‏ نمی‏داند که تفکر وی کی،کجا و چگونه به نتیجه‏ خواهد رسید؛ درحالی‏که شما باید هر روز، سر ساعت مشخص صفحه‏بندی روزنامه را به پایان‏ رسانده، آن را به زیر چاپ بفرستید.» (کسانی که تجربه کار در تلویزیون و چیدن بولتن‌های خبری زنده تلویزیونی را دارند می‌دانند این شتاب و فشار آنجا حتی بیشتر و شدیدتر است.)

 

نتیجه فلسفه هایدگر؛ همه حقایق قابل بیان در زبان رسانه‌ نیستند

عبدالکریمی بنا بر تخصصی که در زمینه فلسفه هایدگر دارد، با طنینی هایدگری می‌گوید: «از زمان‏ افلاطون این مسئله مطرح بوده که آیا زبان،توان‏ حمل بار حقایق و معانی اصیل فلسفی و حکمی را داراست یا نه. بنابراین،اگر فلسفه و تفکر را صرف‏ گزاره‏ها یا پاره‏ای از تعابیر، اصطلاحات و مفاهیم‏ ندانسته بلکه نوعی تذکار و یادآوری حقیقتی‏ اصیل بدانیم که هیچ زبانی را یاری بیان آن‏ نیست، براساس این نحوه تلقی و سنت فکری، اساسا زبان عادی و روزمره که زبان ژورنالیسم‏ نیز از آن تبعیت می‏کند، زبان شایسته‏ای نیست‏ و هرگونه تفکر اصیل، به معنای نوعی حضور نسبت به متعلق اصیل تفکر، در زبان عادی و روزمره [و در نتیجه در روزنامه‌نگاری] می‏میرد.»

او با طنینی هایدگری نتیجه می‌گیرد که در این معنا «ژورنالیسم با نیهیلیسم» نسبتی دارد و «ژورنالیسم‏ و رسانه‏ها چیزی جز ابزاری برای بسط غفلت و عدم حضورنسبت به حقیقت؛ یعنی ابزاری برای‏ ترویج بی‏معنایی نیستند.» البته حقیقت را نباید صرفا در معنای ارسطویی لفظ، «یعنی گزاره‏های‏ منطبق با واقع» فهیمد، «بلکه حقیقت در این‏ سیاق باید به منزله ذاتی فهم شود که آدمی در نسبت با آن و در حضور آن، معنا و مفهوم خویش‏ و جهان خویش را می‏یابد.» براساس این نحوه تلقی‏ هایدگری از فلسفه و تفکر، «به دلیل‏ غیبت نوعی حقیقت در ژورنالیسم و به جهت‏ محدودیت‏های ذاتی زبان ژورنالیسم»، میان تفکر اصیل با ژورنالیسم تباین وجود دارد.

 

فلسفه اگر قرار باشد با «مدینه» ارتباط داشته باشد نمی‏تواند نسبت به رسانه‏ بی‌تفاوت باشد

عبدالکریمی البته توضیح می‌دهد که اما به اعتبار دیگری میان ژورنالیسم با فلسفه پیوندی وثیق‏ وجود دارد. با توجه به اینکه فلسفه و تفکر، بالذات‏ با مدینه،جامعه و کامیونیتی (Community) نسبت وارتباط دارد، نمی‏تواند نسبت به ژورنالیسم‏ و رسانه‏های جمعی بی‌تفاوت باشد. او تاکید می‌کند فلسفه و تفکر، «بالذات امری اجتماعی، تاریخی و سیاسی»‏ است، چون فلسفه همواره درون یک سنت (که خود امری تاریخمند است) شکل می‏گیرد. در دوران معاصر، رسانه از مهم‏ترین ابزار پیوند فیلسوف با جامعه است: «فیلسوف یا متفکری که‏ از هیچ‏یک از ابزارهای رسانه‏ای و ژورنالیسم بهره‏ نبرد» (او تاکید می‌کند که کتاب نیز یکی از همین‏ ابزارهای رسانه‌ای است) «درواقع بود و نبود او یکی است.» عبدالکریمی برای اینکه این نظر خود را فرموله کند به تعبیر «بودن-با-دیگری» هایدگر متوسل می‌شود:

«بودن-با-دیگری [که هایدگر از آن سخن گفته] عین نحوه بودن من و از مقومات بنیادین نحوه‏ هستی من است تا آنجا که می‏توان گفت من، دیگری است؛ اگرچه نباید این سخن به معنای‏ تقلیل وجود آدمی به صرف مناسبات اجتماعی‏ فهم و تفسیر شود.»

 

فلسفه بدون‏ دیالوگ ممکن نیست

نکته دیگر آنست که فلسفه بدون‏ دیالوگ امکان‏پذیر نیست و اینجاست که باز نیاز تفکر به رسانه آشکار می‌شود. اگر هم بر فرض فلسفه‌ای بدون‏ دیالوگ تحقق پذیرد (چنانکه برخی اساتید فلسفه در ایران افتخار می‌کنند هرگز با رسانه‌ای مصاحبه نکرده‌اند!)، «به شدت با این خطر مواجه است که صرفا به حدیث النفس و نجوا با خویش پرداخته، اسیر فضاهای دن‏کیشوتی‏ شود.» عبدالکریمی که بواسطه آثارش، از جمله رمان تاریخی دن‌کیشوت‌های ایرانی، علاقه خاصی به شخصیت دن‌کیشوت (پرداخته میگل سروانتس در اوایل قرن هفدهم میلادی) دارد، همچنین می‌گوید: «گرفتاری در عوالم خودساخته و غیرواقعی، سرنوشت همه کسانی است که خویشتن را از امکان گفت‏وگو و پرسش و پاسخ با دیگری محروم‏ کرده‏اند.» در دوران معاصر روزنامه و رسانه‏های اجتماعی از مهم‏ترین ابزارهایی هستند که امکان دیالوگ و پرسش و پاسخ با دیگری را فراهم می‏آورند.

حضور در عرصه رسانه، هرچند گاهی می‏تواند حاصل‏ خودمطرح‏سازی، شهرت‏طلبی، ارضای عقده‏های کمبود شخصیت، سیاست‏زدگی و ایجاد هیاهو به جای تفکر و تفلسف باشد («که بسیار نیز چنین است») فرد متفکر می‏تواند در پس همه این همه غوغا و هیاهو و احیانا سیاست‏زدگی، ندایی را جست‏وجو کند که «او را به فهم عمیق‏تر و اصیل‏تری‏ از جهان و واقعیت‏های آن فرا می‏خواند.»

 

عبدالکریمی در ادامه سخنانش می‌افزاید فیلسوف یا متفکر حق ندارد مخاطب را جدی نگیرد و نادیده‏ انگارد. نادیده گرفتن مخاطب (فارغ از اینکه مخاصب در هرسطح از فرهیختگی باشد) به معنای «نوعی غرور و بی‏تواضعی‏ است»، حال آنکه ادب و تواضع «تقوای‏ تفکر» است. به علاوه به رسمیت نشناختن مخاطب و کوشش نکردن در جهت یافتن «زبان مناسبی فراخور حال مخاطب»‏ (که‏ در نظر عبدالکریمی در تاریخ فلسفه ایران در «چهره‏ بزرگی چون فردید» دیده می‏شد)، ناشی از نوعی فقدان مهر و محبت انسانی در متفکر است.

 

رد تحقیر روزنامه‌نگاری از سوی فلسفه‌خوانده‌های عافیت‌طلب

عبدالکریمی بدون تعارف می‌گوید کسانی که حضور فیلسوف را در عرصه‏ روزنامه‌نگاری تحقیر می‏کنند، «غالبا جدی نمایانی‏ هستند که عدم جدیت خویش را در پس ظاهری‏ جدی پنهان می‏کنند. اینان مدعی هستند که به‏ جای حضور در غوغا و هیاهوی ژورنالیسم -که‏ البته انتقادات‏شان به ژورنالیسم به این اعتبار بر حق است- رسالتی سنگین‏تر و جدی‏تر بر دوش دارند اما وقتی به کلاس‏ها،سمینارها و فعالیت‏های آکادمیک و دانشگاهی آنان رجوع‏ می‏کنید، چیزی جدی یا دندان‏گیر نمی‏یابید.»

به علاوه بسیار دیده می‏شود که این گروه آماده‏ هیچ‏گونه هزینه‏ای برای دفاع از علم و علم‏دوستی، رسالت دانشگاه، حقیقت‏جویی و حقیقت‏پرستی نیستند: «این گروه به‏ یگانه دین امروز حاکم بر جهان؛یعنی دین‏ عافیت‏جویی و عافیت‏طلبی ایمان آورده، بر نحوه‏ زیست بورژوا منشانه خود، نام زندگی آکادمیک و دانشگاهی نهاده‏اند.»

 

نقد عبدالکریمی: چالش رابطه رسانه با قدرت‌های سیاسی و اقتصادی

آخرین نکته‌ای که در این مصاحبه بر آن تاکید شده و ما در اینجا می‌کوشیم به آن نظمی انتقادی دهیم رابطه رسانه و قدرت است. این موضوع برغم اهمیتش کمتر از سایر نکات در مواضع عبدالکریمی پخته شده است. در بخش پایانی گفتگو با مجید کمالی عبدالکریمی تاکید می‌کند که رسانه‏ با«قدرت»پیوند تنگاتنگی دارند. به بیان دیگر، رادیو و تلویزیون، روزنامه‏ها و مجلات (و ما اضافه می‌کنیم وبسایت‌ها) درهمه جوامع، حتی در خود غرب، با قدرت‏های سیاسی و اقتصادی پیوندی دارند و این قدرت‏ها در تعیین محتوا و پیام رسانه‏ها (سردبیری یا ادیتوریال آنها اصطلاحا) نقشی دارند.  چالش فیلسوفان، روحانیون بزرگ، روشنفکران و مصلحان اجتماعی به گفته عبدالکریمی آنست که اجازه‏ ندهند «عرصه ژورنالیسم و رسانه‏ها به تمامی در اختیار قدرت‏های سیاسی و اقتصادی قرار گیرد.»

 

مشکل در آنجاست که عبدالکریمی دقیقا توضیح نمی‌دهد که این امر چگونه و با چه مکانیسمی ممکن است. او البته تاکید می‌کند به دلیل روابط محسوس‏ و نامحسوس میان قدرت و حقیقت، «پاره‏ای از دانشگاهیان،روحانیون،روشنفکران‏ یا رهروان تفکر قلبی و معنوی از حضور در عرصه‏ رسانه‏ها و ژورنالیسم امتناع می‏ورزند.» پس یکی از دلایل مخالفت با رسانه در میان برخی متفکران را باید ناشی از تلقی‌ای دانست که حقیقت باید از قدرت مستقل باشد و افتادن حقیقت در دام قدرت «به مرگ حقیقت می‏انجامد.»

عبدالکریمی می‌کوشد این نکته را با تکیه بر دانش هرمنوتیک و معناشناسی تئوریزه کند و می‌گوید میان متن (Text) و سیاقی‏ یا بافتاری (Context) که متن در آن پرداخته می‌شود ارتباط وجود دارد: «هر معنا و هر متنی را درهر سیاق و زمینه‏ای و به واسطه‏ هر تریبون و ابزاری نمی‏توان بیان کرد»، و بنابراین هر سخن یا حقیقتی را نمی‌شود از هر رسانه یا وبسایت و روزنامه‌ای بیان کرد. این خطر وجود دارد که قدرت سیاسی، محتوای رسانه‏های رادیو و تلویزیون یا وبسایت و روزنامه کاغذی را مصادره ‏کند. چالش دیگر اقتصادی است که بر اساس آن «صرفا آنهایی که از منابع مالی‏ بسیار و قدرت اقتصادی نامتداول برخوردارند، می‏توانند به تاسیس روزنامه‏ها و [وبسایت و] رسانه‏های‏ جمعی مثل شبکه‏های رادیویی،تلویزیونی و ماهواره‏ای مبادرت ورزند.» اینجا این خطر هست که «شبکه‏هایی غیرمستقل و غیرملی شکل می‏گیرد که به هیج‏وجه در راستای اهداف و منافع ملی و اجتماعی ما نبوده و نیست.» (ظاهرا منظور از «ما» در اینجا مای ایرانی است.)

در چنین اوضاع و احوالی، متفکر، نظریه‏پرداز و مصلحی اجتماعی که در عرصه تفکر به حقیقت و ارزش‏های‏ علمی و در عرصه اجتماعی به‏ منافع ملی می‏اندیشد و «بنابراین نه خواهان حفظ و توجیه وضع موجود و نه خواهان شرکت در حرکت‏های حزبی و ایدوئولوژیک به جهت کسب منافع، و نه وابسته به‏ بیگانگان و خواهان خوش‏رقصی برای قدرت‏های‏ جهانی است»، بی‏هیچ رسانه‌ای می‌ماند و عرصه رسانه در عمل دراختیار اندیشه‏ها و نیروهای «غیراصیل، سطحی، مغرضانه یا عوامانه و عوام‏فریبانه» و «فرصت‏طلب و منفعت‏طلب»‏ باقی‏ می‏ماند.

یک راه حل خروج از این وضعیت آنست که مصلحان اجتماعی،روحانیون و صاحب‏نظران‏ اندیشه، به خصوص آنها که در عرصه رسانه‏ها و اطلاع‏رسانی به پژوهش و تولید محتوا مشغولند، در موضع تکثر رسانه‏ای اندیشه کنند و «رسانه‏هایی‏ مستقل از قدرت سیاسی شکل دهند تا جامعه‏ به دلیل یک‏قطبی شدن منابع اطلاع‏رسانی و فکری،کمتر آسیب ببیند.» یعنی باید کوشید رسانه‏ها و نهادهای علمی و فرهنگی و دانشگاهی مستقل وجود داشته باشند که «نقشی نظارتی و داورگونه‏ بر دیگر قوای درگیر منافع در جامعه داشته و در عین‏حال،از امنیت کامل اجتماعی و شغلی و... برخوردار باشند.»

این بخش از سخنان عبدالکریمی درعین درستی تاحدودی ایده‌آلیستی است و اجرایی شدن آن، حداقل در بافتار ایران، با چالش‌هایی جدی روبرو است. در وضعیت کنونی رسانه‌های داخل ایران زیر تیغ سانسور قدرت سیاسی جمهوری اسلامی هستند و اگر بخواهند مستقل بمانند درگیر جدی فقدان منابع مالی هستند. بودجه‌های رسانه‌های خارج کشورهم گاهی برآمده از دولت‌های خارجی است که ارزش چندانی برای عمیق و فلسفه قائل نیست، چون بیشتر امور را سیاسی می‌بیند.

چالش روزنامه‌نگار فارسی‌زبان یا فارسی‌نویس امروز ایران و افغانستان آنست که چطور هم آزادانه در انتقاد از قدرتمندان سیاسی و اقتصادی قلم بزند و هم احیانا زیر تیغ سانسور ایشان قرار نگیرد، و به تعبیر عبدالکریمی امنیت شغلی داشته باشد. این موضوع حتی در دنیای اصطلاحا دموکراتیک هم چالشی است، چه برسد فضای سیاست‌زده ایران که امروز بسیار میان حکومت و اپوزوسیون به صورت دوقطبی درآمده است. خوبی سخنان عبدالکریمی آنست که ما به تامل در این مباحث فرا می‌خواند.

 توضیح: این مقاله پیشتر در رادیوزمانه منتشر شده است.