۱۴۰۳ خرداد ۴, جمعه

چندفرهنگ‌گرایی و فدرالیسم: نظریه، نقد‌ها و مطالعات موردی

 نسخه پی‌دی اف کتابچه اینجا از وبسایت دانشکده قابل دانلود است. 

 



تهیه این مجموعه در مورد «چندفرهنگ‌گرایی لیبرال و حقوق اقلیت‌ها- بحث‌هایی پیرامون حقوق اقلیت‌ها و فدرالیسم: نظریه، نقد‌ها و مطالعات موردی» که متشکل از یک مقدمه و بیست مقاله است و من دبیری، یعنی انتخاب و گزارش آنرا بر عهده داشتم اقلا شش ماه زمان برد. زمانی که در هلند بودم کارهای اصلیش را انجام دادم و در هفته‌های اخیر به تدریج در دانشکده منتشر شد و حالا از سوی انتشارات آسو یکجا منتشر شده است. ایده‌ی دانشکده خلاصه کردن مقالات و کتاب‌های دانشگاهی به زبان ساده‌تر برای مخاطب علاقمند است و همه مطالب در نهایت توسط ویراستار سایت یکدست می‌شود. این مجموعه در ادامه کارهای من (اعم از ترجمه و تالیف) در مورد فلسفه سیاسی ویل کیملیکا و بحث فدرالیسم در ایران نیز هست و مکمل مهمی است برای کارهای قبلی. ممنونم از مدیران دانشکده که امکان بسط اندیشه‌هایم و تدقیق روایتم از نسبت چندفرنگ‌گرایی ویل کیملیکا و شارحانش با ایران را به این شیوه به من دادند.

 

۱۴۰۳ خرداد ۲, چهارشنبه

ناتان براون: قانون اساسی در نظام‌های اقتدارگرا به چه دردی می‌خورد؟

 


مرور و گزارش از میثم بادامچی

 

ناتان براون، استاد علوم سیاسی و روابط بین‌الملل در دانشگاه جورج واشنگتن آمریکا است.  این گزارش مختصری است از منبع زیر:

Nathan J. Brown, Constitutions in a Nonconstitutional World: Arab Basic Laws and the Prospects for Accountable Government, SUNY Press (2001), pp. 3-14, 89.

 

 


بسیاری از مردم که در نظام‌های اقتدارگرا زندگی می‌کنند فکر می‌کنند که متون قانون اساسی در کشورهایشان تاحد زیادی اوراق بی‌ارزشی هستند که کارکردشان پنهان کردن واقعیت استبدادی نظام حاکم است. چرا این نظام‌های اقتدارگرا قانون اساسی وضع می‌کنند؟ وجود پدیده‌ی «قانون اساسی»  را در کشورهایی از جهان که در آنها «قانون‌اساسی‌گرایی» (constitutionalism) در معنای دقیق و دموکراتیک کلمه حضور ندارد چطور می‌شود توضیح داد؟ این پرسشی است که ناتان براون در کتاب قانون اساسی‌ها در جهان ناقانون‌اساسی‌گرا: قوانین اساسی عربی و چشم‌انداز دولت پاسخگو می‌کوشد بدان پاسخ دهد.

براون بر وضعیت کشورهای عربی تمرکز می‌کند، اما انگیزه‌های مختلفی که برای نوشتن قانون اساسی در  این کشورها بر می‌شمرد را می‌توان بر بسیاری از نظام‌های غیردموکراتیک تعمیم داد. با آنکه کتاب براون پیش از بهار عربی نوشته شده، با توجه به ناکامی انقلاب‌های عربی در گذار به دموکراسی، بسیاری از تحلیل‌های او در مورد وضعیت حال این کشورها نیز سازگار است.

از نظر براون قانون‌ اساسی در محیط‌های عمدتاً غیردموکراتیک خاورمیانه‌ای نقش‌ بسیار خاصی دارند. در چنین محیط‌هایی قانون اساسی اولاً تبلور قدرت حکومت است، ثانیاً سندی برای سازماندهی روابط بین نهادهای دولتی/حکومتی است، و ثالثاً پیمان نخبگان قدرت برای اداره‌ی کشور است که لزوما جلوه‌ی اراده عمومی نیست.

سابقه‌ قانون‌اساسی در جهان عرب

براون می‌نویسد بخش مهمی از کشورهای عربی-اسلامی تا اواخر قرن نوزدهم و در واقع تا دوران جنگ جهانی اول بخشی از امپراطوری عثمانی بودند و در نتیجه تابع اولین قانون اساسی عثمانی بودند که در سال ۱۸۷۶ نگاشته شد.

تونس و مصر ،که در قرن نوزدهم تماما یا تا حد زیادی از عثمانی مستقل بودند، دوتا از اولین کشورهای عربی بودند که در آنها اسناد قانون اساسی نگاشته شد. با این‌حال هیچ دورانی مانند قرن بیستم دوران رونق قانون اساسی‌نویسی در کشورهای عربی و بسیاری دیگر از کشورهای جهان نبوده است.

کار تا جایی پیش رفت که در برخی از کشورهای در حال توسعه تقریباً معادل هر نسل قانون اساسی جدیدی نوشته شد. در دهه‌ی نود میلادی حتی کشورهای شیخ‌نشین حوزه‌ی خلیج فارس که برای مدت‌ها قانون اساسی نداشتند، مانند عربستان سعودی و عمان، متونی تحت عناوینی چون النظام الاساسی للحکم تصویب کردند که کارکردی معادل قانون اساسی در سایر کشورها دارد و در واقع «قانون پایه» (basic law) این کشورها را تشکیل می‌دهد. فلسطینی‌ها نیز با اینکه تاسیس دولت مستقل برای ایشان با مقاومت‌های جدی از سوی اسرائیل و برخی قدرت‌های جهانی روبه‌رو بوده است، مدت‌هاست تدوین صورتی از سند قانون اساسی را برای خود آغاز کرده‌اند.

اما از نظر ناتان براون این تجربیات جدید در جهان عرب، در بسیاری از موارد تبلور آنچه در ادبیات حقوقی مدرن «قانون‌اساسی‌گرایی» خوانده می‌شود نبوده‌اند. به‌طور موجز قانون اساسی‌گرایی عبارت از این ایده است که «قدرت دولت و شخص حکمران باید توسط مجموعه‌ای از قوانین تنظیم (regulated) و تحدید (limited) شود.»

این اندیشه گرچه همیشه طرفدارانی، هر چند معدود، در میان روشنفکران جهان سوم و کشورهای عربی داشته، اما در عمل هیچ‌گاه در معنای دقیق کلمه اجرا نشد. ولی چرا؟ و اگر قانون اساسی‌گرایی آن طور که باید و شاید در خاورمیانه طرفدار نداشته است، چرا نوشتن قوانین اساسی در جهان عرب و خاورمیانه و شمال آفریقا برای مدت‌ها ادامه یافت؟ براون در کتابش می‌کوشد به این پرسش‌ها پاسخ دهد.

از یک سو بدبینی عمیقی خاورمیانه را فرا گرفته است: بسیاری از فعالان سیاسی و شهروندان عادی فکر می‌کنند که متون قانون اساسی در کشورهای ایشان تاحد زیادی اوراق بی‌ارزشی هستند که کارکردشان پنهان کردن واقعیت استبدادی دولت در این کشورها است. به بیان دیگر، در این کشورها قوانین اساسی بیان ظریف اما غیرصادقانه‌ی آرزوهایی هستند که حاکمان در تلاش برای پنهان کردن ماهیت مطلقه و استبدادی حکمرانی خود صورت‌بندی کرده‌اند. بنابراین کارکرد قانون اساسی در کشورهای عربی نه محدود کردن قدرت شخص حاکم، بلکه پوشاندن قدرت مطلقه زیر نقابی قانونی بوده است.

براون می‌نویسد برخی پژوهشگران علوم اجتماعی-سیاسی غربی نیز در این اندیشه شریک بوده‌اند. اینکه دانشمندان علوم سیاسی تطبیقی (comparative politics) به سبک آمریکایی در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم در مطالعه‌ی کشورهای خاورمیانه بجای تمرکز بر قانون اساسی‌گرایی بر رویکردهای دیگری در مطالعه‌ی سیاست از جمله روند مدرنیزاسیون، قوانین انتخاباتی، فرهنگ سیاسی و ...متمرکز شده‌اند در این بدبینی و بی‌توجهی سهم داشته است.

نتیجه آنکه برخی از پژوهشگران مطالعات خاورمیانه توجه به قانون‌اساسی‌گرایی و مطالعه‌ی قوانین اساسی را تحت عنوان «قانون‌گرایی صوری» (formal legalism) یا «نهادگرایی از مد افتاده» (old institutionalism) تحقیر کرده‌اند.  

بدبینی در مورد مطالعه‌ی کشورهای شرقی از منظر قانون اساسی و قانون اساسی‌گرایی‌ همچنین در میان آن دسته از پژوهشگران غربی رایج بوده که می‌کوشیدند متون قانونی پایه در نظام‌های غیردموکراتیکی چون اتحاد جماهیر شوروی ویا آلمان نازی در سال‌های جنگ جهانی دوم و بعد از آن را توضیح دهند.

طبق این فرض مطالعه‌ی قانون اساسی و اسناد حقوقی مکتوب برای فهم سیاست در چنان بافتارهایی ناکارا است: گفته شده قانون اساسی دوره‌ی وایمار آلمان (۱۹۳۳-۱۹۱۹) که با تفصیل و تلاش بسیار نوشته شده بود برای جلوگیری از به قدرت رسیدن نازی‌ها کافی نبود. به طریق مشابه، قدرت حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی توسط قانون اساسی این کشور مهار نمی‌شد و خیلی دشوار می‌توان تصور کرد که می‌شد استالینیسم را با بندهای دوپهلو در مورد حقوق و آزادی‌های شهروندان گنجانده شده در قانون اساسی ۱۹۳۶ این کشور محدود کرد.

بر این اساس بود که هربرت اسپیرو، نویسنده‌ی ضد توتالیتاریسم در کتابی که سال ۱۹۵۹ با عنوان حاکمیت ذیل قانون اساسی منتشر شد نوشت، قوانین اساسی ممکن است صرفا «نمایی باشند که رهبران ضد قانون‌اساسی‌گرایی می‌توانند پشت آن پنهان ‌شوند.» (ص. ۴۳۶)

در این تحلیل قانون اساسی شوروی تشابهات مهمی با قوانین اساسی برخی کشورهای عربی و ایران در نیمه‌ی دوم قرن بیستم داشت، و وعده‌ای غیرصادقانه درباره حقوق، آزادی‌ها و روندهای دموکراتیک می‌داد که در واقع برای پنهان کردن اختیارات مطلقه‌ی رهبران و فریب شهروندان و ناظران خارجی طراحی شده بود.

محققانی چون اسپیرو تداوم علاقه‌ی خویش به پژوهش در مورد قوانین اساسی کشورهای استبدادی را اینگونه توجیه می‌کردند: شاید زمانی این امکان فراهم شود که بخش‌های رهایی‌بخش قانون اساسی زنده شوند و این شرایط بنوعی فراهم شود که رهبران سیاسی ناقض «قانون‌اساسی‌گرایی» به عنوان ریاکار و ناقض قانون اساسی نقد شوند.

براون می‌نویسد این تحلیل‌ها همچنان به این پرسش مهم پاسخ نمی‌دهند که اگر قوانین اساسی در برخی کشورها واقعا کارایی ندارند (چون قدرت و اختیارات حاکمان را محدود نمی‌کنند)، چرا اصلا در این کشورها قانون اساسی وجود و رونق دارد؟ به بیان دیگر، چطور ممکن است قوانین اساسی در جهانی که از قانون اساسی‌گرایی دموکراتیک تهی است و «استقرار ارزش‌های قانون‌اساسی‌گرایانه در آن دشوار است»، همچنان فراگیر و متدوال باشند و اساس کار دولت‌ها را تشکیل ‌دهند؟

درتوضیح براون این ادعا که قوانین اساسی در نظام‌های غیرقانون‌اساسی‌گرا ریاکارانه (hypocritical) هستند، ادعای دقیقی نیست. در موارد متعدد قوانین اساسی غیردموکراتیک در نظام‌های تک‌‌حزبی دقیق‌تر از برخی قوانین اساسی دموکراتیک جزییات گوناگون شیوه‌ی حکمرانی (مثلا نظام حزبی، برگزاری انتخابات و ..) را مشخص می‌کنند.

آخرین نسخه‌ی قانون اساسی شوروی (نسخه‌ی ۱۹۷۷) شامل بندی است (بند ۶) که بر اساس آن: «نیروی پیشرو و هدایت کننده جامعه‌ی اتحاد شوروی و هسته نظام سیاسی آن...حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی است. ...حزب کمونیست، مسلح به مارکسیسم-لنینیسم، چشم‌اندازهای کلی توسعه جامعه و مسیر سیاست داخلی و خارجی اتحاد جماهیر شوروی را تعیین می‌کند.» این بند هیچ ابهامی ندارد و حتی تکلیف کل ساختار سیاسی شوروی را به وضوح معین می‌کند.

به بیان دیگر دیکتاتوری تک‌حزبی در شوروی پشت تزیینی از قانون پنهان نبود، بلکه مستقیما و بدون ابهام در متن قانون اساسی مندرج شده بود، چنانکه بیرون رفتن از چارچوب تک‌حزبی نقض قانون اساسی محسوب می‌شد.

در کشورهای غیرلیبرال-دموکراسی جز اتحاد شوروی (مثلا ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷) قوانین اساسی به شیوه‌های مختلف دیگری مبنایی برای حکومت ناقانون‌اساسی‌گرا (nonconstitutionalist) فراهم می‌کنند، به شیوه‌هایی چون:

·       دادن قدرت سیاسی کنترل نشده به یک نهاد (مثلا ولایت فقیه در ایران)،

·       باز گذاشتن دست رئیس‌جمهور برای اعلام وضعیت فوق‌العاده (قوانین اساسی مصر و تونس پیش از بهار عربی و حتی بعد از آن)،

·       و نگارش فصل حقوق و آزادی‌های ملت در قانون اساسی به شکلی که در عمل ضمانت اجرایی نداشته باشد (مانند قانون اساسی ایران و یا قوانین اساسی بسیاری کشورهای آمریکای لاتین پیش از گذار به دموکراسی).

بطور مشابه، النظام الاساسی للحکم در عربستان سعودی از زمان تصویب‌اش در سال ۱۹۹۲ تا حد زیادی رعایت شده است، اما به هیچ‌ وجه نمی‌شود هدف از این سند را تاسیس دموکراسی در عربستان دانست. مطالعه براون در مورد قوانین اساسی کشورهای عربی و خاورمیانه‌‌ای تا آغاز هزاره‌ی سوم میلادی نشان می‌دهد که این متون به ندرت آشکارا نقض شده‌اند. قانون اساسی و اسناد پایه در این کشورها تزیینی و صرفا نما (facade) نیست.

در مجموع شواهد نشان می‌دهد که رژیم‌های استبدادی در مجموع به قانون اساسی خویش، اغلب تفسیر مستبدانه‌ای از آن متون، پایبند بوده‌اند. مشکل نبودِ قانون‌اساسی‌گرایی در این کشورها فقدان قانون اساسی نیست، بلکه مشکل محتوای بندهای قوانین اساسی موجود و سکوت آنها در مواردی است که از منظر قانون‌اساسی‌گرایی دموکراتیک نباید راجع به آنها سکوت کنند. (براون، ص. ۷)

اهداف قوانین اساسی در کشورهای «ناقانون‌اساسی‌گرا»

اینکه قوانین اساسی در کشورهایی با ساختار سیاسی استبدادی برخلاف تصور اولیه عمدتا نقض نمی‌شوند، توضیح فلسفه‌ی وجودی قانون اساسی در این کشورها را دشوارتر می‌کند. اگر قانون اساسی قدرت مطلقه‌ی شخص یا حزب حاکم را محدود و مقید به قانون نمی‌کند، پس فلسفه‌ی وجودی آن چیست؟ به بیان دیگر، هدف از یک قانون اساسی «ناقانون‌اساسی‌گرا» چیست؟

براون چند گزینه محتمل را برمی‌شمرد. اولاً، به تعبیر کارل لوونشتاین در کتاب قدرت سیاسی و روند حکومتداری، در دوران مدرن، خصوصا قرن بیستم و بعدتر، نوشتن قانون اساسی مکتوب به یکی از رایج‌ترین اجزای حکومتداری بدل شده است (ص. ۱۳۶).

در دوران مدرن داشتن قانون اساسی آنقدر رایج شده‌ که اغلب آن را جزء لاینفک حکومت‌داری می‌دانند و چنان جا افتاده است که حتی حکومت‌های استبدادی نیز خود را مجبور می‌بینند با استناد به داشتن قانون اساسی نشان دهند که مشروعیت مردمی دارند. به بیان دیگر، وقتی یک رژیم انقلابی پیروز می‌شود ویا کشوری که پیشتر ذیل استعمار بود استقلال خود را اعلام می‌کند، برای خود قانون اساسی جدید هم می‌نویسد، همانطور که پرچم جدید، سرود ملی جدید و تمبر پستی جدید هم طراحی می‌کند. (هرچند پرچم و سرود ملی و تمبر می‌توانند بیانی از احساس ملی ساکنان کشور مزبور باشند، اما پیداست که هیچ‌کدام ربطی به «تحدید» قدرت شخص یا حزب حاکم ندارند.)

دیگر اینکه قوانین اساسی ممکن است در خدمت بیان ایدئولوژی پایه‌ي حکومت باشند. در بسیاری قوانین اساسی غیردموکراتیک شاهدیم بخش‌هایی طولانی از متن همانند یک بیانیه به توصیف اهداف اساسی، ایدئولوژیک یا برنامه کلان حکومت‌داری حاکمان می‌پردازند.

چنین بیانیه‌هایی ممکن است در هنگام صدور (مثلا در وضعیت انقلابی آغازین) صادقانه هم باشند، اما در مقام اجرا معمولا بسیار مبهم هستند و هرچه هست برای محدود کردن قدرت حاکمان انقلابی طراحی نشده‌اند.

این بخش‌های ایدئولوژیک نشان‌دهنده جهت‌گیری سیاسی صرفا گذرای حکومت نیستند، بلکه ویژگی هویتی دولت را معین می‌کنند. به تعبیر سعید امیر ارجمند قوانین اساسی در چنین مواردی برای نظم سیاسی مستقر «توجیهاتی استعلایی» فراهم می‌کنند.

مخاطب این بندهای ایدئولوژیک قانون اساسی عمدتا بدنه‌ی طرفداران حکومت در جامعه هستند و رهبری سیاسی از قانون اساسی برای نشان دادن جهت‌گیری کلان حکومت به ایشان، و با قصد «دگرگونی جامعه بر اساس ایدئولوژی انقلابی» استفاده می‌کند (امیرارجمند، ص. ۴۰، ۴۶.)

 شاید گفته شود تمام قوانین اساسی، حتی آنها که ادعای لیبرالیسم دارند، دارای عناصر ایدئولوژیک هستند، چون مثلا هویت باهمستان سیاسی را مشخص می‌کنند. از نظر براون این نکته غلط نیست. ولی در حکومت‌های ایدئولوژیک ماهیت ایدئولوژیک قانون اساسی بر محتوای رویه‌ای و لزوم بی‌طرفی‌ آن چیره می‌شود.

فرض دیگر آن است که در نظام‌های ناقانون‌اساسی‌گرا، قانون اساسی ابزاری برای مشخص کردن دایره‌ی قدرت رهبران ارشد سیاسی است و این کارکرد را دارد. همانطور که هیچ نظام سیاسی مدرنی نمی‌تواند بدون دست‌یازی به نوعی قانون (در معنای کلان) بر جامعه حکومت کنند، حکومت بر آن جوامع بدون مشخص کردن ساختارهای پایه (basic structure) در قالب قانون اساسی و مشخص کردن سلسله مراتب فرمان (chain of command) ممکن نیست و قانون اساسی برای بیان خطوط اراده‌ی سیاسی حاکم طراحی شده است.

البته این امر لزوما منافاتی با قانون اساسی‌گرایی ‌دموکراتیک ندارد. حتی مونتسکیو به عنوان یکی از پدران قانون‌اساسی‌گرایی مدرن در کتاب روح‌القوانین (کتاب پنجم، فصل چهاردهم، صص ۱۴۶-۱۴۵) صریحا نوشت که هدف از قانون اساسی صرفا محدود کردن قدرت سیاسی حاکم نیست، بلکه مؤثرتر و کارآمدتر کردن حکمرانی نیز هست و اینکه حکومت قانون‌اساسی‌گرا از نظام سلطانی (مثلا از آن نوع که در دوران صفوی در ایران حاکم بود یا در دوران عثمانی در ترکیه، مثال‌ها از مونتسکیو) کارآمدتر است.

براون نتیجه می‌گیرد در قانون اساسی آرمانی محدود کردن قدرت رهبر یا رهبران و افزایش بازدهی اداره‌ی دولت همزمان رخ می‌دهد. و البته ابزارهای قانونی که بنیانگذاران لیبرالیسم برای افزایش کارایی دولت برای قانون اساسی تدارک دیده‌اند (مثلا امکان اعلام وضعیت فوق‌العاده در وضعیت جنگی، که قدرت زیادی به قوه‌ی مجریه و رهبر سیاسی می‌دهد) می‌تواند از سوی دشمنان لیبرالیسم در روزگار کنونی، مورد سوء استفاده قرار گیرند و به‌نوعی به ضد خود بدل شود (براون، ص.۱۲).

مثال‌هایی از قوانین ‌اساسی «جمهوری‌های عربی»

براون در کتابش می‌گوید قوانین اساسی جمهوری‌های عربی پیش از بهارعربی به ندرت برای نهادینه کردن ارزش‌های مشروطه خواهانه/قانون‌اساسی‌گرایانه نوشته شده بودند. در قرون نوزدهم و بیستم قانون‌اساسی‌گرایان در کشورهایی مانند مصر، تونس، یمن و... ظهور کردند، اما دستاوردهایشان عمدتا پراکنده و ضعیف بود، هر چند وضعیت از کشوری به کشور دیگر نیز فرق داشت.

اکثر جمهوری‌های عربی مانند مصر، تونس، الجزایر و سوریه زمانی قوانین اساسی خویش را نوشتند که یا از استعمار به تازگی مستقل شده بودند (تونس و الجزایر) یا یک سلطنتِ ازقبل موجود در این کشورها توسط نیروی انقلابی ساقط ‌شد (مانند مصر؛ و تا حدی وضعیت سوریه و عراق). در چنین وضعیت‌هایی قوانین اساسی به وضوح در خدمت اهداف نخبگان سیاسی جدید قرار گرفتند.

جمهوری‌های عربی، مشخصا از نوع بعثی، به کارکردهای ایدئولوژیکی توجه داشتند که قانون اساسی می‌تواند داشته باشد. اغلب این قوانین مقدمه‌های طولانی‌ای داشتند که اصول کلی نظام سیاسی را برمی‌شمرد. در مقاطع مختلف جهت‌گیری‌های اقتصادی حکومت (مثلا به نفع یا برای کنار گذاشتن سوسیالیسم در مصر و الجزایر) در این کشورها از طریق بازنویسی یا اصلاح قانون اساسی تعیین شد.

در اکثر موارد از تکنیک‌های قانون اساسی‌نویسی برای محدود کردن قدرت شخص اول، مشخصا رئیس‌جمهور، اجتناب شد ولی همزمان (شاید به استثنای عراق در دهه ۱۹۶۰ و الجزایر تا دهه ۱۹۷۰) کوشیده شده تمدید دوره‌های رئیس‌جمهوری خودکامه‌ (مثلا مبارک در مصر یا بن‌علی در تونس) همزمان با حفظ ظاهر و اصلاح در بندهای مربوطه در قانون اساسی گنجانده شود.

خلاصه آنکه تا پیش از بهار عربی، و در موارد متعدد پس از شکست بهار عربی، تکنیک‌های محدود کردن آزادی‌، دموکراسی و کثرت‌گرایی، بدون انکار صریح ارزش این مفاهیم از سوی دولت در حوزه‌ی عمومی، به‌طور گسترده مورد استفاده سیاسیون و رهبران مسبتد قرار گرفت.

جمهوری‌های عربی حتی بهتر از پادشاهان قبلی آموختند که چگونه برای حفظ قدرت خویش باید پارلمان و مجلس را ضعیف نگه دارند. خلاصه آنکه قوانین اساسی جمهوری‌های عربی، بیشتر در خدمت افزایش و بالا بردن قدرت رئیس‌جمهور بوده است، نه محدود کردن قدرت‌ این رهبران در راستای یک خوانش لیبرال دموکراتیک از قانون‌اساسی‌گرایی (براون، ص. ۸۹).

 

توضیح: این مطلب پیشتر در وبسایت دانشکده منتشر شده است.

۱۴۰۳ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

کریم مجتهدی، فلسفه و مسئله‌ی«تجدد»

 میثم بادامچی[1]

 

کریم مجتهدی (۱۰ شهریور۱۳۰۹ – ۲۵ دی ۱۴۰۲) پروفسور فلسفه دانشگاه تهران که زمستان گذشته فوت کرد معلم چند نسل از دانش‌آموختگانِ فلسفه در ایران و از جمله معلم فلسفه نگارنده در دوره فوق لیسانس فلسفه علم در دانشگاه صنعتی شریف بود. صاحب این قلم پیشتردرمقاله‌ای با عنوان «فلسفه در فرانسه در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم از منظر یک دانشجوی ایرانی»، به یاد کریم مجتهدی وضعیت فلسفه در فرانسه در دهه‌های آغازین پس از جنگ جهانی دوم را بررسید. در این نوشتار که به پاسداشت خاطره‌ي کریم مجتهدی و برای ادای دین به خدمتی که او به فلسفه در ایران کرده برای زمانه نوشته می‌شود، به رویکرد مجتهدی به مفاهیم «تجدد» و «سنت» در کنار خوانش او از چیستی «فلسفه» خواهیم پرداخت. چنانکه در مقدمه توضیح داده‌ شده مجتهدی شخصا با کاربرد عبارت «مدرنیته» در زبان فارسی موافق نبود و کلمه‌ی «تجدد» را ترجیح می‌داد. ما در این مقاله، برغم اینکه استدلال او در تمایز میان مدرنیته و تجدد را کاملا قانع‌کننده نیافتیم، ازعبارت تجدد در اشاره به آنچه منظور مجتهدی است، بهره جسته‌ایم. منبع ما در مورد اندیشه‌ی مجتهدی در مورد تجدد بیش از همه کتاب زیر است: کریم مجتهدی، فلسفه و تجدد، انتشارات امیرکبیر، تهران: ۱۳۸۵.

 


تاثیر عمیق کانت بر مجتهدی و اشتغال به تدریس او

یکی از فلاسفه‌ای که کریم مجتهدی بیش از بسیاری در مورد افکارش تسلط داشت و سال‌ها در ایران درس داد ایمانوئل کانت بود. تفسیر مجتهدی از کانت بواسطه‌ي تحصیل او در فرانسه و سوربن بیش از هرچیزی تحت تاثیر روایت فرانسوی از فلسفه‌ی کانت و مبتنی بر منابع به زبان فرانسه بود. (مجتهدی به رغم اینکه بر زبان فرانسه مسلط بود هرگز در این زمینه در کلاس‌هایش فخرفروشی نمی‌کرد و ممکن بود متوجه نشوی!) در درس‌گفتارهای فلسفه غرب که مجتهدی در نیمه‌ي اول دهه‌ي هشتاد شمسی (به عنوان نمونه سال تحصیلی ۱۳۸۳-۱۳۸۲ ش) در دوره فوق لیسانس فلسفه‌ی علم دانشگاه شریف درس می‌داد و نگارنده شخصا در دو ترم آن حضور داشت (برای فایل صوتی درس‌ها بنگرید به کانال تلگرامی نطقیات در اینجا. نگارنده اتفاقی متوجه شد که این فایل‌های صوتی همان درس‌هایی است که مجتهدی در شریف می‌داده و او در آنها حضور داشته)، بخش مهمی از ترم دوم دوره به توضیح مبانی فلسفه کانت، عمدتا معرفت‌شناسی و تا حدی فلسفه اخلاق (و بسیار کمتر فلسفه سیاسی او)، و نیز تاثیر سایر فلاسفه بر کانت اختصاص می‌یافت.

 در مصاحبه‌ي جشن‌نامه‌ي فلسفه که در اوایل دهه‌ي هشتاد شمسی انجام شده هم مجتهدی می‌گوید پس از بازگشت از فرانسه پس از دریافت مدرک دکتری و شروع اشتغال در گروه فلسفه دانشگاه تهران، مثلا «وقتی که دکتر فردید یا دکتر مهدی نمی‌آمدند»، او برای تدریس دکارت یا کانت سرکلاس ایشان می‌رفته. می‌افزاید «کانتی که من بیست و پنج الی سی سال است تدریس کرده‌ام [از دهه‌ي پنجاه تا دهه‌ي هشتاد شمسی؟]، شاید کانت بسیار ابتدایی بود، ولی خیلی منظم بود.» متواضعانه معتقد بود «رواج فلسفه کانتی در ایران یک مقداری هم» نتیجه کلاس‌ها و درس‌های او بوده. شاید «عمیق نبودند، ولی منشا آشنایی خوبی با کانت بودند و گمان می‌کنم در رونق فلسفه کانت موثر بود.» («درد فلسفه، درس فلسفه است»، ص. ۲۶)[2]

وضعیت گروه فلسفه دانشگاه تهران پیش از انقلاب که کریم مجتهدی در آن استخدام شد طوری بود که در آن سنت غالب فلسفه اصطلاحا قاره‌ای بود. احمد فردید، که طبیعتا به سبب رویکرد هایدگری‌اش و بدبینی ذاتی‌اش نگاه مثبتی به علوم تجربی مدرن نداشت، گل‌سرسبد فلسفه‌ي دانشگاه تهران بود و در عوض تقریبا هیچ‌کسی که سنت فلسفه تجربی/فلسفه‌ي تحلیلی انگلیسی-آمریکایی را نمایندگی کند حضور پررنگی نداشت و مثلا فرد کمابیش پوزیتویست‌مشربی چون منوچهر بزرگمهر درحاشیه قرار داشت.

پدیدارشناسی، مکتبی در فلسفه‌ي اروپای قاره‌ای که آنزمان در دانشگاه تهران به کوشش کسانی چون یحیی مهدوی، موسس گروه فلسفه دانشگاه تهران، محبوب بود و حتی مجتهدی می‌گوید در پایان‌نامه‌ي دکترایش در مورد بابا افضل‌الدین کاشانی روش‌اش مبتنی بر آن بوده، شیوه‌ای بود که به نوبه‌ي خود ریشه در تمایز کانتی میان نومن و فنومن داشت. در مورد دکتر مهدوی که در سال ۱۳۲۰ رسماً به‌عنوان دانشيار فلسفه دانشگاه تهران شروع به كار كرده بود مجتهدی به یاد می‌آورد «اوایل پوزیتویست مشرب بود ولی بعدا احتمالا تحت تاثیر فردید به فلسفه‌های دیگر توجه یافت.» مهدوی احترام فوق‌العاده‌ای به فردید، این فیلسوف هایدگری مناقشه‌انگیز، می‌گذاشت و «محبت زیادی به او داشت» و حتی به او از نظر مادی کمک می‌کرد. مجتهدی در خاطراتش می‌گوید در گروه فلسفه تهران «دکتر جلیلی و دکتر داوری خیلی طرفدار فردید بودند و از خیلی لحاظ‌ها از او استفاده می‌کردند. دکتر [حسین] نصر با فلسفه‌های غربی سرسازگاری نداشت و آنها را غیرلازم می‌دانست و البته آن موقع موضعش موجه‌تر از الان بود [که کاملا سنت‌گرا شده است].»

منوچهر بزرگمهر، متخصص در فلسفه‌های انگلیسی تجربه‌گرا و از پیش‌قراولان فلسفه تحلیلی در ایران، در فضای پیش از انقلاب فردی در حاشیه محسوب می‌شد: «بزرگمهر عضو رسمی گروه [فلسفه] نبود  جنبه حاشیه‌داشت...با خرج خودش تاکسی می‌گرفت و می‌آمد و درس می‌گفت و خیلی هم زحمت می‌کشید و به موقعش خودش به دانشجویان جایزه هم [با خرج خودش!] می‌داد. یک سال طول می‌کشید تا حقوق حق‌التدریسی‌اش را وصول کنیم که کمتر از پول تاکسی او می‌شد که برای آمدن به دانشگاه می‌داد!...ویژگی‌اش زبانش بود، انگلیسی درست و مکتبی و فارسی درست و مکتبی بدل بود. ترجمه‌اش سلیس و خوب بود. » مجتهدی جمله عجیبی در مورد بزرگمهر در خاطراتش می‌گوید که به نظر از منظر حمایت از فلسفه‌های غیرتجربی زده شده است: «البته اصلا روحیه فلسفی نداشت و به نظر من دشمن فلسفه بود.» («درد فلسفه، درس فلسفه است»، ص. ۲۸)

مجتهدی در نگاهش به فلسفه تحت تاثیر کانت است (گرچه صددرصد کانتی نیست) و بر همین اساس به شیوه‌ي نقادی حتی خود علم تجربی را نیز نقد می‌کرد. در فلسفه و تجدد می‌نویسد در قرن هجدهم و عصر روشنگری نویسندگان فرانسوی دایره‌المعارف خود را از این لحاظ فیلسوف می‌دانستند که «به علوم جدید و صنایع و افکار سیاسی پیشرو مقید و پایبند» بودند. البته آنها به جهت مجهز نبودن به فلسفه‌ای مانند معرفت‌شناسی و روشِ استعلایی کانت، «این امکان را نداشتند تا مسائل را با توجه به شرایط زیربنایی آنها طرح کنند. تجدد برای آنها پیروی از روش‌شناسی فرانسیس بیکن و فیزیک نیوتن و روان‌شناسی جان لاک» بود، بدون اینکه «اهمیت کاربردی ریاضیات» به سبک دکارت را فراموش کرده باشند.» (فلسفه و تجدد، ص. ۳۱۸)

در توضیح نگاه کانت می‌نویسد: «در فلسفه‌ي کانت، اصطلاح ترانساندانتال را که ما به فارسی با کلمه‌ي جاافتاده‌ي استعلایی بیان می‌کنیم»، به نحوی مربوط به شناخت و معرفت‌شناسی می‌شود. استعلایی گاهی در تقابل با ما بعدالطبیعه است، گاهی در جهت مقابله با امر تجربی جز‌ئی، به نحوی که در فلسفه‌های اصالت تجربه مطرح است. در فلسفه‌ي استعلایی، «شرایط ماتقدم» (a priori) یک امر مورد توجه است و «خود امر استعلایی یک داده تجربی نیست.» منظور از اصول استعلاییِ تفکر، قوانین حاکم بر قوه‌ي فاهمه است. استعلایی «خودِ ادراک» نیست، بلکه همراه با نوعی فاصله‌گیری از ادراک رخ می‌دهد تا با احاطه بدان بتوان بر شناخت اشراف و وقوف پیدا کرد. منظور از استعلایی به تعبیر نوین معرفت‌شناسی است. کانت در مقدمه‌ي نقادی عقل محض، چنانکه مجتهدی نقل کرده، نوشته است: «من آن نوع شناسایی را استعلایی می‌نامم که ... مربوط به متعلقات شناسایی نباشد، بلکه شناخت ما را از آن حیث که به نحو[شکل] ماتقدم ممکن است، بررسی می‌کند.» (متن فرانسه، ص.۵۵؛ نقل از فلسفه و تجدد، ص. ۲۶۲)

الگوی کانت فیزیک نیوتنی بود و مشخصه اصلی روش استعلایی او را در اینجا به تعبیر مجتهدی باید در کوشش مستمر کانت «در نشان دادن حدود و ثغور شناسایی عینی (برون‌ذات) موجه، جست‌وجو کرد که بر اساس آن علوم جدید در سنت نیوتنی تشکیل می‌یابند.» مقولات که در واقع شرایط ماتقدم فاهمه هستند، «شناخت عینی را در چارچوب تجربه به همکاری داده‌های حسی که خود محدود و مقید به زمان و مکان هستند، ممکن و کاربرد آنرا موجه می‌سازند.» در معرفت‌شناسی استعلایی، «بدون داده‌های حسی، مقولات فاهمه بی‌محتوا و بدون مقولات، حس نابیناست.» این همکاری هم شرط عینیت و هم عامل محدودیت شناخت است. فاعل شناسا صرفا بر اساس امکانات خود جهان را می‌تواند بشناسد و «شناسایی عینی فقط شامل پدیدارها می‌شود». قوانین علم فیزیک نیوتنی در نظر کانت «روابط میان همین پدیدارها را تعیین می‌کند.» (فلسفه و تجدد، ص. ۲۶۳) آیا نظریه‌ي کانت با ظهور فیزیک جدید (نظریه نسبیت و فیزیک کوانتمی و ...) دچار بحران و چالش جدی نشد؟ مجتهدی به این موضوع نپرداخته.

شاید بشود گفت معرفت‌شناسی کانتی با تاکید زیادی که بر تاثیر مقولات بر فاهمه و شناخت بشری می‌کند، با اینکه در ظاهر سخن از عینیت می‌گوید، سر به نوعی نسبی‌گرایی و سوبژکتیویسم می‌گذارد که حتی راه را برای شکاکیت پست‌مدرن باز می‌کند، گرچه مجتهدی به این موضوع اشاره‌ی جدی نمی‌کند. شاید حتی بشود گفت بواسطه‌ی تاثیری که مجتهدی از معرفت‌شناسی استعلایی کانت پذیرفت، گرایش به نوعی شکاکیت هم در او وجود داشت، و این به عنوان نمونه در رویکرد تاحدی شکاکانه او به علوم تجربی و نیز در حالت کلی تجدد (پذیرش و تردید تومان) خود را نشان می‌داد. (نگاه مجتهدی به علوم تجربی موضوعی است که جداگانه شایسته است مورد پژوهش مبسوط‌تر قرار گیرد.)

در مورد فرانسیس بیکن و رنه دکارت مجتهدی می‌گفت ایندو (یکی از آنها انگلیسی و دیگری فرانسوی) در قرن هفدهم «عمیقا به اهمیت علوم جدید» متوجه شدند و اذهان مردم غرب را بیش از پیش به کاربرد عملی علوم نوین و استفاده‌هایی که از رهگذر آنها عاید بشر می‌شود توجه دادند. البته با وجود هدف مشترک، بیکن و دکارت روش‌هایی متفاوت داشتند: بیکن «با تاکید بر اولویت علوم تجربی صرف»، تاکید می‌کرد «که عقل باید در مقابل طبیعت سر تعظیم فرود آورد» و الا نه موفق به شناخت و کشف قوانین آن خواهد شد و نه خواهد توانست آنرا به استخدام خود دربیاورد. دکارت در عوض «اولویت را به علوم ریاضی» داده و این علوم را مظهر عقلانیت می‌دانست. (همان، ص. ۳۱۴)

ویژگی مهم دوران مدرن که مورد تاکید مجتهدی می‌باشد آن است که بر خلاف سده‌های میانه و دوره‌‌ي باستان، درآن «شناخت طبیعت و عالم» به خودی خود و به تنهایی مطرح و مقبول نمی‌نمود، بلکه استخدام طبیعت در جهت انتفاع مورد توجه بوده است. در دوران مدرن، بر خلاف نظر ارسطو و قدما، «علم کلی دیگر شریف‌ترین علوم» لحاظ نمی‌شد و بشر جدید همزمان به علوم جزئی که نتایج مفید و کاربردی در جهت بهبود معیشت روزمره داشت، توجه جدی کرد. (صص. ۳۱۴-۳۱۳) ظهور سرمایه‌داری اقتصادی در عصر جدید را نیز می‌شود به این شیوه توضیح داد، گرچه مجتهدی مستقیم به آن اشاره نمی‌کند.

مجتهدی با اشاره به مقدمه‌ي مفصل و ۴۴ صفحه‌ای دالامبر بر «دایره‌المعارف بزرگ فرانسه» می‌نویسد، در دایره‌المعارف روشنگری من حیث‌الجموع، «گرایش به علوم و فنون جدید» صراحت تام دارد و تهیه‌کنندگان مطالب، مدخل‌ها را حتی الامکان از حیث کاربردی و با توجه به جنبه‌های انتفاعی‌شان مورد بحث قرار داده‌اند. (صص. ۱۰۷-۱۰۶)

مجتهدی بدون اینکه صراحت یا تاکید کافی داشته باشد، لائیسیته را در معنای استقلال فلسفه از کلام ترجمه می‌کند که شایسته توجه است. می‌نویسد: «از اولین ممیزات فکر حاکم بر عصر روشنگری، می‌توان جنبه عرفی[لائیکLaic] آنرا برشمرد. یعنی دیگر فلسفه، کنیزک کلام دانسته نمی‌شود.» عبارت لائیک در اینجا در پاورقی به عنوان معادل عرفی آمده است. البته منظور از لائیسیته‌ي فراموشی دین نیست: مثلا ولتر در آثار خود اغلب به کتاب عهد عتیق هم ارجاع می‌داد، با هدف مبارزه با خرافه «که موجب خطا در ذهن می‌شود و حقیقت دین را ضایع می‌سازد.»

طرد مابعدالطبیعه در معنایی که در سده‌های میانه بکار می‌رفت و تاکید بر شناخت امور بر اساس فاهمه‌ي انسان و با حصول «روشنایی طبیعی» (Lumen naturae)، در معنای بکار رفته توسط فلاسفه‌ و دانشمندان مدرن و نیز انسان‌گرایی دوتا دیگر از ویژگی‌های عصر روشنگری به روایت مجتهدی هستند. عقیده رایج دوران مدرن بر خلاف دوران‌ قبل‌تر بر این است که «اصالت یک تصور فقط از طریق تجربه و بر اساس تکوین و سیر تاریخی‌اش مشخص و معین می‌شود.» در نزد بسیاری متفکران روشنگری تصور و ادراک، تابعی از حواس محسوب می‌شود: «مثلا ذهنیات یک فرد نابینا نمی‌تواند از نوع ذهنیات یک فرد بینا باشد.» (فلسفه و تجدد، صص. ۱۸-۱۷)

 

«تجدد» و نه «مدرنیته»، معنای «سنت»

مجتهدی در یک داوری خاص خود معتقد بود «لفظ خارجی مدرن یا مدرنیته...که ترجمه ي فارسی آن همان تجدد است»، اگر به همان صورت غربی در زبان فارسی به کار ‌رود،  «دیگر به معنای تجدد در معنای متداول کلمه نیست، بلکه دلالت به نوعی غرب‌زدگی سطحی می‌کند و هویت سنتی اعم از ملی یا دینی را در معرض خطر و نابودی قرار می‌دهد.» (فلسفه و تجدد، ص. ۳۰۸) نگرانی او از این است که «انگ مدرنیته» به چیزی بخورد و در نتیجه به طرزی سطحی «کار آن ساخته» از سوی مخاطب تلقی شود و پرداختن بدان به اشتباه «اتلاف وقت و عبث» نماید. این دغدغه بی‌ربط نیست گرچه باید همزمان توجه کرد در اینجا مجتهدی از منظر نوعی هویت‌گرایی با کاربرد عبارت مدرنیته مخالفت می‌کند. مدرنیته در این معنا، بر خلاف تجدد راستین، «دلالت به نوعی گسیختگی از فرهنگ بومی و قومی دارد»، یعنی چیزی در مایه‌های «تجدد کاذب» که باید برایش «چاره‌اندیشی» کرد و به مقابله با آن برای پرهیز از سطحی‌نگری پرداخت. در عوض کاربرد کلمه تجدد به جای عبارت فرنگی مدرنیته، «بر ابهام بحث نمی‌افزاید و مسئله واقعی را با مسائل حاشیه‌ای خلط نمی‌کند و در نتیجه موجب پیدایش سو تفاهم‌های اضافی غیرضروری نیز نمی‌شود.» (ص. ۳۰۹) چنانکه گفتیم این داوری بسیار خاص است و می‌شود با آن مخالف بود.

در جای دیگری می‌نویسد: «هیچ نوع حیات فرهنگی در هیچ‌ نقطه‌ای از عالم بشری نمی‌توان سراغ کرد که به نحوی همراه با تامل و دقت در امور گذشته نبوده و ارزیابی دوباره آنرا ضروری نساخته باشد. بدین معنی تجدد فقط تجدید نظر در امور گذشته است و گاهی – به نحو ناسالم- صرفا انحراف و اضمحلال ارزش‌های گذشته است.» فرق تجدد واقعی با تجدد کاذب یا مدرنیته آن است که در اولی نوعی ارتباط و پیوستگی با ارزش‌های بومی گذشته حفظ می‌شود: «از آنجا که سنت به سبب استمرار خود جنبه‌ي جوهری خود را نشان می‌دهد، می‌توان همچنین اینطور تصور کرد که تجدد واقعی با حفظ اصالت و استقلال ذهن تاحدودی نیز وفاداری به همین جنبه‌ي جوهری سنت است.» (ص. ۳۰۳)

با وام گرفتن عبارتی از فلسفه ملاصدرا می‌نویسد: «حفظ سنت صرفا در اثر تقلید از گذشتگان و تکرار نسنجیده افکار آنها تحقق نمی‌یابد، بلکه اگر بتوان گفت باید در حرکت جوهری آن که مقوم واقعی آن است قرار گیرد، نه اینکه آن را به مانند یک تن بی‌جان به دنبال خود یدک بکشد.» تجدد واقعی در بطن سنت است که رخ می‌دهد و درآن جنبه حی و حاضر سنت و تجدد حفظ می‌شود: «در واقع آن دو متقابلا اصالت بالفعل یکدیگر را تضمین می‌نمایند.» (همان، ص. ۳۰۳)

مجتهدی معتقد بود سنت نه فقط انعکاس بالفعل و انکارناپذیر تاریخ و گذشته یک قوم است، بلکه «وسیله دفاعی و راز بقای او» نیز به شمار می‌رود. اگر سنت به خطر بیفتد، آنچه  به خطر می‌افتد فقط شامل «گذشته» نمی‌شود، بلکه «آینده» آن قوم به نوبه‌ی خود تیره و مضمحل می‌گردد. «قومی که گذشته خود را فراموش می‌کند در واقع آینده خود را نیز از دست می‌دهد.» البته همانطور که تجدد کاذب داریم، مسلما سنت کاذب هم وجود دارد.

خلاصه آنکه در نظر مجتهدی «تجدد همان تحقق دادن به امکانات بالقوه سنت و حفظ اصالت آن است». رشدو نمود در کشورهایی مانند ایران که خود فرهنگ کهنسال داشته‌اند، «وقتی ممکن و کارآمد می‌شود که این فرهنگ به مانند یک درخت کهنسال در شرایط مساعد از نو ازریشه جوانه بزند و نیرو و نشاط خود را بازیابد و بدون اینکه الزاما به معنای غربی کلمه تظاهر به روشنگری کند، علم و تفکر منور اصیل و بنیادی یابد و قادر شود مسائل زیربنایی حیات خود را با واقع‌بینی و دقت تشخیص و راه‌حلهای مناسبی برای آنها به دست آورد.» (همان، ص. ۳۴)

 

فلسفه یعنی استقلال ذهن و پرهیز از سطحی‌نگری

کتاب فلسفه و تجدد اینطور آغاز می‌شود: «در این کتاب نگارنده نخواسته است آفات و آسیب‌های عصر روشنگری قرن هجدهم میلادی را مورد غفلت قرار دهد.» نگارنده «نه فقط با تجدد مخالفت نکرده بلکه عنداللزوم جنبه‌های مثبت عصر روشنگری را نیز متذکر شده است.» از طرف دیگر تاکید می‌کند: «مسلم است که هرنوع سطحی اندیشی و اکتفا به ظواهر و قبول ساده‌ لوحانه آنچه در وحله اول چشمگیر می‌نماید، دور از تحقیق صادقانه‌ی فلسفی است؛ اگر دعوت به دقت و تامل را از فلسفه سلب کنیم و اگر قرار باشد از طریق فلسفه عقل انسان را در حد پایین و ابتدایی نگه داریم و ذهن او را از تعمق و تفحص بیشتر وابداریم، دیگر چنین چیزی حتی به الحاح فلسفه نامیده نخواهد شد.» (ص. ۱۳) این مضمونی است که به کرات در نوشته‌ها و سخنرانی‌های مجتهدی و درس‌هایش تکرار می‌شد: توصیه به دوری از سطحی‌نگری و مبارزه با پروپاگاندا و پوپولیسم!

مجتهدی (گاهی بدون آنکه تصریح کند) عملا معتقد بود فلسفه باید هم منتقد دین باشد و هم علم. بدون موشکافی و تعقل فلسفی «این خطر همیشه وجود دارد که اعتقادات در نزد عوام به خرافات گراید و علوم خاصه از نوع جدید آن در کشورهای به اصطلاح جهان سومی به صورت عوامل ‌فریب و مرعوبیت و بازاریابی تجاری درآید...و از همه بدتر اینکه دست آخر جز جهل مرکب چیز دیگری باقی نماند.» (ص. ۳۱۷)

فلسفه جز با استقلال ذهن قابل تحقق نیست. «استقلال ذهن در عالی‌ترین مرتبه آن و به معنای ناب و خالص کلمه، شاید فقط در نزد محقق و پژوهشگر واقعی قابل ردیابی باشد» و اینطور قابل تعریف است: «آگاهی از ناکافی بودن آنچه بدست آمده و شعور عمیق به لزوم ادامه‌ي تحقیق و پژوهش». استقلال ذهن یعنی استمرار در تفحص و تحکیم و تجهیز اراده بدان، یعنی «اعتراف به ناشناخته‌ها و بدشناخته‌ها.» به سبک سقراطی استقلال ذهن یعنی «مبارزه با جهل مرکب....و اراده همه جانبه در جهت رفع آن.» (ص. ۳۱۷) جهل مرکب امری است که در دنیایی که در آن شبکه‌های اجتماعی حرف اول و آخر را می‌زنند و برخی یک‌شبه سلبریتی می‌شوند، البته متاسفانه رواج تام و تمام دارد و برای مقابله با آن باید از فلسفه مدد جست. شاید به همین سبب بود که او از در سال‌های آخر عمرش از وضعیت روزگار و غلبه‌ي سطحی‌اندیشی نزد برخی جوانان شاکی بود.

در نظر مجتهدی، «فلسفه سهم و نقشی واقعی در زدودن سطحی‌اندیشی و اعتلای فرهنگی نه فقط در جهان غرب، بلکه به نحو اخص در جهانی که جهان سوم نامیده می‌شود دارد». پرداختن به فلسفه «اگرچه نمی‌تواند به یکباره استقلال ذهنی برای انسان تامین نماید»، در عوض در مورد آفات محرز سطحی‌نگری که تحقق آن را به هر درجه‌ای که باشد خطرناک است، «هشدارهای بجا و آموزنده می‌دهد.» (همان، ص. ۳۲)

 

تقابل فلسفه اسلامی و غربی نداریم

کانت فیلسوفی است که در مقاله‌ی معروف «روشنگری چیست؟» سرسختانه با تقلید و پیروی کورکورانه آدمیان از اتوریته‌ها و قدرت‌ها مخالفت می‌کند، ولی مجتهدی تاکید داشت حتی از کانت نباید تقلید کرد. مجتهدی در فصلی از کتاب فلسفه و تجدد با اشاره به «روشنگری چیست؟» می‌نویسد: «مقاله کانت با وجود کوتاهی شهرت جهانی پیدا کرده است و بعضی از عبارات آن از آن عصر به بعد، معمولا به صورت شعارهایی برای دفاع از روشنگری و تجدد مورد استفاده قرار می‌گیرد، به نحوی که برخی منورالفکران نیز گاهی [مثلا در نقد دین] چنان به آن اظهار علاقه می‌کنند که هر نوع چون و چرای اضافی را زاید اعلام می‌دارند. ولی در هر صورت نمی‌توان فراموش کرد که کانت به عنوان یک مرجع بزرگ فلسفی—مثل هر متفکر بزرگ دیگر—این عنوان را از دست خواهد داد، اگر شهرت او مانع از بررسی افکار او شود.» تاکید می‌کرد در مورد شناخت یک متفکر بزرگ اکتفا به چند شعار پیش پاافتاده در جهت تایید پیش‌داوریهای متداول بدون شناخت ظرایف و عمق تفکر او بسیار نادرست است. با آشنایی با چند اصطلاح و تعدادی از عبارات یک فیلسوف، نباید الزاما خود را با او همفکر بدانیم ویا بدتر از آن نظر او را بلافاصله در جهت تایید حرف‌های خود تصور کنیم: «نه هیچ فیلسوف بزرگی به خواننده خود رشوه می‌دهد و نه هیچ متعاطی اصیل فلسفه در مورد شناخت افکار او به چنین کاری دست می‌زند؛ این اولین شرط فلسفه‌خوانی و احیانا فلسفه‌دانی است.»(ص. ۲۷۹) این عبارات مجتهدی شاید گزنده به نظر برسند، ولی در روزگار ما شایسته جدی گرفته شدن بسیارند، از جمله در میان اصحاب رسانه و تلویزیون‌ها.

کتاب فلسفه و تجدد همچنین مقالاتی در مورد ورود فلسفه‌های جدید به ایران دارد مانند «شهرت تاریخی ولتر در ایران» و نیز «فلسفه کانت در ایران». مجتهدی در مصاحبه‌ی جشن‌نامه‌ي فلسفه گفته بود از نظر او کارهایی که درباره ورود فلسفه‌ی غرب به ایران کرده است با آنهایی که درباره فلسفه غرب است، تفاوت عمده ندارد. معتقد بود اگر بخواهید سطحی نباشید و تصورتان از فلسفه غرب سطحی نباشد، باید تاریخچه‌ و نحوه برخورد ما ایرانی‌ها با مفاهیم غربی را «ببینید تا بتوانید راهتان را پیدا کنید. شما اگر راهتان را مرور نکنید، کارتان تصنعی است، بازی است، جدی نیستید. سرنوشت ایران جدید در همین دویست سال گذشته شکل گرفته است. باید این توجهات تاریخی را داشت.» (ص. ۲۹) مجتهدی همچنین کتابی دارد با عنوان آشنایی ایرانیان با فلسفه‌های جدید غرب (تهران: انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، ۱۳۸۴) که منحصرا به این موضوع اختصاص دارد و به نوبه‌ي خود خواندنی است.

در مصاحبه‌ي «درد فلسفه، درس فلسفه است»/جشن‌نامه می‌گوید: «برای من تقابلی میان فلسفه قدیم و جدید وجود ندارد....برای من یک تقابل هست: سطحی یا عمیق.» بعد اضافه می‌کند: من فلسفه تحلیلی کار نکرده‌ام، اما در نظرمن ویتگنشتاین یکی از عمیقترین فلاسفه قرن بیستم است. اما اگر کسی از سرتقلید بگوید چون ویتگنشتاین و در سطح پایین‌تر برتراند راسل هست، پس کانت و هگل و برگسون و ملاصدرا را نخوانیم، این برایم قابل قبول نیست: «در مورد کانت و هگل و ملاصدرا اگر کارتان سطحی باشد هیچ ارزشی ندارد...من هیومی نیستم اما صلابتش را می‌بینم. به نظر من چیزی نادرست است که سطحی باشد. در فلسفه هرچیز که عمق ببخشد درست است. فلسفه برای آموزش است و آموزش یعنی مبارزه با سطحی‌نگری و جهل مرکب.» (درد فلسفه، درس فلسفه، صص. ۲۹-۳۰)

چنانکه اشاره کردیم این تاکید در آثار و مصاحبه‌های او تا پایان عمرش تکرار می‌شود. برای مجتهدی ملاک سطحی و غیرسطحی بودن استمرار تحقیق و تفکر و توسع تفکر است، یعنی توسع بخشیدن به تفکر و بازکردن افق فکر:«فلسفه باید توسع در تفکر ایجاد کند...برای من درد فلسفه، درس فلسفه است....فلسفه وسیله‌ای است برای ایجاد عمق. حتی اگر نفی فلسفه هم ایجاد عمق کند اشکالی ندارد. آنچه برای جامعه [و ما اضافه می‌کنیم رسانه] خطرناک است، سطحی بودن است.» (ص. ۳۰)

از این سخنان مجتهدی به خوبی می‌شود نفی پوپولیسم از هرنوعی، راست، چپ یا اسلامگرا و ...، را استنتاج کرد، گرچه او سخنانش را در بعد سیاسی-اجتماعی به اندازه کافی گسترش نمی‌داد. شاید بشود گفت برای اینکه بتواند در داخل ایران معلم باشد و بماند، عامدانه بعد و قبل انقلاب از ورود به برخی حوزه‌ها خودداری ‌می‌کرد و بنابراین عقاید سیاسی او را فقط می‌شود حدس زد.

در نفی تقابل فلسفه اسلامی و غربی معتقد بود: «این تصور که اگر فلسفه غرب کار کنیم از فلسفه اسلامی فارغ می‌شویم یا اگر فلسفه اسلامی کار کنیم از فلسفه غرب فارغ می‌شویم، درست نیست. هرکدام از این فلسفه‌ها را که بخواهیم عمیق کار کنیم ناگزیر به آن یکی هم توجه خواهیم کرد. تقابل در سطح است.» معتقد بود کانت سطحی یا ابن‌سینای سطحی هردو بی‌فایده‌اند. البته جنبه بومی مطالعات را نباید فراموش کنیم: «به هرحال ما در اینجا مطالعه می‌کنیم. کانت را به عنوان یک ایرانی می‌خوانیم.» (درد فلسفه، درس فلسفه، ص. ۳۲)

 

بجای نتیجه‌گیری

خلاصه نتیجه آنکه کریم مجتهدی معتقد بود تجدد کاذب و سنت کاذب را باید هردو نفی کرد:‌«صلابت سنت واقعی‌مان، که شخصیت ماست، و تجدد واقعی و وقوف به علوم و معارف جدید و مشارکت در آنها با هم تقابلی ندارند و باید آنها را به دست آورد و حفظ کرد.» تجدد وقتی واقعی است که بر اساس ریشه‌های اصلی باشد. آن وقت است که با حیات مستمری مواجهیم که هم سنت است و هم تجدد. مسائل فرهنگی را با شعار نمی‌شود حل کرد. تجدد وقتی اصیل است که ریشه در سنت اصیل دارد. سنت وقتی اصیل است که استمرار حیات خودش را ممکن می‌سازد. «سنت دفینه نیست، ریشه درخت تجدد است....برای تشخیص سنت واقعی و تجدد واقعی است که فلسفه لازم است.»

و البته واقع‌بینانه اضافه می‌کرد: «البته همه‌چیز هم به اراده ما نیست. ما در دل تاریخ هستیم. اما حداکثر کارمان را باید بکنیم. نتیجه‌اش البته دست ما نیست. اما شاید همین کارهای کوچک....در سال‌های آتی نتیجه دهد. با این امید است که شاید گره‌هایی باز شود.» (درد فلسفه، درس فلسفه، ص.۳۳) با این امید است که زنده هستیم!

مجتهدی تاکید داشت از اینکه بگویند فلانی یک معلم ساده است ابایی ندارد: «برای من کسر شان نیست که بگویند فقط بلد است مقدمات درس بدهد.» معتقد بود اگر مقدمات فلسفه نتوانید درس بدهید اصلا معلم فلسفه نیستید. یک کسی مانند او «گزارشگر» تاریخ و اندیشه‌های فلاسفه است و این گزارش «باید اصیل باشد.» (قبلی، ص. ۲۶)

مجتهدی معلمی بود که شغلش را از نظر اخلاقی و فرهنگی واقعا برجسته و با فضیلت می‌دانست. خیل عظیم شاگردانی که پرورده موفقیت او در این امر را نشان می‌دهد. نگارنده این سطور هم خودش را مدیون او می‌داند. یادش گرامی باد!

 

 

 

 

 

 



[1] https://www.radiozamaneh.com/811863 این مقاله در رادیوزمانه منتشر شده است.

[2]«درد فلسفه، درس فلسفه است»، در:  درد فلسفه، درس فلسفه: جشن‌نامه استاد کریم مجتهدی، به کوشش محمد رئيس‌زاده، بابک عباسی، محمدمنصور هاشمی (تهران: انتشارات کویر، ۱۳۸۴).

۱۴۰۳ فروردین ۱۵, چهارشنبه

چرا اپوزیسیون در انتخابات شهرداری‌ها موفق شد ولی در ریاست‌جمهوری نه؟ تحلیلی بر نتایج ۳۱ مارس ترکیه

میثم بادامچی[1]

 

حجم مطالبی که در روزهای گذشته به زبان‌ ترکی و انگلیسی و سایر زبان‌ها در واکنش به پیروزی قاطع حزب جمهوری‌خواه خلق بر حزب عدالت و توسعه در انتخابات محلی ۳۱ مارس تولید شده بسیار زیاد است و به موضوع پیروزی حزب جمهوری‌خواه خلق و تبعات آن می‌شود از زوایای متعددی پرداخت. در تحلیلی کلی می‌توان ادعا کرد که نارضایتی انباشته شده‌ای از سیاست‌های اردوغان و حکمرانی مدام و از جهاتی فرسوده‌ شده‌ی آک‌پارتی بر ترکیه از ۲۰۰۲ تا امروز وجود داشت که خودش را، گرچه دیرهنگام، در انتخابات ۳۱ مارس ۲۰۲۴ نشان داد. در این نوشتار برآنیم که به این پرسش پاسخ دهیم: اگر بیش از نیمی از جامعه‌ی ترکیه احتمالا از اردوغان و سیاست‌هایش ناراضی هستند، چنانکه نتایج انتخابات شهرداری‌های ۳۱ مارس نشان می‌دهد، چرا اپوزیسیون و مشخصا حزب جمهوری‌خواه خلق، بر خلاف اینبار، در انتخابات ریاست‌جمهوری و پارلمانی مه ۲۰۲۳ که حدود ده ماه قبل برگزار شد نتیجه نگرفت و با نتایجی چون ۴۵٪ در برابر ۴۹٪ (رای قلیچداراوغلو برابر اردوغان در دور اول ریاست‌جمهوری،) و ۲۵٪ در برابر ۳۶٪ (نتایج انتخابات پارلمانی ج ه پ در برابر آک‌پارتی) شکست خورد؟ پیش از پاسخ لازم است نگاهی جزیی‌تر بیندازیم به نتایج ۳۱ مارس و شهرها و مناطقی که مدیریت‌شان با نتایج اخیر از آک‌پارتی به ج ه پ رسید.

 


نتایج انتخابات ۳۱ مارس شهرداری‌ها: کدام شهرها و مناطق از آک‌پارتی به ج ه پ رسید؟

در انتخابات روز یکشنبه حزب جمهوری‌خواه خلق، حزب اصلی اپوزیسیون ترکیه، توانست برای اولین بار از سال ۲۰۰۲ (یعنی زمان به قدرت رسیدن حزب عدالت و توسعه) با کسب ۳۷.۷۹٪ (حدود ۳۸٪) آرای رای‌دهندگان در کل ترکیه، در برابر ۳۵.۴۹٪ (حدود ۳۵.۵٪) آرا که توسط آک‌پارتی/عدالت و توسعه کسب شد، حزب اول انتخابات شود. از زمان انتخابات سراسری ۱۹۷۷ ترکیه به این سو این اولین بار است که ج ه پ، حزبی که مصطفی کمال آتاتورک پدر ترکیه‌ی نوین در سال ۱۹۲۳ تاسیسش کرد، حزب اول از جهت کسب رای اکثریت می‌شود.

با انتخابات اخیر شهرداری ۳۵ شهر در کل ترکیه به حزب جمهوری‌خواه خلق رسید و عدالت و توسعه‌ تنها توانست در تصاحب مدیریت شهرداری ۲۴ شهر در سراسر ترکیه موفق شود که شکستی بزرگ برای حزب اردوغان است و موفقیتی شگرف برای ج ه پ در قیاس با نتایج انتخابات شهرداری‌های پنج سال قبل در ۳۱ مارس ۲۰۱۹. حزب کردی و سوسیالیست دِم (برابری و دموکراسی خلق‌ها که بیش از یکسال قبل نامش حزب دموکراتیک خلق‌ها، ه د پ بود) نیز البته موفق شد با کسب ۵.۷٪ (حدود ۶٪) آرا در کل ترکیه شهرداری ۱۰ شهر در شرق و جنوب شرقی ترکیه، مناطقی که این حزب به طور سنتی (و بر خلاف سایر مناطق ترکیه)، حزب اکثریت است، را به دست گیرد. (البته اگر شهرداری‌های این حزب از سوی حاکمیت مصادره نشود و با اصطلاحا قیوم مواجه نشود!)

در کلانشهر استانبول، جایی که گمانه‌زنی در مورد نتایج آن قبل انتخابات بیش از هرجایی داغ بود، اکرم امام‌اوغلو، نامزد ج ه پ و شهردار از ۲۰۱۹، با کسب ۵۱٪ آرا برابر مراد کوروم، نامزد مورد حمایت عدالت و توسعه، که توانست فقط ۳۹.۵٪ آرا را کسب کند، پیروز شد. در آنکارا، دومین شهر پرجمعیت ترکیه نیز، منصور یاواش شهردار کنونی توانست با قاطعیتی باورنکردنی، با کسب حدود ۶۰.۵٪ آرا بر رقیب خود تورگوت آلتین‌اوک از آک‌پارتی پیروز شود. نامزده گزیده‌ي اردوغان تنها ۳۲٪ رای گرفت. در ازمیر، سومین کلانشهر ترکیه که البته در سال‌های گذشته مخالفان و مشخصا ج ه پ همیشه در آن موفق بوده‌اند، جمیل توگای با ۴۹٪ آرا برابر حمزه داغ از آک‌پارتی با ۳۷٪ پیروز شد.

از میان ۳۹ منطقه‌ي کلانشهر استانبول که مناطقی بسیار وسیع با حدود ۱۶ میلیون جمعیت را تشکیل می‌دهند، حزب جمهوری‌خواه خلق در ۲۶ منطقه اول شد و عدالت و توسعه تنها توانست شهرداری در ۱۳ منطقه را ازآن خود کند: مناطق بسیار مهم و استراتژیکی چون اسکودار، بی‌اوغلو و ایوب سلطان که قلعه‌ي عدالت و توسعه و اردوغان محسوب می‌شدند و کنترل شهرداری همه آنها برای مدت بسیار طولانی در دست عدالت و توسعه بود نیز به کنترل مخالفان و ج ه پ درآمدند. اسکودار جایی است که اردوغان رای‌اش را یکشنبه آنجا به صندوق انداخت، بی‌اوغلو جایی است که همو دوران کودکی و نوجوانی‌‌اش را در یکی از محلاتش به اسم قاسم‌پاشا گذرانده و... نگارنده شخصا به یاد دارد که چطور در سفری در هفته‌های گذشته به استانبول هیچ اثری جدی از ج ه پ و امام‌اوغلو در خیابان بسیار مشهور و پررفت‌وآمد استقلال در قلب منطقه بی‌اوغلو هنگام قدم‌زنی به چشم نمی‌خورد که می‌شد آنرا به کنترل شهرداری بی‌اوغلو به دست عدالت و توسعه، در کنار حساسیت بسیار زیاد این خیابان در نزد دولت ترکیه و آک‌پارتی دانست.

در سراسر کشور، کلانشهرهایی که در پی انتخابات ۲۰۱۹ با مدیریت عدالت وتوسعه اداره می‌شدند منتهی این‌بار ج ه پ موفق شد در آنها اول شود شامل بالیکسیر، بورسا، مانیسا و دنیزلی می‌شود. مانیسا در همسایگی ازمیر، زادگاه اوزگور اوزل رهبر کنونی ج ه پ است و شهری که شهرداری‌ آن برای مدتها در دست ائتلاف حاکم بود. منتهی این‌بار نامزد ج ه پ توانست در مانیسا در یک پیروزی شگفت‌انگیز ۵۷٪ آرا را مقابل نامزد حزب حرکت ملی‌گرا با ۳۰٪ آرا بدست آورد. در بالیکسیر، استانی در شمال منطقه‌ي اژه/اگه، نامزد ج ه پ توانست با کسب ۵۱٪ آرا برابر عدالت و توسعه با ۴۰٪ موفق شود. آد‌یامان، شهرستانی با بافت سنتی که در زلزله‌ي ۶ فوریه ۲۰۲۳ ساختمانهایش بسیار آسیب دید، افیون قره‌حصار، آماسیا، بارتین، گیرسون، کاستامونو، قرق‌قلعه، کیلیس، کوتاهیه، عشاق (اوشاک) و زونگولداغ دیگر شهرداری‌هایی بودند که حزب اردوغان در گذشته همیشه در آنها اول بود، منتهی این‌بار به جمهوری‌خواه خلق و مخالفان رسیدند!

مجموعه عواملی که سبب شد مخالفان این‌بار پیروز شوند را می‌شود به این ترتیب فهرست کرد:

 

۱- تغییر کادر رهبری حزب جمهوری‌خواه خلق در فاصله‌ي دو انتخابات

کمال قلیچداراوغلو در فاصله‌ي ۲۰۲۳-۲۰۱۰ برای حدود ۱۳سال رهبر حزب جمهوری‌خواه خلق بود و در انتخابات سراسری ریاست‌جمهوری و مجلس مه ۲۰۲۳ نیز رهبر حزب جمهوری‌خواه خلق و نامزد مخالفان در انتخابات ریاست‌جمهوری بود. اگر بخواهیم منصف باشیم، قلیچداراوغلو در دوران ریاستش که همزمان دوران اوج قدرت اردوغان و حزبش در ترکیه نیز بود، تغییرات مهمی در گفتمان ج ه پ ایجاد کرد و مشخصا امکان بیرون رفتن ج ه پ از لاک گفتمانی خود و ارتباط گرفتن آن با بخش‌هایی در جامعه سیاسی ترکیه که به طور سنتی بیرون گفتمان سکولارج ه پ قرار داشتند را فراهم کرد.

منتهی مشکل تصویری بود که از قلیچداراوغلو به عنوان یک فرد «همیشه بازنده» در انتخابات‌ها برابر اردوغان در افکار عمومی وجود داشت و دارد و البته در این مورد تبلیغات جریان حاکم هم بسیار موثر بود. (به عنوان تنها یک نمونه از این تبلیغات و خبرنویسی متعلق به ۲۰۱۸ بنگرید به این لینک در ینی‌آکیت)  قلیچداراوغلو مدتی قبل از برآمدن به رهبری ج ه پ، در انتخابات شهرداری‌های سال۲۰۰۹ ترکیه نیز برابر قدیر توپباش، شهردار استانبول از جناح آک‌پارتی در فاصله‌ي ۲۰۱۷-۲۰۰۴، با نتیجه‌ي ۳۷٪ برابر ۴۷٪  شکست خورده بود، یعنی شغل سیاسی خود را با یک شکست شروع کرده بود. اگر کسی در میان اطرافیان قلیچداراوغلو زیرک می‌بود و به اندازه کافی روانشناسی مردم ترکیه را می‌شناخت و مشاوره می‌داد، شاید می‌شد حدس زد کسی که شروع رهبری‌اش در ج ه پ را با شکست برابر اردوغان شروع کرده در ادامه نیز مستعد آن است که با قدری تبلیغات از سوی حاکمیت تصویر یک فرد همیشه بازنده از خودش ارائه کند. این اتفاق افتاد و البته علوی بودن قلیچداراوغلو و اینکه اکثریت مردم ترکیه را مسلمانان اهل سنت تشکیل می‌دهند که بخشی از ایشان در مورد دیندار بودن علویان متاسفانه با دیده‌ی تردید می‌نگرند، نیز در این رخداد موثر بود.

تا پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری مه ۲۰۲۳ قلیچداراوغلو هیچ کارنامه‌ي برد انتخاباتی در برابر اردوغان و حزبش در کارنامه‌ي خود نداشت و پروپاگانداری جناح حاکم به بهترین نحو از این امر برای هدایت افکار عمومی و پیروزی برابر او بهره جست. مشکل قلیچداراوغلو آن بود که نمی‌خواست این دیدگاه منفی درمورد خودش در بخش مهمی از افکار عمومی ترکیه را ببیند و تاثیر ممکنش در نتیجه‌ي انتخابات را بپذیرد (البته شاید طبیعت بشری چنین است که آدمی دوست ندارد به خطاهایش اعتراف کند!) چنانکه در نوشتاری در رادیوزمانه در آستانه‌ي دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۳ با آنالیز محتوای ویدیویی که اردوغان در روزهای منتهی به انتخابات در کمپین‌هایشان علیه قلیچداراوغلو و ج ه پ پخش می‌‌کرد نوشته بودیم، در تبلیغات رسانه‌های حاکمیت، مدیریت قلیچداراوغلو بر موسسه‌ی بیمه‌های اجتماعی ترکیه در فاصله‌ی سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۷ نیز در اوج ناتوانی و بی‌کفایتی ترسیم می‌شد و این حس به مخاطب القا می‌شد که اگر مخالفان با رهبری او به قدرت برسند، دوباره به دهه‌ی نود میلادی بر می‌گردیم، یعنی ایام دولت‌های ائتلافی و بی‌ثباتی و ناتوانی دولت در خدمات‌رسانی عمومی: خصوصا اینکه برخی مردم ترکیه خاطره‌ی خوبی از دولت‌های ائتلافی دهه‌ی نود میلادی و بی‌ثباتی ایشان نداشتند و وضعیت باثبات ولو حتی غیردموکراتیک را ترجیح می‌دادند!

با این حال وقتی تیم اوزگور اوزل (رهبر امروز ج ه پ) و اکرم امام‌اوغلو در کنگره‌ی حزب جمهوری‌خواه خلق در پاییز سال ۲۰۲۳ برابر قلیچداراوغلو ایستادند و در واکنش به شکست انتخاباتی مه ۲۰۲۳ و در پی مطالبه‌ي افکار عمومی خواستار تغییر رهبری حزب از طریق انتخابات دموکراتیک درون‌حزبی شدند، به نوبه‌ی خود راه نیز برای تغییر تصور افکار عمومی در مورد ج ه پ و کم‌اثر شدن پروپاگانداهای رایج نیز باز شد. توضیح آنکه در سی وهشتمین کنگره حزب جمهوری‌خواه خلق ترکیه در اوایل نوامبر ۲۰۲۳، اوزگور اوزل که پیشتر و در دوران آخر قلیچداراوغلو سخنگوی حزب بود، توانست با کسب ۸۱۲ رای برابر ۵۳۶ رای به پیروزی قاطعی برابر کمال قلیچداراوغلو دست یابد و به عنوان رئیس جدید و جوان و نوگرای حزب برگزیده شود. البته که بخش مهمی از هسته‌ي قدرت در حزب همچنان متعلق به اکرم‌امام‌اوغلو است که به سبب اشتغال در مدیریت شهرداری استانبول نمی‌توانست یا نمی‌خواست در رقابت برای رهبری حزب شرکت کند.

امروز نگاه افکار عمومی ترکیه به نامزدی اکرم امام اوغلو، یا منصور یاواش شهردار کنونی آنکارا که چنانکه اشاره شد پیروزی شگفت‌انگیزی در انتخابات ۳۱ مارس برابر رقیبش از آک‌پارتی بدست آورد، برای رقابت احتمالی در انتخابات آینده‌ي ۲۰۲۸ برابر اردوغان یا جانشین او بسیار متفاوت است با تصویری که از نامزدی قلیچداراوغلو به عنوان فرد همیشه بازنده وجود داشت. پس از پیروزی ۳۱ مارس اپوزیسیون ترکیه و ج ه پ از نظر روحیه در وضعیت بسیار بالاتر و بهتری قرار دارد و طلسم شکست‌ناپذیری اردوغان یکبار برای همیشه شکسته شده است.

 

۲-القای ترس از تجزیه و ناامنی کشور با قدرت گرفتن مخالفان این‌بار جواب نداد

چنانکه در مقاله‌‌ای به تاریخ ۲۲ مه ۲۰۲۳، یعنی در فاصله‌ي دور‌های اول و دوم انتخابات ریاست‌جمهوری با عنوان «پروپاگاندای رسانه‌ای اردوغان علیه قلیچداراوغلو چگونه کار می‌کند؟» در رادیو زمانه توضیح داده بودیم، یکی از دلایل موفقیت اردوغان و «ائتلاف جمهور» (آک‌پارتی و م ه پ و ...) در انتخابات ۲۰۲۳ موفقیت دستگاه پروپاگاندای ائتلاف حاکم در تاثیر بر رای مردم با ترویج ترس از تجزیه کشور و ناامنی در صورت به قدرت رسیدن مخالفان بود. در ایام انتخابات رسانه‌های دولتی «ائتلاف شش‌تایی» (ائتلاف ملت) با رهبری قلیچداراوغلو و حمایت مرال آکشنر از ایی‌پارتی یا حزب نیک را ائتلافی توصیف می‌کردند که نتیجه‌ی آن در صورت رسیدن به قدرت، آشوب و ناامنی و پرروشدن تروریست‌ها خواهد بود. در تبلیغات حزب کردی و سوسیالیست دموکراتیک خلق‌ها (که به سبب برخی موانع این‌بار با نام حزب دِم در انتخابات ۳۱ مارس شرکت کرد) با جدایی‌طلبان پ ک.ک و قندیل یکی‌ معرفی می‌شد و وانمود می‌شد پ ک ک به قدرت رسیدن ج ه پ را فرصتی تاریخی برای خود می‌داند. رسانه‌های حکومتی مثلا مردم را از آن می‌ترساندند که اگر قلیچداراوغلو با حمایت کردها قدرت بگیرد، ابتدا در شمال سوریه به کردها خودگردانی داده می‌شود (با فعالیت گروه‌هایی چون ی پ گ که در نظر ترکیه ادامه‌ی گروه تروریستی پ ک ک محسوب می‌شود)، بعدش هم حقوق خودگردانی مشابهی برای کردها در جنوب شرق ترکیه مطالبه خواهد شد و در نهایت تجزیه‌طلبی کشور! این القای ترس ولی در انتخابات اخیر، از جمله به واسطه‌ي تصمیم این حزب برای شرکت در انتخابات به تنهایی و بدون ائتلاف با هر حزبی نقش بر آب شد. حمایت دِم و ایی‌پارتی از ج ه پ در این انتخابات تنها به صورت غیررسمی و از طریق بدنه‌های مردمی این احزاب صورت گرفت، نه از طریق دفاتر احزاب. چنانکه در آستانه‌ي انتخابات ۳۱ مارس هم نوشتیم، دقت در نتایج نظرسنجی‌های معتبر در روزهای منتهی به انتخابات نشان می‌داد که بخش مهمی از رای دهندگان به دم و ایی‌پارتی در استانبول به اکرم‌امام‌اوغلو نامزد مورد حمایت ج ه پ رای خواهند داد. به بیان دیگر، در این دور از انتخابات شهرداری‌ها با اینکه ایی‌‌پارتی و حزب دم در ظاهر در انتخابات نامزد جدا معرفی کرده بودند، بخش مهمی از هواداران ایشان از منظری استراتژیک در استانبول به اکرم امام‌اوغلو و در آنکارا به منصور یاواش و.... رای دادند.

اگر این تحلیل‌ها را بپذیریم، این تصور که مردم ترکیه در انتخابات ۲۰۲۳ به راست افراطی گرایش پیدا کرده بودند نیز تصوری غلطی از کار در می‌آید. گرایش به راست افراطی در انتخابات بهار گذشته زودگذر و ساختگی بود، و نشان از تغییری جدی در فضای سیاسی ترکیه نداشت، چنانکه رای حدود یک و نیم درصدی حزب راست افراطی و ضد مهاجرت «ظفر» در انتخابات ۳۱ مارس و عدم موفقیت این حزب در تصاحب هیچ کرسی شهرداری نیز این واقعیت را نشان می‌دهد.

 

۳- ناکامی اردوغان در برآوردن وعده‌های اقتصادی، یا برافتادن پرده‌ي پوپولیسم اقتصادی

رجب طیب اردوغان در ماه‌های منتهی به انتخابات ۲۰۲۳ توانست با پول‌پاشی و کارهایی چون فراهم آوردن بازنشستگی پیش از موعد برای هزاران نفر (EYT) و معافیت‌هایی از این دست، رای بخشهایی از مردم را جلب خود و حزبش کند. این امکان ولی در انتخابات اخیر شهرداری‌ها وجود نداشت چون اصولا پولی در خزانه برای این‌کار نمانده بود و ثانیا محمت شیمشک وزیر کنونی اقتصاد و تیم او در بانک مرکزی که طرفدار شیوه‌های عقلانی و ریاضتی اقتصادی برای کاهش تورم هستند از تداوم چنین شیوه‌هایی استقبال نکردند. پرسشی که امروز مطرح است آن است که آیا ممکن است اردوغان بخواهد کاسه وکوزه‌ي شکست در انتخابات ۳۱ مارس را بر سر وزیر اقتصاد، رئيس بانک مرکزی و تیم ایشان خراب کند؟ یا با همان شیوه‌ي ریاضت اقتصادی که ترکیه از مه ۲۰۲۳ به این سو پیش گرفته پیش رفته خواهد شد؟ واکنش اولیه محمت شیشک به نتایج وعده می‌دهد تغییری بنیادین در شیوه‌ی اقتصادی ترکیه در دستور کار نیست.

 

۴- ظهور حزب جدید اسلامگرای رفاه نو که رقیب عدالت و توسعه است

در این زمینه در مقاله‌ی پیش از انتخابات توضیح دادیم و در اینجا به اختصار می‌آوریم. حزب رفاه نو با رهبری فاتح اربکان (فرزند نجم‌الدین اربکان، پدراسلامگرایی ترکیه) حزبی است که پایگاه اجتماعی‌اش دقیقا از جنس عدالت وتوسعه است. این حزب تازه‌تاسیس در انتخابات اخیر نیز توانست به عنوان حزبی عمل کند که قادر است از منطقه آناتولی داخلی از سبد رای اردوغان و عدالت و توسعه کم کند و به رای خویش بیافزاید. رفاه نو در انتخابات اخیر درمجموع ۶ درصد از کل آرا در ترکیه را کسب کرد و پس از ج ه پ و آک‌پارتی سوم شد، و توانست شهرداری کلانشهر شانلی‌اورفه و شهر محافظه‌کار م مذهبی یوزگات را از آن خود کند. ۶درصد با اینکه چندان بزرگ نیست، در دوم شدن عدالت و توسعه برابر ج ه پ در سراسر ترکیه تاثیر مهمی داشته است. در آستانه‌ي انتخابات نوشتیم که حزب رفاه نو با رهبری فاتح اربکان که در انتخابات ریاست‌جمهوری مه ۲۰۲۳ رسما از اردوغان حمایت کرده و به عنوان بخشی از ائتلاف حاکم (ائتلاف جمهور)، پنج کرسی در پارلمان را به دست آورده بود، پس از کش‌و قوس‌هایی در انتخابات ۳۱ مارس از ائتلاف جمهور و نامزدش مراد کوروم در استانبول حمایت نکرد و در عوض با نامزدهای خودش در انتخابات شرکت کرد. وضعیت بد اقتصادی و تورم شدید در کنار تداوم تجارت ترکیه با اسرائیل تنها دوتا از موضوعاتی بودند که موجبات زاویه‌دار شدن فاتح اربکان با آک‌پارتی را فراهم کردند. فاتح اربکان می‌خواست با انتخابات شهرداری‌ها خودش را از سایه رجب طیب اردوغان و «آک‌پارتی» خارج کند و  شیوه‌ی مدیریت پدرش نجم‌الدین اربکان در شهرداری‌های ترکیه با «حزب رفاه» را به عنوان جایگزینی برای عدالت وتوسعه نزد رای‌دهندگان دیندار و محافظه‌کار ترکیه تعریف کند. حالا نتایج ۳۱ مارس نشان می‌دهد که این استراتژی تاحدودی موفق عمل کرده است.

البته باید دید واکنش اردوغان به این سرکشی و جدایی‌طلبی رفاه نو از اسلامگرایان حاکم در ماه‌های پیش رو چه خواهد بود.

 

 



[1] این مقاله در زمانه منتشر شده است:

 https://www.radiozamaneh.com/811002