۱۴۰۰ شهریور ۲۲, دوشنبه

«فلسفه سیاسی چیست؟» به روایت چارلز لارمور

 

«فلسفه سیاسی چیست؟» پرسشی است که هر علاقمندی به فلسفه و علوم سیاسی و اجتماعی ممکن است از خویش بپرسد. در این نوشتار کوشیده‌ایم با تکیه بر دیدگاه‌‌های چارلز لارمور، استاد فرهیخته فلسفه دانشگاه براون[1] آمریکا، پاسخی برای این پرسش فراهم آوریم. چنانکه توضیح خواهیم داد لارمور روایت خود از چیستی فلسفه سیاسی بر اساس تفسیری که از دو سنت در فلسفه سیاسی در تاریخ اندیشه ارائه کرده، بیان می‌کند.


 

۱. دو برداشت رقیب از فلسفه سیاسی

لارمور در مقاله «فلسفه سیاسی چیست؟»[2] به عنوان مقدمه بحث می‌گوید فلسفه سیاسی در نزد علاقمندان معمولا با مجموعه‌ای از متون کلاسیک مربوط به رشته و فهرستی از مسائل مورد بررسی در آن متون شناخته می‌شود: از سیاست ارسطو (قرن چهارم پیش از میلاد) گرفته تا لویاتان توماس هابز (وسط قرن هفدهم میلادی)، تا نظریه‌ای در باب عدالت جان رالز (قرن بیستم) و مسائلی همچون: محدودیت‌های مداخله دولت، مبنای پایبندی به قانون از سوی شهروندان، فضیلت‌های شهروندی، ماهیت آزادی و عدالت و غیره. همزمان می‌شود گفت فلسفه سیاسی عبارت است از «رشته‌ای که به تأمل سیستماتیک درباره ماهیت و هدف زندگی سیاسی می‌پردازد.»

پرسش اساسی که توجه لارمور را در تاملاتش در مورد چیستی فلسفه سیاسی به خود جلب کرده رابطه فلسفه سیاسی و اخلاق است. از جهتی فلسفه اخلاق و فلسفه سیاسی به قلمروهای بسیار شبیهی تعلق دارند؛ هردو به اصولی می‌پردازند که ما هنگام باهم زندگی کردن در جامعه لازم است لحاظ کنیم. در مورد اینکه «دقیقاً تفاوت ایندو رشته چیست؟» فیلسوفان سیاسی بسته به خاستگاه خود حداقل به دو طریق متفاوت پاسخ داده‌اند:

در رویکرد اول که عمدتا رویکرد قدماست، بنیاد فلسفه سیاسی فلسفه اخلاق است. فلسفه یا علم اخلاق با مفاهیم خیر (good) و حق (right) در حالت کلی آنها سروکار دارد. در اینجا کاری که فیلسوف سیاسی می‌کند آنست که این تعاریف را از فلسفه اخلاق می‌گیرد و آنها را بر مصادیقی تطبیق می‌دهد که «به شکل زندگی اجتماعی ما» مربوط ‌اند. مثلا عدالت را در نظر بگیرید. در رویکرد اول ابتدا عدالت را به عنوان یک ایده‌آل اخلاقی و به صورت انتزاعی و منفک از شرایط عملی می‌شناسیم. هنگامی که عدالت بر اساس این مبنای اخلاقی فهمیده شد، فلسفه سیاسی وارد عمل می‌شود و می‌کوشد آن واقعیت را بر شرایط اجتماعی و واقعیت موجود تطبیق دهد.

در رویکرد دوم، که عمدتا ریشه در تحولات دوران مدرن دارد، فلسفه سیاسی یک رشته «مستقل و خودآیین» در برابر فلسفه اخلاق محسوب می‌شود. این دیدگاه به زبان ساده فرض می‌گیرد که افراد باهم اختلاف دارند و این اختلاف‌ها از تفاوت در منافع مادی و موقعیتی گرفته تا تفاوت انسان‌ها در مفاهیم مربوط به حق و خیر ریشه دارد.

بسته به اینکه نقطه عزیمت ما کدام‌یک از این دو رویکرد باشد، فلسفه سیاسی به نوعی متفاوت از فعالیت بدل می‌شود. یا (در رویکرد اول) به شاخه‌ای از فلسفه اخلاق بدل می‌شود که می‌خواهد مشخص کند جامعه خوب در حالت آرمانی باید چه شکلی باشد، یا (در رویکرد دوم) به رشته‌ای بدل می‌شود که بر اساس اصول خودآیین خود عمل می‌کند؛ اصولی که در این واقعیت ریشه دارد که «آرمان‌های اخلاقی خودشان در مقام سیاسی در جامعه تفرقه‌افکن و جدایی‌زا هستند» و اجماع برسرشان آسان نیست. (لارمور، مقاله، ص.۳)

ایندو برداشت را برنارد ویلیامز، فیلسوف انگلیسی (۲۰۰۳-۱۹۲۹م) (و به تبع او چارلز لارمور در مقاله مورد بحث ما) به ترتیب «اخلاق گرایی[3]» در برابر «واقع‌گرایی[4]» می‌نامند. [5] به نظر لارمور هر دوی این رویکرد‌ها حاوی عناصر مهمی از حقیقت هستند، ولی همزمان هیچ‌یک، به تنهایی رضایت‌بخش نیستند. «از یک سو فلسفه سیاسی باید بر مشکلات مشخص زندگی سیاسی متمرکز شود که اختلاف نظر گسترده [و گاهی عمیق] در مورد قواعد اخلاقی جزو حقایق آن است و دقیقا به همین دلیل لازم است فلسفه سیاسی در برابر فلسفه اخلاق خودآیین باشد. در سوی دیگر فلسفه سیاسی نمی تواند راهگشا باشد، مگر با مراجعه به اصول اخلاقی که از اعتبار پیشین برخوردارند [تز تقدم اخلاق بر فلسفه سیاسی].» (لارمور، ص. ۵)

 

۲. فلسفه و درس‌های تاریخ

فلسفه کوششی حداکثری برای متاملانه و انتقادی بودن دارد و متفاوت با انواع دیگر پژوهش انسانی می‌کوشد مفروضات ضمنی را که کل تجربه ما بر آنها تکیه دارد وضوح بخشد و مورد ارزیابی انتقادی قرار دهد.

لارمور توضیح می‌دهد «منابع نقد» در فلسفه هم غالبا از مواد و مواردی هستند که در شاخه‌ای از فلسفه، در گذر تاریخی، «حل شده» تلقی می‌شوند. بنابراین فلسفه همیشه بنوعی بافتارمند است، یعنی در یک بافت تاریخی و مکانی خاص شکل می‌گیرد، گرچه می‌کوشد موضوعات را تا حد ممکن جامع و همه‌جانبه و انتزاعی تفسیر کند. لارمور می‌نویسد: «تامل انتقادی [فلسفه‌ورزی] هرقدر هم دایره‌اش وسیع باشد، محتاج جایی است که از آنجا شروع کند»، و محتاج جایی است که بر آنجا پا بنهد تا افق‌های دورتر را ببیند. بنابراین استدلال‌های فلسفی لاجرم رنگی از تاریخیت برخود دارند.[6]

نتیجه این سخنان در بحث ما «درباره ماهیت فلسفه سیاسی» این است که اگر ما در طول تاریخ، بر اساس انباشت تجربه، ویژگیهای اساسی زندگی سیاسی را بهتر شناختیم، فلسفه سیاسی هم لاجرم باید در مورد نحوه انجام وظایف خاص خود اصلاح موضع دهد. ما ممکن است در مقطعی از تاریخ، بواسطه شناخت‌های جدیدی که از ماهیت جامعه سیاسی بدست آورده‌ایم به این نتیجه برسیم که شیوه‌ای که قدما بواسطه آن به فلسفه سیاسی پرداخته‌اند دیگر بهترین شیوه نیست و فلسفه سیاسی محتاج بازتعریف است. (لارمور، صص.۶-۷) این شیوه‌ای است که مدرن‌ها دربرابر رویکرد قدما به فلسفه سیاسی کمابیش اتخاذ کردند.

 

۳. تصویر قدما در برابر تصویر مدرن‌ها از جامعه سیاسی و انسان؛ ارسطو در برابر هابز

تا اینجا توضیح دادیم که به روایت لارمور دو برداشت رقیب از فلسفه سیاسی وجود دارد. یکی برداشتی که فلسفه سیاسی را زیرشاخه فلسفه اخلاق می‌داند (منتهی نوعی از فلسفه اخلاق که هدف آن بیان اصول اداره جامعه ایده‌آل است.) رویکرد دوم به فلسفه سیاسی بر تنش و اختلاف و نیاز به قاعده و قانون فیصله‌بخش به عنوان ویژگیهای پایدار سپهر سیاسی تمرکز دارد و معتقد است این تنش‌ها در جامعه انسانی نه تنها ریشه در منافع و علایق گوناگون انسان‌ها دارد، بلکه در آن ریشه دارد که که تفسیر آدمیان از خیر (good) اخلاقی و حق (right) اخلاقی پیوسته در تعارض و اختلاف با هم است.

ایندو رویکرد به فلسفه سیاسی معمولا با نام متفکران اصلی که در تاریخ اندیشه ازهریک دفاع کرده‌اند شناخته می‌شوند. ارسطو از مهم‌ترین نمایندگان رویکرد اول به علم سیاست و فلسفه سیاسی است، و توماس هابز و ماکس وبر از برجسته‌ترین نمایندگان رویکرد دوم. لارمور می‌کوشد کاستی‌های هریک از دو تصویر را توضیح دهد و در نهایت آنها را در تعریف خودش از فلسفه سیاسی بنوعی به هم نزدیک کند.  

آنطور که ارسطو در صفحات آغازین کتاب سیاست توضیح می‌دهد، زندگی سیاسی والاترین و جامع‌ترین شکل انجمن بشری است؛ هدف جامعه سیاسی سوق دادن انسان به «خیر [مشترک] بشری» است که دستیابی بدان غایت همه تلاش‌ها و رفتارهای بشر است. [7]ارسطو می‌گوید ما انسان‌ها «نمی‌توانیم تنها زندگی کنیم، چون خودکفایی خدایان را نداریم.» تنها در جامعه است که ما می توانیم ابزارهای ضروری برای وجودی شکوفا و خودشکوفا (eudaimonia) را بدست آوریم؛ از منابع مادی مورد نیاز برای انجام فعالیت‌های مختلف گرفته، تا آموزش و پرورش و فضای عمومی که در آن به بتوانیم به صورت جمعی تامل کنیم و تصمیم بگیریم، و غیره. وظیفه سیاست آن است که از طریق توزیع عادلانه منابع و فرصتها بستر شکوفایی ما در زندگی را فراهم کند. ارسطوییان می‌گویند سپهرهای مختلف زندگی اجتماعی (مانند خانواده یا حوزه فعالیت اقتصادی و کسب‌وکار) هریک در پی تحقق بخش خاصی از خیرانسانی هستند. زندگی سیاسی فقط یک انجمنی دیگر در کنار انجمن‌های اجتماعی مذکور نیست، بلکه سیاست به عنوان ولا‌ترین نهاد (در نظر ارسطو) همه آنها را بنوعی دربر می‌گیرد. این برتری نهاد سیاست در این واقعیت نمایان می شود که قواعدی که وضع می‌کند (برخلاف مقرراتی که ممکن است در گروه های اجتماعی محدودتری مانند خانواده و کسب و کار وضع شود) به شکل قوانین برای همه اعضای جامعه اجباری است. در نظر ارسطو، دقیقاً به این دلیل که عدالت جزئی بنیادین از خیر یا خوب بشری است، این مفهوم اخلاقی سنجه‌ی پیشینی وضع می‌کند که قانون کشوری، تا جای ممکن، باید بازتاب دهنده آن باشد. این تصویری از جامعه سیاسی است که کسانی که معتقد بوده‌اند فلسفه سیاسی باید در چارچوب رشته‌ی بزرگتر فلسفه اخلاق فعالیت کند، برگرفته‌اند.

تصویر جامعه سیاسی که در نوشته‌های توماس هابز و ماکس وبر و بقیه مدرن‌ها می‌بینیم البته تا حد زیادی متفاوت است. در کتاب اقتصاد و سیاست، درآمدی بر یک جامعه‌شناسی تفسیری، ماکس وبر توضیح می‌دهد که عضویت در یک گروه یا داوطلبانه است، یا از طریق تحمیل از بالا به پایین؛ در شق دوم افراد ذیل قیود و قواعدی قرار می‌گیرند که بیرون از رضایت ایشان وضع شده. اینکه برخی‌ نهادهای مذهبی، مثلا کلیسای کاتولیک، از لحظه تولد بر اعضای خود اقتداری وضع می‌کنند در ذیل این دسته است. وبر از منظری توصیفی و جامعه‌شناسانه اضافه می‌کند وقتی گروهی قوانین اجبارآور خود را با تکیه بر زور (یا تهدید به زور) به زیردستان و اعضا تحمیل می کند، این گروه تبدیل به گروهی سیاسی می‌شود و اگر گروه انحصار استفاده مشروع از زور را در سرزمینی مشخص ازآن خود کند، تبدیل به حکومت می‌شود.  حکومت و سایر نهادهای اجبارآور مانند کلیسا با توسل به آرمان‌‌های خیر بشری و ادعای اینکه هدف‌شان گسترش آنهاست، در صدد مشروعیت بخشیدن به قدرتی هستند که بر شهروندان از بالا تحمیل می‌کنند. اما چیزی که حکومت یا دولت را سیاسی می‌کند و از دیگر گروه‌هایی که به دنبال اشاعه چنین آرمان‌هایی هستند (مثلا مسجد یا کلیسا) متمایز می‌کند، داشتن ابزار زور و مجازات و قوه قهریه برای اجرای اهدافش است. وبر قابلیت تنش و تضاد را همه جا در زندگی اجتماعی می بیند؛ از تضاد منافع انسان‌ها گرفته تا تصورات متفاوت ایشان از حق و خیر.  کارکرد نهاد سیاست برقراری نظم و فراهم کردن شرایط همکاری اجتماعی در جامعه از طریق حاکمیت قانون و زور است. در تصویر وبری، در خوانش لارمور، عدالت به خودی خود نمی تواند دغدغه دولت یا حکومت باشد. (لارمور، صص. ۱۰-۹)[8]

نظریه پرداز اصلی دیگر رویکرد دوم به فلسفه سیاسی که لارمور به او اشاره می‌کند توماس هابز است. کارکرد حکومت برای هابز «امنیت» مردم است؛ دولت «قدرت مشترک»ی است که همه مردم مجبور به اطاعت از آن هستند و «از آن حساب می‌برند».[9] هابز در نوشته های خود و در نقدی که بر ارسطو می‌‌کند، تمایز میان برداشت خودش و ارسطو از فلسفه و جامعه‌ سیاسی را آشکار می‌‌کند. نقطه نهایی اختلاف میان ارسطو و هابز هنجارهایی است که بر نهادهای سیاسی حاکم هستند، یعنی اخلاق (در نگاه ارسطویی) در برابر قانون (در نگاه هابزی- وبری). هابز معتقد بود: «جایی که هیچ قدرت مشترکی وجود ندارد، هیچ قانونی وجود ندارد؛ و جایی که قانونی وجود ندارد، بی عدالتی هم معنا ندارد.»[10] به علاوه هابز دریافته بود که انسان‌ها بطور طبیعی بدان گرایش دارند که در مورد خوب و بد با هم اختلاف نظر داشته باشند  و اینکه «به تعداد انسان‌ها در مورد اینکه فضیلت و رذیلت چیست اختلاف نظر وجود دارد[11]». هابز می‌گفت در وضعیتی که اینقدر اختلاف نظر در جامعه وجود دارد، بدون وجود قانون به عنوان «سنجه‌ای مشترک» ورای این اختلافات، جامعه رو به تباهی می‌رود. [12]

می‌شود ادعا کرد تصویر متفکران مدرن چون هابز و وبر از انسان در برابر تصویر فلاسفه باستان چون ارسطو تصویر پیچیده‌تری است. چنانکه لارمور توضیح می‌دهد ازنظر تاریخی و در غرب مدرن، دیدگاه هابزی-وبری درباره جامعه سیاسی در مقایسه با دیدگاه ارسطویی غالب شده است. متفکران مدرن به تدریج متوجه این نکته شدند که اختلاف نظر در مورد ماهیت حق و خیر صرفا یک پدیده گذرا یا فرعی نیست و فقط نتیجه بی‌تجربگی و خطاکاری انسان هم نیست؛ بلکه نتیجه طبیعی کاربست آگاهانه و آزادانه خرد انسان‌ها درباره شیوه‌های زیستن است. لارمور می‌نویسد: «پی بردن به این که اختلافات اخلاقی احتمالاً نتیجه بحث‌های انسان‌های معقول در میان خودشان در مورد پرسش‌های نهایی زندگی است، یا هنگامی که یک فرد [خردمند] به تنهایی در ذهن خویش در مورد این پرسش‌ها تامل می‌کند، یکی از محوری‌ترین تجربیات مدرنیته است.» (صص. ۱۲-۱۱) او به مونتنی استناد می‌کند که نوشته بود: «هرگز دو انسان [در تاریخ] عقیده‌ی مشابهی در مورد یک چیز واحد نداشته‌اند، و غیرممکن است که دو نظر دقیقاً مشابه بتوان یافت، نه تنها در میان افراد مختلف، بلکه در میان یک نفر در زمان‌های مختلف.» [13]

البته قدما هم از اینکه مردم اغلب در مورد مسائل اخلاقی اختلاف نظر دارند به کل غافل نبودند. خود ارسطو کتاب اخلاق نیکوماخوس را با بررسی مفاهیم رقیب در مورد زندگی خوب (اعم از لذت، افتخار، ثروت، فضیلت، علم  دانش، و ترکیبات مختلف آنها) آغاز می‌کند. ولی آنچه ارسطو و قدما شاید در موردش به اندازه کافی تامل نکرده بودند و در دوران مدرن به موضوعی برجسته بدل شد آن بود که «افراد معقول (reasonable)، با بکارگیری صادقانه و همراه با حسن نیت (in good faith) ظرفیت‌های خرد/عقل خویش در مواجهه با سئوالاتی چون روش درست زیستن فردی چیست و جامعه چطور باید سازماندهی شود، به نتیجه‌گیری‌های مختلفی می‌رسند. [که همگی معقول‌اند]» (لارمور، ص. ۱۲) نکته مهم که باز باید بر آن تاکید کنیم آنست که مدرن‌ها فهمیدند این اختلاف نظر به سبب نقص عقل انسان‌ها نیست، بلکه نتیجه پیش‌زمینه‌های مختلف تربیتی و فرهنگی ایشان است، اینکه حس و شهود ایشان در مورد اینکه برجسته‌ترین امور در زندگی چیست متفاوت است، و روش‌های گاه متضادی برای سنجش و وزن‌دهی به ملاحظات گوناگون دارند. مدرن‌ها در نقطه اکثر مقابل قدما به این نتیجه رسیدند که تعارض میان افراد در مورد ماهیت حق و خوب/خیر طبیعی و پذیرفتنی است.

البته ارسطو هم فهمیده بود که جامعه سیاسی را باید به گونه ای سازماندهی کرد که منازعات مختلفی را که ناگزیر بین اعضای آن بوجود می‌آید حل و فصل کند. اما از نظر او تعارضات میان انسان‌ها عموماً تضاد منافع و گاهی تفاوت نظرات و عمدتا قابل رفع و رجوع بود. بر این اساس است که ارسطو و سایر قدما (از جمله فلاسفه اسلامی-ایرانی ارسطویی-افلاطونی همچون فارابی) با اعتماد به نفس به اخلاق به عنوان منبعی که اصول زندگی سیاسی را باید از آن برگرفت نگاه می‌کردند.

هابز و مدرن‌ها در نقطه مقابل درک وسیع‌تر و عمیق‌تری از منابع تعارض‌های اجتماعی داشتند و فهمیدند خود عقل می‌تواند منجر به دیدگاه‌های متفاوت شود. بر این اساس است که هابز و پیروان او در اندیشه سیاسی مدرن قانون (و نه اخلاق) را مبنای اقتدار و اتوریته سیاسی دولت می‌بینند. «وقتی ما پذیرفتیم اختلاف نظر معقول میان انسان‌ها در امور اخلاقی، امری بسیار رایج است، این ایده مقبول نزد قدما که هدف از اجتماع سیاسی، جستجو و تحقق جمعی خیر اخلاقی بشری است، امری دور از واقعیت‌‌های اجتماعی خصوصا در دوران مدرن به نظر می‌رسد.»

مدرن‌هایی چون هابز در چشم‌اندازی متواضعانه‌تر وظیفه دولت را تنظیم تعارضات اجتماعی و ایجاد نظم با تکیه بر قانون می‌دانند. البته ارسطو هم منکر آن نبود تنظیم و حل و فصل اختلافات یک ضرورت سیاسی است اما باور داشت در نهایت این اختلاف با تکیه بر آرمان عدالت (که خودش با استدلال اخلاقی و عقلانی قابل تشخیص است) قابل حل و فصل است. نکته مورد تاکید بسیاری مدرن‌ها آن است که خود مفهوم عدالت هم مانند سایر مفاهیم اخلاقی چه بسا موضوع مورد مناقشه بین افراد معقول است و در نتیجه توسل به عدالت بخودی خود تعارضات را از بین نمی‌برد. (لارمور، ص. ۱۴)

 

۴. رابطه فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق؛ شرط پایه مشروعیت

گفتیم مشخصا در مورد اینکه اساس و عنصر شکوفایی و خودشکوفایی و سعادت انسان چیست اختلاف نظرهای عمیقی میان فلاسفه و پیروان ادیان مختلف وجود دارد. عدالت هم از این دست است و کمتر موضوع مناقشه نبوده است. لارمور می‌گوید در مباحث مربوط به عدالت توزیعی اختلاف نظری‌های عمیقی در مورد اینکه آیا استعداد و مواهب فردی، یا خیر عمومی، یا ارزش انسانی برابر شهروندان و مواردی از این دست باید بستر توزیع منابع مادی میان ساکنان جامعه باشد وجود دارد که براحتی هم حل شدنی به نظر نمی‌رسد.

نتیجه آنکه برداشتی از فلسفه سیاسی که تعارضات لاینحل در جامعه را جدی می‌گیرد احتمالا برتر از دیدگاهی است که وظیفه فلسفه سیاسی را ترسیم مبانی ساختار جامعه ایده آل می‌داند. آرمانهای اخلاقی و بر این اساس در مقام عمل سیاسی خودشان گاهی بخشی از مشکل هستند، نه اینکه راه حل را فراهم آورند! پس فلسفه سیاسی نمی تواند چنانکه ارسطو یا افلاطون یا فارابی و بسیاری از سایر قدما می پنداشتند فلسفه اخلاق کاربردی باشد؛ فلسفه سیاسی را باید نوعی رشته مستقل در نظر گرفت که ورای اختلافات رایج در فلسفه اخلاق می ایستد. این درسی است که ما از تاریخ آموخته‌ایم. بنا بر تجربه تاریخی دیدگاه مورد دفاع مدرن‌ها در برابر دیدگاه مورد دفاع قدما تصویر بهتری از جامعه سیاسی ارائه می‌دهد.(لارمور، صص. ۱۵-۱۶)

با اینحال لارمور در ادامه تاکید می‌کند: «برخی در دیدگاه من ممکن است دلالت ناخواسته‌ای را ببینند که می‌گوید فلسفه سیاسی ارسطو در واقع فلسفه سیاسی نیست. من بجای اینگونه داوری کردن می‌گویم رویکرد ارسطو احتمالا در زمان خود او معنا داشت و قابل دفاع بود؛ اما با توجه به [تحولات و پیشرفت تاریخی] و آنچه ما اکنون [در مورد سرشت منازعات بشری] آموخته‌ایم، دیگر قابل دفاع‌ترین دیدگاه در مورد فلسفه سیاسی نیست.» تصور کنید آیا پیش از پذیرش نظریه‌ای که میکروب‌ها را منشا بیماری می‌داند(germ theory of disease)، عمل و کنش پزشکی می‌توانست آنچه باشد که امروز در جهان رایج است؟ (ص. ۱۵)

با اینحال پذیرش مدل هابزی در فلسفه سیاسی از سوی لارمور بدون قید و شرط نیست. او می‌نویسد تصویر هابزی از جامعه سیاسی و فلسفه سیاسی فقط بصورت مشروط قابل پذیرش است. به یاد بیاوریم که هابز می‌گوید دولت یا حکومت، و در نتیجه قانون، اتوریته لازم برای تنظیم تعارضات اجتماعی را دارد و دولت، در تعریف ماکس وبری، انجمنی سیاسی است که انحصار استفاده مشروع از زور در سرزمینی مشخص را در اختیار دارد. پرسش مهم آنست که چه چیزی چنین اتوریته‌ای و انحصاری را به دولت یا حکومت می‌دهد؟

پاسخ به این پرسش آنست که اتوریته و نظم برساخته شده بر اساس آن در صورتی معتبر است که در نظر اعضای جامعه از مشروعیت برخوردار باشد، یعنی اکثریت مردم آنرا موجه بدانند. در اینجاست که عدالت و اخلاق وارد صحنه می‌شود. مشروعیت و توجیه قوانین از سوی سیستم سیاسی برای مردم بدون تضمین عادلانه بودن آنها ممکن نیست و عدالت نیز جز با تکیه بر مبانی اخلاقی عقلانی و مستقل از خود نظم سیاسی تعریف و مشخص نمی‌شود. لارمور می‌نویسد: «شرایطی که ذیل آنها قوه قهریه دولت [بر شهروندان] به درستی و بحق قابل اعمال است (یعنی شرایطی که با رعایت آنها نظام سیاسی شرط مشروعیت را برآورده می‌کند) قطعا بخشی از مفهوم عدالت است.» (ص. ۱۵) در اینجاست که تصویر هابزی-وبری از فلسفه سیاسی لاجرم باید، مانند تصویر ارسطویی، به زینت اخلاق آراسته شود و نمی تواند از عنصر اخلاقی خالی بماند. چنانکه برنارد ویلیامز می‌گوید و لارمور با آوردن نقل قول از او تاییدش می‌کند: «در نظر هابز اولین مسئله [فلسفه] سیاسی تأمین نظم، حفاظت، امنیت، اعتماد و شرایط همکاری است» و «همزمان هیچ حکومتی نمی تواند این شرط را بدون برآوردن «شرط پایه مشروعیت»(basic legitimation demand) –شرطی که بر اساس آن بتواند اعمال قدرت و زور سیاسی از سوی خود را به زیردستان توجیه کند— برآورده کند.» [14]در اینجاست که تصویر اصطلاحا «واقع‌گرایانه‌» از فلسفه سیاسی (realism) به تصویر اخلاق‌گرایانه از این رشته (moralism) پیوند می‌خورد.

لارمور تاکید دارد «شرط پایه مشروعیت»، که گفتیم اخلاق را به سیاست پیوند می‌زند، لزوما لیبرال و مدرن نیست، یعنی ضرورتا مستلزم این نیست که (چنانکه لیبرال‌ها گفته‌اند) مبنای حکومت به گونه‌ای باشد که «هر فرد بتواند، در ذیل درک خود و دیگر ساکنان جامعه به عنوان باشندگان آزاد و برابر، دلیل اعمال [انحصاری] قدرت حکومت بر خود با بصورت عقلانی بپذیرد.» به تعبیر برنارد ویلیامز مفهوم لیبرالی مشروعیت حاصل کاربست «شرط پایه مشروعیت» در بستر تاریخی دوران مدرن یا «مدرنیته» است. [15]لارمور و ویلیامز می‌گویند تفاسیر غیرلیبرال هم از شرط پایه مشروعیت ممکن است. وضعیت‌هایی در طول تاریخ وجود داشته‌اند که در آنها دولتها سعی کرده‌اند بدون آنکه رعایای خود را همچون باشندگان آزاد و برابر ببینند، برای خود را مشروعیت کسب کنند. (مثلا نظریه خلافت که در آن پادشاه نماینده خدا بر روی زمین یا ظل الله می‌شود، در حالت آرمانی، نمونه‌ای از این دست است.) ولی لارمور به تبعیت از برنارد ویلیامز تاکید می‌کند در وضعیت غیرلیبرال هم مشروعیت فقط در وضعیتی حاصل است که رعایا دلایلی جز ترس برای اطاعت از فرامین پادشاه یا رهبر داشته باشند. در فقدان چنان شرایطی، «شخص یا سوژه واقعاً بخشی از جامعه نیست، بلکه بیشتر شبیه یک خارجی یا حتی دشمنی است که در داخل مرزهای جامعه مزبور زندگی می کند.» (لارمور، ص. ۱۶) در چنین وضعیتی حکومت زور و قدرت و بازو و نیروی نظامی دارد، ولی اعتبار یا مشروعیت را در قلوب مردم ندارد. (به نظر بسیاری منتقدان، وضعیت کنونی جمهوری اسلامی ایران، خصوصا ذیل دولت شدیدا محافظه‌کار ابراهیم رییسی که با مشارکت حداقلی مردم ایران در انتخابات بر روی کار آمده، چیزی جز این نیست.)

 

۵. لارمور و بارهای داوری جان رالز

پیش از پایان مقاله بد نیست به نکته‌ای تطبیقی اشاره کنیم. لارمور تاکید می‌کند که باور او در مورد معقولیت اختلاف نظر(disagreement) میان انسان‌ها در حق و خیر به معنای باور او به نسبی‌گرایی معرفتی/اخلاقی و پلورالیسمی از این دست نیست. منظور از نسبی‌گرایی معرفتی/اخلاقی در اینجا باوری است که بر اساس آن از نظر عینی (و نه تنها در مقام عمل) منابع نهایی خوب و راست یکی نیستند، بلکه متکثر هستند. او همچنین مخالف شکاکیت (skepticism) است، یعنی این باور که پاسخ درست به مناقشات رایج در داوری میان انسان‌ها، شکاکیت در قضاوت یا این تصور است که آنچه ما نزد خود به عنوان حقیقت فرض می‌کنیم در نهایت مقوله‌ای ایمانی است تا اینکه مصداق علم و دانش یقینی باشد. البته هم شکاکیت و هم نسبی‌گرایی جنبش‌های را در تاریخ اندیشه مدرن شکل داده‌اند، ولی نکته در آن است که اختلاف نظر معقول میان دیدگاه‌های یک فرد با افراد دیگر به خودی خود هرگز شاهدی بر اشتباه بودن دیدگاه‌ او نیست. (لارمور، ص. ۱۳؛ پاورقی)[16]

سخنان لارمور در دفاع از معقولیت، همراه با رد شکاکیت و نسبی‌گرایی، بسیار شبیه آن‌چیزی است که جان رالز از آن با عنوان بار‌های داوری یا بارهای قضاوت (the burdens of judgment) یاد می‌کند.[17] البته خود لارمور مایل است تاکید کند دیدگاه او در باب معقولیت عین دیدگاه رالز نیست و با اندیشه رالز تفاوت‌هایی مهم دارد. می‌نویسد (متن فارسی ویرایش و روان شده است):

«من عبارت معقول را به معنای استفاده‌ی یک نفر از ظرفیت‌های عقل خویش همراه با حسن نیت و صداقت بکار می‌برم. این معنا از معقولیت را نباید با جستجوی شرایط عادلانه همکاری اجتماعی و بارها و دشواری‌های داوری عقل (the burdens of reason)، یعنی همان معنایی که جان رالز از معقولیت قصد دارد (بنگرید به رالز، لیبرالیسم سیاسی (نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۱۹۹۳) ، صص ۵۸-۴۸) یکی انگاشت. رالز آشکارا فیلسوفی لیبرال بود و به پیروی از متفکران این سنت پدیده اختلاف نظر اخلاقی را در بین انگیزه‌های آنچه لیبرالیسم سیاسی (political liberalism) می‌خواند، قرار می‌داد. ولی من شک دارم که فلسفه سیاسی تنها در شکل لیبرال آن قابل دفاع باشد، و مقصود من از فلسفه سیاسی فراتر از لیبرالیسم است.» (لارمور، پاورقی ص. ۱۲)

با این‌حال جان رالز هم چنانکه در کتاب قانون مردمان به صورت مبسوط توضیح داده، فلسفه سیاسی را محدود به جوامع لیبرال نمی‌داند. بر همین اساس بود که رالز مفهوم جوامع سلسله مراتبی شایسته‌ احترام (decent hierarchical people) و مثال غازانستان (Kazanistan) را در توصیف جوامع غیرلیبرالی که نامعقول و دشمن مدارا نیستند برساخته بود و مداراورزی را محدود به جوامع لیبرال نمی‌دانست. توضیح بیشتر این نکات البته مجالی جداگانه می‌طلبد.

 

 

 

 

 



[1] Brown University

 [2] آنچه در ادامه می‌خوانید عمدتا بر اساس مقاله زیر از لارمور تهیه شده است. شماره صفحات ارجاع به این متن دارد مگر آنکه خلاف آن ذکر شود:

Charles Larmore, “What Is Political Philosophy?”, Journal of Moral Philosophy (2012) DOI 10.1163/174552412X628896

مقاله فوق در فصل اول کتاب زیر از چارلزلارمور با عنوان «رابطه بین فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق» هم بازنشر شده است:

Charles Larmore, 2020. “The Relation between Political and Moral Philosophy”, in What Is Political Philosophy? Princeton & Oxford: Princeton University Press, pp. 18-67.

[3] moralism

[4] realism

[5] بنگرید به:

Bernard Williams, “From Freedom to Liberty: The Construction of a Political Value,” in In the Beginning was the Deed (Princeton: Princeton University Press, 2005), p. 77.

[6] لارمور این نکات را در فصلی از کتاب خودآیینی اخلاق خویش پرورده است و بدان ارجاع می‌دهد:

The Autonomy of Morality (Cambridge: Cambridge University Press, 2008), chapter 1, “History and Truth”.

[7] بنگرید به:

Aristotle, Politics I.1-3

[8] مقایسه کنید با:

Weber, Wirtschaft und Gesellschaft I.1.2.12-17

[9] Hobbes, Leviathan , Introduction and I.xiii.8.

[10] Hobbes, Leviathan I.xiii.13; به نقل از لارمور

[11] به اصل لاتینی:

quot homines tot virtutis et vitii diversae regulae

[12] Hobbes, De homine, XIII.8-9; Leviathan IV.xlvi.32.

[13] Montaigne, Essais III.13 [Paris: Presses Universitaires de France, 1999], p. 1067)

[14] Williams, “Realism and Moralism in Political Theory,”, pp. 3-4; قابل دسترسی به صورت آنلاین

[15] Williams, Ibid, pp. 8-10.

[16] برای توضیح بیشتر این نکات بنگرید به فصل هفتم کتاب اخلاقیات مدرنیته چارلز لارمور:

Larmore, The Morals of Modernity, chapter 7.

[17] در این زمینه بنگرید به این اثر از نگارنده که با عنوان فلسفه سیاسی پسااسلامگرا؛ گفتگوی جان رالز و روشنفکران ایرانی به فارسی هم ترجمه شده است:

Meysam Badamchi, Post-Islamist Political Theory: Iranian Intellectuals and Political Liberalism in Dialogue, Cham: Springer, ‘Philosophy and Politics: Critical Explorations’ Series, 2017.

 

توضیح: این مقاله پیشتر در سایت آسو منتشر شده است.

۱۴۰۰ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

حکیم مرگ‌اندیش؛ به یاد عبدالرحیم مرودشتی

 

عبدالرحیم مرودشتی (۱۳۳۸–۱۴۰۰ش) نویسنده، مترجم، پژوهشگر و روزنامه‌نگار ایرانی بود که در سوم مرداد ۱۴۰۰ به سبب ابتلا به بیماری سرطان درگذشت. مرودشتی که در سال‌های آخر عمرش ساکن کویت بود، در زمانی که در دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد شمسی ساکن ایران بود مدیر یا معاون گروه اندیشه طیف وسیعی از روزنامه‌ها در ایران بود: از توس، نشاط و عصر آزادگان گرفته تا جامعه. مرودشتی پژوهشگر فلسفه، خصوصا فلسفه دین بود و ترجمه مقالاتی چون «توحید طبیعی علیه الحاد طبیعی (دربارهٔ تفاسیر طبیعت‌گرایانه از دین)»، نوشته کای نیلسون (همشهری ماه، شماره ۶)، «زبان دینی»، نوشته وین رایت (کیان، شماره ۵۳)، «چرا مسیحی هستم؟»، ویلیام آلستون (روزنامه جامعه) و مقالات دیگر در کارنامه او هستند. 


 او به علم تجربی و مباحث رابطه علم و دین هم علاقه داشت، چنانکه ترجمه کتاب‌هایی با نام گالیله، نوشته مایکل وایت (نشر کتاب همراه، چاپ اول ۱۳۷۴)، اینشتین، نوشته پل استراترن (۱۳۸۰)، نیوتن، نوشته مایکل وایت (۱۳۸۸) در مجموعه کتاب‌های همراه، در کنار کتاب‌هایی در زمینه علم و دین که او به خوانندگان ایرانی معرفی کرده، شاهدی بر این امر هستند.

مرودشتی ذوق ادبی داشت و به ادبیات، هم کلاسیک و هم مدرن، علاقه جدی داشت. از او کتابی در مثنوی‌پژوهی (با همراهی ابوالقاسم پرتو) با عنوان رهایش تشنگان (گشتی در دیوان مولانا جلال الدین محمد) (انتشارات کویر، ۱۳۸۱) به یاد مانده است.

مرودشتی گه‌گاه در فیسبوک فکرک‌های خود را می‌‌نوشت، البته تا زمانی که سرطان امانش را نبریده بود. در اینجا مایلم به بهانه چهلمین روز درگذشت آن عزیز، نظری بیندازم به برخی یادداشت‌های فیسبوکی او در دو سال اخیر. تاملی در این یادداشت‌ها نشان می‌دهد او متفکری مرگ‌اندیش بود، مرگ‌اندیشی در معنای فلسفی آن.

 

این مرگ است که ما را دستچین می‌کند

آخرین پست فیسبوکی مرحوم مرودشتی مربوط به ۲۸ آگوست ۲۰۲۰م است، یعنی تقریبا کمتر از یک سال قبل از مرگش. همین یادداشت توضیح می‌دهد چگونه بیماری پس از آن دل و دماغ نوشتن را از مرودشتی گرفت، تاجایی که پس از آن یادداشت جدیدی برای علاقمندانش منتشر نکرد. مرگ تم اصلی آن آخرین نوشته است. اینطور آغاز می‌شود:

«علی شریعتی دعای معروفی دارد: «خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.» در آن زمان [زمان شریعتی] چگونه مردن عبارت بود از گام نهادن در مسیر مبارزه‌ی چریکی و مسلحانه. اما چنین نشد. شریعتی سکته کرد و نتوانست نوع مرگش را انتخاب کند.» در ادامه مرودشتی می‌گوید: «شاید اصلاً این نوع دعا کردن کمی خلل داشته باشد. نمی‌شود به خدا گفت من این قسمت کار را خودم شخصاً انجام می‌دهم تو هم برو آن قسمت دیگرش را برایم انجام بده. این مرگ است که ما را انتخاب و دستچین می‌کند. ممکن است کسی زندگی‌اش را صرف مبارزه کند ولی در نهایت با اتومبیل تصادف کند یا از کوه پرت شود یا شبانه در خواب برود، یا سرطان لوزالمعده (استیج ۴) بگیرد.» اینجا بود که او گفت مبتلا به سرطان لوزالمعده وخیم است که حتی با عمل جراحی هم احتمالا قابل درمان نیست. در لابلای سطور این یادداشت به نوعی خبر مرگ قریب‌الوقوع آمده، چون «سرطان سرایت کرده به دو نقطه‌ی کبد و به همین دلیل جراحی ممکن نیست.» پیشرفت بیماری شدید است ولی شیمی‌درمانی را پی می‌گیرد. در ادامه نگاهش را به مرگ اینطور توصیف کرده:

«مرگ برای من موضوع تازه‌ای نیست. همیشه به آن می‌اندیشیده‌ام اما چیز چندان جدیدی در آن نمی‌دیده‌ام. مثل این است که میهمانی به سر رسد و هر کسی برود پی کارش.»

عدالت در جهان از دغدغه‌های اصلی این یادداشت است: «راستش آنچه بیشتر مرا نگران می‌کرد [هنگام تامل در مرگ] حوادث پس از مرگ بود نه خود مرگ. فکر کردن به اینکه آیا آخرتی هم هست یا نه. اگر هست عدالت خدا (به فرض وجود وی) در آن چگونه است؟ (چون عدالتش در این دنیا که چندان از نظر کوته‌بین من قابل رؤیت نیست.)»

وضعیتش را اینطور توصیف کرده بود: «راه رفتن برایم دشوار است و بیشتر نشسته‌ام. عوارض جانبی شیمی‌درمانی قابل تحمل بوده. سرم را تراشیده‌ام. گاهی دردهایی در این سو و آن سوی بدن احساس می‌کنم که چندان نمی‌پایند. هنوز به سر کار بازنگشته‌ام. وقتم را به مطالعه و گاهی دیدن فیلم می‌گذرانم.» بیشتر کتاب‌هایی را می‌خواند که قبلاً خوانده بود، ولی همیشه دلش می‌خواسته دوباره بخواندشان!

سطور پایانی این یادداشت حکیمانه چنین است: «در مجموع از مردن هراسی ندارم. هنوز به شصت نرسیده‌ام اما خوب زیسته‌ام؛ مطابق اعتقادات هر دوره از زندگی‌ام، نه منافقانه. به اخلاق باور پایبند بوده‌ام. حقیقت را ارج نهاده‌ام. کوشیده‌ام از اوهام و خرافات دوری گزینم. ستم نکرده‌ام. همیشه مهربان بوده‌ام و مردم را به لبخندی نواخته‌ام. هستی را به خاطر این اوصاف سپاس می‌گویم.» تاکید بر اخلاق باور نشان از رویکرد سقراطی و فیلسوفانه او به زندگی و مرگ دارد.

 

عدل خداوند و مسئله شر؛ نمی‌کنم گله‌ای، لیک ابرِ رحمتِ دوست/ به کِشته‌زارِ جگر۟تشنگان نداد نمی

عدل خدا و مسئله شر چالشی جدی در دینداری سنتی او ایجاد کرده بود. در یادداشتی به تاریخ ۲۴ فوریه نوشت: «باور كنید با این‌همه شرّ که بر سر ما نازل می‌شود شرایط کاملاً برای ابداع و پردازش یک الهیات جدید و تفسیر تازه‌ای از نسبت خدا با جهان و انسان و معنای دعا و عدل الهی و دخیل بستن به امامزاده‌ها و طلب شفا و... فراهم شده است.»

به تاریخ ۱۸ ژانویه در تفسیر بیت «ای خدا، ای فلک، ای طبیعت!شام تاریک ما را سحر کن!» در تصنیف مرغ سحر ملک الشعرا گفت بهار در اینجا در نخستین گام از خداوند به عنوان مظهر عدالت می‌خواهد که به تاریکی پایان دهد. در گام بعدی از خدا می‌گذرد «و شاید فرض می‌گیرد که بسا او نباشد. لذا به فلک (هستی، با این فرض که نظام جهان اخلاقی است و به نیکی و بدی واکنش نشان می‌دهد) متوسل می‌شود. در گام سوم نیز طبیعت را می‌خواند، باز با این فرض که شاید خدا نباشد و از هستی نیز کاری برنیاید. به طبیعت (و نظام علّت و معلولی آن) متوسل می‌شود، با این فرض که ظلم (علت) نهایتاً موجب طغیان خلایق (معلول) می‌شود و این شام سیاه پایان می‌یابد. توسل به این هر سه نیرو و از هر طرف تیر دعا و خواهش رها کردن، حاکی از نوعی استیصال و درماندگی و نوعی از تعجیل در طلب گشایش است.»

در فکرکی به تاریخ ۱ ژانویه ۲۰۲۰ اشاره می‌کند رابطه مسئله شر و اثبات وجود خداوند برای او مسئله‌ای جدی است که شاید راه حل قطعی فلسفی هم ندارد:

«وقتی پای درد دل فرد آسیب‌دیده از شرور این عالم می‌نشینید سعی نکنید از حکمت‌های پنهان خدای عالم مطلق، قادر مطلق، و خیرخواه مطلق برایش فلسفه بسرایید. او را در آغوش بگیرید و با او همنوا شوید. سکوت کنید و با او بگریید. در آغوش پرمهر اخگری هست که در هیچ فلسفه‌ای یافت نمی‌شود.»

بر همین منوال تفسیر او از قرآن هم متفاوت از روحانیان بود. در ششم ژانویه ۲۰۲۰ نوشت تامل در پرسش دوستی در مورد اینکه «آیا خدا هم کسی را بلاک می‌کند؟» او را به یاد این آیه در قرآن انداخته که می‌گوید: «خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ. خداوند بر دلهاى آنان، و بر شنوايى ايشان مُهر نهاده؛ و بر ديدگانشان پرده‌ای است.» یعنی وقتی خدا با کسی کاری می‌کند که نه بتواند بشنود و نه نشانه‌های او را ببیند، او را بلاک کرده است. این آیه را هم می‌شود تفسیر نواندیشانه کرد و هم احتمالا بنیادگرایانه. مرودشتی طبیعتا طرفدار تفسیر نواندیشانه بود، چنانکه در ادامه توضیح داد مرحله بالاتری از بلاک خداوند هم در قرآن پیش‌بینی شده. اینکه خدا کاری ‌کند که شخصی خودش خودش را «بلاک کند و به دست فراموشی بسپارد». آیه زیر را مصداق چنین وضعیتی می‌دانست: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ. و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد.»

در ۱۱ مارس هم بدون آنکه توضیح بیشتری بیاورد بیتی از حافظ را یادآوری کرد که گله ظریفی است از خداوند:

«نمی‌کنم گله‌ای، لیک ابرِ رحمتِ دوست

به کِشته‌زارِ جگر۟تشنگان نداد نمی»

 

کنایه‌های او به حکومت؛ با همین فرمان بروی کشتی‌ات متلاشی خواهد شد

مرودشتی مانند بسیاری دیگر از روشنفکران ایرانی منتقد جدی حکومت و حاکمیت کنونی بود، البته با زبانی عمدتا استعاری و همراستا با ذوق‌ ادبی خویش. در ۲۵ دسامبر به یک ضرب المثل عربی قدیمی اشاره کرد که به سگ‌های بهبهان اشاره می کرد: «مثل کلب بهبهان؛ یعض الاهل و الجیران» (مثل سگ بهبهان است؛ هم خودی را گاز می‌گیرد و هم همسایه را) و توضیح داده بود می‌توان این مثل را برای حکومت‌هایی به کار برد که «هم با مردم خودشان در‌می‌افتند و هم با کل دنیا.»

در یادداشتی در ۲۳ دسامبر ۲۰۲۰ هم به زبان طنز نوشت حکایت حاکمان ما و سرنوشتی که در انتظارشان است حکایت آن کشتی جنگی است که در دریا به یکباره با کشتی دیگری از روبرو مواجه شد: «چون خودش کشتی جنگی بود و صاحب اقتدار، فوری با بی‌سیم به کشتی مقابل خبر داد که ۲۵ درجه به چپ بپیچد تا تصادفی رخ ندهد. از آن طرف پیام رسید که خودت ۲۵ درجه به چپ بپیچ. ناخدای ناو جنگی عصبانی شد و دوباره پیام فرستاد که من ناخدای این رزم‌ناوم و به شما امر می‌کنم که ۲۵ درجه به چپ تغییر جهت بدهید. باز پیام آمد که خودت ۲۵ درجه به چپ بپیچ! ناخدا عصبانی شد و دوباره پیام فرستاد که امر می‌کنم فوراً ۲۵ درجه به چپ بپیچی وگرنه عواقب ناگواری در انتظارت خواهد بود. پیام آمد که مردک! اینجا فانوس دریایی است؛ با همین فرمان جلو بیایی کشتی‌ات متلاشی خواهد شد.»

نکته اصلی در همین سطر نهایی است. ادامه این وضعیت سرکوب مردم خود و جنگ با دنیا و غرب چیزی جز ویرانی این سرزمین نیست. البته گوش حاکمان ایران به این قبیل نصایح متاسفانه مدت‌هاست کر شده است.

 

کم بخوانید ولی خوب بخوانید؛ ترجمه دستگاه واژگانی را قوی می‌کند

یکبار هم با تکیه بر شمارگان اندک کتاب‌های موجود در کتابخانه ملاصدرا توصیه کرده بود «کم [کتاب] بخرید؛ ولی خوب بخوانید.» می‌گفت مطابق گزارشی که ملاصدرای شیرازی، مبدع مکتب حکمت متعالیه و نویسنده‌ی اسفار اربعه، از فهرست کتاب‌های شخصی خود به دست داده، او مالک ۱۰۴ عنوان کتاب بوده است، و نه بیشتر. نتیجه گرفته بود: «داشتن این شمار اندک از کتب، در قیاس با کتابخانه‌های علما در عصر ما، حکایت‌ها دارد.» (به نقل از یادداشتهای ملاصدرا، همراه با فهرست کتابخانه شخصی ملاصدرا؛ تنظیم و تحقیق: محمد برکت، انتشارات بیدار، قم، بهار ۱۳۷۷)

یاسر میردامادی ۶ می ۲۰۲۰ یادداشتی نوشته بود که استدلال اصلی‌اش این بود: «توهم بی نیاز شدن از ترجمه و رجوع "مستقیم" به آثار زبان اصلی هنوز هم میان برخی فرهیختگان رایج است. حتی اگر فارسی‌زبانی فرضا به چند زبان دیگر در حد نه‌-چندان‌-دور‌-از بومی‌ آن‌ زبان (native) هم آشنا باشد، چنین کسی (چه رسد به غیر او) باز هم از ترجمه‌های صورت گرفته از آن زبان‌ها کاملا بی‌نياز نيست.» مرحوم مرودشتی ضمن تایید کلیت این استدلال بر اهمیت ترجمه در کنار توانایی خواندن به زبان اصلی اشاره کرده و گفته بود:

«من در کل با یاسر خان موافقم. خواندن متن به زبان اصلی البته لذتها و منافع خود را دارد اما در ترجمه چیزی هست که به طور کلی به سپهرِ آن رشته در زبان فارسی مدد می‌رساند و آن دستگاه معادل‌سازی است. فرض کنید شما اهل فلسفه‌اید و کتابی در فلسفه‌ی زبان یا معرفت‌شناسی به انگلیسی می‌خوانید و بعد هم آن را برای فارسی‌زبانان نقد می‌کنید یا کتابی در همان رشته‌ها به فارسی می‌نویسید. خب در اینجا مشکل معادل‌سازی دارید. مثلا برای supervenience که مفهومی بسیار شایع در فلسفه‌ی تحلیلی است چه می‌گذارید؟ خب این مفهوم، و دهها مفهوم دیگر، در ترجمه‌هاست که جا می‌افتد نه در خواندن متن اصلی. بعد با کمک همان معادلِ فارسی می‌توانید در مکالمات و مکتوبات فلسفی خود به آن مفهوم انگلیسی با واژه‌ای فارسی ارجاع دهید.»

و نتیجه گرفته بود: «خلاصه اینکه ترجمه فقط برای فهم آن کتاب خاص نیست بلکه دستگاه واژگانی فارسی را هم قوی می‌کند و ما را در بیان مفاهیم و اندیشه‌های نو، در گفتار و نوشتار فارسی، تواناتر می‌کند. (کتب ادبی و شعر البته حکایت دیگری دارند.)»

 

وصیت؛ حال ما اگر خواهی، لاله دارد آگاهی

به تاریخ ۲۶ ژانویه ۲۰۲۰، یک و نیم سال پیش از مرگش، مرودشتی شعری دل‌انگیز با عنوان «وصیت»، از بیژن نجدی (۱۳۲۰-۱۳۷۶ش)، شاعر و داستان‌نویس، به اشتراک گذاشت. حالا پس از مرگ غم‌انگیز او این اشعار بیشتر هم معنادار هستند:

«نیمی از سنگ‌ها، صخره‌ها، کوهستان را

گذاشته‌ام

با دره‌هایش، پیاله‌های شیر

به خاطر پسرم

نیم دیگر کوهستان، وقف باران است.

دریایی آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می‌بخشم به همسرم...

رودخانه که می‌گذرد زیر پل

مال تو...

و بوی باغچه را

به فصل‌هایی که می‌آیند

بعد از من...»

 یکبار هم در دوم دسامبر ۲۰۱۹ نوشته بود: « حال ما اگر خواهی، لاله دارد آگاهی»!

 

توضیح: این مقاله پیشتر در رادیوزمانه منتشر شده است.