۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه

فرد گرائی و كل گرائی در فلسفه علوم اجتماعی


این مقاله در شماه 52 (بهار 1387) فصل نامه شماره حوزه و دانشگاه چاپ شده است. با تشکر از آقای سید عبدالحمید ابطحی.

----------
نزاع فردگرائی و کل گرائی یکی از مباحث محوری فلسفه علوم اجتماعی است. در این مقاله کوشیده ایم این مبحث را با نیم نگاهی به مسائل جاری مطرح میان روشنفکران ایرانی مورد بررسی قرار دهیم. پس از مقدمه ای در تعریف فردگرائی و گل گرائی و ذکر اهمیت بحث، سه نوع برهان یا رویکرد به فردگرائی را تشریح داده ایم. این سه نوع برهان عبارتند از :1-برهان هستی شناختی 2-برهان معرفت شناختی و 3-برهان زبانی یا معنائی. در ذیل برهان زبانی اشاره ای مجمل هم به نحوه استفاده کل گرایانه یا فردگرایانه واژگان در ادبیات کلاسیک ایران شده است. فردگرائی امروزه به شکل خام قرن نوزدهمی آن در میان فیلسوفان و عالمان وجود ندارد؛ از اینرو در قسمت بعدی به تبصره هائی که فرد گرایان متاخر بر اصول فردگرائی زده اند پرداخته ایم. این تبصره ها یا اصلاحات به ترتیب تحت عنوان 1-رتبه بندی سطوح تبیین، 2-مسئله افراد بی نام ، 3-مسئله خواص نوظهور و 4-موارد استثنا،  ذکر شده اند. در انتها مقاله را با اشاره ای به قاعده ابتناء به عنوان راه حلی احتمالی برای نزاع میان فرد گرایان و کل گرایان بر سر روش به پایان برده ایم. در جای جای این مقاله به نظریات جان واتکینز ، یکی از معروف ترین فیلسوفان مدافع فرد گرائی معاصر، اشاره شده و احیانا آنهاً از موضع کل گرایان مورد نقد واقع شده اند.

واژگان کلیدی: فردگرائی،کل گرائی ،جان واتکینز ، برهان هستی شناختی، برهان معرفت شناختی، برهان زبانی، اصلاحات فردگرائی، رویکرد متفکران ایرانی.  


مقدمه
فلسفه علوم اجتماعی شاخه ای نوپا در فضای فلسفی ایران است که می تواند به کاوشهای علوم اجتماعی نکات بسیار سودمندی عرضه کند. يكي از مباحث مهم فلسفه علوم اجتماعي به عنوان شاخه اي از فلسفه كه به مطالعه منطق و روش علوم اجتماعي مي پردازد، معيارهاي يك تبيين خوب در علوم اجتماعي و جامعه شناسي است.(لیتل، 2001، 704) يكي از مباحث مهم تبيين در علوم اجتماعي و تاريخي هم تقابل فرد گرائي روش شناختي[1] و كل گرائي روش شناختي[2] ،به عنوان دو رويكرد تبييني است. مسئله اين است كه آيا رويدادها و اوضاع كلان اجتماعي صرفاًحاصل جمع كنش ها، نگرش ها، روابط و احوالات انسانهائي است كه در آنها مشاركت دارند ( از آنها خوشحال مي شوند، رنج مي كشندو ...) و صرفاً بايد بر اساس كنش ها، نگرش ها و روابط افراد تشكيل دهنده شان تبيين شوند و يا نه، پديده هاي اجتماعي كلان وخود بنيادند وعلوم اجتماعي وتاريخي را بايد بر اساس "كليت هاي اجتماعي[3]" و نه افراد انساني تشكيل دهنده آنها، تبيين كرد. به عبارت دیگر مبنای اساسی تحلیل و کسب علم در علوم اجتماعی نه افراد که کلیت های اجتماعی اند.( یک فرهنگ اصطلاحات فلسفی،2002، 174) فرد گرايان روش شناختي طرفدار ديدگاه اول و كل گرايان معتقد به ديدگاه دوم اند. موضع ما در مورد فرد گرائي و كل گرائي در مسائلي مهمي از علوم اجتماعي تعيين كننده و پرتو افكن است؛ مثلاً در مباحث جاري كشورمان در بحث نسبت ميان "سنت" و "مدرنيته" اگر ما رويكرد فردگرايانه يا كل گرايانه به هر كدام از اين اموراجتماعی داشته باشيم، پاسخي كه به مسئله نسبت ميان سنت و مدرنيته خواهيم داد يكسره متفاوت خواهد بود. نمونه ای از تأثیر ایندو رویکرد متفاوت در بحث اخیر را می توان در موضع یکی از اندیشمندان ایرانی در مورد نسبت میان دین و مدرنیته مشاهده کرد. عبدالکریم سروش در مقدمه مقاله اش برای همایش دین و مدرنیته بدون آنکه نامی از فردگرائی و کل گرائی ببرد با استدلالی فردگرایانه در اعتراض به کسانی که کل گرانه روح یا ذاتی برای "سنت" و "مدرنیته" قائلند می نویسد:
سنت و مدرنيته دو مغالطه بزرگ دوران‌اند. نه سنت‌هويتي است واحد و نه مدرنيته. نه دين گوهر ثابتي دارد نه تاريخ.و هر كدام از اينها را كه واجد ذات و ماهيتي بدانيم دچار مغالطه‌اي شده‌ايم كه جز خاك افشاندن در چشم داوري، ثمري و اثري ندارد. سؤال از اينكه مدرنيته با دين چه مي‌كند، سئوالي است به غايت ابهام آلود و اغتشاش آفرين و عين افتادن در مغالطه ياد شده... مدرنيته نه روح دارد و نه ذات. مدرنيته چيزي نيست جز علم مدرن، فلسفه‌هاي مدرن، هنر مدرن، سياست مدرن، اقتصاد مدرن، معماري مدرن و امثال آنها. (سروش، 1385، مقاله برای همایش "دین و مدرنیته")
در زبان روزمره فارسی هم برخی از کلماتی که بسیار مورد استعمالند با رویکرد فردگرایانه یا کل گرایانه کاربر آنها معنای متفاوتی می دهند.(1) با این حال برخی مانند آلن راين در کتاب فلسفه علوم اجتماعی در مورد جدال امروزین فردگرائی و کل گرائی معتقدند:"این نزاع نزاعي كاذب است، بدین معنی که جنگی است میان دو بيان متفاوت و نه متعارض، از يك امر واحد جامعه شناختی. (راين، 1382، 202)"
بحث ارتباط فردگرائي و كل گرائي به مبحث چگونگي ارتباط علوم اجتماعي و علم روانشناسي نيز كاملاً مرتبط است. مثلاً اگر فرد گرا باشیم جامعه شناسی به روانشناسی اجتماعی تحویل می شود. در فلسفه سیاست، علوم سیاسی و جامعه شناسی کلاسیک لاك ، هابز و وبر نمايندگان فردگرائي و هگل، ماركس و دوركيم افراد شاخص كل گرائي محسوب مي شوند. بحث بر سر فرد گرائي و كل گرائي روش شناختي فارغ از دغدغه های اخلاقي نيز نيست؛ برخي از انتقاداتي كه بر كل گرايان روش شناختي از سوي فرد گرايان مطرح شده، بر سر تبعات برخي از اشكال كل گرائي روش شناختي يعني تاريخ باوري[4] و اندام وارانگاري[5] هگلی یا مارکسی- يعني اعتقاد آنها به خود ساماني و خود اتكائي اجتماع-  است. آيزيا برلين[6]  ، پوپر و هايك به عنوان فردگرایان شاخص معاصر، كل گرايان را از اين منظر مورد نقد فرار داده اند. برلين در مقاله ضرورت تاريخي[7] (آکسفورد، 1954به نقل از دری، 1996، 53) كل گرايان را به خاطر اعتقاد به حاكميت قدرت هائي نامرئي در تاريخ كه افراد و نهادها بايد مطابق با خواسته آنها رفتار كنند، مورد نقد قرار مي دهد. پوپر و هايك هم معتقدند كل گرائي به يك جامعه غيردموكراتيك و برنامه ريزي شده از بالا منجر مي شود.(2) البته التزامي ميان اعتقاد به كل گرائي و استبداد باوري وجود ندارد. برای مثال توماس هابز كه در روش شناسي فيلسوفي فردگرا بود، در سياست طرفدار سلطنت و گونه اي استبداد بود، و موريس مندلباوم[8] به عنوان يك فيلسوف طرفدار كل گرائي روش شناختي معاصر با قاطعيت حاكميت هر گونه نيروي نامرئي مستبدانه در تاريخ را رد مي كند. از نظر او مي توان كل گرا بود ولي معتقد به اسارت انسانها در بند فرايندي محتوم و شبه حياتمند نبود. (دری، 1996، 53)(3) در اندیشمندان کشورمان هم اگرچه سید جواد طباطبائی یا کاظم علمداری هریک به نوعی رویکردی گل گرایانه به مفاهیم مورد استفاده در آثار و تحلیل های اجتماعی شان دارند، ولی هیچ کدام طرفدار استبداد نیستند که در ادامه بحث به آن اشاره خواهد شد.
جان واتكينز[9] شاگرد كارل پوپر، مانند او يكي از نظريه پردازان معاصر در دفاع از فرد گرائي روش شناختي درعلوم اجتماعي وتاريخ است. او در مقاله" نمونه هاي خيالي و تبيين تاريخي[10]" مي نويسد بر اساس فردگرائي" فرايندها و رويدادهاي اجتماعي بايد با استنتاج قياسي از: (الف) قواعد حاكم بر رفتار افراد شركت كننده و (ب)توصيف وضعيت آنها، تبيين شوند." ملاك واتكينز برای تببین بر خلاف بسياري ديگر از فلاسفه تحليلي مثل همپل كه ملاكشان صوري و منطقي است، ملاكي مادي است یعنی مربوط به ماده قضاياست نه صورت آنها. قيدي كه واتكينز براي يك تبيين در علوم اجتماعي و تاريخ مي گذارد آنست كه اين تبيين بايد "روانشناختي" يعني دربارهً "گرايشها و باورهاي افراد" باشد. فردگرايان در اين بحث اغلب الگوهاي موفق تبيين در علومي مثل فيزيك را مد نظر دارند و اصل فردگرائي روش شناختي را متناظر با اصل مكانيكي گرائي[11] در فيزيك مي داند كه در فيزيك كلاسيك قرن نوزدهم نفوذ بسيار داشت. اصل مکانیکی گرائی بر آن است که رفتار یک سیستم فیزیکی را می توان بر اساس رفتار اجزای آن توضیح داد. يك مثال توفيق اصل مكانيكي گرائي تبيين ساختار منظومه شمسي بر اساس قوانين نيوتن و دانستن موقعيت، تكانه و جرم هريك از عناصر تشكيل دهنده آن است. مثال مشهوري ديگر تبيين خواص يك گاز- مثلاً دما، فشار و حجم آن- بر اساس خواص سطح ميكرو آن يعني خواص مولكولهايش است. در اقتصاد هم آنجا كه خواص كلان بازار را بر اساس گرايشها و فعاليت هاي افراد توليد كننده و مصرف كننده توضيح مي دهيم، با كاربرد  اصل مكانيكي گرائي مواجهيم. رابطه افراد تشكيل دهنده يك اجتماع با اجتماعشان کاملاً مانند رابطه اجزاي يك سيستم مكانيكي و خود سيستم مكانيكي نيست، ولي تفاوتها جزئی اند. (دری، 1996، 53) نکته دیگر در مورد فردگرائی آنکه فردگرایان نقش مهمی برای اختیار و اندیشه انسانها در تحولات تاریخی قائلند.
كل گرائي روش شناختي يعني اين اعتقاد كه تبيينها در تاريخ و علوم اجتماعي جايز است گرايشهاي[12] كل گرايانه اجتماعي را بكار گيرند. كل گرايان معتقدند گرايشات اجتماعي كل گرايانه اند؛ يعني كلان و ماكروسكوپيك اند و قابل تحويل به رفتارهاي فردي افراد نيستند. اين جمله معروف ماركس يك نمونه از اعتقادات كل گرايانه رايج را نشان مي دهد: "آگاهي انسان نيست كه هستي وي را موجب مي شود- به عكس، هستي اجتماعي اوست كه آگاهي او را موجب مي شود."( درباره نقد اقتصاد سياسي، به نقل از پوپر،1377، 868)  تحليل دوركيم از خودكشي بر اساس موقعيت اجتماعي هر فرد نيز نمونه اي ديگر از تحليل هاي كل گرايانه است.(راين، 1382، 205) دورکیم در هستی شناسی فردگرا بود و معتقد بود جامعه از افراد تشکیل یافته است ولی در معرفت شناسی به کل گرائی اعتقاد داشت و معتقد بود حیات جمعی را باید با حیات جمعی تبیین کرد و نمی توان شانی از شانهای حیات جمعی مثل خود کشی را در مقام تبیین بر اساس شئون فردی توضیح داد.(سروش، 1379، 78 به نقل از کتاب قواعد روش جامعه شناسی امیل دورکیم) به تفکیک رویکردهای هستی شناختی و معرفت شناختی در مورد فردگرائی و کل گرائی در ادامه بحث بیشتر خواهیم پرداخت. دری می گوید به جز در صورت هاي افراطي كه معمولاً مخالفان بر آن انگشت مي گذارند، كل گرايان امروزی آنچيزي را كه واتكيز "روانشناسي" يا " گرايشها و باورهاي افراد" مي نامد از تبيين كنار نمي گذارند، بلكه تأكيد صرف بر گرايشها و باورهاي افراد جامعه را ناكافي مي دانند. به نظر كل گرايان مثلاً نمي توان مفاهيم "درآمد ملي" و "پس انداز ملي" در نظريه اقتصاد كينز را از مفردات فرد گرايانه بدست آورد. در برابر مكانيكي گرائي فردگرايان، افول مكانيكي گرائي با زايش فيزيك كوانتمي مورد استناد كل گرايان است. كل گرايان معتقدند نه تنها پديده هاي كلان اجتماعي ،حتي رفتارهاي فردي افراد را نيز گاهي بايد بر اساس مفاهيم و پديدارهاي اجتماعي تبيين كرد. (دری، 1996، 53-54)  راين مي نويسد مدعيات كل گرائي امثال دورکیم بر دو ركن بنا شده است: رکن اول آنكه جامعه شناسي يك علم مستقل است و قابل تقلیل به سایر علوم نظیر روانشناسی نیست. رکن دوم در بطن پدیدارها وجود دارد. نوعی نظم و ثبات در رفتار گروهها هست که ما را مجاز می دارد تا گروهها را در عین دگرگون شدن اعضا ثابت الهیئه بدانیم. گوئي گروهها در عين دگرگون شدن اعضا ساختاري ثابت و منظم دارند و سِمت ها و شأنهاي اجتماعي معيني همواره در آنها ثابت مي ماند. (راين،1382، 205-203) مثلاً هویت یک تيم فوتبال یا کشور و قبیله در عين تغيير افراد آن ثابت مي ماند. راين مي گويد بسياري از تبيين هاي كل گرايانه كاركردي[13] نيز هستند يعني به هوياتي چون خانواده، طايفه، سازمانهاي كوچك و حتي جامعه مقولاتي چون هدف، مقصد و خواست را نسبت مي دهند.(راين، 1382، 202) بحث فردگرائي يا گل گرائي در تبيين به جواز يا عدم جواز تبيين هاي كاركردي در علوم اجتماعي هم ربط پيدا مي كند.
با مثالی از بحث های جاری کشورمان تفاوت فردگرائی و کل گرائی را بیشتر توضیح می دهیم. در میان اهل نظر کشورمان، نحوه استعمال برخی مفاهیم در آثار سید جواد طباطبائی  نوعی رویکرد کل گرایانه به آنها را به ذهن خواننده متباتر می کند. به عنوان مثال به استعمال کلمات"ایران زمین"، "مناسبات نوآئین"، "زوال اندیشه"،"اندیشه جدید"و"آگاهی" در فراز زیر از مقدمه کتاب دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران(1382) دقت کنید:

مشکل اساسی دوره ای از تاریخ ایران زمین و تاریخ اندیشه که من "دوره گذار" نامیده ام، تعارض میان اندیشه سنتی و سرشت مناسبات نو آئینی بود که البته در ایران به دنبال زوال اندیشه، آگاهی از آن تعارض پیدا نشد و اگرگه گاه، در عمل مصالح "ملی" تأمین شد، در بی خبری به منطق اندیشه جدید بود....در این دوره، نظم کهن مناسبات ایران زمین با کشورهای دیگر با جهانی شدن این مناسبات در حال دگرگونی بنیادینی بود، اما آگاهی به این دگرگونی در قلمرو نظرامکان پذیر نشد. اندیشه تجدد و مناسباتی که بر شالوده آن استوار شده بود، در تعارض با اندیشه ای سنتی- که بیش از پیش با گذشت زمان دچار تصلب می شد- ونظام خودکامه متمرکز، منطق خود را در غفلت به آن، تحمیل می کرد.(طباطبائی، 1383، 15)

اگر دقت کنیم، درجملات یاد شده در جاهائی که کلمات مورد اشاره استفاده شده اند، صریحاً از فاعل انسانی این واژگان یاد نشده است، مثلاً به جای آنکه در قطعه فوق گفته شود "ایرانیانی که در عصر صفوی [به عنوان قطعه ای زمانی از دوره گذار] می زیستند، به تعارض میان مفاهیم سنتی و مفاهیم جدید آگاهی نیافتند",  طباطبائی نوشته است" آگاهی به این دگرگونی در قلمرو نظر امکانپذیر نشد."  در واقع خواننده خود باید این فاعل انسانی این عدم اگاهی را با توجه به اشارات نویسنده در جاهائی دیگر از کتاب "مردم ایران از زمان جنگ چالدران در دوره صفوی تا آستانه مشروطیت"، حدس بزند. بد نیست قسمتی از نقد مصطفی ملکیان بر نظریه انحطاط ایران طباطبائی را هم بیاوریم، چون موضع ایشان از برخی جهات شبیه موضع فردگرایان است. البته در این زمینه باید با کمال احتیاط سخن گفت، چون چنانکه خواهیم دید فرد گرائی شامل طیف وسیعی از عقاید است که احتمالاً تمام آنها مورد قبول ملکیان نیستند. ملکیان می گوید:

 من با مشخص کردن مقطع تاریخی خاص، خواه آن مقطع آغاز فرمانروایی صفویان باشد یا هر مقطع دیگری[برای افول اندیشه و تصلب سنت]، مخالفم. کما اینکه پهنه جغرافیایی خاصی نیز – به‌گمان من – نمی‌تواند خاستگاه این انحطاط تلقی شود... ظهور این سلسله امری دفعی و تصادفی و بی‌ارتباط با گذشته نبوده است بلکه خود معلول سلسله‌ای از علل فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بوده است؛ به‌ویژه اگر در ذهن و ضمیر انسان‌هایی که تحت سلطه این سلسله واقع شدند اوضاع و احوالی مساعد این سلسله پدید نیامده بود، نفس ظهور این سلسله امکان وقوع نداشت. به‌طور کلی به‌گمان بنده، در عرصه زندگی انسانی ظهور هیچ امر آفاقی یا عینی[14] غیر مسبوق به ظهور قبلی امور انفسی یا ذهنی[15] نیست.(ملکیان، مصاحبه با روزنامه یاس نو، شنبه 12مهر 1382، تأکید از نگارنده مقاله است.)
  
همینطور این نظر برخي اندیشمندان کشورمان مثل کاظم علمداری که تحت تأثير بحث ماركس در مورد استبداد شرقي، كم آبي و نياز به وجود قدرتي متمركز براي كنترل و حفاظت شبكه هاي آبي را علت غلبه حكومت هاي استبدادي در طول تاريخ درايران و كلاًشرق مي دانند و فراواني آب در اروپا را علت ظهور فئوداليسم و نظامهاي حكومتي غير متمركز در آن منطقه مي دانند، صبغه ای کل گرایانه دارد. بر اساس این نظر حتی در بررسی علل پیدایش فلسفه های عقل گرا در یونان و عدم پیدایش آن در ایران، تحول نظام کوچ نشینی وکشاورزی به شهرنشینی و تجارت آزاد در یونان و عدم رخداد این تحول در ایران، یعنی پدیده هائی کلی و اجتماعی، برجسته ترین عوامل اند.( ر.ك به علمداري،چاپ هفتم1381،فصل های دو تا پنج).





سه نوع برهان برای فردگرائي
 در ادبیات بحث می توان سه رویکرد و سه نوع برهان را برای فردگرائی از هم تمییز داد. این سه رویکرد را به ترتیب رویکردها یا براهین هستی شناختی[16]، معرفت شناختی[17] و زبانی[18] می نامیم و در ذیل توضیحشان می دهیم:

1-رویکرد و برهان هستي شناختي:  رویکرد اول به فردگرائي را رویکرد  هستي شاختي می نامیم. براین اساس تمام هستی های اجتماعی را می توان به مرکباتی منطقی از افراد تحویل نمود.(لیتل،1381، 312)  واتكينز در توضيح اين رویکرد مي نويسد اساس هستي شناختي فرد گرائي اين فرض است كه جامعه تنها از افراد و نه چيزي بيش از آنها تشكيل شده است. واقعيت هاي اجتماعي هم آفريده نگرش ها و اعمال افرادند. بر اين اساس كل گرائي هستي شناختي مثلاً از نوعي كه هگل بدان معتقد بود مورد مناقشه جدي است. هگل در كتاب پديدارشناسي روح بر اساس نوعي برداشت عرفاني در مورد تاريخ به نوعي ذهن تاريخي فراگير يا "عقل كل" مستقل از انسانهاي جامعه، اگرچه تبلور يابنده در آنها، معتقد بود كه در طول تاريخ تحقق مي يابد و موجب مشيت هاي تاريخي مشخصي براي اقوام و انسانهاي ادوار مختلف در حركت رو به پيشرفت تاريخ مي شود و اين ذهن فراگير را مطلق مي ناميد. واتكينز در مثالي مي گويد اگر نگرش هاي انسانهائي كه مسئول توليد مواد غذائي هستند، يا مغازه دارند و يا زنان خانه دار را در مورد دفترچه هاي جيره بندي ارزاق يا كوپن حذف كنيم، اين دفترچه ها چيزي جز تكه پاره هائي از كاغذ و مقوا نيستند.
 برخي بر اساس اين فردگرائي هستي شناختي معتقدند اين كه پدیده های اجتماعي تنها از افراد تشكيل يافته ا ند، متناقض با اين باور كل گرايانه در تبيين است كه آنها را بايد از طريقي "به جز افراد" تبيين كرد؛ كوشش براي تبيين رفتارهاي فردي بر اساس واژگان اجتماعي ارجاع چيزي كه واقعاً وجود دارد به يك قالب جعلي است. این افراد از وجود شناسی به روش شناسی پل می زنند و می گویند چون پدیده های اجتماعی قائم به افعال افرادند، تبیین شان هم باید بر اساس افعال فردی صورت گیرد. یعنی اگر B متشکل از اشیائی از نوع A است، رفتارش هم تماماً توسط اوصاف اشیاء از نوع A تعین می پذیرد.
لیتل می گوید این نتیجه گیری نادرست است. کاملاً درست است که هویات اجتماعی قائم به فاعلان منفرد و رفتار آنهاست، ولی نمي توان از درستي تحويل وجود شناختي صحت تحويل معرفت شناختي را نتيجه گرفت. به علاوه همانطور که قبلاً هم گفتیم در پاره ای عرصه ها امکان وجود خواص نو ظهور منتفی نیست. به علاوه از نظر امکان عملی هم این نوع تحویل گرائی با مشکلاتی فراوان روبروست. به فرض که جمیع قوانین پدیده های کلان عقلاً از قوانین پدیده های فروتر قابل استنتاج باشد، ولی ممکن است این کار در عمل یا محال و یا نزدیک به محال باشد. به عنوان مثال از نظر فیزیکدانان عقلاً می توان مدارات یک منظومه خورشیدی فشرده را که بیست سیاره دارد از مواضع اولیه و اندازه حرکت ستاره ها و سیارات به دست آورد، ولی چنین استخراجی خارج از توان محاسباتی علم امروز است. در برخی موارد در میان ساختارهای مرتبه کلان و ماکرو نظم ها و روابط علی نیرومندی وجود دارند که تبیین پدیده های کلان را منحصراً بر حسب علل و نظم های کلان میسر می سازند و موجب خود مختاری تبیینی این عرصه ها می شوند. (ليتل، 1381، 320-317) خود واتكينز هم اعتراف كرده است اگرچه فرد گرائي هستي شناختي "مبنائي" براي اعتقاد به فرد گرائي روش شناختي در تبيين فراهم مي كند، لزوماً موجب انكار وجود يكسري قوانين اجتماعي مستقل و خودبنياد نيست. این مغالطه می تواند از سوی کل گرایان هم صادر شود، کما اینکه اگر گفته شود "كل مساوي مجموع اجزاء نيست" و چون وجود كل مساوي وجود اجزاء نيست، قوانين مربوط به كل هاي اجتماعي هم قابل تحويل به قوانين مربوط به اجزاء نيستند، در اينجا بازهم پرش از هستي شناسي به معرفت شناسي صورت گرفته است. با فرض پذيرش وجود كليت هاي اجتماعي مستقل  از افراد مانند مفهوم "در آمد ملي" نمي توان وجود قوانين اجتماعي خود بنياد را نتيجه گرفت. ارنست ناگل[19] در كتاب ساختارعلم[20] مي گويد در فيزيك كليت هاي مستقلي وجود دارند بدون آنكه براي تبيين پدیده های فیزیکی به اتمها مشكلي پيش بيايد. (به نقل از دری، 1996، 55)
 امکان تحویل جامعه شناسی به روانشناسی (نه روانشناسی اجتماعی) از نظر ناگل از جهت دیگری هم مورد تردید است. او در مقاله ای مشهور می نویسد دو شرط براي تحويل معرفت شناختي يك نظريه به نظريه اي ديگر وجود دارد: (الف) پيوند پذيري[21] تمام مفاهيم دو نظريه و (ب) استنتاج پذيري[22] مجموعه گزاره هاي نظري يكي از ديگري.(باربور، 1990، 166) بر این اساس اگر بپذيريم برخي از مفاهيم علوم اجتماعي نظير "دولت" يا "بازار" بر اساس مفاهيم روانشناسي و گرايشهاي افراد قابل تعريف نيستند، بر اساس شرط الف ناگل امكان تحويل علوم اجتماعي به روانشناسي وجود نخواهد داشت.
امروزه اكثر كل گرايان روش شناختي مانند مندولبام مي پذيرند كه پديده هاي اجتماعي از نظر هستي شناختي مبتني بر افعال و نگرش هاي افراد اند، ولي باز معتقدند پديده هاي اجتماعي و افعال و نگرش هاي افراد بر هم منطبق نيستند. از طرف دیگرمی گویند اين مسئله كه قوانين جامعه شناختي خودبنيادي وجود دارند به اين معنا نيست كه مي توان جامعه اي بدون افراد داشت. به نظر مندولباوم حتي كل گرايان دو آتشه اي مانند هگل چنين سخن بي معنائي نگفته اند.
برخي با توسل به رويكردي در رابطه ذهن-مغز  استدلال کرده اند که ذهن ومغز به هم وابسته اند ولي عين هم نيستند، به همین ترتیب جامعه و افراد هم به هم وابسته اند ولي عين هم نيستند. به اين عقيده اين اشكال است كه تصور ذهن بدون مغز منطقاً ممكن است(مثل تصور ايده
آليستي باركلي از ذهن) ولي تصور جامعه بدون افراد ممكن نيست و در نتيجه توسل به رويكرد فوق در رابطه ذهن-مغز به نفع كل گرائي بي حاصل است. (دری، 1996، 55)
رویکرد هستي شناختي به صورت دیگری هم از سوي واتكينز مطرح شده است: واتكينز مي گويد آيا جز اين است كه "افراد و منابع مادي آنها" تنها كنش گران و عوامل علي ملموس تاريخ هستند؟ از بديهيات است كه پاسخ منفي است؛ كل هاي اجتماعي چه وجود داشته باشند و چه نه قادر به "انجام هيچ کنشی" نيستند و نمي توانند بر رفتار ملموس و عيني انسانهائي كه برای توضیح رفتار آنها بکار می روند، تأثير بگذارند. بر اين اساس قول برخي اقتصاددانان مبني بر وجود جريان هاي خود انگيخته اقتصادي و نظر ماتریالیست های تاریخی مانند لنین بر وجود رابطه زیربنا و روبنا ميان شرايط اقتصادي و ابزار توليد، و انديشه ها و اعمال مردماني كه صاحب آن ابزار توليداند، نظري ناپذيرفتني است، چون برای هویاتی به جز انسانها در تاریخ نقش قائل است. هيچ گرايش اجتماعي به طريقي جز از طريق آدميان بر آنها تحميل نمي شود.
ارنست گلنر[23] در مقاله "تبيين در تاريخ[24]" در مقابل می گوید فردگرايان توجه ندارند طبايع انسانها وابسته به موقعيت های اجتماعي و تاريخي خاصي است كه انسانها در آن می زیند و طبيعتي مستقل از جامعه وجود ندارد. انسانها در جامعه شرطي مي شوند. فردگرایان می گویند که اين نقد بد فهمي در مورد فردگرائی است: شرطي شدگي وجود دارد، ولي اين شرطي شدگي توسط انسانها صورت مي گيرد. انسانهائی كه براي ايجاز در سخن گفتن در مورد آنها از واژگاني کلی نظير "جامعه" بهره مي جوئيم.
روايتي سومي هم از رویکرد هستي شناختي از سوي دوناگان[25] ارائه شده است. او معتقد است تنها از طريق "افكار" انسانها مي توان رفتارشان را تبيين كرد. شرايط زيست انسانها رفتارشان را تبيين نمي كند، بلكه تصور و فكري كه انسانها از شرايط شان دارند رفتارشان را تبيين مي كند. (4) فکر هم فقط در مورد افراد مصداق دارد نه بیشتر. از اينرو بر تأثير علل فيزيكي مثل شرايط اقليمي و آب وهوا در تاريخ و اعمال مردم يك منطقه غير مستقيم از طريق تأثير آن بر انديشه هاي مردم آن منطقه است. مثلاً اگر بخواهیم در مورد نسبت وجود استبداد و کم آبی در ایران سخن بگوئیم، اگر قائل به آن باشيم كه كم آبی بطور بی واسطه عامل ظهور استبداد در ايران بوده است، سخني ناروا گفته ايم، چون براي "كم آبي" هويتي مستقل از افکار انسانها قائل شده ايم.

2-رویکرد و برهان معرفت شناختی: اين رویکرد بر امتناع كسب معرفت در مورد جامعه بدون اتكا بر فردگرائي تأكيد دارد. قبلاً گفتيم نسبت جامعه و افراد مشابهت هائي با نسبت يك گاز و مولكولهاي آن دارد. با اين حال يك فیزیک دان دسترسي مستقيمي به خواص كلي يك گاز نظير حجم و فشار و دماي آن دارد و مي تواند اين خواص را بدون آگاهي در مورد شرايط مولكولهاي گاز اندازه گيري كند و به هم ربط دهد، حال آنكه يك تاريخ دان يا جامعه شناس دسترسي مستقيمي به خواص كلان جامعه يا تاريخ بدون اتكا بر افراد آن جامعه يا آن دوره تاريخي ندارد. ويژگيهاي انسانها و رفتاريشان مشاهده پذيرند[26]، ولي خواص كلان اجتماعي مشاهده پذير و در نتيجه معرفت پذير نيستند. به بيان واتكينز" شناخت نظري يك ساختار انتزاعي اجتماعي بايد مبتني بر داده هاي تجربي در مورد انسانهاي عيني و ملموس باشد." (به نقل از دری، 1996، 55) راه آزمون ديگري در مورد گزاره هاي علوم اجتماعي بجز تحقيق تجربي در مورد افراد آن اجتماع وجود ندارد. توسل به آزمون پذيري كل گرايان را در تنگنائي بد قرار مي دهد، چرا كه بسياري از آنها نظير ماركس و دوركيم مدعي تجربي و علمي بودن نظريه هاي خود هستند. آیا می توانیم در مورد هویات "اقتصاد کشاورزی" یا "فئودالیسم" که مورد استفاده مارکس بودند، بدون دسترسی به اعمال و رفتار و نگرش های انسانهائی که این مفاهیم را درمورد زندگی آنها بکار می بریم، پژوهش کنیم؟   
كل گرايان امروزی در پاسخ مي گويند اولاً برخي از کلیات اجتماعي مشاهده پذيرند. مثلاً رژه يا جنگ هردو کلی هائي غير فردي ولي مشاهده پذيرند. نكته ديگر آنكه امروزه در علوم طبيعي هم برخي ترمهاي نظري مهم ولي مشاهده ناپذير وجود دارند،  مثل ژن يا مفاهيم مربوط به ذرات بنيادي كه "ساخته" ذهن دانشمندان اند، ولی در توضیح و پیش بینی پدیده ها بسیار کارآمدند. به علاوه درست است که احكام علوم اجتماعي بايد از طريق پيش بيني و توضيح رفتار افراد تأئيد شوند، ولي از اين سخن به تنهائی منطقاً نفي وجود كل هاي اجتماعي نتيجه نمي شود.

3- رویکرد و برهان زباني یا معنائی:اساس اين رویکرد بحث معناداری در فلسفه زبان است و شاید یکی از الهام بخشان آن بحث پوزیویست های منطقی در مورد معناداری بوده باشد. (البته واحد معناداری در این بحث بر خلاف واحد معناداری پوزیتیویست های منطقی مفاهیم اند نه گزاره ها.) این رویکرد در مورد مفاهیم اجتماعی است. همانطور که گلدشتاين در مقاله ای[27]  می گويد بر اساس این رویکرد کل گرائی در صورتی معنادار است که بتوان "مفاهیم مورد استفاده در تئوری علوم اجتماعی را کاملاً براساس علائق، افعال و اراده های افراد بشر تحلیل کرد."(به نقل از دری، 1996، 57 تاکید از نگارنده است.) بر این اساس  باید بتوان مفاهیم کل گرایانه موجود در قوانین علوم اجتماعی را "از طریق ترجمه " به مفاهیم فردگرایانه حذف نمود. بنابر این آموزه مفهومی اجتماعی چون دانشگاه را باید بتوان بر حسب مجموعه ای از افراد و افعال که در آن دخیل اند، تعریف نمود. وبر، جامعه شناس مشهور آلمانی هم معتقد است راه دقیق صحبت کردن در مورد واژگان اجتماعی تعریف فرد گرایانه آنهاست. مشکل شکل رادیکال رویکرد زبانی آنست که امکان سخن گفتن در مورد برخی واژه های مهم علوم اجتماعی را از ما می گیرد. آیا کلماتی نظیر "نوزایش[28]" و "حکومت" را هم می توان به مفاهیمی درمورد افراد تحویل کرد؟ به نظر می رسد هیچ فهرست محدود و مشخصی از اعمال و نگرش های فردی که بتوان به مجموع آنها این کلمات را اطلاق کرد، وجود ندارد و گاهی مصادیق این کلمات از فرهنگی به فرهنگی دیگر تغییر می کنند. برخی فردگرایان پاسخ این مشکل را رویکرد آماری به کلمات کل گرایانه دانسته اند، مثلاً آنکه" طبقه فقیر" را جمع آماری افراد فقیر بدانیم. ولی باز هم مشکل در اینجا خود نمائی می کند و این رویکرد را در مورد بسیاری واژه ها نظیر "حکومت" به سختی بتوان بکار برد.
مندلباوم که یک کل گرای معتدل است می پذیرد یک ترجمه پذیری حداقلی لازم است، در غیر آنصورت هیچ راهی برای تأئید صحت گزاره های اجتماعی وجود نخواهد داشت. ولی از نظر او ترجمه کامل اگرچه"در اساس" می تواند ممکن باشد، ولی در عمل غیرکاربردی است. (دری، 1996، 57) مانند آن که بخواهیم مسیر یک گلوله توپ را براساس مفاهیم مربوط به مولکولهای آن شرح دهیم!. به علاوه نمی توان از امکان ترجمه پذیری در مفاهیم به امکان تحویل در قوانین پل زد. در این صورت دچار شکل دیگری از مغلطه آمیختن ساحت های مختلف تحویل با یکدیگر شده ایم.
استعمال کل گرایانه کلمات منحصر به مفاهیم مورد استفاده در علوم اجتماعی نیست.در ادبیات کلاسیک ایران و در اشعار بزرگانی چون مولانا، حافظ یا سعدی هم به نحوه ای از استعمال کلماتی نظیر "عقل" و "عشق" بر می خوریم که در نگاه نخستین به نظر می رسد گوینده هستی مستقل از افراد و کل گرایانه ای برای این هویات قائل است؛ مثل این بیت مولانا که در تمجید عشق و بیان نسبت آن با عقل گفته شده است:
     عقل در شرحش چو خر در گل بخفت     شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
(مثنوی نسخه توفیق سبحانی،1378، بیت115)
یا این بیت از حافظ:
       دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد     عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
 (به نقل ازحافظ نامه خرمشاهی،1378، 754)
بر اساس آنچه در بالا گفته شد، برای فهم درست دو بیت بالا باید آنها را به گزاره هائی در مورد افراد بر گرداند. بر این اساس بیت نقل شده از مولانا به چنین گزاره ای برگردانده می شود: "نیروی عشق در انسانها برتر و مهم تر از نیروی عقل در وجود آنهاست."و بیت حافظ هم به مشابه چنین گزاره ای ترجمه می شود: "انسانها به کمک احوال عاشقانه در وجودشان به معارفی پی می برند که به کمک قوای عقلانی شان به تنهائی قادر به دستیابی به آنها نیستد." اگر این تبدیل صورت نگیرد از نظر فردگرایان نحوه استعمال کلمات عقل و عشق در ابیات فوق نادرست خواهد بود. رویکرد فردگرایانه به این واژه ها کاملاً معقول است، چون عقل و عشق پدیده هائی فردی و نه جمعی هستند و اگر قرار باشد بر اساس علم امروز ابیات فوق از مولوی و حافظ را مود بررسی قرار دهیم، علمی که باید بدان توسل بجوئیم روانشناسی خواهد بود و نه علوم اجتماعی. و اشکالاتی که بر فردگرائی هستی شناختی و معنائی گرفته اند، شامل این موارد نمی شود.

تبصره ها و اصلاحات فرد گرائی
نکنه دیگری که باید به آن پرداخت آنست که برای تطابق با واقعیات علوم اجتماعی، فرد گرايائی امروزه دیگر به شکل خام و بسیط وجود ندارد، بلکه غالب فردگرایان اصلاحات و تبصره های زیر را از لوازم فردگرائی می دانند.(دری، 1996، 55-54):
1-رتبه بندي سطوح تبيين:  امروزه فردگرايان عموماً مي پذيرند كه تبيينات كلان گاهي ممكن است درست و روا باشند. همانطور در فيزيك مي توان دماي يك گاز را بر اساس فشار و حجم آن در يك زمان مشخص تعيين كرد، مي توان وقوع يك انقلاب را (مانند انقلاب سال 1357 ايران) بر اساس تمايلات اقتصادي يا اجتماعي جامعه توضيح داد. ولي واتكينز مي گويد تاهنگامي كه ما نتوانيم دماي يك گاز را به اساس خواص مولكولهايش و وقوع انقلاب را به روانشناسي افراد تحويل كنيم، به شناخت "كامل" آنچه رخ داده دست نيافته ايم. پس فردگرايان با تبيين هائي از نوع تبيين هاي كلاني مانند مثال گاز و انقلاب در مقام "كاربرد" مشكلي ندارند، ولي معتقدند اين تبيين ها بهترين و رضايت بخش ترين نوع تبيين نيستند. در واقع اين "تبيين هاي ناتمام[29]" در نهايت بايد قابل تحويل به "تبيين هاي اساسي[30]"باشند. تبيين دماي گاز بر اساس فشار و حجم آن يك تبيين ناتمام و بر اساس خواص مولكولها يك تبيين اساسي است. (نامگذاري تبيين ناتمام و تبيين اساسي متعلق به خود واتكينز است.)

2-افراد بي نام[31]: راين مي نويسد ابهامي كه در مفهوم "فرد" وجود دارد و موجب خلط ميان فرد واقعي و فرد مثالي مي شد يكي از ريشه هاي كاذب نزاع ميان فردگرائي و كل گرائي است. (راين، 1382، 206) فردگرايان مي پذيرند ما در تبيين هاي فردگرايانه در علوم اجتماعي معمولاً نمي توانيم پديده ها را بر اساس شناخت كامل انگيزه ها و باورهاي تك تك افراد مشاركت كننده توضيح دهيم. آنچه مي توانيم مورد استناد قرار دهيم، گرايش هاي "معين افراد بي نام" است. حتي در "تبيين هاي اساسي" هم جز اين نيست. مدلي كه اين تبيين ها از نظر فردگرايان از آن سود مي جويند، مدل مكانيكي گرايانه ترموديناميك است كه در آن براي تبيين يك پديده فيزيكي اطلاع كامل از خواص تك تك ذرات مثلاً يك گاز مورد نياز نيست، بلكه يك ذره با يك سري خواص ميانگين به عنوان نماينده ساير ذرات در نظر گرفته مي شود. البته باز نمي توان انسانها را كاملاًمانند ذرات فرض نمود، چون به خصوص پژوهش هاي تاريخي بدون محاسبه تأثير افراد "خاص" نا ممكن اند. (دری، 1996، 54)  مثلاً تاريخ ايران دوران هخامنشي و صفوي را بدون قائل شدن نقشی خاص به ترتيب براي كوروش و شاه عباس اول  نمي توان مطالعه كرد. با اين حال مطالعه تاريخ هم تا حد زيادي بايد بر مبناي گرايشهاي انسانهاي بي نام صورت گيرد.
اصطلاحي كه ماكس وبر براي افراد بي نام بكار مي برد نمونه هاي خيالي[32] است. اگر بخواهيم به زبان وبر سخن بگوئيم، فردگرايان مي پذيرند براي مطالعه جامعه بايد به نمونه هاي خيالي توسل جست ونمي توان گرايش هاي تك تك افراد را مورد مطالعه قرار داد. نمونه خيالي وبري بر اساس سه محور در افراد جامعه ساخته مي شوند: (الف) معلومات[33] ونیات: یعنی مجموعه ارزشهائی که شخص بدان پایبند است و فرهنگ و اطلاعاتی که ساختار فکر وی را تشکیل داده است.(ب) گرايشها و (ج)روابط[34]  اجتماعی .(سروش، 1379، 108-104 ) هر سه اين محورها مبتني بر ويژگي هاي افرادند و نه جامعه بطور مستقل. مثلاً نمونه آرماني "اخلاق پروتستان" در کتاب اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری وبر(تهران، 1382) بر اساس اين سه ويژگي در افراد يك جامعه پروتستان در عصر جديد بدست آمده است. اخلاق پروتستان نمونه ای خیالی است که در آن شغل دنیوی به مثابه تکلیف و ریاضت یک ارزش دینی برای کالونیستها و پیورتنها است که در بستر روابط اجتماعی قرون هفده و هجده موجب گرایش به کار سخت و افزایش ثروت نزد آنها می شود. افزودن ويژگي سوم یعنی روابط سبب مي شود به دام آنچه پوپر" اصالت روانشناسي" مي گويد نيفتيم، چرا كه افزوده سوم مقوله اي صد در صد اجتماعي است. با افزودن اين مقوله مي توان گفت اگرچه جامعه شناسي را نمي توان بر روانشناسي صرف بنا كرد، ولي امكان استحصال جامعه شناسي از روانشناسي اجتماعي كه در آن به به روابط ميان افراد هم در كنار معلومات و گرايشهاي آنها توجه مي شود، وجود دارد.(سروش، 1379،110-109)

3-نتايج ناخواسته اعمال یا خواص نو ظهور[35]: فردگرايان مي پذيرند گاهي رفتار انسانهائي كه يك جامعه را تشكيل مي دهند، نتايج و پديده هاي اجتماعي ناخواسته اي به دنبال دارد. كل گرايان ازمدتها قبل بر وجود پديده هاي اجتماعي ناخواسته تأكيد داشتند. واتكينز معتقد بود جامعه اگرچه از افراد تشكيل شده، ولي اوضاع جامعه لزوماً بازتاب دهنده گرايشات افراد يك جامعه نيست. به زبان ديگر، همانطور كه خواص ترموديناميكي يك گاز با خواص مكانيكي عناصر تشكيل دهنده آن متفاوت است، غالباً خواص و ويژگي هاي اجتماعي از لحاظ كيفي متفاوت از ويژگي هاي فردي افراد تشكيل دهنده جامعه است.(دری، 1996، 54) اگر بخواهيم به زبان فلسفه ذهني سخن بگوئيم، اين سخن واتكينز اذعان به وجود برخي خواص نوظهوردر پديده هاي اجتماعي نسبت به روانشناسي فردي است. براي پوپر به عنوان يك فيلسوف فردگرا(5) تتايج ناخواسته آنقدر مهم اند كه او جامعه شناسي را علم مطالعه نتايج ناخواسته اعمال آدميان مي داند و مي نويسد:

بايد اذعان كرد كه ساختار محيط اجتماعي ما، به مفهومي خاص مصنوع ادمي است و نهادها و سنت هاي آن نه كار خداست و نه طبيعت، بلكه نتيجه اعمال و تصميم هاي انسان است و با اعمال و تصميم هاي او تغيير مي كند. البته غرض اين نيست كه نهادها و سنت هاي مذكور همگي با قصد و آگاهي طراحي شده اند و بر مبناي نيازها، اميدها و انگيزه هاي ]افراد[ تبيين پذيرند. به عكس حتي نهادها و سنت هائي كه در نتيجه اعمال و آگاهانه و عمدي بشر به وجودآمده اند قائدتاً محصول فرعي و غير مستقيم و نامقصود و غالباً ناخواسته چنين اعمالند.( پوپر، 1377، 875)

4-موارد استثناء: در كنار تبصره هاي ياد شده، برخي فردگرايان حتي مي پذيرند كه وجود برخي پديده هاي اجتماعي را بر مبناي فرد گرائي نمي توان توضيح داد، بلكه در توضيح آنها توسل به مبنائي كل گرايانه ناگزير است. البته نظر اكثريت بر آن است كه اين استثنائات براي علوم اجتماعي آنقدر مهم نيستند كه موجب سنگين شدن شديد كفه تبيين به نفع كل گرايان شوند. دسته اول اين قبيل پديده ها، پديده هائي اند كه تنها به صورت آماري،نه به صورت فردي، موجودند. دسته دوم نمونه هاي استثنائي رفتار اجتماعي اندام وارانگارانه است. از نظر واتكينز مثلاً تغييرات يك جمعيت شادمان و در حال پايكوبي يا يك جمعيت وحشت زده و دچار بلوا را نمي توان بر اساس رفتار و تصميم افراد توضيح داد. البته نبايد اين موارد محدود را به كل علوم اجتماعي تعميم داد و به علاوه حتي اين دسته اخير از پديده ها هم شامل انسانهائي است كه از راه اندیشه به هم مربوط اند و در زمان و مكان از هم متمايزند، اگرچه ارتباط ميان اين افراد بدون برنامه ريزي و آشفته است. اين پديده ها مشابه پديده هاي آشوبناك در فيزيك، مثلاً تغييرات هوا شناسي، هستند كه براي مطالعه آنها فيزيك امروزه آشوب بوجود آمده است.

نکته پایانی
بر اساس بحث هائی که تاکنون کردیم می توان گفت فردگرائی روش شناختی با دیدگاه عامتری در فلسفه علم مربوط است که کارش بررسی نسبت میان عرصه های همجوار تحقیق است، همان که برنامه تحویل گرائی نام گرفته است. (6) نکته ای که در پایان مقاله اشاره مختصر به آن مفید به نظر می رسد آنست که امروزه شرط خفیف تری به جای تحویل گرائی در تبیین نشسته است که رقیب پر جذبه ای برای آن محسوب می شود و آن عبارت است از قاعده ابتناء یا ترتب[36]. "ابتناء" آموزه ای است در باب نسبت های حاصله میان نظم ها و احکام دو عرصه مختلف، مثلاً عرصه پدیده های کلان و پدیده های خرد. بر اساس این آموزه، رویکرد فرد گرائی هستی شناختی کاملاً مورد قبول است، ولی تحویل معنائی و تحویل تبیینی مورد انکارند. ابتناء یک مرتبه از توصیف بر مرتبه ای دیگر بدین معنا است که جمیع دگرگونی های مرتبه کلان مبتنی بر دگرگونی پدیده های مرتبه پائین تر است. به قول دیوید لوئیس:

ابتنا نافی دگرگونی خودسرانه است... وقتی می گوئیم این چیز بر آن چیز مبتنی است، معنایش این است که    تغییری در این روی نمی دهد مگر آنکه تغییری در آن روی دهد.(  لوئیس، 1983، 124 به نقل از لیتل، 1381، 326(
آموزه ابتنا دلالتی بر این امر ندارد که استخراج نظم های کلان از نظم های فروتر کاری ممکن یا مطلوب است و تا حدودی تأئید کننده دیدگاهی است که قائل به خود مختاری امر اجتماعی است و به علاوه در آن می توان به نظم های "نوظهور" اجتماعی باور داشت.  به قول لیتل تمام این مزایا سبب می شود با توسل به قاعده "ابتناء" به خوبی بتوان نسبت میان پدیده های فردی و جمعی را بدون افتادن به دام تحویل گرائی توضیح داد. بر این اساس پدیده های جمعی مبتنی بر افعال و اعتقادات فردی اند ولی لازمه این امر آن نیست که مفاهیم اجتماعی یا تبیین های اجتماعی را به مفاهیم و تبیین های فردی تحویل کنیم. (لیتل، 1381، 329-322 (
علوم اجتماعی، معرفت هائی درجه اول هستند که در آن عالمان در مورد پدیده های اجتماعی نظریه پردازی می کنند و فلسفه علوم اجتماعی معرفتی درجه دوم است که در آن فیلسوفان یا عالمانِ فیلسوف به تحلیل روش شناسی و هستی شناسی علوم اجتماعی می پردازند. در این مقاله کوشیدیم نشان دهیم موضعی که یک عالم در معرفت درجه دوم فلسفه علوم اجتماعی در مورد فردگرائی و کل گرائی بر می گزیند، بر نحوه نظریه پردازی او در مورد پدیده های اجتماعی تاثیر مستقیم دارد و از اینرو تامل در آن شایسته و بایسته است.   


يادداشت ها
1. در زبان فارسي روزمره گاهي مي گوئيم "جوّ به گونه اي است كه نمي توان فلان سخن را گفت." جمع گرايان و فرد گرايان احتمالاً دو رويكرد متفاوت در تفسير كلمه جوّ خواهند داشت.يك جمع گراي روش شناختي هگلي يا ماركسي مي گويد "جوّ يك جامعه" وجودي مستقل از عقايد يكايك افراد ان جامعه دارد و آنها را به كارهائي سوق مي دهد. يك فردگراي پوپري مي گويد جوّ چيزي جز بر هم نهاده عقايد و رفتارهاي يكايك افراد در آن محيط خاص نيست و وجود مستقلي ندارد. اين مثال را از صفحه 112 كتاب درسهائي در فلسفه علم الاجتماع دكتر سروش وام گرفته ام.
2. براي مطالعه نقدهاي پوپر از منظر يك فيلسوف ليبرال بر كل گرائي روش شناختي و آراء افلاطون، هگل و ماركس در اين باب باب ر.ك به جامعه باز و دشمنان آن، 1377، ترجمه عزت الله فولادوند، نشر خوارزمي. اين كتاب توسط جلال الدين اعلم هم به دقت به فارسي ترجمه شده است. همچنين ر.ك به متن انگليسي:Carl Popper,The Poverty of Historicism, 1976,ninh impression, Routledge & Kegan Paul, London  در مورد هايك ر.ج به: F.A Hayek, The Counter-Revolution of Science. Glencoe, III., 1952. 
3. مقاله دبليو.اچ.دري W.H.Dray)) در دايره المعارف فلسفه پل ادوارز كه در قسمت كتاب شناسي مشخصات كامل آن آمده است، قبلاً با مشخصات زير به فارسي برگردانده شده بود: و.ه.دري، 1375، "كل گرائي و فرد گرائي در تاريخ و علوم اجتماعي" در  فلسفه تاريخ، مجموعه مقالات از دايره المعارف فلسفه به سرپرستي پل ادواردز، ترجمه بهزاد سالكي، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.  متأسفانه ترجمه مقاله در برخي قسمت ها همراه نواقص و بدفهمي متن بود که جز در صورت مقابله با متن اصلي انگليسي قابل استفاده نبود و از اينرو ترجمه مذكور بطور كامل با متن اصلي مقابله شد؛ می توان گفت آنچه كه در اين مقاله مورد استفاده قرار گرفته ترجمه مشترك اينجانب وآقاي سالكي است.
4. مولانا نیز قولی به این مضمون دارد که: "ای برادر تو همان اندیشه ای   مابقی تو استخوان و ریشه ای/ گرگلست اندیشه توگلشنی  وربود خاری، تو هیمه گلخنی"(مثنوی معنوی، تصحیح توفیق سبحانی،نشر روزنه، دفتر دوم، ابیات 279- 278)
5. پوپر در روش شناسي فيلسوفي فردگرا محسوب مي شود. (ر.ك به مقاله" ابهام زدائي از منطق موقعيت"، علي پايا، نامه علوم اجتماعي، شماره 28، ص16) با اين حال او در كتاب جامعه باز ميان دو اصطلاح تفكيك قائل مي شود: "اصالت روانشناسي" و "فرد گرائي" روش شناختي. پوپر خود را معتقد به فردگرائي روش شناختي مي داند، حال آنكه با اصالت روانشناسي مخالف است. جان استوارت ميل به اعتقاد پوپر از معتقدان به اصالت روانشناسي بوده است و اعتقاد داشته قوانين حاكم بر جامعه، من جمله قواعد حاكم بر جامعه شناسي بايد در نهايت به قوانين روانشناختي خاصي- مثلاً اين قانون كه انسان در پي پيشرفت است- تحويل شوند. پوپر مانند ماركس جامعه شناسي را از روانشناسي لااقل در برخي جهات- مستقل مي داند و ماركس را به خاطر استقلالي كه براي جامعه شناسي نسبت به روانشناسي قائل شد مي ستايد. (پوپر، 1377، 873-867)
6.باربور می نویسد سه گونه تحويل را مي توان از هم تمييز داد: (الف) تحويل روش شناختي به عنوان يك راهبرد پژوهشي؛ (ب) تحويل معرفت شناختي به عنوان ارتباط ميان نظريه ها؛ (ج) تحويل وجود شناختي به عنوان ديدگاهي در مورد واقعيت. باربور مي گويد اين اقسام تحويل متضمن ادعاهاي متفاوتي هستند، اگرچه بسياري از مؤلفان بدون توجه از يكي به ديگري مي پرند. اينكه ما يك كل پيچيده را به واحدهاي كوچك تري كه بررسي آنها راحت تر است تقسيم كنيم، يك راهبرد مفيد براي پژوهش است بدون آنكه متضمن ادعاي معرفتي يا وجودي خاصي باشد.(تحويل به عنوان راهبرد) اگر گفته شود قوانين يا نظريه هاي يك سطح از علوم قابل اشتقاق از قوانين يا نظريه هاي سطح پائين تر از خود هستند، ادعاي امكان تحويل معرفت شناختي شده است؛ به عنوان مثال استنتاج قوانين مربوط به حجم، فشار و دماي يك گاز ساده از قوانين مكانيكي حاكم بر حركت مولكولها تحويل معرفت شناختي است.(تحويل معرفت شناختي) مدعاي تحويل وجودشناختي هم در مورد نوع هویاتی است كه در عالم وجود دارند و بر آن است كه وجود كل از وجوداجزاء تشكيل يافته است.(باربور، 1990، 168-165)

كتاب شناسي
·  پايا، علي، "ابهام زدائي از منطق موقعيت(بخش دوم)" در  نامه علوم اجتماعي، شماره 28، پائيز 1385.
·  پوپر، كارل ريموند، چاپ دوم 1377، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمي.
·  خرمشاهی، بهاء الدین، چاپ دهم 1378، حافظ نامه: شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، انتشارات علمی و فرهنگی.
·  راين، آلن،چاپ سوم1382، فلسفه علوم اجتماعي، ترجمه عبدالكريم سروش، مؤسسه فرهنگي صراط.
·  سروش، عبدالكريم، چاپ سوم 1379، درسهائي در فلسفه علم الاجتماع، تهران: نشر ني.
·  سروش، عبدالکریم، مقاله در همایش دین و مدرنیته در 25 مرداد1385با عنوان"دین در دوران مدرن به کجا می رود؟"، به نقل از سایت رسمی اطلاع رسانی و نشر آثار دکتر عبدالکریم سروش به آدرس:www.drsoroush.com.
·  طباطبائی، سید جواد،چاپ سوم 1382، تأملی درباره ایران، جلد نخست، دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران، نشر نگاه معاصر
·        علمداري، كاظم، چاپ هفتم 1381، چرا ايران عقب ماند و  غرب پيشرفت؟، تهران: نشرتوسعه
·  ليتل، دانيل، چاپ دوم 1381، تبيين در علوم اجتماعي، ترجمه عبدالكريم سروش، تهران: مؤسسه فرهنگي صراط.
·  ملکیان، مصطفی، مصاحبه با روزنامه یاس نو، شماره 172، سال اول، شنبه 12 مهر 1382 با عنوان "مروری بر نظریه انحطاط ایران، پاره نخست". ر.ک به وبلاگ معنویت و عقلانیت درباره آراء و سخنرانی ها و مصاحبه های مصطفی ملکیان با آدرس: www.manaviat.blogfa.com.
·  مولانا، جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، تصحیح توفیق ه.سبحانی، چاپ اول 1378، نشر روزنه.
·        Dray,W.H,1996, "Holism and Individualism in History and Social Science" in The Encyclopedia of Philosophy, General Editor: Paul Edwards 
·        Little, Daniel.E, 2003, "Philosophy of the Social Science" in The Cambridge Dictionary of Philosophy, second Edition, General Editor: Robert Audi.
·        Barbour, Ian, 1990, Religion in an Age of Science.
·        A Dictionary of Philosophy, Edited by Anthony Flew & Stephen Priest, 2002, Pan Books.





[1] .Methodoligal Individualism
[2] .Methodological Holism
[3] .social wholes
[4] .Historicism
[5] .Organicism
[6] .Isaiah Berlin
[7] .Historical Inevitability
[8] .Maurice Mandelbaum
[9] .John W.N.Watkins
[10] .Ideal Types and Historical Explanation
[11] .mechanism
[12].dispositions
[13] .functional
[14] .objective
[15] .subjective
[16] .ontological argument
[17] .epistemological
[18] .linguistic
[19] .Ernest Nagel
[20] .The Structure of Science
[21] .connectability
[22] .derivability
[23] .Ernest Gellner
[24] .Explanation in History
[25] .Alan Donagan
[26] .observable
[27] .The Two Theses of  Methodological Individualism
[28] .renaissance
[29] .half-way explanation
[30] .rock-bottom explanation
[31] .anonymous individuals
[32] .ideal types
[33] .information
[34] relation
[35] .emergent properties
[36] .supervenience.ترجمه رایج تر این اصطلاح در فارسی "ابتناء" است. این کلمه را دکتر سروش "ترتب" معنی کرده است

۱۳۸۶ خرداد ۱۱, جمعه

در سوگ احمدرضا


این نوشته را در سوگ دوست و پسر دائی بسیار دوست داشتنی ام احمدرضا سیف نوشته بودم که آنرا در مجلس ختم احمدرضا در مسجدی در شیراز از پشت تریبون خواندم. احمدرضا در یک حادثه دلخراش رانندگی در خرداد 1386 ناباورانه و در 22 سالگی از میان ما رفت. دو سال بعد حوادث پس از انتخابات 22 خرداد 1388 هم احمدرضاهای بسیار را از ما گرفت.
------------
هر سبزه كه بر كنار جوئي رسته است،
گوئي زلب فرشته خوئي رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواري ننهي،
كان سبزه زخاك لاله روئي رسته است!
حكيم عمرخيام

احمد رضايمان هم رفت. صحنه اشك فراواني كه از وجود دل رحمش در غم از دست رفتن پدر جون جاري بود، مقابل چشمانم است. گوئي همين ديروز بود. به من زنگ زده بود و شديداً مي گريست. سر مراسم دفن پدر جون از من پرسيد: يعني براي دفن ما هم اين تعداد آدم مي آيد؟ هيچ كس فكرش را نمي كرد كه كمتر از دو ماه بعد نوبت خود اوست. فوت او همه ما را غرق در حيرت كرد. نشان داد مردن خيلي سريع و آسان اتفاق مي افتد. مثل يك خواب بعد از ظهر، يا زمين خوردن در راه پله خانه، يا پنچر شدن ماشين.  نيم ساعت قبل از حادثه در خانه شان بود، ساعتي بعد جسدي نيمه جان! خيام چه خوب گفته است: هر سبزه كه بر كنار جوئي رسته است/ گوئي زلب فرشته خوئي رسته است.
احمد رضا فرشته خو بود. اگر كمكي احتياج داشتي، به يقين مي توانستي روي او حساب كني. به زبان خودماني مرام داشت. آدمي نبود كه كمكي از دستش براي اطرافيان و دوستانش بيايد و انجام ندهد.
بگذاريد در توصيف شخصيت او از روانشناسي هم مدد بگيرم.برخي روانشناسان روان انسان را به كودك، والد و بالغ تقسيم مي كنند. شادي، احساس و صداقت مربوط به كودك طبيعي درون هر فرد است و از نظر روانشناسي واقعاً مثبت است. احمدرضاي ما كودك درونش برجسته بود و از اين رو پر احساس بود، شاد بود و صادق بود. احساساتي بود. دل لطيفي داشت، حساس بود و نقطه مقابل هر چه بتواني آنرا سنگ دلي بنامي.
احمد صادق بود. او از همه ما صادق تر بود. ميان ظاهر و باطنش بر خلاف بسياري از رياكاران و شيادان به قدر موئي فاصله نبود. كاش ما هم صداقت او را مي داشتيم. صداقت او استثنائي بود و اين هم ناشي از همان بقول روانشناسان كودك طبيعي اش بود.
و، احمدرضا شاد بود. با رفتن او يكي از شادترين دوستانمان از ميان ما رفت. شادي او مسري بود، يعني به اطرافيان هم سرايت مي كرد. اين ويژگي او واقعاً از آن ويژگي هاي كم ياب ما ايرانيان بود كه معمولاً غصه را بر شادي ترجيح مي دهيم.
پدر و مادر و خواهرش را بسيار دوست مي داشت. اگر هم اختلافي داشت از آن اختلافات مختصري بود كه همه جوانها با پدر و مادرشان دارند. همين عيد كه به شيراز آمده بوديم به من گفت مي دانم مادرم عاشق من است.او زندگي اش را به پاي ما ريخته!
رفت و داغش را بر دلمان گذاشت. تاريخ ايران  و اسلام بسيار داغها بر خود ديده است كه ياد آنها دل را آرام مي كند. امام حسين(ع) و يارانش را در كربلا شصت سال پس از فوت پيامبر مظلومانه سر بريدند. مغولها در تجاوز به ري و نيشابور يك ميليون نفر را قتل عام كردند. در جنگ تحميلي، صدام سيصد هزار ايراني را به كام مرگ و شهادت كشيد. هرچه باشد داغ ما هرگز به داغ پدرو مادران و اطرافيان مقتولين اين اتفاقها نمي رسد. نه تنها تاريخ ما كه تاريخ تمام اقوام پر از اين حوادث ناگوار است، پس با فكر كردن به آنها مي توانيم بيشتر آرام گيريم.
ديروزعصر ناخود آگاه مشابهت كلمات احمد و محمد در مرثيه اي از كويتي پور مرا به ياد احمدرضا انداخت، به خواهران ومادرم گفتم بايد اين شعر را خواند و سينه زد:محمد نبودي ببيني شهر آزاد گشته... پرسيدند اين مرثيه چه ربطي به احمد رضاي ما دارد؟
در جوابشان گفتم فضاي اين شعر نوستالژيك است و غم غربت دارد. اين مرثيه در مورد محمدي سروده شده كه فرمانده فتح خرمشهر بود، ولي هرگز فتح آن را  و رسيدن به آرزويش را به چشم خويش نديد؛ نبود كه ببيند، شهيد شد. احمد ما هم بسياري از چيزهائي را كه مي خواست ببيند گذاشت و رفت. نبود كه ببيند ما چه قدردر رفتنش سوگواريم. نماند كه رسيدن به آرزوهاي خودش و ما را ببيند. همه را گذاشت و غريبانه رفت.
حادثه اي كه احمد را از ما گرفت نشان مي دهد مرگ به قول آن كارگردان سينماي كشورمان مثل يك بوس كوچولوست. مطمئنم كه احمد رضا بيش از دو سه ثانيه دردي نكشيد. آرام مرد. بسيار آرام به خواب ابدي خودش، كه مقصد همه ما نيز هست فرو رفت؛ مثل يك گرفتن يك بوس كوچولو از لبان فرشته اي زيبا روي.
 شايد دلش براي پدر جون تنگ شده بود! 

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

آموزش مسئله محور: توصيه اي براي آموزش فلسفه به نوجوانان

مدتها بود مي خواستم در مورد آموزش فلسفه به كودكان بر اساس خاطره های نحوه علاقمندي خودم به فلسفه كه در نهايت باعث شد در رشته فلسفه ادامه تحصيل دهم، نكته هائي بنويسم ولي بهانه اش پيش نمي آمد. تا اينكه به بركت تشويق دوستمان آقاي ناجي، كه بايد به تلاش هاي مستمرشان در بسط آموزش فلسفه به كودكان در ايران واقعا خسته نباشيد گفت، فرصت نوشتن اين مقاله دست داد. آنچه مي نويسم بر اساس تجربيات خودم است و از اين رو اصلا نبايد آنرا به عنوان نوشته اي تخصصي در زمينه آموزش فلسفه براي كودكان به حساب آورد. با اين توصيفات حالا مي رويم سراغ فلسفه براي كودكان.
يكي از مسائل مهمي كه در آموزش فلسفه به كودكان و نوجوانان به نظرم بايد به آن بسيار پرداخته شود،آموزش روش تحليل مسائل به كودكان و نوجوانان است. قدرت بالا در تحليل مسائل يكي از شاخصه هاي خلاقيت است و شايد اگر از من بپرسند بگويم مهمترين هدف آموزش فلسفه به كودكان نيز هست؛ چون مي تواند نقش بسزائي در متفكر بار آوردن دانش آموزان داشته باشد. نوشته من در اينجا حول همين مسئله دور مي زند كه چگونه قدرت تحليل مسائل را در نوجوانان بالا ببريم؟ روشي كه من براي افزايش قدرت تحليل دانش آموزان توصيه مي كنم آموزش مسئله محور تفکر به آنان است. در اينكار از الگوي معمول در ميان فلاسفه تحليلي، يعني مسئله محوري ، الهام گرفته ام. از اين پس به عمد تاكيدم را بر نوجوانان خواهم گذاشت چون به نظر مي رسد روشي كه در اينجا پيشنهاد مي كنم بيشترين كارائيش براي نوجوانان بالاي 12 سال باشد.
اگر بخواهم به بحث جنبه اجتماعي هم بدهم ،بايد اين نكته را هم اضافه كنم كه ما در شرايط كنوني ايران بشدت از فقدان انديشه ورزي رنج مي بريم و يكي از مهم ترين ريشه هاي چنين فقداني عدم آموزش صحيح فكر كردن در سطوح پايه است.آنچه در مدارس امروز ايران به دانش آموزان ياد داده مي شود اطلاعاتي ناكامل آنهم بدون سوق دهي دانش آموز به انديشيدن ،خلاقيت وكشف نتايج جديد است.حاصل نهائي چنين فرايندي از قبل مشخص است: تربيت انسانهائي كه چندان عادت ندارند انديشه شان را در حل مسائل بكار گيرند و ادامه توسعه نيافتگي و عقب ماندگي كشور و به عبارت ديگر در جا زدن؛ اگرچه بخواهيم به صد زبان و با صداي بلند فرياد بزنيم هنر نزد ايرانيان است و بس! اين مسئله اگردر آموزش علوم رياضي به دانش آموزان ايراني تا حدودي كمتر آشكار باشد، در مسئله آموزش فلسفه ،ادبيات ،روانشناسي ،جامعه شناسي،علوم سياسي، اقتصاد ،مديريت و بطور كلي علوم انساني بسيار محسوس است و يكي از نتايج بد آن ضعف توليد علم و فرهنگ عالمانه و خلاق در اين زمينه ها در ايران است.
من به عنوان يك علاقمند كوچك به فلسفه لا اقل در مورد خودم مي توانم مدعي شوم تجربه هاي اوليه فلسفي و جرقه هاي اوليه علائق فلسفيم، آنجاهائي رقم خورده اند كه معلمي با طرح مناسب يك مسئله فكري-فلسفي كه برايم جذاب و گيرا بوده، مرا به انديشيدن تحريك و تشويق كرده است؛ مسائلي كه گاه با تمام وجود درگير آنها مي شدم و البته اين درگيري غالبا لذت بخش بود. من از اين بابت سخت مديون معلمانم هستم .(1)
در اين مقاله بر آنم مدلي را براي آموزش فكر كردن به دانش آموزان با استفاده از مسائل كلاسيك فلسفه، چه فلسفه هاي تاريخ كشورمان و چه فلسفه هاي غربي و جديد، پيشنهاد كنم. در اينجا روش آموزش مسئله محور فلسفه را توصيه كرده ام كه بنظر ميرسد يكي ازبهترين روشهاي آموزش تفكر و خلاقيت خصوصا به نوجوانان است.در اينجا هم براي نيل به مقصود، روش برگزاري كلاس توسط معلم بسيار مهم است. توصيه مي شود نحوه نشستن بچه ها در كلاس به صورت حلقه اي دورادور كلاس باشد. يعني معلم از دانش آموزان بخواهد صندليها را بجاي حالت معمولي و رديف به رديف پشت هم، دور كلاس بچينند و خودش هم صندليش را در آن حلقه و در ميان دانش آموزان قرار دهد. اين كار باعث مي شود موقعيت صندلي معلم نسبت به دانش آموزان موقعيت فرادست-فرودست نباشد كه خود از نظر روانشناختي حاوي نكات ظريف و جالبي است و ديگر آنكه باعث تحريك بيشتر دانش آموزان به مشاركت در بحث مي شود. البته اين منافات با آن ندارد كه معلم درميان كلاس بتواند قدم هم بزند. در مورد اين حلقه و كلا نحوه اداره مناسب كلاس در مباحث تخصصي آموزش فلسفه براي كودكان به طور مفصل صحبت شده است و توصيه مي كنم براي توضيحات بيشتر به آنها مراجعه كنيد .(2) نكته قابل اشاره ديگر آنكه بهتر و بلكه لازم است معلم چنين كلاسي خود اهل انديشه باشد؛ كسي كه خود به انديشيدن رغبتي ندارد، چگونه مي تواند به دانش آموزان انديشيدن ياد دهد و معلم فلسفه براي كودكان باشد؟ روش توصيه اي آنست كه معلم از قبل به دقت مسئله اي براي طرح در آن جلسه كلاس تدارك ببيند.در مورد خصوصيات چنين مسئله اي در ذيل سخن خواهيم گفت. با شروع كلاس و پس از مقدمه چيني آنرا براي دانش آموزان طرح كند و پس از توضیح کامل صورت مسئله از دانش آموزان بخواهد پاسخ هايشان به مسئله ياد شده را يك به يك ارائه کنند و به همراه معلم پاسخ ها را به بحث گذارند.معلم لازم است بكوشد از ابعاد و زواياي مختلف مسئله در كلاس مورد بررسي قرار گيرد و دانش آموزان حتما در بحث شركت كنند.(3) ولي چه نوع مسائلي را بايد براي نوجوانان طرح كرد؟ بنظر مي رسد از ميان مسائل فلسفي، كه طيف گسترده اي را در بر مي گيرند، مسائلي كه براي دانش آموزان جذاب، ملموس و قابل فهم و متناسب با سطح فكري آنها هستند ، مسائل مطلوب مايند؛ مسائلي كه دانش آموزان در آن سن مي توانند و ممكن است در زندگيشان با آنها درگير شوند. در بسياري موارد لازم است مسائل متناسب با سطح فكري دانش آموزان ساده سازي و بازنويسي شده باشند. اگر بتوان هنر را نيز در خدمت آموزش گرفت و با مشاركت هنرمندان مسائل را به صورت نمايش اجرا كرد ، جذابيت كلاس بيش از پيش مي شود. من نمونه اي بسيار ساده از طرح نمايشنامه چنين كاري را در ادامه متن آورده ام. مسائل مي توانند از حيطه هاي مختلف فلسفه مثل فلسفه اخلاق، فلسفه سياست، معرفت شناسي، فلسفه دين، الهيات، طبيعيات، فلسفه ذهن و... باشند. من ادبيات را هم به اين ليست عمدا اضافه مي كنم. شايد بهتر باشد مسائل شاخه هاي كاربردي فلسفه مثل فلسفه اخلاق و سياست تا حدودي در اولويت قرار گيرند. چرا ادبيات را به ليست منابع مسائل فلسفي اضافه كردم؟ چون معتقدم مسائل داراي صبغه اگزيستانسياليستي جايگاه مهم و ويژه اي دارند ، مسائلي كه با معناي زيستن ما به عنوان انسان سروكار دارند و مي توانند در اخلاقي زيستن دانش آموزان در آينده واقعا موثر باشند. به علاوه اين گونه مسائل كه متون ادبي-عرفاني ما مثل ديوان حافظ، مثنوي معنوي، شاهنامه فردوسي و بسياري ديگر مملو از آنهاست، به علت آميختگيشان با شعر و هنر جذابيتي مضاعف براي نوجوان دارند. بگذاريد نمونه اي ذكر كنم. در سالهاي دوران راهنمائي معلم انشا و ادبياتي داشتيم كه من اهميت نشستن به صورت حلقه اي در كلاس را از ايشان آموخته ام. در خاطرم هست كه روزي او سر كلاس انشاي سوم راهنمائي داستان موش و گربه را از ديوان عبيد زاكاني براي ما به زيبائي خواند و از ما خواست داستان عبيد را رمز گشائي كنيم، يعني بگوئيم هر كدام از شخصيت ها سمبل كدام طبقه در اجتماعند.يعني منظور عبيد از گربه كدام افراد جامعه اش بودند، منظور از موش چه كساني بودند، معناي استعاري توبه شكني گربه چه بوده است و الي آخر. اين داستان سئوالات مهمي در ذهن من و ساير دانش آموزان كلاس در مورد اوضاع اجتماعي تاريخي ايران در گذشته برانگيخت. علاقه اي كه هنوز در من كاملا زنده است.
در حالت كلي توصيه مي شود براي دانش آموزان ايراني برخي از مسائل و مثالها از متون كلامي- فلسفي و ادبياتي كشورمان انتخاب شوند. علت اين توصيه آشكار است؛ به اين واسطه به دانش آموزان نشان داده مي شود كه در ايران هم روزگاري بحث هاي كاملا عميق و دقيقي در ميان اهل فكر اعم از متكلم، شاعر و صوفي، فيلسوف يا فقيه و اصولي در مي گرفته است.پس بايد با اين مباحث آشنا شد، عقلانيت و تيزهوشي و ژرف انديشي موجود در آنها را فهميد و احيا كرد. اين آشنائي اعتماد به نفس و جرات براي انديشيدن را در نوجوان به عنوان يك ايراني مي دمد، كه به نظرم نيازي بسيار مهم است.اين جسارت در انديشيدن آنقدر مهم است كه كانت فيلسوف شهير آلماني جوهر روشنگري و تجدد و فرق فارق دنياي جديد و قديم را چيزي جز داشتن جرات انديشيدن نمي دانست.(4)متاسفانه بسياري از دانش آموزان ايراني بخاطر آشنائي كليشه اي با انديشمندان تاريخ كشورمان از طريق كتابهاي نامناسب درسي،با عمق و غناي انديشه انديشمندانمان آشنا نمي شوند و بلكه نسبت به آنها در ايشان حالتي از زدگي ايجاد مي شود.اينكار مي تواند مانع اين امر شود.
توضيح مطلب را با ارائه نمونه اي از مسائلي كه مي توانند در كلاس از سوي معلم طرح شوند،ادامه مي دهيم.مثالي كه در اينجا به عنوان نمونه خواهم زد از تاريخ كلام اسلامي و ازحوزه طبيعيات انتخاب شده است.طبيعيات حوزه اي است كه متاسفانه در سده هاي متاخر از سوي مسلمانان مورد غفلت واقع شده است و انتخاب چنين مثالي از اين حيث مي تواند جالب باشد.مي دانيم امام محمد غزالي متكلم و صوفي برجسته اشعري مسلك صاحب كتابي است به نام تهافت الفلاسفه. از توضيح در مورد چند و چون و انگيزه هاي نوشتن اين كتاب صرف نظر مي كنيم ،چون محل بحث ما نيست. فقط به اين نكته در اين حد اشاره مي كنم كه غزالي اگرچه به مخالفت با فلسفه معروف شده است ، مخالفت هاي او با فلسفه خود فلسفيند. يكي از مباني مخالفتهاي غزالي با فلاسفه ، مسئله حدوث و قدم عالم بود. غزالي معتقد به حدوث عالم( خلقت آن از عدم) و نيز نامحدود نبودن عمر عالم بود و در مقابل فلاسفه مسلماني مانند ابن سينا تحت تاثير فلاسفه يونان معتقد به قدم عالم بودند و اينكه عالم ابتدا و انتهاي زماني ندارد. بخشي از اين كتاب ، پاسخ غزالي به استدلالي است كه جالينوس دانشمند و فيلسوف يوناني در تائيد ابدي بودن عمر خورشيد مي آورد.هر كدام از جالينوس و غزالي در دفاع از راي خويش صاحب برهانهائي هستند. جالينوس از ابدي بودن عمر خورشيد، ابدي بودن عمر جهان يا قدم جهان را نتيجه مي گرفت و در مقابل غزالي با براهيني از ازلي نبودن عالم و پايان داشتن آن حمايت مي كرد. آنچه در اينجا به عنوان مسئله فلسفي براي نوجوانان مد نظر ماست برهانهاي مذكور است(5).معلم بايد از دانش آموزان بخواهد به استدلالات جالينوس و غزالي به دقت گوش فرا دهند و آنها را به بحث گذارند.ما اين مباحثه را به صورت گفتگوئي بسان يك نمايش ميان جالينوس و غزالي در آورده ايم تا براي نوجوانان جالب تر باشد. اگر معلم بتواند به تنهائي يا به كمك دانش آموزان مسئله را به سبك يك نمايش اجرا كند، جذابيت كلاس را بالا برده است. براي اين كار مي توان گروهي از دانش آموزان را با آمادگي قبلي مامور اجراي نقش جالينوس كرد و گروهي ديگر را مامور نقش غزالي و معلم هم خودش نقش راوي را به عهده گيرد. در صورت امكان مي شود معلم خود به تنهائي هر سه نقش را اجرا كند. به علاوه معلم مي تواند با استفاده از خلاقيت خود به اجرا شاخ و برگهاي بيشتري هم بدهد. و اما شكل نمايشي مسئله ما:

جالينوس : اي ابوحامد! شنيده ايم كه انديشه هايت در دفاع از شريعت تو را بر آن داشته كه در گفته هاي ما و ديگر فلاسفه تشكيك كني. ولي بدان براهين ما چنان محكم و استوارند كه در آن جائي براي تشكيك هاي تو باقي نيست! پس نيك به سخنان ما بينديش:
سده هاست انسانها خورشيد را با هدفهاي مختلف رصد مي كند. اگرعالم چنانكه تو مي گوئي ،رو به نقصان و اضمحلال بود و انتهائي داشت لازم مي شد جرم خورشيد درطول ساليان دچار كاهش گردد و در طي اين مدت دراز كه از عمر خورشيد گذشته است بايد آثار كاهش جرم در آن آشكار مي گشت؛ رصدها چنين چيزي را نشان نمي دهند و بلكه نشان مي دهند در اين مدت اندازه و جرم خورشيد تغيير نكرده است! پيداست جرم خورشيد تغيير ناپذير است و آنگونه كه مورد ادعاي توست پذيراي ذبول و فساد نيست.

راوي[معلم]: بچه ها! اما مي توانيد حدس بزنيد پاسخ غزالي چه بود؟[ مي توان اينجا مكث كرد و از دانش آموزان خواست ايراد احتمالي غزالي بر برهان فوق را پيشاپيش حدس بزنند و آنرا بيان كنند.اين كار باعث تحريك فكري نوجوانان مي شود. راوي سپس ادامه مي دهد:] بچه ها! غزالي دو دليل مي آورد كه قول جالينوس را زير سئوال ببرد. مي توان گفت پاسخ اول او منطقي است و پاسخ دوم او تجربي. [ در اينجا معلم به طور مختصر فرق استدلال مبتني بر منطق و استدلال مبتني بر تجربه را به دانش آموزان مي گويد.] دقت كنيد:

غزالي: زنهار اي جالينوس! تو اگرچه بزرگي ولي خوب مغالطه هم مي كني! اولا به فرض ما از تو مي پذيريم جرم خورشيد تاكنون و بطور تدريجي دچار نقصان نشده است،آيا از اين سخن مي توان نتيجه گرفت جرم خورشيد از اين به بعد هم دچار نقصان نمي شود؟ معلوم است مغلطه اي مي كني.اينكه جرم خورشيد تا كنون دچار تغيير نشده است به اين معنا نيست كه جرم خورشيد تغيير پذير نيست ؛ ممكن است جرم خورشيد از اين زمان به بعد دچار تغيير شود. ديگر آنكه راه تغيير يك شيئ فقط تغييرتدريجي نيست بلكه تغيير دفعي و ناگهاني هم عقلا ممكن است. از كجا معلوم خورشيدي كه تا كنون دچار نقصان و ذبول نشده است مثلا هزار سال بعد هم دچار كاهش ناگهاني جرم نشود؟ اي جالينوس ،كفر مگو و بدان خداوند ما بر هر كاري قادر است! پس او مي تواند مثلا هزار سال بعد اگر بخواهد چنين كند. (6)
و اما اگر اين پاسخ تورا بسنده نيست پاسخ دومي هم براي تو داريم. از كجا مي توانيم مطمئن شويم در طول ساليان گذشته در جرم خورشيد نقصاني پديد نيامده است؟آنچه از روي رصد منجمين تا اين زمان بدست آمده است آنقدر دقيق نيست كه بتوان بر آن تكيه كرد. جرم خورشيد چندين برابر جرم زمين است و حتي اگر به اندازه جرم كوههاي زمين از جرم خورشيد كم شده باشد، ما از طريق رصد با ابزارهاي كنوني نمي توانيم متوجه اين نقصان شويم.غرالي در اين استدلال به شكلي تجربه گرايانه بر مشاهده كه در علم و فلسفه علم روزگار كنوني هم يسيار مهم است انگشت مي نهد.
[پايان نمايش]

كساني كه با فلسفه هيوم آشنا هستند مي دانند استدلال اول غزالي كه مبتني بر شكاكيتي دقيق است، بسيار شبيه طريقه استدلال ديويد هيوم فيلسوف تجربه گراي انگليسي ،در بحث بر سر عليت و توالي رويدادها، است. ظرايف چنين استدلالهائي اگر توسط دانش آموزي فهم شود در رشد فكري او بسيار مؤثر است. اصولا دقت در ظرايف است كه از افراد انسانهاي دقيق مي سازد. معلم پس از طرح مسئله به صورت نمايش نظر دانش آموزان را در مورد استدلالات مطرح شده جويا مي شود و نظرات آنانرا به بحث مي گذارد. در ادامه معلم كلاس از نوجوانان مي خواهد در مباحثه ميان جالينوس و ابوحامد غزالي، پاسخ يكي را براي خود به عنوان پاسخ درست تر انتخاب كنند و بگويند به نظر آنها و همينطور با توجه به علوم كنوني و آنچه در دروسي مثل فيزيك آموخته اند، استدلالات جالينوس موجه تر است يا استدلالات غزالي. دانش آموز بايد قادر باشد و بتواند در نهايت از نظري كه بر مي گزيند دفاع عقلاني كند.
در واقع در هر جلسه از كلاسي كه به منظور آموزش فلسفه به نوجوانان تشكيل مي يابد مي توان يك مسئله مشابه مسئله فوق براي دانش آموزان طرح كرد و آنان را به فكر كردن وادار كرد. اينكار اگر ماهرانه انجام شود نتايج سودمند بسياري در تشويق نوجوانان به انديشيدن و آموزش روش آن به آنها دارد.


يادداشت ها

(1) من در اين زمينه بيش از همه مديون سه تن از معلمانم هستم: آقاي مصطفي تقوي كه مقدمات فلسفه، فيزيك و عرفان و روانشناسي را در سالهاي دبيرستان در تبريز از ايشان كه فيلسوف مشرب و کتابخوان بودند، آموختم. همينطور آقاي مجيد صادقي دبير خوب ادبيات و انشايم در مدرسه راهنمائي و سالهاي اول و دوم دبيرستان سمپاد تبريز ونيز آقاي سعيد سلطانپور دبير خلاق و هنرمند  زبان انگلیسی ام در آن مدرسه. هر سه اين بزرگواران چنان در كارخويش خلاق بودند كه بنظر من بالفطره معلم P4C محسوب مي شوند. يادشان گرامي و عمرشان پربركت باد.
(2) براي خواندن مقاله اي بسيار آموزنده و مبسوط در مورد نحوه اداره مناسب كلاس رجوع كنيد به مقاله نوشته فيليپ كم، ترجمه احسانه باقري در قسمت مهارتهاي معلم P4C در WWW.P4C.IR
(3) رجوع كنيد به منبع 2
(4) رجوع كنيد به مقاله مهم و مشهور كانت در كتاب روشنگري چيست؟ نظريه ها و تعريف ها، كانت،لسينگ، هردر و ديگران، ترجمه سيروس آرين پور، انتشارات آگاه، 1377، ص17
(5)منبعي كه شكل اوليه اين مسئله رااز آن گرفته ام كتاب مرحوم دكتر زرين كوب با مشخصات زير است: فرار از مدرسه،انتشارات امير كبير،1381،چاپ هفتم،صص116-115 به نقل از تهافت الفلاسفه غزالي،طبع بويج، بيروت 1927،طبع و تحقيق سليمان دنيا طبع ثالثه،مصر 1958،صص113-112.بسياري معتقدند غزالي استدلال مذكور را تحت تاثير يك متكلم مسيحي قرون وسطي به نام يحيي نحوي( JOHN PHILOPONES) ارائه كرده است.
(6)هدف غزالي از نگارش كتاب تهافت الفلاسفه و طرح مسئله حدوث عالم در قبال قدم آن انكار فلاسفه بوده است، كه در اين گفتار مورد بحث ما نيست.ما در اينجا ظرافت استدلال غزالي را مورد بحث و استفاده قرار مي دهيم.غزالي اگرچه خود برابر مخالفين اش اهل استدلال بود منتها متاسفانه كاري كرد كه پس از او ديگر در جهان اسلام، لااقل ميان اهل سنت، علوم فلسفي و استدلالي چندان پا نگيرند و همواره به نفع شريعت و تصوف تحقير شوند ؛ ضايعه اي كه خود حكايت مفصلي است و در جاي ديگر بايد بحث شود.


لینک همین مطلب در سایت فلسفه برای کودکان 

۱۳۸۶ فروردین ۱۱, شنبه

تفکر انتقادی

این یادداشت در زمانش قرار بود در نشریه داخلی یک موسسه مشاوره چاپ شود که نشد و حالا آنرا در نیکوماخوس می گذارم.
------------

در اين يادداشت مي خواهيم در مورد تفكر انتقادي(Critical Thinking) سخن بگوئيم. امروزه تفكر انتقادي جايگاه مهمي در آموزش و پرورش كشورهاي پيشرفته دارد. ولي تفكر انتقادي يعني چه؟
ما همواره و هر روزه در اطرافمان با كساني مواجهيم كه در خانواده، مدرسه، دانشگاه، راديو ،تلويزيون، روزنامه ها، ماهواره و ...به ما مي گويند چه كارهائي را بكنيم و چه كارهائي را انجام ندهيم، به چه اعتقاد داشته باشيم و به چه چيز معتقد نباشيم. چند مثال از رندگي روزمره خودمان مي زنم. مثلاً در تبليغات روزنامه ها و راديو-تلويزيون مي شنويم كه مي گويند از خدمات بانك ج استفاده كنيد ؛ به آقاي الف در انتخابات رأي بدهيد؛ به فلان طريق لباس بپوشيد؛ در فلان كلاسها شركت نكنيد؛ دوستي دختر و پسر بد يا خوب است؛ مديريت خانواده بايد با مردها (نه زنها) باشد و غيره. تفكر انتقادي به ما روشها و معيارهاي را مي آموزد تا بر اساس آن تشخيص دهيم كدام يك از اين دستورها و توصيه ها را بپذيريم، به چه چيزهائي معتقد باشيم و چه چيزهائي را به عنوان انديشه باطل رد كنيم. به عبارت ديگر، به ما روش درست فكر كردن را مي آموزد. ما هر گاه با پيامهائي مانند مثالهاي بالا مواجه شويم مي توانيم سه نوع برخورد كنيم: يا آن پيغام را ناديده مي گيريم، يا آنرا بدون تأمل پذيرفته يا رد مي كنيم و يا برخورد سوم و سنجيده تري انجام مي دهيم و مي پرسيم:"چرا بايد اينكار را انجام بدهم يا ندهم؟" و " چرا من بايد به اين مسئله كه شما مي گوئيد اعتقاد داشته باشم؟". وقتي اين مواجهه سوم را انجام مي دهيم و مي پرسيم "چرا؟"، در واقع به دنبال دليلي براي كاري كه از ما خواسته شده انجامش دهيم يا باوري كه از ما خواسته شده به آن معتقد باشيم، هستيم. يعني از طرف مقابلمان براي ادعايش مطالبه دليل مي كنيم. مثلاً مي پرسيم: دليل اينكه من بايد از خدمات بانك پارسيان استفاده كنم چيست؟ چرا من بايد به فلان طريق خاص لباس بپوشم؟ چرا مردها بايد مدير خانواده باشند؟
وقتي ما به دنبال دليلي از طرف مقابل مي گرديم، فيلسوفان مي گويند به دنبال توجيه كار يا باورمان هستيم. دراصطلاح فلسفي، توجيه به معني استعمال روزانه اين كلمه در زبان فارسي (دليل تراشي يا آوردن دليل كاذب) نيست و باري مثبت دارد. انجام كار يا باور به عقيده اي موجه است كه دليلي مناسب يا به عبارت ديگر برهان پشت سر آن قرار داشته باشد. همه دليلهائي كه براي قانع كردن ما ارائه مي شوند برهان نيستند و ممكن است دليل هائي كاذب باشند.(1) مثالي از يك دليل مناسب مي زنم. به مثال بانك در بالا دوباره برگرديد: اگر به ما بگويند به اين دليل از خدمات بانك ج استفاده كن كه اين بانك سريع تر از ساير بانك ها كارهاي مشتريان را راه مي اندازد، در اين صورت دليل مناسبي براي استفاده از خدمات اين بانك به من ارائه شده است. ولي ممكن است به من بگويند از خدمات بانك ما استفاده كن چون فلان بازيگر معروف مراجعه كننده ماست. در اين صورت دوم اگرچه ممكن است به اصطلاح خودماني بتوانند "مخ مرا" براي براي مراجعه به اين بانك بزنند، ولي دليل خوبي براي استفاده از خدمات بانك ج به من ارائه داده نكرده اند و صرفاً خواسته اند با تكيه بر احساسات مثبت من نسبت به آن بازيگر، من مشتري آن بانك شوم. ما هر روز از بسياري جهات در معرض بمباراني از اين گونه القائات هستيم.
اهميت تفكر انتقادي در اينجا معلوم مي شود: تفكر انتقادي در واقع به ما ياد مي دهد كه روشهائي را كه در آنها از برهان يا دلايل مناسب براي قانع كردن ما استفاده كرده اند را از ساير روشهائي كه احتمالاً براي فريب دادن يا" مخ ما را زدن" بكارگرفته شده اند، تشخيص دهيم. به دليلهاي نامناسب و فريب آميز، مغالطه مي گويند. ما حدود 20 نوع مغالطه داريم: مغالطه تخطئه مخاطب، مغالطه عوام فريبي، مغالطه مصادره به مطلوب و غيره كه در كتابهاي مرتبط با تفكر انتقادي شرح آنها را داده اند. (2) ريشه تمايز برهان و دليل مناسب از مغالطه در ذهن هر انساني وجود دارد، ولي از نظر تاريخي تمايز ميان برهان و مغالطه از زمان سقراط ،پدر فلسفه و تفكر انتقادي، شكل گرفت و با تدوين علم منطق به دست ارسطو ادامه يافت و از دوران يونان تا زمان حال، همواره مورد تأكيد بسياري اهل انديشه- مثلاً در تاريخ كشور خودمان ابن سينا- قرار گرفت. بايد توجه كنيم كه همانطور كه مثال اول بحثمان هم نشان داد، برهان آوردن و مطالبه دلايل مناسب و درست به هيچ وجه منحصر به فيلسوفاني مثل سقراط، ارسطو و يا ابن سينا نيست؛ ما در كارهاي روزمره هم همواره با دلايل سر و كار داريم. هرجا پاي "چرا" باز مي شود، ما با استدلال سر و كار داريم: چرا امروز من بجاي خواهرم بايد ظرفها را بشورم؟ چرا بايد ادامه تحصيل بدهم؟ و دهها چراي ديگر. صفحه يك روزنامه خاص را باز كنيد و برهانها و مغلطه هاي مقالات و يادداشتهاي آن را به عنوان نمونه بيابيد. پس تفكر انتقادي بر استفاده كاربردي از علم منطق در زندگي هر روزه ما تأكيد دارد.
ولي يكي از مهمترين فوايد تفكر انتقادي آنست كه ما را آزاد مي كند؛ آزاد از پذيرش بي چون و چراي حرف ديگران. و به اين ترتيب تفكر نقدي در برابر تعبد قرار مي گيرد. تعبد يعني چه؟ فرض كنيد من باور دارم "الف ب است". تعبد به اين معنا است كه اگر از من بپرسند چرا باور داري "الف ب است"، بگويم چون فلان شخص مي گويد"الف ب است" ،نه اينكه من خودم بر اساس استدلال به چنين نتيجه اي رسيده باشم. تفكر انتقادي از مهمترين مبناهاي مدرن بودن است.(3)
ممكن است يكنفر بپرسد چرا ما بايد به دنبال دلايل مناسب و استدلال براي كارها و عقايدمان باشيم؟ راحت تر نيست كه بدون دغدغه اين حرفهاي"قلمبه سلمبه" زندگي خودمان را بكنيم؟ تعبد چه اشكالي دارد؟ در پاسخ مي گوئيم بلي، در كوتاه مدت بدون استدلال زيستن آسان تر است ولي در دراز مدت چنين طريقه اي احتمالاً به گرفتن تصميم هاي بد و نارضايتي مي انجامد. سقراط مي گفت:"زندگي نا آزموده ارزش زيستن ندارد." (4) اگر بخواهيم به قول سقراط زندگي آزموده اي داشته باشيم، راهش مطالبه استدلال در مسائل و كارهاست. با چنين روشي بهتر و درست تر مي توانيم جهان و مردم آنرا بفهميم و با آنها به درستي و برمبناي حقيقت رفتار كنيم. اين علم به خصوص براي كساني كه به دنبال حقيقت اند و مي خواهند فريب هيچ قدرت يا اتوريته اي را نخورند، لازم است.
حتي اگر كسي با سخنان بالا خيلي موافق نباشد و صرفاً به دنبال نتايج عملي باشد، باز تفكر انتقادي براي او مفيد است.(5) مثلاً فرض كنيدجلسه اي تشكيل شده و در آن دو گروه از مديران يك شركت در مورد يك مسئله مهم نظرات متفاوتي دارند؛ تصميم نهائي را بايد آقا يا خانم مدير عامل بگيرد. براي اتخاذ تصميم درست، مدير عامل شركت بايد به "استدلالهاي" دو طرف گوش كند و استدلال درست را انتخاب كند : اين يعني تفكر انتقادي. در واقع ما همه جا محتاج تفكر انتقادي هستيم. امروزه در بسياري از كشورهاي پيشرفته به اهميت تفكر انتقادي در انديشه مردم سرزمينشان پي برده اند و مباحث اين دانش را به عنوان درس در مدارس و دانشگاههايشان تدريس مي كنند.(6) جا دارد ما هم در كشورمان اين بحث را جدي بگيريم.



يادداشت ها

1. Critical Thinking; A Concise Guide, 2006, Tracy Bowell& Gary Kemp, Routledge, 1-3.
2. رجوع كنيد به مبحث اول كتاب مباني منطق و روش شناسي، دكتر لطف الله نبوي، 1384، نشر دانشگاه تربيت مدرس.
3. رجوع كنيد به مقاله استاد مصطفي ملكيان از روشنفكران مطرح كشورمان با عنوان "معنويت: گوهر اديان" در كتاب سنت و سكولاريسم، عبدالكريم سروش، مصطفي ملكيان و ديگران، 1381، مؤسسه فرهنگي صراط، 5-274
4. ibid, 4
5. ibid, 4
6. از دوستم آقاي سعيد ناجي مدير اين سايت و پژوهشگر فلسفه براي كودكان كه منبع شماره 1 را به من معرفي كردند، تشكر مي كنم.

روانكاوي ازسه منظر فلسفي

این مقاله در شماره مجله 51 فصل نامه حوزه و دانشگاه (تابستان 1386) چاپ شده است. با تشکر از آقای سید عبدالحمید ابطحی. همشهری آنلاین هم بدون اطلاع من و با عنوان غلط و کاملاً بی ربطی (!) که نمی دانم چه کسی آنرا انتخاب کرده قسمتی از آنرا در لینک زیر چاپ کرده است.سایت باشگاه اندیشه هم بدون اطلاع من ظاهراً به آن مطلب ناقص و با عنوان کاملاً غلط همشهری آنلاین لینک داده است که نمی دانم چرا یکی از اولین لینک هائی است که با جستجوی فارسی اسم بنده در گوگل ظاهر می شود!

--------------
روانكاوي(psychoanalysis) با بنيانگذاري زيگموند فرويد(1939-1856 )،دانشمند اتريشي ، يكي از جريانهاي مهم فكري قرن بيستم محسوب مي شود. فرويدكه يكي از انديشمندان بزرگ قرن بيستم محسوب مي شود، كارش را به عنوان يك دانشجوي پزشكي آغاز كرد و در نهايت سر از تاسيس مكتب روانكاوي درآورد. تحقيقات او قريب پنجاه سال به طول انجاميد.فرويد پاره اي مفاهيم بسيار مهم را وارد روانشناسي پس از خود كرد؛ مثل مفهوم ضمير ناخود آگاه و يا نقش اميال سركوب شده در شخصيت فرد. هدف از اين نوشتار آشنائي با پاره اي از مباحث فلسفي و الهياتي طرح شده در باب روانكاوي است. (1) در اينجا بطور مشخص مي خواهيم نظر سه فيلسوف را كه هريك به نحوي متفاوت نسبت به روانكاوي موضع گيري كرده اند، مورد بررسي قرار دهيم. منظر هريك از اين سه داراي خاستگاههاي خويش است: اولي كارل پوپر (1994-1902) فيلسوف بريتانيائي سنت فلسفه تحليلي(analytic philosophy) است كه البته زادگاه و زبان مادريش همان زادگاه و زبان مادري فرويد يعني اتريش و زبان آلماني است. دومي ژاك لاكان(1981-1901)، فيلسوف فرانسوي متعلق به سنت فلسفي اروپاي قاره اي(continental philosophy) و يكي از فيلسوفان نزديك به جريان فلسفي پست مدرنيسم است كه روانكاوي را وارد فلسفه فرانسه كرد و آخرين آنها پل تيليش(1965-1886) فيلسوف و الهيدان پروتستان مذهب آلماني است كه آراء او در الهيات جديد بسيار مورد توجه اند و او هم توجه خاصي به اگزيستانسياليسم و روانكاوي درآراء الهياتي خويش دارد.
روانكاوي و نظريات فرويد را نمي توان مثل هر مطلب عميق ديگري با رعايت اصل امانت در يكي دو صفحه خلاصه كرد ؛ولي لاجرم بنا بر آشنائي خوانندگاني كه احيانا با روانكاوي فرويدي كمتر آشنايند و من باب مقدمه ورود به بحث ، به نكات مهمي از نظريات فرويد كه مربوط به بحثمان هستند اشاره مي كنيم.
شايد بتوان گفت مهم ترين كشف فرويد و مهمترين دستاورد روانكاوي كشف ضمير ناخودآگاه است. تيليش معتقد است قبل از فرويد بستر كشف ضمير ناخودآگاه به واسطه اعتقاد به وجود اراده اي غيرعقلاني در آدمي، در آثار اگزيستانسياليستهائي مثل پاسكال، شوپنهاور ،نيچه ،كيركگورد و داسايوسكي فراهم شده بود ولي از رهگذر كشف و نظريات فرويد بود كه اين نظر به قالب علم در آمد.(2) يكي ديگر از محورهاي نظريات فرويد اعتقاد به جبرگرائي يا دترمينيسم در شخصيت انسانهاست. طبق اين ديدگاه افكار، احساسات، تكانه ها، و رفتار شخص در يك پيوستار مربوط به هم شكل مي گيرند كه حاصل تجارب گذشته زندگي او مي باشند.به عبارت ديگر بين آنچه ذهن در حال حاضر تجربه مي كند و وقايعي كه در گذشته برايش رخ داده و در ضمير ناخودآگاهش مضبوط است، پيوندهائي برقرار است كه در اكثر مواقع اين پيوندها از حوزه آگاهي فرد خارج است.بنا بر اين رفتار انسان به وسيله نيروهائي كه درون او قرار دارند تعيين مي شود و دربردارنده معناي خاصي در ارتباط با آن نيروهاست. روانكاواني چون فرويد معتقدند حتي در پشت ساده ترين رفتارهاي انسان مي توان به عوامل بسيار پيچيده رواني دست يافت. حتي رفتار و كردارهاي سهوي و لغزشهائي كه در كلام ،نوشتن و يا خواندن بروز مي كنند، بي علت نيستند و مؤيد نوعي از افكار و احساسات دروني فرد و خواستهاي واقعي اوست. فراموشي افراد مثل نام آشنائي را از ياد بردن و يا گم كردن وسايل و اتفاقاتي از اين قبيل را نيز مي توان بر اساس اميال دروني و ناخود آگاه آنها تعبير كرد. محور ديگري از نظريات فرويد نظريه او در موردساختار شخصيت است. فرويد شخصيت انسان را متشكل از سه جزء نهاد(Id)، خود(ego) و فرا خود(super ego) مي داند. نهاد منشا سائق هاي غريزي است و ميل جنسي و پرخاشگري (پرخاشگري رافرويد بعدا به نظريه اش اضافه كرد) غرايز دوگانه اصلي آنرا تشكيل مي دهند. درنتيجه اثرات دنياي خارج روي سائق هاي(drives) نهاد ،خود از نهاد سرچشمه گرفته و رشد مي كند و مهار يا تعديل نهاد را بر عهده مي گيرد.به زبان ديگر خود، نهاد را سركوب مي كند و سركوب شدن غرايز نهاد به وسيله خود عامل اختلالهاي رواني بعدي در انسانهاست.(3) محوري ديگر از نظريات فرويد رويكرد تحولي او به شخصيت است: فرويد معتقد است تربيت جنسي كودك از نوزادي تا شش سالگي بسيار مهم است و مراحل تحول شخصيت او در اين مدت -كه متشكل از به ترتيب مرحله دهاني(oral stage) ، مرحله مقعدي(anal stage) و مرحله آلتي(phallic stage) است- اساس شخصيت آينده فرد را تشكيل مي دهد. اينجاست كه فرويد مسئله وجود "عقده اديپ"(Oedipus complex) يا "عقده اختگي" را به عنوان مبناي اختلالات رواني آينده انسانها مطرح مي كند. اساس نظريه عقده اديپ در پسر بچه ها احساس رقابت آنها در مرحله آلتي رشد كودك براي تصاحب مادر با پدرشان و ناكامي جبري در اين رقابت با پدر است و در مورد دختران رشك احليلي(penis envy) دختر بچه ها به خاطر نداشتن آلت مردانه است.(4) از نظر فرويد قوه ليبدوي انسان يا سائق هاي غريزي او حد وحصري نداردو هرگز ارضا نمي شود، ميل به خلاص شدن از اين قوه در آدمي يا غريزه مرگ را بر مي انگيزد.او اين حكم را نه فقط در مورد افراد انسان، بلكه در مورد پيوند و نسبت آدمي با فرهنگ هم صادق مي داند.(5)پس از ذكر اين مقدمه به نظرات پوپر، لاكان و تيليش در مورد روانكاوي مي پردازيم. مسئله مهم پوپر در مواجهه با آراء فرويد علمي بودن نظريات اوست.در واقع بحث پوپر بحثي در چارچوب فلسفه علم است. لاكان اما مبدع تركيبي از نظريات فرويد با فلسفه ساختار گراي فرانسوي است. و در نهايت تيليش معتقد است الهيات معاصر ناگزير از توجه به روانكاوي و اگزيستانسياليسم است. اين سه راي به طرز عجيبي با هم متفاوت اند ،گرچه آراء لاكان و تيليش در مورد روانكاوي از جهاتي شباهت هايي به هم دارند.
در اين مقاله به عمد نظريات متفاوت در مورد مسئله واحد يكجا جمع شده اند؛ اين كار دو دليل دارد:
اولا تا خواننده باتضارب آراء و تنوع ديدگاههاي موجود در ميان انديشمندان امروز آشنا شود و از يكسويه انديشي در مورد اين مسئله و مسائل مشابه حذر كندو ثانيا اميدواريم خواندن اين نوشتار به تامل و انديشه و گزينش ديدگاه درست تر از ميان نگاههاي متفاوت بينجامد. به عبارت ديگر موجب انديشه در مورد روانكاوي شود.كاري كه ما ايرانيان كمتر عادت به آن داريم ، ولي براي پيشرفت خودمان و كشورمان بايد به آن عادت كنيم.

منظر اول: پوپر و علمي بودن روانكاوي
فرويد بزرگ شده دوره ويكتوريا و نيمه دوم قرن نوزدهم، يعني دوره استيلاي بي چون و چراي علم بود.پس طبيعي است مثل بسياري ديگر از انديشمندان ويكتوريائي، مانند ماركس و داروين، بر علمي بودن نظريات خويش تاكيد تام داشته باشد. فرويد كشفيات خويش را با كشفيات كپرنيك و داروين مقايسه مي كرد(6) و امروز هم بسياري كار او را نمونه يك كار علمي خوب مي دانند. ولي پوپر نظري خلاف اين مطلب دارد: او بر اساس معياري كه براي علمي بودن ارائه مي كند معتقد است نظريات فرويد علمي نيستند.او درمورد روانكاوي فرويدي اصطلاح علم دروغين يا شبه علم(pseudo-science ) را بكار مي برد . ولي چگونه او به چنين نتيجه گيري تلخي در مورد روانكاوي رسيده است؟
پوپر بر بسياري از فارسي زبانان به مدد ترجمه برخي از مهمترين آثارش به فارسي ناشناخته نيست. او علي رغم زبان مادريش كه آلماني است ،فيلسوفي متعلق به سنت فلسفه تحليلي – سنت غالب فلسفي در كشورهاي انگليسي زبان در يك قرن اخير-است و يكي از فيلسوفان علم و نيز فيلسوفان سياسي ليبرال برجسته قرن بيستم و صاحب مكتبي در معرفت شناسي و فلسفه علم به نام عقلانيت انتقادي محسوب مي شود . براي پوپر - مانند بسياري ديگر از فيلسوفان تحليلي -علوم طبيعي مثل نظريه نيوتن، فيزيك اينشتين و نظريه كوانتم يا نظريه تكامل داروين اهميت و جايگاه ويژه اي دارد ؛ پوپر در فلسفه علم معتقد به رئاليسم انتقادي است و علم را در نهايت عيني( يعني مطابق با جهان خارج و فارغ از ارزشهاي پديد آورنده آن علم) مي داند. پوپر به علوم انساني هم نظري خاص دارد و قائل به وحدت روش شناختي ميان علوم است يعني معتقد است كه همان روشهائي كه در علوم طبيعي معيار علمي بودن محسوب مي شوند در علوم انساني هم معيار علمي بودن محسوب مي شوند.البته اين نظر او مورد انتقاد پاره اي از فلاسفه علم و علماي علوم انساني واقع شده است. پوپر بر خطا پذيري معرفت آدمي تاكيد بسيار دارد و پوپر معتقد است هر معرفت قابل اعتمادي بايد نقد پذير و خطا پذير باشد و در اين راستا معيار معروف ابطال پذيري را براي تمييز معرفت نقدي- كه از نظر او بهترين نوع معرفت است- از معرفت غير نقدي ارائه مي كند. از نظر پوپر نظريات علمي برجسته اي مثل نظريه كپرنيك در نجوم و نظريه نسبيت اينشتين نمونه هاي بر جسته معرفت ابطال پذير و نقدي و نمونه علم واقعي و خوب هستند. در مقابل، پوپر معتقد است پاره اي نظريات معروف مانند روانكاوي و ماركسيسم علي رغم آنكه پديد آورندگانشان( يعني ماركس و فرويد) معتقد به علمي بودن و تجربي بودن نظرياتشان هستند به معناي درست كلمه علمي و تجربي نيستند.پوپر در زندگينامه خودنوشت خويش( كه با عنوان جستجوي همچنان باقي به فارسي ترجمه شده است) مي گويد براي بار نخست در بيست سالگي و در مواجهه با نظريات اينشتين در برابر نظريات ماركس ، فرويد و آدلر بود كه به صورت بندي معيار خود در تمييز علم واقعي( يعني نظرياتي مثل نظريه نسبيت اينشتين) از شبه علم (يعني نظرياتي مثل نظريه فرويد ،روانكاوي آدلر يا نظريات اجتماعي ماركس) پرداخت.(7) پوپر معتقد است آنچه نظريه اي يا گزاره اي را علمي مي كند توان آن در منع وقوع برخي رويدادهاي ممكن است. در واقع از نظر پوپر به ميزاني كه نظريه اي منع مي كند خبر مي دهد. اما توانائي منع يك نظريه يعني چه؟ از نظر پوپر كسي كه نظريه اي ارائه مي كند بايد به اين پرسش پاسخ دهد كه "تحت چه شرايطي حاضرم اذعان كنم كه نظريه ام ديگر قابل دفاع نيست؟" يا " تحقق چه اتفاقها يا فكتهائي نظريه مرا ابطال مي كند؟". از نظر پوپر اينشتين براي اين پرسش پاسخ داشت، پس نظريه اش علمي است، حال آنكه فرويد، آدلر و ماركس پاسخي براي اين پرسش ندارند. به عبارت ديگر فرويد، آدلر و ماركس شرايطي را كه در صورت تحقق آن اذعان كنند نظريه شان ديگر قابل دفاع نيست ،متصور نمي دانند ؛ و هر رويداد قابل تصوري را به اثبات نظريه هاي خود تعبير مي كنند(8) و اين تفكر و اين نحوه مواجهه با آراء خود ازنظر پوپر نمونه اي از تفكر جزمي است، چون اين افراد در هيچ شرايطي حاضر نيستند از نظريه شان دست بشويند.(9) بايد توجه شود كه پوپر امكان نقد و ابطال بالقوه را معيار علمي بودن يك گزاره يا نظريه مي داند نه ابطال يا غلط از آب در آمدن بالفعل آنرا. حال اين سئوال مهم پيش مي آيد كه با اين انتقادات پوپر تكليف روانكاوي چيست؟ آيا روانكاوان قادرند در برابر اين نقد از خود دفاع كنند؟
در علت ترديد فيلسوفان تحليلي مانند پوپر در علمي بودن روانكاوي يك مسئله را بايد اضافه كرد و آن ديدگاهي است كه علوم رياضي و دقيقه اي مانند فيزيك و در مرتبه بعدي ساير علوم طبيعي را مثل اعلاي علم مي داند و به علومي كه الگوي روش آنها الگوي علوم طبيعي نيست ، وقع كمتري مي نهد يا وقعي نمي نهد. در روان شناسي هنوز مكاتبي بيشترمحبوب فيلسوفان تحليلي اند كه الگويشان در روش روشهاي علوم طبيعي است ،مثل رفتار گرائي واتسون در نيمه اول قرن بيستم كه محبوب پوزيتيويست هاي منطقي بود - اگرچه امروز كمتر فيلسوف تحليلي طرفدار اين مكتب در روانشناسي است- و روانشناسي شناختي (cognitive psychology)در دهه هاي اخير كه پيش فرضش آنست كه انسان نوعي كامپيوتر پيچيده است.
اگرچه تحقيق در چند و چون ابطال پذيري آموزه هاي روانكاوي و علمي بودن آن بر اساس مكاتب مختلف فلسفه علم خود محتاج پژوهش جداگانه اي است ، به نظر مي رسد كه اگر روانكاوان بتوانند نشان دهند و بگويند در صورت تحقق چه وقايعي و چه مشاهده هائي نظريه شان غلط از آب در خواهد آمد، نظريه شان از نقد پوپر مصون خواهد شد. بايد ازفرويد و ساير روانكاوان پرسيد در چه صورت و با وقوع چه فكتهائي و چه مشاهده هائي مثلا از نظريه عقده اديپ و فيكسيشن( fixation) كودك در هريك از مراحل دهاني ،مقعدي يا آلتي دست مي شوئيد و مي توانيد معتقد شويد مراحل رشد كودك اين سه مرحله نيست؟ آيا شرايطي هست كه در صورت تحقق آن بتوانيم بگوئيم انسانها بر خلاف گفته فرويد تحت تاثير سائق هاي سركوب شده دوران كودكيشان نيستند و يا ضمير ناخود آگاه وجود ندارد و تمام دانش ما خود آگاهانه است؟...پاسخ به برخي از اين پرسشها مثبت به نظر مي رسد.يعني اگر صورت بنديمان را از روانكاوي اصلاح كنيم به نظر مي رسد بر اساس همان معيار پوپر هم بتوان برخي آموزه هاي روانكاوي را ابطال پذير و آزمون پذير دانست. آلن چالمرز فيلسوف علم استراليائي با توجه به مطلبي كه در پاورقي كتابش هنگام نقل راي پوپر در مورد روانكاوي آدلر مي آورد،گويا چنين نظري دارد.(11) به علاوه امروز بسياري از فلاسفه علم معيار پوپر براي علمي بودن گزاره ها را ناكافي مي دانند و مي توان حدس زد اگر معتقد به ابطال پذيري پوپري به عنوان معيار علمي بودن نباشيم بايد با ساير ملاكهاي فلسفه علمي نظرمان در مورد علمي بودن روانكاوي تغيير كند.مثلااگر كفايت عملي را به عنوان ملاك صدق يك نظريه بپذيريم-يعني به نوعي پراگماتيسم معتقد باشيم- بسياري از آموزه هاي روانكاوي، اگرچه نه تمام آنها، بر اساس تاثيرشان در بهبودي بيماران آزمون پذيرند ؛ يعني اگر مشاوره ها و تمرين هائي كه يك روانكاو به مراجعش مي دهد باعث بهبود حال او شود ،يعني باعث شادترشدن ، با آرامشترشدن و اميدوارتر كردن او به زندگي شود، قابل دفاع اند.ملاكهاي سه گانه آرامش، شادي و اميد را از استاد مصطفي ملكيان، البته در بحثي متفاوت، وام گرفته ام.
به علاوه امروزه بسياري از فيلسوفان حوزه روش شناسي علوم انساني حتي در سنت فلسفه تحليلي، برخلاف متفكراني مثل پوپر، معناكاوي و تفهم و نوعي هرمنوتيك را نيز به عنوان معياري براي علمي بودن علوم انساني پذيرفته اند.اين گروه از فيلسوفان- كه سابقه آرائشان به پيش از قرن بيستم مي رسد- معتقدند معيارهاي علمي بودن در علوم طبيعي و علوم انساني لا اقل همه جا يكي نيست .رفتار انسانها بر خلاف ساير جانداران معنا دار است و از اينرو در علوم انساني معنا كاوي و كشف دروني باطنِ رفتار انسانها خود يك روش است. - اگر مانند فيلسوفاني چون پيتر وينچ كه متاثر از ويتگنشتاين متاخر بود به افراط دچار نشويم و نگوئيم معنا كاوي تنها روش است. با اين حساب اگر به روانكاوي به عنوان نوعي كاوش معنا(كاوش معناي جهان بيمار) از سوي روانكاو بنگريم، بر اين اساس روانكاوي نوعي علم هرمنوتيكي است.(12)
پوپر در تاريخ فلسفه جايگاه برجسته اي دارد و عقلانيت انتقادي او داروئي شفا بخش براي جزم انديشيهاست؛ جداي از آنكه چقدر بتوانيم روانكاوي را واقعا مصداق جزم انديشي مورد نظر او بدانيم. با اين حال چنانچه خواهيم ديد مواضع لاكان و تيليش نسبت به روانكاوي همدلانه تر و شايد واقع بينانه تر از پوپر است.حال اين پرسش كه جريان غالب در فلسفه تحليلي چقدر در آينده بتواند با روانكاوي همدلي بيشتري نشان دهند، پرسشي است كه آينده فلسفه بايد به آن پاسخ گويد.چه بسا يكي از لوازم اين همدلي برقراري گفتگو ميان سنتهاي فلسفه تحليلي و اروپاي قاره اي است. گفتگوئي كه خوشبختانه حدود دو دهه است در كشورهائي كه خاستگاه هر كدام از اين مكاتب فلسفي محسوب مي شوند، آغاز شده است.(13)


منظر دوم: لاكان و تفسير ساختارگرايانه روانكاوي
ژاك لاكان يك فيلسوف- روانكاو فرانسوي است و انديشه هايش حاصل سنتي در فلسفه فرانسه است كه در قرن بيستم شكل گرفته است. اين سنت فلسفي- كه برخي فيلسوفان تحليلي آنرا اصلا فلسفه نمي دانند - داراي ويژگيهائي مثل توجه كمتر به علوم طبيعي در فلسفه و در مقابل توجه بيشتر به نقش علوم انساني و مطالعات فرهنگي در فلسفه است؛ آنهم با روشهائي متمايز از روشهاي خاص علوم طبيعي. توضيح عقايد فيلسوفان فرانسوي به زبان ساده كار آساني نيست علي الخصوص آنكه در بسياري موارد پيچيده نويسي سنتي مالوف در ميان آنان است.لاكان هم كه در مورد نظريات او سخن خواهيم گفت يكي از نمونه هاي برجسته اين پيچيده نويسي ،بر خلاف ساده نويسي پوپر،است.اگرچه تحصيلات لاكان در روانشناسي بود ولي او پس از اتمام تحصيلاتش به روانكاوي فرويد علاقمند تر شد. كار برجسته لاكان وارد كردن روانكاوي فرويد در فلسفه فرانسه است،اگر چه قبلا بذرهاي اين ورود در فلسفه فرانسه بواسطه آراء فيلسوفاني مثل هايدگر ،نيچه( كه ايندو اگرچه آلماني اند ولي درفيلسوفان فرانسه نفوذ بسيار داشته اند) و نيز مرلوپونتي ريخته شده بود.
لاكان يك فيلسوف ساختار گراست. ساختارگرائي فلسفه اي است كه تحت تاثير نظريات زبان شناس سوئيسي اوايل قرن بيست، فردينان سوسور، شكل گرفت. توضيح مفصل نظريات سوسور از حوصله اين نوشتار بيرون است ولي همين قدر بايد گفت كه مشخصه رويكرد سوسور به زبان عبارت است از مطالعه ساختارهاي زير بنائي مشترك زبان به طوركلي( نه يك زبان خاص). زبان از نظر سوسور و ساختارگرايان پديده اي كاملا اجتماعي است كه از نظامي از نشانه ها تشكيل شده است. بر اين اساس ساختار گرائي جامعه و فرهنگ آنرا داراي نوعي زبان مي داند.(14)
در فلسفه معاصر فرانسوي و فلسفه هاي ساختارگرا آنچه نقد سوبژكتيويته دكارت خوانده مي شود، جايگاه مهمي در آراء فيلسوفان دارد.دكارت در آغاز فلسفه اش به شك دستوري در تمام عقايد خويش پرداخت چراكه بنا داشت فلسفه و عقايدش را بر بنائي مستحكم و خالي از شك و خلل بنا كند. در جستجوي اين پايه مستحكم دكارت به گزاره معروف خويش" مي انديشم پس هستم" رسيد( معروف به گزاره cogitoكه لاتيني است، چون دكارت به لاتيني مي نوشت)؛ يعني به اين نتيجه رسيد كه در هر چيزي مي تواند شك كند الا اينكه "خودش" در حال انديشه است. در cogito ي دكارت فاعل شناسا فاعلي غيرشخصي، غير جسماني و بيرون از زمان و مكان است كه ادراكش مبناي هرگونه شناختي است. اكثر فيلسوفان معاصر فرانسوي با غير شخصي، غير جسماني و بيرون از زمان و مكان بودن فاعل شناسا يا همان سوژه دكارتي سر مخالفت داشته اند و هريك به نحوي در پي نقد آن بوده ا ند؛ من جمله ساختارگراياني مثل لاكان.(15) از نظر ساختارگرايان سوژه دكارتي نه فارغ از زمان و مكان كه مقيد به آنهاست ؛ چراكه به عنوان جزئي از زبان در جريان گسترش روابط ما با ديگران در جامعه شكل مي گيرد. فلسفه بايد با انسان ها چون افرادي برخورد كند كه انديشه هاشان براي خودشان شفاف و خودآگاهانه نيست( بر خلاف نظر دكارت در cogito)، بلكه رفتارها و واكنش هايشان توسط ساختارهاي فكري زير بنائي و نا آگاهانه اي شكل مي گيرند. و در اينجاست كه لاكان روانكاوي را وارد ساختار گرائي مي كند. اين انديشه ساختار گرايانه كه فاعل شناسا نه شناسائي خود آگاه ، بلكه فاعلي است كه در زبان ساخته مي شود به خوبي با اين ديدگاه فرويد جور در مي آمد كه خود(ego) در جريان رشد كودك شكل مي گيرد. نظرات فلسفي لاكان اساسا مبتني بر نظريات فرويد است نه شاخه ديگري از روانكاوي؛ با اين وجود لاكان روانكاوي را همچون فرويد با اصطلاحات زيست شناختي و مكانيستي بيان نمي كند بلكه به آن صورتي فلسفي مي دهد. تفسير او از فرويد تفسيري نيست كه تمام مدافعان فرويد آنرا قابل قبول بدانند، ولي با اين همه تاثير گسترده اي در مباحث فرهنگي ،ادبيات و حتي سياست فرانسه داشته است. نگاه جديد نسبت به روانكاوي در آراء لاكان آن است كه او ضمير ناخودآگاه را چون زبان داراي ساختار مي داند. از نظر لاكان انسان ،بر خلاف گفته دكارت، آنگاه فاعل شناسا مي شود كه گفتن "من" را فرا مي گيرد. از آنجا كه "من" واژه اي است در يك زبان مشترك، در جمع و از طريق رابطه با ديگران فرا گرفته مي شود، تصوير دكارتي از سوژه(يا همان فاعل شناسا) غلط است. اين مرحله شكل گيري من يا خود ، مرحله آينه اي در رشد كودك است و سوژه در كودك از رهگذر رابطه با چيزي بيرون از خود يا تصوير آينه اي شكل مي گيرد.در اين مرحله با اعتقاد لاكان تخيل نقش اساسي دارد. اين شكل گيري سوژه،همانطور كه فرويد در مورد سركوب غرايز توسط "خود" مي گفت، با سركوب اميال غريزي جنسي انسان همراه است و از اينرو لاكان معتقد است سوژه يا خود خصلتش را از اميال غير عقلاني مي گيرد.ريشه مشكلات رواني هم از نظر لاكان همان تهديد و سركوب اميال ليبيدوئي در دوران كودكي و در مرحله آينه اي است كه منجر به شكل گيري عقده اديپ مي شود.زباني كه ما در بزرگسالي بكار مي بريم بيانگر خود يا سوژه اجتماعي شده ما در دوران كودكي و اميالي است كه در كودكي سركوب شده اند - تا شكل گيري اين خود اجتماعي شده را چنانكه فرويد مي گفت امكان پذير سازند.اين سركوبها در رؤيا ،لغزش هاي زباني و نظاير آن خود را نشان مي دهند. لاكان معني هر گفته يا نوشته اي را- اعم از ادبيات تخيلي و حتي نوشته هاي فلسفي!- به انديشه ها يا انگيزه هاي نا آگاهانه گوينده يا نويسنده آن وابسته مي داند و اين قسمت يكي ازقسمتهاي راديكال و بحث انگيز نظريات اوست كه نسبي گرائي و جبر انديشي معرفتي را لاجرم با خود به همرام دارد؛ جالب آنكه در اين قسمت هم تاثير حبر انديشي فرويدي به وضوح هويداست. از نظر لاكان روانكاوي دادو ستدي "زباني" بين روان درمانگر و بيمار است و او با تصوير زبان شناسانه اي كه از روانكاوي مي دهد، آنرا از ساير علومي كه آنها را پوزيتيويستي مي خواند جدا مي كند. نكته مهمي در آراء لاكان كه ميان او و فيلسوفاني مثل پوپر خط فاصل بر جسته اي مي كشد مخالفت جدي او با تصور غالب در غرب و دوره روشنگري از علم به عنوان گونه اي شناخت بي طرفانه و عيني است؛ او تحت تاثير فرويد ميل به شناخت را در انسانها صرفا روايت والايش يافته اي از اميال ديگري مي داند كه در فرهنگ سركوب شده اند. در بدبيني لاكان به بي طرفي ادعائي علم آشكارا تاثير نيچه بر انديشه فرانسوي هويداست. از نظر نيچه هم در پس شور و شوق به ظاهر حقيقت جويانه افراد جوياي علم شمار فراواني از شور و شوقهاي پست انسان نهفته است كه او همه آنها را تحت عنوان "خواست قدرت" يا "اراده معطوف به قدرت" نامگذاري ميكند.
سه جزء انديشه لاكان داراي ارتباط منطقي اند و مي توان آنها را به ترتيب منطقي زير ،به نحوي كه به ترتيب از هم نتيجه شوند، خلاصه كرد:
1- فاعل شناسا يا سوژه شناخت را بايد با خودي معادل بگيريم كه در جريان تجربه فردي ( از راههائي كه روانكاوي فرويدي ادعاي توصيفشان را دارد) شكل مي گيرد.
2- مفاهيم زباني انسانها ،مفاهيم زباني هستند كه خصوصيات خاص تجربه دوران آغازين كودكي آنها را شكل داده است ؛ يعني مفاهيم زباني بيانگر نيازها و اميال نوزاد و كودك هستند نه نماينده خصلت جهان مستقل از فاعل شناسا يا سوژه .
3- عينيت كه ادعائي گزافه شده در علم است و معتقد به توصيف جهان به شيوه عقلاني و بي طرفانه است، مانند عينيتي كه فيلسوفاني چون پوپر مدعي وجود آنند، يك اسطوره است به همان معنائي كه نيچه مي گويد.
نظريات لاكان با نظريات فيلسوفاني كه به دنبال يافت معيارهاي عقلاني در شناخت ما هستند در تقابل است. در واقع پذيرش نظر جبر انديشانه او در مورد شكل گيري شخصيت فرد يا همان فاعل شناسا ،مشابه آراء نيچه و ماركس درمورد منشا باورهاي انسان، براي عقلانيت(rationality ) كه فيلسوفان پس از سقراط همواره در پي يافتن معيارهاي آن بوده اند، چالش آفرين است. بي دليل نيست كه بدبيني فرويد مورد توجه فيلسوفان جريان پست مدرنيسم در فلسفه كه لاكان جزو آنها محسوب مي شود و منتقد نگاه خوشبينانه انديشه دوران روشنگري به انسان اند، واقع شده است. متاسفانه لاكان شواهد تجربي اندكي براي مدعياتش ارائه مي كند وگاهي هم شاهدي ارائه نمي كند. به علاوه نقد بنيان شكن لاكان از عينيت شناخت ما انسانها مانند نقدهاي ماركس و نيچه در معرض ايرادي آشناست: اگر عينيتي وجود ندارد و تمام مفاهيم زباني ما صرفا بازتاب اميال جنسي دوران كودكي ما هستند، آيا سخنان خود لاكان هم مشمول اين قاعده و در نتيجه فاقد وجاهت و صدق نيستند؟ (16)
ديگر آنكه آن قسمت از نظريات فرويد كه به تاثير اساسي تمايلات جنسي دوران كودكي و عقده اديپ در شكل گيري شخصيت فرد مي پردازد و لاكان آنرا كاملا مي پذيرد، يكي از نقاط بحث بر انگيز نظريات فرويد و منشا اختلاف او با پاره اي از روانكاوان است. يونگ و آدلر با آنكه از شاگردان نزديك فرويد بودند، هيچ گاه با ديدگاههاي او در اين زمينه ها كاملا همدل نشدند و همين اختلاف نظر منجر به جدائي نهائي آنها از فرويد و ايجاد انشعاباتي جديد در روانكاوي شد.(17) كارن هورناي با رد تئوري غرايز جنسي دوران كودكي بر نقش عوامل فرهنگي تاكيد دارد و آدلر احساس حقارت و كوشش بر غلبه بر آن را نيروي منشا رفتارهاي بعدي فرد مي داند.اريك فروم، روانكاو اجتماعي برجسته آلماني هم در تاكيد فرويد بر نقش ليبيدو و نيروي جنسي منتقد فرويد است.(18)


منظر سوم: تيليش و اهميت الهياتي روانكاوي و اگزيستانسياليسم
پل تيليش (تیلیخ) الهيداني پيرو مكتب لوتر و آلماني است كه از سال 1933 كه از در جريان حاكميت نازيها شهر محل سكونتش ،فرانكفورت، به آمريكا مهاجرت كرد تا آخر عمر، يعني سال 1965 ،در آمريكا زيست. او سالها استاد دانشگاه هاروارد بود. در نظريات كلامي تيليش روانشناسي اعماق و اگزيستانسياليسم جايگاه بسيار ويژه اي دارند. در اين بحث روانشناسي اعماق(depth psychology) را تقريبا مي توان معادل روانكاوي بكار برد. عقايد تيليش حاوي نگاههاي نويي در مورد نسبت الهيات با فرهنگ است.(19) او در بحثش درباره رابطه الهيات با روانكاوي و اگزيستانسياليسم، ميان روانكاوي و اگزيستانسياليسم نسبت بسيار نزديكي قائل است و معتقد است روانكاوي در اصل به جنبش اگزيستانسياليستي قرن بيستم متعلق است. تيليش معتقد است تقسيم اگزيستانسياليسم و روانكاوي به دو شاخه ديني و غير ديني بي پايه و نارواست. او مخالف جدي جدائي الهيات از روانكاوي و اگزيستانسياليسم است و ميان مضامين الهيات و اين رشته ها نوعي پيوستگي قائل است. به اعتقاد تيليش اعتراض عليه غلبه فلسفه هائي كه معتقد اند انسان موجودي آگاه و هوشيار و فاقد جنبه هاي ناخودآگاه است وجه مشترك روانكاوي و اگزيستانسياليسم است. تاريخچه اين اعتراض البته بسي قديمي تر از قرن بيستم است و اولين بار در منازعه دو فيلسوف قرون وسطي يعني توماس آكويناس و دون اسكوتوس كه اولي در انسان عقل را اولي مي دانست و دومي اراده غير عقلاني را، ريشه هاي آن يافت مي شود. در تاريخ اصلاحات ديني پروتستاني هم كساني مثل كالون طرفدار نقش برجسته آگاهي بودند و لوتر و بعدها عارف آلماني ژاكوب بومه بر اراده غير آگاهانه و غير عقلاني تاكيد داشتند. تيليش تاريخ جامعه صنعتي غرب را در نهايت با ظهور و رواج فلسفه دكارت - همانطور كه در توضيح عقايد لاكان به آن اشاره شد- تاريخ پيروزي فلسفه هائي كه بر تسلط آگاهي ناب و عقل در انسان معتقد بودند مي داند و مي گويد در ميان پروتستانها عقايد دكارت شاخه كالوني آئين پروتستان را كه اكثر آمريكائيها به عنوان مثال معتقد به آن بودند، بسيار تحت تاثير قرار داد. علي رغم اينها، اين نبرد هيچ گاه به پايان نرسيد و با پاسكال كه برحسب مقولاتي چون اضطراب، تناهي و شك، وضعيت بشري را تو صيف مي كرد و شلينگ آلماني و كيركگارد دانماركي كه منتقد فلسفه آگاهي باورانه هگل بودند و نيز شوپنهاور كه به اراده اي خرد ستيز در انسان معتقد بود، تداوم يافت. تيليش معتقد است نيچه هم بسياري از دستاوردهاي روانشناسي اعماق را پيش بيني كرده بود و تحليل ماركس جوان هم مبني بر از خود بيگانگي انسان ونيز تحليل داسايوسكي از خصلت اهريمني ضمير ناخودآگاه انسان هريك به نحوي در ادامه اين اعتراض بود. همانطور كه قبلا هم اشاره شد با فرويد اين تحليلها به زبان و واژگان علمي در آمد. اين جريان عليه فلسفه هاي كاملا آگاهي باورانه بعدها با فلسفه هاي اگزيستانسياليستي هايدگر و سارتر شكل واضح تري به خود گرفت.
تيليش مي گويد هم روانشناسي اعماق و هم اگزيستانسياليسم غالبا مي خواهند سرشت وجودي انسان را كه مبين تناهي و ازخود بيگانه گشتگي او در زمان و مكان است ،در تعارض با سرشت ذاتي انسان توصيف كنند؛ انسان ذاتا موجودي ازخود بيگانه، مضطرب و گناهكار نيست بلكه اين خصوصيات جنبه هاي عارضي وجود اويند كه در طول تجربه زندگي بر او عارض شده اند وبايد درمان شوند. در متون اگزيتستانسياليستي- از آنجا كه در پي توصيف وضعيت عام بشري اند- بر خلاف متون روانكاوي ترسيم خط مرز دقيق ميان قلمرو سلامت و بيماري بسي دشوار است.(20) اما، تفاوت سرشت ذاتي و سرنوشت وجودي انسان از ديد الهيات چنين است: در الهيات مسيحي اين سه حكم وجود دارد، حكم اول Esse que esse bonum est. اين عبارت لاتيني يكي از اصول اعتقادي بنيادي مسيحيت است و معني آن اين است:" وجود في نفسه نيكوست." يا به زبان اساطير انجيلي" خداوند ديد هر آنچه را خلق كرده بود ، و شگفتا چه نيكو بود." حكم دوم، حكم هبوط همگاني است و منظور از هبوط انتقال از آن نيكي ذاتي به از خود بيگانگي وجودي است كه در هرموجود زنده و در هر زماني اتفاق مي افتد. حكم سوم گوياي احتمال و امكان نجات و رستگاري انسان است.(21) تيليش مي گو يد در تمام انديشه هاي اصيل الهياتي اين سه حكم در باب سرشت انساني ديده مي شود: نيكي ذاتي انسان، از خود بيگانگي وجودي او و امكان بديل ثالثي كه از طريق آن اين انقطاع و بريدگي رفع و رجوع مي شود و غايت زندگي بشريست ؛ اما اين سه حكم الهياتي چه نسبتي با روانكاوي و اگزيستانسياليسم دارند؟ آيا روانكاوان و فيلسوفان اگزيستانسياليست تمييزي ميان سرشت ذاتي و پاك انسان و سرشت وجودي و آلوده او قائل شده اند و آيا به نوعي امكان رستگاري انسان قائلند؟ تيليش معتقد است فرويد تمييزي بين سرشت ذاتي و سرشت وجودي او قائل نبود و در واقع سرشت ذاتي و وجودي انسان را يكي مي انگاشت ؛ فرويد معتقد بود ليبيدوي انسان حد و حصري ندارد و هرگز كاملا ارضا نمي شود و غريزه مرگ را مي آفريند.او به انسان بدبين و از فرهنگ سرخورده بود و انسان را ناقص مي انگاشت. تيليش مي گويد اگربه انسان به اعتبار وجود او و از خود بيگانگيش و نه به اعتبار ذاتش بنگريم، اين قضاوت منفي اجتناب ناپذير خواهد بود و فرويد با اتخاذ چنين ديدگاهي به چنين نتيجه اي رسيده است. تيليش در اينجا دست به تاويل الهيات مي زند.او در نفسير و تاويل راي فرويد در باب ليبيدو به مفهوم بسيار قديمي الهيات يعني شهوت توجه مي كند و نو انديشانه معتقد است كاربرد اين مفهوم در الهيات مسيحي عين كاربرد ليبيدو در آراء فرويد است، با اين تفاوت كه مصداق آن انسان من حيث وجود است نه انسان من حيث ذات. منظور از شهوت همان ميل و اشتياق نامعيني است كه هيچ گاه ارضا نمي شود و همواره طلب چيزي وراي لذت موجود را بر آدمي تحميل مي كند؛ مطابق آموزه هاي الهياتي آدمي در نيكي ماهوي يا ذاتي خويش اسير و بنده شهوت يا ليبيدوي سيري ناپذير نيست، بلكه ميل او متوجه مضمون، كس يا چيزي است كه به واسطه عشق و محبت(eros) يا دوستي(agape) با آن پيوند دارد. تيليش مي گويد اگر اين سخن راست باشد تلقي ما از ليبيدو كاملا تفاوت خواهد كرد؛ آدمي ميتواند داراي ليبيدو باشد، ليكن اين ليبيدو سيري ناپذير نيست و مي تواند كامياب شود و به رستگاري بينجامد. در واقع به نظر تيليش از ديدگاه الهياتي توصيف فرويد از انسان را بايد همچون توصيف انساني درك كرد كه از حيث وجودي با خويشتن بيگانه گشته است. فرويد به جز اين انسان، انسان ديگري نمي شناسد و اين ايرادي است كه الهيات بر او مي گيرد. تيليش مي افزايد خوشبختانه فرويد همانند همه مردان بزرگ لجوجانه پايبند حرفهاي خود نبود. آنجا كه فرويد به درمان و به وجود انسانهاي شفا يافته معتقد بود مي توان گفت او از انسان حكم سوم، يعني انسان شفا يافته، بي خبر نبود. ايندو قسمت بدبينانه و خوشبينانه آراء فرويد ظاهرا هيچ گاه با هم سازگار نيفتادند و اين تناقضي در افكار فرويد است. تيليش حتي معتقد است در مقابل خوشبيني روانكاواني مانند يونگ وفروم كه نظري متفاوت از فرويد در مورد انسان اختيار كردندو منكر ليبيدوي وجودي و غريزه مرگ شدند، آراء فرويد در مورد انسان عميق تر اند و دقايق سرشت او را بهتر نشان مي دهند. در واقع از نظر او آراء اگزيستانسياليستهائي مثل داسايوسكي و كافكا نظريات فرويد را بيشتر تائيد ميكنند تا نظرات يونگ و فروم را در مورد سرشت انسان ،البته اگر نظرات فرويد را در مورد مقام وجودي انسان روا بدانيم نه در مورد مقام ذاتيش(22). تيليش انتقاد يكسان انگاشتن ذات و وجود انسان و عدم تفكيك ميان ايندو را در مورد سارتر و هايدگر هم صادق مي داند . البته ايندو هم به نظر تيليش مانند فرويد ايراد تناقض بر آرائشان وارد است؛ سارتر در برابر آراء بدبينانه اش در مورد انسان معتقد است انسان بايد آزاد باشد و خويش را بيافريند و هايدگر از فرق وجود اصيل و وجود فاقد اصالت و برساخته انديشه هاي قراردادي و مهملات سخن مي گويد. درمورد حكم سوم الهيات و نسبت آن با روانكاوي و اگزيستانسياليسم، تيليش معتقد است ايندو مكتب فكري علي رغم اثرات درماني مفيدشان به تنهائي قادر به رستگاري نجات انسانها نيستند، چراكه لازمه رستگاري درمان كنه شخصيت آدمي است كه بدون الهيات ميسر نيست.در نهايت تيليش چهار فايده بسيار مهم ديگر هم در روانشناسي اعماق و اگزيستانسياليسم براي الهيات قائل است:
اول آنكه رشد ايندو جنبش براي الهيات چيزي را به ارمغان آورد كه با وجود آنكه متون ديني در دوهزاره گذشته آكنده از آنهاست، مورد غفلت و فراموشي الهيات واقع شده بودند و آن بار روانكاوانه و اگزيستانسياليستي متون ديني بود. كلاسيك ترين متني كه آكنده از چنين باري است كمدي الهي دانته و توصيف او از جهنم و برزخ و وصف ويراني وجودي انسان در پي ازخود بيگانگي او ست.(23) خدمت دوم روانكاوي و اگزيستانسياليسم به الهيات بخشيدن معنائي جديد به واژه گناه است. در الهيات سنتي گناه با منعيات و اعمال خاص ناپسند وخلاف عرف يكي انگاشته شده بود حال آنكه از نظر تيليش معناي واقعي گناه چيزي متفاوت است؛ معني گناه جدا افتادگي و بيگانه گشتگي انسان از وجود ذاتي خويش است و اين معناي جديد را اگزيستانسياليسم و روانكاوي به الهيات هديه كرده اند. خدمت سوم روانكاوي به الهيات بازشناسائي قسمتهاي منفي و اهريمني ضمير ناخود آگاه آدمي است. روانكاوي به ما نشان داده است انسان در تصميم گيريهايش بطور مطلق آگاه، آزاد و جداي از آنچه در گذشته بر او گذشته است، نيست.( اگرچه اين سخن تيليش را نبايد به منزله دفاع او از جبر گرائي دانست.) فايده چهارم ايندو جنبش براي الهيات ،رهائي الهيات از دام آنچيزي است كه اخلاق پرستي يا شايد بتوان گفت صورت پرستي الهيات است. و به نظر تيليش باعث از خود تهي گشتگي الهيات شده بود. روانكاوي از نظر تيليش به الهيات آموخته است كه آمرزش موجود در متون ديني به معناي قبول نامقبولان است نه پذيرش درستكاران و نيكان. آمرزش الهي و رستگاري شامل حال آنهائي مي شود كه خوب نيستند، مگر نه فيض و بخشش در مورد نيكان كه معنا ندارد. معناي واژه فيض كه در الهيات سنتي خالي ازمعنا شده بود در رابطه ميان روانكاو و بيمار خود را دوباره باز يافته است. روانكاو اگرچه در پي كمك به بيمار است، ولي او را آنگونه كه هست مي پذيرد و سخن اش را مي شنود. تيليش معتقد است رابطه خداوند و بندگانش هم چنين رابطه اي است و هر كشيش يا فرد مسيحي هم بايد با ديگران چنين رفتاري را در پيش گيرد نه آنكه افراد را بر سر تقصير درتكاليفشان نكوهش كند.
و اما نكته آخر از نگاه تيليش: روانكاوي و اگزيستانسياليسم تنها وضعيت بشر را تحليل مي كنند و در پي اين تحليل پرسش هائي را ايجاد مي كنند كه در درون خود پاسخي به اين پرسشها ندارند؛ اين وظيفه متكلم و الهيدان است كه با استفاده از متون ديني به آنها پاسخ گويد.(24)



يادداشت ها
(1) طرح اوليه اين مقاله پس از صحبت با استاد و دوستم جناب آقاي علي بابائي در مورد آموزه هاي فرويد در ذهنم شكل گرفت. آقاي بابائي در يك دوره آموزش روانشناسي تحليل رفتار متقابل(TA) معلم من هستندو در واقع بواسطه تسلط ايشان بود كه من با روانكاوي و مكتب فرويد، آنگونه كه يك روانكاو آنها را مي بيند، آشنا شدم. از اين بابت سخت سپاسگزار ايشانم.
(2) تيليش،پل ؛الهيات فرهنگ، ترجمه مراد فرهادپور و فضل اله پاكزاد، انتشارات طرح نو،1376،ص120
(3) زيگموند فرويد ؛بنيانگذار روانكاوي ، عليرضا جزايري، چاپ اول 1383،نشر دانژه، ص 105-87
(4) همان ، ص99-97
(5) رجوع كنيد به تمدن و ملالت هاي آن؛ زيگموند فرويد، ترجمه محمد مبشري،1383، نشرماهي ؛ خوشبختانه اين كتاب فرويد توسط آقاي مبشري به فارسي روان ترجمه شده است.
(6) Fruid,1917, p.351 به نقل از گيليس، 1381، ص.184، فلسفه علم در قرن بيستم ،ترجمه حسن ميانداري، انتشارات سمت و كتاب طه
(7) پوپر، جستجوي همچنان باقي ، ترجمه سيامك عاقلي ،1380 ،ص200-196 ؛ترجمه اين كتاب و مقدمه اي نيكو كه مترجم در شرح اجمالي ولي واقعا مفيد آراء پوپر آورده است حقيقتا ستودني است.البته استاد مرحوم دكترعلي آبادي هم قبلا تحت عنوان حستجوي ناتمام ( انتشارات علمي فرهنگي، 1369) اين كتاب پوپر را به فارسي برگردانده اند.
(8) همان ،ص 118-116
(9) البته پوپر با تمام اين اوصاف متوجه است نظريات علمي معتبري مثل نظريه نيوتن ممكن است با استفاده از فرضيات كمكي آزمون پذير از ابطال مصون شوند؛ مثال اين رخداد اشكالي است كه نظريه نيوتن در توضيح مدار اورانوس با آن مواجه بود و اين مشكل به كمك فرضيه كمكي وجود يك سياره ديگر كه بر اورانوس تاثير جاذبه اي مي گذارد حل شد. پوپر در ادامه نظرياتش اعتراف مي كند پس حتي در علم هم جزم گرائي تا حدي مفيد است و مصون سازي از ابطال هميشه امر بدي نيست و مي گويد" از لحاظ منطقي نبايد ابطال پذيري يا به عبارت ديگر آزمون پذيري را ملاك قاطعي هميشه به حساب آورد."( جستجوي همچنان باقي ،ص118)
(10) به عنوان نمونه اي از نگاه فلاسفه علم جديدتر به معيار پوپر نگاه كنيد به مقاله ديويد پاپينو با عنوان : فلسفه علم ، ترجمه دكترحسن ميانداري در كتاب نگرش هاي نوين در فلسفه، جلد دوم، 1383، كتاب طه ، ص84-77. مقالات اين كتاب ترجمه مقالات كتاب The Blackwell Companion to Philosophy انتشارات راتلج در معرفي شاخه هاي مختلف فلسفه تحليلي است.
(11) آلن چالمرز، چيستي علم، ترجمه سعيد زيبا كلام، انتشارات سمت،1377. بايد اضافه كردبحث بر سر ملاكهاي علمي بودن روانكاوي از ديدگاه فلسفه علمي به همين آساني نيست. به عنوان مثال چه بسا بايد براي يافتن بهترين گرايش در روانكاوي در مورد مسائل مطروحه اي در فلسفه علم مثل تعين ناقص نظريه ها و ملاكهائي كه در هنگام وجود دو نظريه رقيب- مثل نظريه آدلر در برابر نظريه فرويد- بر اساس آنها مي توان يك نظريه را بر ديگري ترجيح داد، مثل ملاك سادگي، بحث و پژوهش كرد.
(12) به عنوان نمونه مراجعه كنيد به تبيين در علوم اجتماعي؛ در آمدي بر فلسفه علم الاجتماع، اثر دانيل ليتل، ترجمه عبدالكريم سروش، انتشارات صراط، 1381) ؛ فلسفه علوم اجتماعي ، آلن راين، ترجمه عبدالكريم سروش ؛ مقاله فلسفه علوم اجتماعي، مارتين لوئيس، ترجمه حسن ميانداري در كتاب نگرش هاي نوين در فلسفه، جلد دوم.
(13) رجوع كنيد به مقاله جالب فلسفه تحليلي چيست؟ دركتاب فلسفه تحليلي؛ مسائل و چشم اندازها، علي پايا، انتشارات طرح نو، 1382 ، ص23-21، اين اولين كتاب در زبان فارسي است كه با جامعيت شايسته احترام نويسنده اش در پي آن است كه تصويري صحيح و واقع بينانه از فلسه تحليلي به ايرانيان عرضه كند. دكتر پايا در قسمت ديگري از اين كتاب مقاله اي از پوپر را تحت عنوان فلسفه از ديد من ترجمه كرده است كه خواندن آن هم براي آشنائي با نوع نگاه پوپر به فلسفه بسي سودمند است.
(14) اريك ماتيوز، فلسفه فرانسه در قرن بيستم ، ترجمه محسن حكيمي( ويراسته فريدون فاطمي)، انتشارات ققنوس، 1378، ص201-196. اين كتاب منبعي بسيار خوب در معرفي فلسفه فرانسه در قرن بيستم به زبان فارسي به ايرانيان است. مؤلف كتاب، اريك ماتيوز، خود در سنت فلسفه تحليلي ،آنهم با فيلسوفان تحليلي برجسته اي چون آير، درس خوانده است و كتاب را براي معرفي فلسفه فرانسه به خوانندگاني كه در اين سنت فلسفي بار نيامده اند نوشته است. كتاب او در زبان انگليسي را انتشارات دانشگاه آكسفورد به چاپ رسانده كه اين خود دليلي بر معتبر بودن كتاب است.
(15) همان، ص20-18
(16) همان، ص225-202
(17) منبع 2 ،ص68-66
(18) براي مطالعه نمونه اي جالب از آراءانتقادي سايرروانكاوان در مورد نظريات فرويد مراجعه كنيد به آثار اريك فروم كه اكثرشان به فارسي موجودند؛ مثلا "بحران روانكاوي ،اريك فروم،ترجمه اكبر تبريزي ، انتشارات مرواريد ،1374" ؛ كتاب "خاستگاه دين از نگاه فرويد (رويكردي انتقادي)، تاليف غلامحسين توكلي، دفتر پژوهش و نشر سهروردي، 1383 " هم ديدگاههاي انتقادي نسبت به نظريات فرويد در مورد خاستگاه دين را بخوبي در خود جمع كرده است، البته كاش نويسنده دقيق كتاب به نكات مثبت روانكاوي هم توجه مي نمود.
(19) A Dictionary of Philosophy, Edited by Antony Flew & Stephen Priest ,Pan Books,2002, p 402 & The Cambridge Dictionary of Philosophy,2001, 919
(20) منبع 1، 121-116
(21) معادل اين سه مرحله را مي توان در الهيات اسلامي و قرآن مجيد هم تصور كرد : شاهد مفهوم اول در الهيات اسلامي آيه14 از سوره مؤمنون است كه درمورد خلقت انسان ادا شده:" و تبارك الله احسن الخالقين" و معني آن اينست كه "آفرين باد بر خدا كه بهترين آفريدگان است" . در مورد حكم دوم مي توان به آيات نخستين سوره عصر توسل جست: "والعصر ،ان الانسان لفي خسر" يعني" سوگند به عصر، كه واقعا انسان دستخوش زيان است." و براي حكم سوم يعني احتمال نجات و رستگاري هم آيات بسياري مثل آيه پاياني همين سوره كه به كساني كه ايمان بياورند، كارهاي نيكو انجام دهند و يكديگر را به حق و شكيبائي دعوت كنند وعده رستگاري مي دهد، ميتوان شاهد آورد.
(22) منبع 1، 126-122
(23) متون اسلامي- ايراني ،بخصوص متون ادبي- عرفاني فارسي، هم آكنده از چنين بارهاي اگزيستانسياليستي و روانكاوانه اي هستند كه شايسته است از اين ديد مورد مطالعه جدي قرار گيرند. نمونه هاي بارز آن به عنوان مثال مثنوي معنوي مولانا جلال الدين، منطق الطير عطار، خمسه نظامي گنجوي و ديوان خواجه شيرازحافظ به همراه تفاسير عرفاني قرآن است كه شايسته است پتانسيل روانكاوانه و اگزيستانسياليستي آنها توسط اهل فن اين ديار بررسي و عرضه شود.
(24) منبع 1، 129-127