ناظر به همین یادداشت یک نظرسنجی هم در وبلاگ قرار داده ام که از خوانندگان خواهشمندم در صورت امکان در نظر سنجی شرکت کنند و با گذاشتن کامنت نظرشان را هم ابراز کنند. در آینده و در یادداشت دیگری به پرسش اخلاقی ای که غیر مستقیم به نظرم پس زمینه این مناظره است خواهم پرداخت که آیا این استدلال "در مرحله کنونی جنبش سبز ما احتیاج به وحدت در میان سبزها داریم و طرح پاره ای مسائل چالش برانگیز ناظر به اعتقادات دینی سنتی مردم (مانند بحث امام زمان و جایگاه معرفت شناختی وحی) در حوزه عمومی تفرقه افکن و در نتیجه غیر اخلاقی است" درست است یا نه؟
(همین که این سطور را می نوشتم مکشوف افتاد که استدلال فوق یک استدلال نتیجه گرایانه در اخلاق است.) ولی در این یادداشت که با عرض معذرت کمی هم طولانی خواهد شد من تنها به جنبه معرفت شناختی و فلسفه علمی این بحث قلمی می پردازم و پرسش اخلاقی فوق را به یادداشتی دیگر موکول می کنم.
اگر نخواهیم به زمان های خیلی عقب تر برویم، به نظرم می توان انگیزه آغاز این مناظره را سخنان اکبر گنجی در مصاحبه با عنایت فانی در برنامه بی بی سی دانست که فردای آن مصاحبه صدا و سیمای جمهوری اسلامی شکل واژگونه ای از آن گفت و گو را در بخش خبری معلوم الحال 20:30پخش کرد و سعی کرد از آن طریق از 5 روشنفکر دینی که در ماه گذشته بیانیه ای 10 ماده ای در وصف سقف مطالبات جنبش سبز ارائه دادند، چهراه ای شیطانی و دجال صفت و ضددین ارائه کند. اکبر گنجی در واکنش به 20:30
مقاله ای نوشت و در این مقاله برخی مبانی معرفت شناختی مجموعه مقالات «قرآن محمدی» و «امام زمان به چه کار فقها می آید» را اینطور بیان کرد:
«۱- سخنان ما ارتباطی با ایمان گرایان ندارد. ایمان گرایان نیازی به اثبات عقلی باورهای هستی شناسانهی خود ندارند. سخنان ما ناظر به آن دسته از عقل گرایان مسلمان [مانند مرحوم طباطبائی و مطهری] است که ادعا میکنند تمامی اعتقادات را میتوانند با براهین عقلی اثبات کنند.
۲- معرفت، باور صادق موجه (true justified belief)است. کلیه ی باورهای اعتقادی مسلمین، ممکن است صادق باشند. ما به صدق و کذب آن مدعیات کاری نداریم. دایره ی بحث ما محدود به دلایل صدق مدعیات است.
به تعبیر دیگر ممکن است باوری صادق باشد، اما نتوان با دلایل عقلی آن را اثبات کرد. ابوعلی سینا بر این باور بود که در عین صادق بودن زندگی پس از مرگ، با دلایل عقلی نمیتوان معاد را اثبات کرد. وی در این زمینه ایمانگرا بود. میگفت: پیامبر صادق از حیات پس از مرگ خبر داده است.
۳- ادعای «قرآن محمدی» این بود و هست که هیچ دلیل عقلی ای برای اثبات صدق مهم ترین باورهای اعتقادی مسلمین وجود ندارد،
همین و بس. اگر این سخن کفر آمیز است، بوعلی سینا به جهت نامدلل فرض کردن معاد، کافر است..... شیعیان از زمان رحلت امام یازدهم تاکنون حتی یک دلیل عقلی برای اثبات صدق وجود امام دوازدهم ارائه نکرده و نمیتوانند اقامه کنند. اگر چنین دلیلی وجود داشت یا میتوانست وجود داشته باشد، به جای تکفیر این و آن،آن دلایل عرضه میشد.» [پایان نقل قول از گنجی]
گنجی پس از این مقاله، مقاله
«خدا مرده است، زنده باد دولت» را هم نوشت.
اندکی پس از انتشار دو مقاله فوق، علی پایا مقاله ای نوشت با عنوان
"نقدی روش شناسانه بر اکبر گنجی" در نقد مقاله های اخیر گنجی که با عبارت زیر آغاز می شد:
«آقای گنجی که سابقه دوستی و آشنایی نگارنده با وی به حدود دو دهه پیش باز می گردد در چند مقاله اخیر خود به شماری از باور های دینی نقد هایی وارد آورده است. در این یادداشت کوتاه نگارنده بی آن که به محتوای دعاوی آقای گنجی بپردازد مایل است چند نکته را به اجمال هرچه تمامتر در نقد روش وی مطرح سازد. » پایا سپس ادامه داده بود:
«[ایراد نخست آنکه اکبر گنجی] چنان می نویسد که گویی وجهی که مورد نظرش است به صورت قطعی اثبات شده است. حال آن که یکی از نخستین آموزه های عقلانیت نقاد این است که در حوزه معرفت هایی که در عرصه عمومی دسترس پذیر است و از زبان و مفاهیم برای انتقال بهره می جوید، هیچ چیز قطعی و یقینی وجود ندارد. این نکته البته به این معنی نیست که هر مدعایی در این عرصه رواست و بنابراین باید به نسبی گرایی معرفتی (که به قیاس ناپذیری میان نظام های باور می انجامد) تن داد. سخن صرفا آن است که در بیان هر دعوی، حتی دعاوی متکی به قدرت مند ترین بینه ها، بیش از این نمی توان ادعا کرد که فرضیه پیشنهادی احیانا بهتر از فرضیه های رقیب، از عهده تبیین شواهد موجود بر می آید. هرچند که در مورد خود آن نیز نمی توان حکم به قطعیت صدقش داد.
نکته دوم آن که، آقای گنجی، که چنان که گذشت ظاهرا به عقلانیت نقاد پای بند است، در نقد دیدگاه مخالفان مکررا بر این نکته تاکید می کند که "معرفت عبارت است از باور صادق موجه"،
و قصد او این است که این نکته را موجه سازد که باور هایی که او در پی نقدشان است نه صادقند و نه موجه.
به این شیوه نقد آقای گنجی، باز از منظر عقلانیت نقاد، دو انتقاد جدی وارد است. نخست این که عقل گرایان نقاد اساسا معرفت را باور صادق موجه نمی دانند. از دیدگاه آنان، معرفت چنان که اشاره شد، چیزی نیست جز مجموعه ای از حدس و فرض ها. حدس فرض هایی که علیرغم بهترین کوشش ما برای ابطالشان به شیوه های تجربی یا عقلانی، همچنان مقاوم در صحنه بر جای ایستاده اند. مجموعه این دسته از حدس های تا این زمان ابطال نشده، معرفتِ (موقت ما را تا این زمان) تشکیل می دهد. در پرتو حدس های تازه ای که از حدس های پیشین، توانایی تبیین کنندگی و وحدت بخشی بیشتری دارند، معرفت کنونی بسط بیشتری پیدا می کند و حدس ها و فرض هایی که از"ارزش های معرفت شناسانه" محدود تری برخوردارند جای خود را به حدس و فرض هایی می دهند که از قابلیت های معرفتی بالاتری برخوردارند.
انتقاد دیگر آن که عقل گرایان نقاد اساسا موجه سازی(justification ) را (در همه اشکال و صورت های آن) عقیم و ابتر می دانند و نشان می دهند که اتخاذ چنین رویکردی ناشی از نوعی فهم نادرست مباحث معرفت شناسی است. جمع کردن میان رویکرد عقلانیت نقاد یا رویه های موجه سازانه نظیر جمع کردن میان کوسه و ریش پهن یا تلاش برای تربیع دایره است. اگر آقای گنجی برخلاف تلقی نگارنده در زمره عقل گرایان نقاد نیست و در معرفت شناسی از رویه های موجه سازانه پی روی می کند، در آن صورت دو نقد بالا در مورد وی مصداق ندارد، اما در چنین حالتی همه مشکلاتی که برای رهیافت های موجه ساز وجود دارد دامن گیر وی خواهد شد.»
در پاسخ به ایرادات علی پایا در مقاله فوق، اکبر گنجی مقاله نسبتاً مفصلی در دفاع از نظرات خود نوشت با عنوان «
صادق و کاذب یا موجه و ناموجه». (بعضی از پاورقی های مقاله گنجی بسیار به بحث ما مرتبط اند و به خاطر من آنها رادر متن ادغام کردم و یکجا می آورمشان):
«سخن "قرآن محمدی" این بود: تاکنون حتی یک دلیل عقلی برای اثبات کلام الله بودن قرآن و وجود امام زمان ارائه نشده است و
تا حدی که من می فهمم،نمی توان برای این مدعیات دلیل عقلی اقامه کرد. ...مدعای "قرآن محمدی" حداکثر همطراز مدعای ابوعلی سیناست که معاد جسمانی را عقلاً اثبات ناپذیر به شمار می آورد. (ابن سینا،
الشفاء ، تحقیق: قنواتی، سعید زاید، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 423.) آخوندهای درباری جمهوری اسلامی(مکارم شیرازی،احمد خاتمی، طائب و...) از "انکار ادله" ،"انکار وجود" را استنتاج کرده و حکم به
ارتداد و
الحاد گنجی کرده اند، اما از دوستی که تخصص اصلی اش فلسفه ی علم و منطق و متدلوژی است، توقع نمی رفت که اتهام "صادق نبودن" باورهای دینی را، بدون شواهد متنی بر کسی وارد سازد.
جناب علی پایا با اقتفای به کارل پوپر می فرمایند: "یکی از نخستین آموزه های عقلانیت نقاد این است که در حوزه معرفت هایی که در عرصه عمومی دسترس پذیر است و از زبان و مفاهیم برای انتقال بهره می جوید،
هیچ چیز قطعی و یقینی وجود ندارد" و "معرفت... چیزی نیست جز مجموعه ای از حدس و فرض های...تا این زمان ابطال نشده".
تفاوت روش شناسی "قرآن محمدی" با روش شناسی جناب پایا دقیق و روشن است. مدعای ما این بود که صدق باورهای دینی را نمی توان با دلائل عقلی اثبات کرد،نه آن که آن باورها کاذب اند. بر مبنای معرفت شناسی جناب پایا ، کل باورهای دینی، حدس ها و فرض های غیر قطعی، غیر یقینی، موقتی و تا این زمان ابطال نشده هستند. مدعای جناب پایا بسیار رادیکال تر از مدعای "قرآن محمدی" است. "قرآن محمدی" تأکید داشت که پیامبر گرامی اسلام واقعاً تجربه ای وحیانی را از سر گذرانده اند. هیچ کس در آن تجربه ی منحصر به فرد و استثنایی شرکت نداشته است.... اما برمبنای معرفت شناسی مقبول جناب پایا، باورهایی چون: تجربه ی وحیانی پیامبر گرامی اسلام، کلام الله بودن قرآن،عصمت پیامبر، ختم نبوت،معاد و غیره، حداکثر یک حدس و فرض غیرقطعی، غیر یقینی،موقتی و تا این زمان ابطال نشده هستند. کارل پوپر در این خصوص نوشته است:
"بنابر این مبنای تجربی،علم عینی، هیچ چیز "مطلقی" ندارد. علم بر زمینی سخت بنا نشده است. ساختار جسورانه ی نظریاتش- به تعبیری- بر باتلاق است. نظیر ساختمانی است که بر تیرهایی احداث شده است. تیرها از بالا در باتلاق فرو می روند، اما نه به سوی پایه ای طبیعی یا "بدیهی"؛ و اگر دیگر تیرها را عمیقتر نمی بریم نه به جهت این است که به زمینی سخت رسیده ایم. ما صرفاً زمانی از کار باز می ایستیم که خیالمان راحت شود که دست کم برای حال حاضر، تیرها به قدر کافی سخت هستند که ساختمان را تحمل کنند"( 111. P).
این کجا و مدعای محتاطانه و فروتنانه ی "قرآن محمدی" کجا؟ من نمی دانم بنا کردن باورهای دینی بر معرفت شناسی پوپری، تا چه اندازه مقبول دینداران مسلمان خواهد بود؟
جناب پایا می فرمایند: "عقل گرایان نقاد اساسا موجه سازی justification را (در همه اشکال و صورت های آن) عقیم و ابتر می دانند و نشان می دهند که اتخاذ چنین رویکردی ناشی از نوعی فهم نادرست مباحث معرفت شناسی است. جمع کردن میان رویکرد عقلانیت نقاد یا رویه های موجه سازانه نظیر جمع کردن میان کوسه و ریش پهن یا تلاش برای تربیع دایره است". مدعای جناب پایا که به همه ی عقل گرایان نقاد نسبت داده اند، موجه به نظر نمی رسد. اگر می فرمودند کارل پوپر چنین نظری دارد، به واقعیت نزدیکتر بود. کارل پوپر در این خصوص نوشته است:
"معرفت می تواند رشد کند و... علم می تواند پیشرفت کند، تنها به جهت این که ما می توانیم از اشتباهاتمان درس بگیریم. راه پیشرفت معرفت، و به ویژه معرفت علمی، متکی است به پیشدستی های ناموجه( و موجه ناشدنی)، گمانها،راه حلهای موقتی برای مسائلمان و حدسها. نقادی، یعنی تلاشی برای ابطال، که مشتمل است بر آزمونهای نقدی سخت،این حدسها را مهار می کند. ممکن است که آن حدسها از این آزمونها جان به در برند، اما هیچ گاه نمی شود آنها را توجیه ایجابی کرد؛ یعنی نه می شود اثبات کرد که یقیناً صادفند و نه حتی این که "محتمل" اند". (Popper ,K.R. Conjectures and Refutations, The Growth of Scientific Knowledge, Routledge & Kegan Paul.1963. p. vii.)
پوپر در پاورقی ای که بعدها به منطق اکتشاف علمی اضافه کرد، نوشت:
"آزمونهای دقیق و نظام مند، این حدسها یا "پیشدستی ها" ی به غایت تخیلی و تهور آمیز ما را مهار می کنند. پس از پیش نهادن این "پیشدستی ها"، هیچ کدامشان به صورت جزمی پذیرفته نمی شوند. هدف روش تحقیق ما، دفاع از آنها نیست؛ نمی خواهیم ثابت کنیم که کاملاً حق با ما بوده است. بالعکس می کوشیم آنها را دور بیفکنیم. با استفاده از تمام تسلیحات منطقی، ریاضی و فنی خویش می کوشیم اثبات کنیم که پیشدستی های ما باطلند، برای این که به جای آنها پیشدستی های جدید ناموجه و موجه ناشدنی بگذاریم...". (Popper ,K.R. The Logic of Scientific Discovery , 6th (rev.) impression of the 1959 English translation, Hutchinson, 1972. Pp. 278-9)
تا جایی که به خاطر می آورم، پوپری ها هم از چیزی به نام corroboration (تقویت از راه ابطال گری) دفاع می کنند. اما چند نکته در خصوص این مدعا می توان مطرح ساخت:
اولاً: دانلد گیلیس یکی از شواهد مبطل حکم کلی جناب علی پایا است. دانلد گیلیس، که در فلسفه علم پوپری و مدافع عقل نقاد است، معرفت به عنوان باور صادق موجه را رد می کند. به گفته او از شرط صدق نمی توان دفاع کرد به همین دلیل ساده که "تقریباً تمام نظرات علمی ای که پیش از 1800 مطرح شدند، بعداً معلوم شد که از جهتی نادرستند. بنابراین اگر اصرار بورزیم که معرفت باید صادق باشد، نتیجه می شود که پیش از 1800 هیچ نظریه ی علمی ای وجود نداشته است". وی معرفت را "باور موجه" به شمار می آورد. وی مابعدالطبیه را به اقتفای پوپر، با معنا می داند. اما در عین حال آن را معرفت به شمار نمی آورد، برای این که "نظریه ای است که قابل تأیید با آزمایش و مشاهده نیست". (دانالد گیلیس، فلسفه ی علم در قرن بیستم، ترجمه ی حسن میانداری،سمت، ص 267.)
ثانیاً: اگر درجایی ضرورت موجه سازی نقد و انکار شده باشد، موجه سازی تجربی منظور بوده است، نه هرنوع موجه سازی. استدلال آوردن بخش مهمی از نظرورزی است. درست است که هیچ تجربه ای هیچ تئوری ای را موجه نمی سازد، یعنی اثبات نمی کند، اما فیلسوفان تحلیلی، برای مدعیاتشان دلیل می آورند و استدلال ارائه می کنند. توجیه معرفتی (epistemic justification) نشان دهنده ی آن است که برای پذیرش باور صادق، شواهد و دلائل قانع کننده وجود دارد.... اگر نیاز به موجه سازی مدعیات وجود ندارد،تفاوت مدعیات با یکدیگر در چیست؟ یعنی از نظر شما میان گزاره ای که هیچ نوع دلیلی برای صدق آن وجود ندارد، و گزاره ای که مبتنی بر شواهد و قرائن است،تفاوتی وجود ندارد؟ آیا اتفاقی نبودن صدق حدس ها، به قرینه (evidence) محتاج نیست؟ [....]
ثالثاً: چند تن از فیلسوفان دین، که در کتاب خود برمبنای عقل نقاد پیش رفته اند،در تعریف عقل گرایی انتقادی (critical rationalism) در قلمرو دین نوشته اند:"نظام های اعتقادات دینی را می توان و می باید عقلاً مورد نقد و ارزیابی قرار داد، اگر چه اثبات قاطع چنین نظامهایی امکان پذیر نیست...گام سوم
بررسی دلایلی است که له و علیه آن اعتقاد اقامه کرده اند. البته این قبیل دلایل هرگز ادله ای قاطع و مورد اجماع عام نیستند، اما این بدان معنا نیست که مطلقاً فاقد ارزش اند... قائلین به عقلانیت انتقادی هیچ تضمین عقلی محرزی مبنی بر صحت دیدگاه خود در اختیار ندارند، و بنابراین آنها از دو حیث به دیدگاههای رقیب حاجت دارند:اولاً، برای آنکه محاسن دیدگاههای رقیب را در مقایسه با دیدگاه خودشان بسنجند و ثانیاً، برای آنکه دیدگاه خودشان مورد انتقادات جدی قرار گیرد."(مایکل پترسون و...،
عقل و اعتقاد دینی، درآمدی بر فلسفه ی دین،ترجمه ی احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، طرح نو،صص 90-86.)
بدین ترتیب، برخلاف نظر جناب پاپا، "عقیم و ابتر" فرض کردن "همه ی اشکال و صورت های موجه سازی" مقتضای عقلانیت انتقادی نیست.» [پایان نقل قول از گنجی]
علی پایا دوباره و برای آخرین بار به گنجی جواب داد. عنوان جوابیه او بود"پاسخی کوتاه به یک جواب بلند" و در آن جواب های قابل تاملی در مورد نگاه گنجی به جایگاه "موجه سازی" در معرفت شناسی داده شده بود، بدون آنکه اشاره ای به اشکالات گنجی در مورد سازگاری یا ناسازگاری میان "معرفت شناسی پوپری و دین" داده شود:
«دوست عزیز آقای گنجی در جوابیه بلندی که بر یادداشت کوتاه نگارنده در خصوص برخی ضعف های روش شناسانه در مقالات وی به رشته تحریر در آمده بود، نکات متعددی از مباحث معرفت شناسانه، روش شناسانه، سیاسی، اجتماعی، و ... را ذکر کرده است که بخش قابل ملاحظه ای از آن ارتباطی با آنچه نگارنده بدان اشارت داشته است، ندارد...
آقای گنجی، در مورد یکی از مهمترین آموزه های "عقلانیت نقاد" به راه خطا رفته اند. ایشان تصور کرده است استدلال کردن یعنی همان موجه سازی. ایشان می نویسد ... "مگر این گونه سخن گفتن، نوعی استدلال کردن و موجه سازی مدعیات نیست؟ اگر نیاز به موجه سازی مدعیات وجود ندارد،تفاوت مدعیات با یکدیگر در چیست؟ یعنی از نظر شما میان گزاره ای که هیچ نوع دلیلی برای صدق آن وجود ندارد، و گزاره ای که مبتنی بر شواهد و قرائن است،تفاوتی وجود ندارد؟ آیا اتفاقی نبودن صدق حدس ها، به قرینه (evidence) محتاج نیست؟" در پاسخ باید گفت به هیچ روی چنین نیست. درست است که نقادی یعنی استدلال و عقل گرایان نقاد نیز با استدلال نشان می دهند که "موجه سازی" ابتر و عقیم است. اما میان استدلال و "موجه سازی" که تعبیری فنی و دقیق است تفاوت بسیار وجود دارد. هر نقادی استدلال محسوب می شود اما همه استدلال ها از سنخ موجه سازی نیستند ظاهرا این تفاوت اساسی که فارق میان عقل گرایان نقاد و "موجه سازان" است مورد توجه آقای گنجی نبوده است. تفصیل این سخن را باید در اراء چهره های اصلی عقل گرایی نقاد از جمله پوپر (بخصوص آراء متاخر او)، ویلیام بارتلی، و بخصوص دیوید میلر جستجو کرد.
این عدم توجه به یکی از تفاوت های اصلی میان عقل گرایی نقاد و موجه سازی، ظاهرا موجب شده است که آقای گنجی با شیوه ای "موجه سازانه" به نقد مدعای کسانی بپردازد که به گفته ایشان می خواهند باور های دینی خود را "اثبات عقلی" کنند. یعنی ایشان با سلاح "موجه سازی" به نبرد با "موجه سازی" برخاسته است. غافل از این که از "موجه سازی" چنین هنری برنمی آید. از آنجا که "مبنای نهایی" در استدلال های موجه سازانه (خواه وحی باشد، خواه تجربه حسی، خواه تجربه درونی، خواه قول حجت،...) هیچگاه به نحو عقلی موجه شدنی نیست، راه برای "توجیه" همواره باز خواهد ماند. عقل گرایان نقاد از همین رو سودا را یکسره کرده اند و "موجه سازی" را بتمامه مردود دانسته اند.
از قول دانلد گیلیس، که وی را در زمره عقل گرایان نقاد معرفی کرده اند، مرقوم داشته اند که وی (گیلیس) معرفت را "باور موجه" به شمار می آورد و مابعدالطبیعه را معرفت تلقی نمی کند. ظاهرا آقای گنجی از این مقدمات، القای این نتیجه را در نظر داشته است که عقل گرایان نقاد نیز معرفت را باور موجه به شمار می آورند و مابعدالطبیعه را معرفت محسوب نمی کنند. این دو نتیجه هر دو بکلی نادرستند. این که برخی از چهره های سرشناسی که در زمره عقل گرایان نقاد محسوب می شوند، دچار خبط های سترگ معرفت شناسانه و روش شناسانه، در فهم دقائق و ظرائف دیدگاه عقلانیت نقاد شده اند امر شگفتی نیست. در این خصوص کافی است به نقد های بنیان برافکن دیوید میلر از خطاهای عقل گرایان نقادی نظیر واتکینز و ماسگریو و لاکاتوش و بسیاری دیگر نظر افکنده شود. برای عقل گرایان نقاد اساسا "موجه بودن" به هیچ روی ملاک معرفت نیست. "باور موجه" نیز از دیدگاه عقل گرایان نقاد وزنی در قلمرو معرفت شناسی ندارد و نوعی شیر بی یال و دم و اشکم است. نقل قولی از دیوید میلر در نقد آلن ماسگریو، در اینجا خالی از فایده نیست: ʼآن چنان مخلوقاتی نظیر باور معقول [یعنی موجه شده به وسیله دلیل عقلانی] و موجه سازی که خدا نیز نیافریده است ممکن است کسانی نظیر ماسگریو ... را وسوسه کنند، که می خواهند به آنان آموزش داده شود که به چه چیز باید باور داشته باشند. دیگران ترجیح می دهند قوه قضاوت خویش را به کارگیرند، و تنها در جایی که عقل موثر است بدان متوسل شوند؛ یعنی، در مقام یک وارسی کننده خطایِ محسوس.ʻ
برخلاف قولی که از گیلیس ذکر شده است، عقل گرایان نقاد تاکید دارند که متافیزیک نیز، می تواند در زمره "معرفت ها" تلقی شود به شرط آن که از محک ارزیابی عقلانی (فلسفی، منطقی) و نه تجربی، با موفقیت بیرون آمده باشد. البته متافیزیک ها را با استفاده از نتایج تجربی نظام های علمی یی که از دلشان بیرون می آید نیز می توان به نحو غیر مستقیم مورد سنجش قرار داد و برایشان شان معرفتی (به تعبیر دقیقی که عقل گرایان نقاد ارائه می کنند) در نظر گرفت.
در مقاله آقای گنجی اشاره شده است به بحث تقویت تجربی (corroboration) که به وسیله پوپر در برابر تایید تجربی (confirmation) که پوزیتیویست های منطقی بر طبل آن می کوفتند، مطرح شد. ظاهرا ایشان چنین در نظر داشته است که این مفهوم نیز در خدمت "موجه سازی" است. این برداشت از دو جهت نادرست است. نخست آن که همان گونه که تاکید شد نسبت موجه سازی و عقلانیت نقاد نظیر نسبت میان جنّ و بسم الله است. دیگر این که در نظر عقل گرایان نقاد، آنچه اهمیت دارد، رشد علم یا معرفت است و تقویت تجربی، در این زمینه (رشد علم تجربی) همان گونه که میلر متذکر شده است هیچ نقشی ندارد: ʼپس در مورد تقویت تجربی (corroboration) چه می توان گفت؟ ... پاسخ این است که تقویت تجربی، حتی در قلمرو عملی، اهمیتی ندارد. فاقد هر نوع اهمیت معرفت شناسانه است... اما آزمودن اهمیت دارد، و دارای اهمیت غیرقابل تردید روش شناسانه است ... بی تردید تقویت تجربی برای آن که علم موجود باشد مورد نیاز است، زیرا اگر هیچ نظریه ای هیچگاه تقویت تجربی نمی شد علمی موجود نمی بود؛ اما تقویت تجربی هیچ سهمی در رشد یا پیشرفت علم ندارد.ʻ
آقای گنجی، آن گونه که از شواهد درون-متنی برمی آید، ظاهرا بر خلاف رویه عقل گرایان نقاد، در چارچوبی "موجه سازانه" می اندیشد و تحلیل می کند.» [پایان نقل قول از علی پایا]
من بالطبع در نقل قول های فوق قسمت های جدلی و غیر فلسفی و خصم کوبانه هر دو طرف را حذف کردم چون ربطی به بحث فلسفی ای که ما در اینجا در پی اش بودیم نداشت.
حالا با توجه به این سخنان لطفاً در نظرسنجی شرکت کنید و در صورت امکان با گذاشتن کامنت در بحث شرکت کنید.