‏نمایش پست‌ها با برچسب گنجی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گنجی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

پایا، گنجی و دین: پوپر علم یا پوپر سیاست؟


نکات مختلفی می توان از بحث اخیر پایا-گنجی و مقاله های رد و بدل شده آموخت. گفت و گوی سازنده اخیر زوایانی جدیدی از بحث «پوپر در ایران» را آفتابی کرد و دامنه  بحث پوپر را از زاویه لیبرال- ضد لیبرال به شکل لیبرال-لیبرال کشاند؛ گنجی و پایا هر دو در سیاست لیبرال محسوب می شوند. به علاوه بحث پوپر از چارچوب بحث میان نو اندیشان دینی با اصول گرایان به بحث میان میان خود نو اندیشان دینی کشیده شد.  هم گنجی و هم پایا را می توان نو اندیش دینی محسوب کرد. ولی مهم ترین نتیجه این بحث برای بنده مطلبی دیگر است:

به نظرم تفکیک میان فلسفه علم (یا معرفت شناسی) پوپر و فلسفه سیاست (یا فلسفه تاریخ) پوپرتفکیک مهمی است که طرفداران اندیشه های پوپر (سروش، پایا...) و مخالفان اندیشه های او (داوری، زیباکلام....) به آن به اندازه کافی توجه نکرده اند. در بحث پایا-گنجی هم به این مسئله توجه نشده است. 

در یکی از یادداشت های قبلی و دو یادداشت متعاقب آن  بر اهمیت تفکیک میان فلسفه علم و فلسفه سیاست پوپر در فرو نشاندن و فهم بعضی نزاع ها بر سر آراء پوپر در ایران تاکید کرده بودم. در این یادداشت می خواهم آن سخن قدیمی را تدقیق کنم و اهمیت آنرا در فهم عمیق تر بحث پایا-گنجی و فرونشاندن ابعادی از نزاع نشان دهم.

ادعای قبلی ام بصورت تدقیق شده اینطور می شود که فلسفه علم (و معرفت شناسی) پوپر و فلسفه سیاست (یا تاریخ) او قطعاً به هم ربط دارند، ولی «موضوع» آنها یکی نیست و با هم کاملاً متفاوت است. 

آنطور که بنده پوپر را می فهمم، فلسفه علم و معرفت شناسی پوپر معطوف به مطلوبیت ابطال پذیری و نقدپذیری نظریه های علمی و در تعمیم آن احتمالاً تمام معارف و گزاره های ناظر به شناخت ما (من جمله باورهای صدق و کذب پذیر دینی) است، ولی فلسفه تاریخ و سیاست او «تنها و تنها» ناظر به ضرورت ابطال پذیر و نقدپذیر بودن سیاست های حکومت یک جامعه است، نه (ضرورت ابطال پذیر بودن) باورهای دینی یا غیر دینی و حتی علمی شهروندان.

واضح تر بگویم، بنا بر فلسفه سیاسی پوپر ممکن است یک جامعه، جامعه ای باز یعنی جامعه لیبرال ایده آل پوپر از نظر سیاسی، باشد ولی این بدان معنا نیست که در چنان جامعه ای برخی مومنان و غیر مومنان برخی عقاید ابطال ناپذیر (یا ابطال پذیر ولی از نظر علمی ابطال شده) نباید داشته باشند؛ ابطال ناپذیر و نقد ناپذیر بودن یا حتی خرافی بودن عقاید شهروندان خللی به اینکه آنها حقوقی «کاملاً» برابر با بقیه شهروندان در جامعه باز پوپری داشته باشند، وارد نمی کند. جامعه باز پوپری دادگاه تفتیش عقاید از نوع سکولار آن نیست! حقوق و آزادی های شهروندان در یک جامعه باز پوپری ربطی به ابطال پذیری عقاید آنها ندارد چون ابطال پذیری مورد نظر پوپر در فلسفه سیاسی و تاریخ اش تنها ناظر به سیاست های دولت و حاکمان و سازوکار نهادهای اجتماعی است. کافی است شهروندانی که می خواهند در سیاست دخالت کنند، نقد پذیری و ابطال پذیری را به عنوان قاعده بازی سیاست بپذیرند.

در واقع با چنین برداشتی ابطال پذیری و نقد پذیری مطلوب پوپر در نظریه سیاسی  بسیار به ایده «دلیل همگان پذیر» جان راولز در لیبرالیسم سیاسی نزدیک به نظر می رسد. در یادداشتی دیگر شاید این نکته را توضیح دهم.

به عنوان شاهدی بر تفاوت «موضوع» و هدف ابطال در فلسفه سیاست و فلسفه علم پوپر، خوانندگان را به این عبارات استفان تورنتون فیلسوف ایرلندی نویسنده مدخل «کارل پوپر» در دایره المعارف فلسفی استنفورد در مورد نسبت میان فلسفه علم و فلسفه سیاسی پوپر ارجاع می دهم:

«پیوند میان نظریه شناخت پوپر و فلسفه اجتماعی او در ابطال گرائی او نهفته است: درست به همان نحوی که ما در علم و نظریه های علمی با قرار دادن عامدانه نظریه هامان در برابر بررسی نقادانه و رها کردن نظریه هائی که ابطال می شوند، پیشرفت می کنیم، پوپر معتقد است این روحیه نقادانه می تواند و باید در سطح اجتماعی هم برقرار بماند. بطور واضح تر، جامعه باز تنها در صورتی می تواند تحقق یابد که تک تک شهروندان بتوانند نتیجه سیاست های حکومت را مورد ارزیابی نقادانه قرار دهند و آن سیاست ها بتوانند در پرتو این بررسی های نقادانه رها شوند یا اصلاح شوند. در یک جامعه باز حق شهروندان برای نقد سیاست های اجرائی رسماً تامین و حمایت می شود و سیاست های نامطلوب [حکومت] به نحوی مشابه حذف نظریه های ابطال شده علمی، حذف می شوند و اختلاف میان مردم در مورد سیاست های اجتماعی با توسل به بحث انتقادی و استدلال بجای توسل به زور حل می شود.

تصویر پوپر از یک جامعه باز را می توان اینگونه تعریف کرد: «اجتماعی از انسانهای آزاد که به حقوق یکدیگر در بستر امنیت و مراقبت دوطرفه ای که حکومت آنرا تامین می کند احترام می گذارند و دست یابی به سطح فزاینده ای از زندگی انسانی روشنگرانه با اتخاذ تصمیم های مسئولیت پذیرانه و عقلانی.» (لوینسون، در دفاع از افلاطون، صفحه 17)  یعنی پوپر معتقد است [شکل مطلوب حکومت] نه یک مدل آرمانی اتوپیائی بلکه گونه ای از سامان اجتماعی تجربتاً تحقق پذیراست که از هر نظر بر رقیب های (چه بالقوه یا بالفعل) توتالیتارین آن برتری دارد. پوپر از مرام لیبرالیسم دفاع اخلاقی نمی کند. بلکه روش بسیار عمیق تر اودر دفاع از لیبرالیسم آن است که نشان دهد توتالیتاریانیسم [نقطه مقابل لیبرالیسم] مشخصاً بر پیش فرض های تاریخ باورانه و کل گرایانه بنا شده است و نشان دادن اینکه این پیش فرض ها اساساً غیر منسجم و متناقض اند.» (تورنتون، دایره المعارف فلسفی اسنفورد، تاکید از من است)

پس در مورد نسبت فلسفه سیاسی پوپر و دین باید گفت فلسفه سیاسی و فلسفه تاریخ پوپر تنها با آن انواعی از دینداری در تعارض است که تاریخ باوری و کل گرائی را جزو ارکان تزلزل ناپذیر خود قرار داشته باشد، نه سایر اشکال دینداری.

ولی حکایت معرفت شناسی پوپر متفاوت است.  همانطور که گنجی در مباحثه با پایا اشاره کرده است، فلسفه علم و معرفت شناسی پوپری نا سازگار با دینداری «سنتی» به نظر می رسد.  لااقل من یکی شک دارم که با پوپر فیلسوف علم بتوان نگاه کاملاً سنتی به معرفت بخشی وحی را حفظ کرد. در دینداری سنتی باور بر آن است که کلمه کلمه قرآن کلمات خداوند در لوح محفوظ است که جبرئیل امین نقش انتقال بی کم و کاست آنها به پیامبر داشته است و پیامبر هم بدون آنکی حرفی از آن پیام یعنی قرآن جابجا شود (مانند یک ضبط صوت) نقش انتقال بی کم و کاست آن کلمات به مردم را داشته است؛ یعنی شخصیت پیامبر هیچ دخل و تصرفی در کلمات قرآن نداشته. نتیجه منطقی و عملی این باور آن شده است که در دینداری سنتی بر خلاف معرفت شناسی پوپری در معرض ابطال قرار دادن یا دانستن عبارات قرآن نه تنها فضیلتی معرفت شناختی برای پیشرفت آگاهی ما محسوب نمی شود که نشانه «شک» در حقانیت وحی و عامل انحراف از دینداری سلیمانه است. (اینجا می توان سخن ملکیان را به یاد آورد که دینداری سنتی اساسش بر تعبد است) اصولاً در دینداری سنتی، بر خلاف دینداری نقادانه مطلوب جناب پایا یا سایر نواندیشان دینی، ماندن در شک (اگر نه ابتلا به شک) نه تنها فضیلت که رذیلت محسوب می شود. آقای مطهری می گفت شک به خودی خود نامطلوب نیست، ماندن در شک نا مطلوب است. ولی پوپر ما را دعوت می کند که  در عقاید جزمی خود (چه دینی، چه علمی و هکذا) شک کنیم و در صدد ابطال آنها بر آئیم و اگر آنها در برابر سعی ما در ابطال شان مقاومت کردند، مطلوب تر و نزدیک تر به حقیقت بدانیمشان.

بنده اصلاً منکر آن نیستم که بتوان به کمک معرفت شناسی پوپری قرائتی بسیار مدرن و نقادانه و امروزین از دینداری برساخت که از دید معتقدان به آن، مانند جناب پایا، بر دینداری سنتی برتری داشته باشد، ولی آن نوع دینداری هرچه باشد، قرائت سنتی حوزه های علمیه (حتی قرائت بزرگانی مانند آیت الله منتظری، محافظه کاران بنیادگرا به جای خود) از دین نیست.

ولی فلسفه تاریخ و سیاست پوپر چون ابطال پذیری را فقط ناظر به سیاست های حکومت و دولت، نه تمام باورهای شهروندان، می داند، درگیر مشکلات فوق نیست و کاملاً می توان یک جامعه باز پوپری را تصور کرد که بسیاری در آن بطور سنتی دیندار باشند. برای تحقق جامعه باز فقط کافی است همین گروه از دینداران سنتی وقتی نوبت به دولت و سیاست می رسد، از دین مایه نگذارند و با استدلال های دینی سیاست های دولت و حاکمان را نقد ناپذیر نکنند. یعنی عصمت دینی را وارد سیاست نکنند.

فلسفه سیاسی و جامعه باز پوپری نه با دینداری سنتی در همه اشکالش، بلکه با شکلی از دینداری سنتی که ابطال ناپذیری باورهای دینی در باورهای فردی شهروندان مومن را به ابطال ناپذیری و نقد ناپذیری سیاست های حاکمان تسری می دهد، ناسازگار است. مثلاً نظریه ولایت فقیه که دین و سیاست را عین هم می داند، یا آخرالزمانگرائی احمدی نژادی، با جامعه باز پوپری و فلسفه سیاسی و تاریخ او ناسازگار است.

سخن آخر آنکه جان راولز در کتاب لیبرالیسم سیاسی(1993) چندین ابداع دارد. یکی از آنها اندیشه «دلیل همگان پذیر» است که نهادهای معطوف به صاحبان مقامات بلند پایه سیاسی را موظف به نقدپذیری می کند و دیگری تفکیک میان مباحث معرفت شناختی و فلسفه سیاسی  به نفع به رسمیت شناختن پلورالیسم میان شهروندان و گردن نهادن به تکثر معقول میان شهروندان در تعریفشان از خیر و غایت شان در زندگی است. راولز تاکید می کند که فلسفه سیاسی نباید بر هیچ آموزه جامعی (یعنی آموزه معرفت شناختی یا اخلاقی یا دینی ویژه ای) بنا شود.  مثلاً معرفت شناسی پوپری یک آموزه جامع است و از نظر راولز نباید آنرا مبنای لیبرالیسم قرار داد چون توافق همه بر سر آن غیر ممکن است.
استدلال من در لزوم میان تفکیک معرفت شناسی و فلسفه علم پوپر و فلسفه سیاسی او برای فهم و حل نزاع پوپر درسیاست ایران با الهام از این آموزه راولز در لیبرالیسم سیاسی شکل گرفته است.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

"ذیلی بر یک یادداشت": پاسخ آخر پایا به گنجی (به ضمیمه پاسخ دوباره گنجی)

خوشبختانه لحن مباحثه در مجموع از حالت مناظره، یعنی اینکه بحث «سواد تو بیشتر است یا من؟»، خارج شده و به «گفت و گو» بدل گردیده است. علی پایا دیروز ذیل یادداشتی با عنوان «ذیلی بر یک یادداشت» به اکبر گنجی دوباره پاسخ داد. من لحن این پاسخ پایا را بیشتر از لحن پاسخ های قبلی او پسندیدم و آنرا متناسب تر با شان بالای علمی ایشان و حالت «گفت و گو» به جای مناظره داشتن بحث یافتم. حافظ هم گفته بود که «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» و نگفته بود که «با دوستان مدارا، با دشمنان ...»

جواب دکتر علی پایا را بدون کم و کاست می آورم برای کسانی که احیاناً متن اصلی را به خاطر فیلترینگ ندیده اند و همچنین برای کامل کردن روایت مان از بحث. امیدوارم همانطور که پایا اشاره کرده در نشریات و تریبون های تخصصی و آکادمیک هم بعداً این گفت و گوی آموزنده که کلی شنوندگان را تحریک به فکر کردن می کند ادامه یابد و به همینجا ختم نشود. در جواب دوستانی هم که می گویند الان وسط دعوا در مملکت فرصت بحث های علمی و فلسفی انتزاعی نیست داستان آن کسی را می آورم که وسط جنگ از مولا علی یک نکته ظریف الهیاتی پرسید و اطرافیان اعتراض کردند که الان وقتش نیست و علی پاسخ داد بگذارید بحث اش را مطرح کند ما برای همین چیزهاست که می جنگیم. (نقل به مضمون آنقدر که خاطرم مانده) همه تلاش جنبش سبز هم این است که در مملکت آنقدر آزادی بیان (حتی از نوع جان استوارت میلی اش یعنی آزادی بیان مطلق) مطرح شود که امثال پایا و گنجی و هر کس دیگری (حتی صاحبان نظرات صددرصد غلط) هر بحثی را در مورد هر موضوعی من جمله امور دینی بتوانند بودن سانسور و واهمه در حوزه عمومی داخل کشور مطرح کنند. (البته با رعایت قائده تزاحم به قول میل) و اما پاسخ کامل پایا:


«نگارنده در پاسخی که بر جوابیه مفصل دوست خود آقای گنجی نگاشت متذکر شد که گفت و گوی خود با آقای گنجی در این زمینه به پایان می برد. مکتوب مختصر کنونی نه به نیت ادامه "گفت و گو" که صرفا به فصد تصحیح برخی برداشت های نادرست در پاسخ تازه آقای گنجی تحریر می شود. نگارنده امیدوار است "گفت و گو" در این باب در ظرف و زمینه های مناسب بحث های علمی ادامه یابد و نتایج آن نیز از طریق محمل های مناسب در اختیار حیطه عمومی قرار داده شود.
------------------
1- نقادی و بهره گیری از ظرفیت عقل آن گونه که عقل گرایان نقاد انجام می دهند با موجه سازی تفاوتی اساسی دارد. آقای گنجی اعتراض کرده اند که چرا به عوض ذکر تفاوت، ایشان را به منابع ارجاع داده ام. بحث در این زمینه در کلاس های درسی دانشگاهی دنبال می شود و سنخ موضوع چنان نیست که بتوان در حد حوصله و ادبیات مورد نظر سایت های عمومی بدان پرداخت.
2- دیوید میلر که نگارنده در یادداشت خود از وی اقوالی را نقل کرده بود فیلسوف علم است و نه فیلسوف سیاسی. این که دیوید میلر فیلسوف سیاسی به موجه سازی باور دارد. ربطی به سخن نگارنده ندارد. بجز دیوید میلر فیلسوف سیاسی کثیری دیگر از متفکران چنین اند. از دیدگاه عقل گرایان نقاد، موضع موجه سازانه آنان ابتر و عقیم است. البته تفصیل این نکته را باید در جای خود دنبال کرد.
3- در میان"عقل گرایان نقاد" (به تعبیر دقیق این اصطلاح) گروهی صرفا توانسته اند در سطح بحث های نظری به آموزه های این رهیافت پای بند بمانند و در تصمیم گیری های عملی نتوانسته اند منطق این آموزه ها را بدرستی درک و هضم کنند و ازینرو از آن عدول کرده اند. عقل گرایان نقادی نظیر پوپر و میلر، با برشمردن خطاهای معرفت شناسانه این گروه، توضیح داده اند که چرا در هر دو عرصه عمل و نظر می توان از آموزه های عقل گرایی نقاد به گونه ای کاملا منسجم و متلائم بهره گرفت. دو منبعی که در یادداشت پیشین معرفی شد در این خصوص و نیز این نکته که چرا موجه سازی عقیم است توضیحات مبسوطی دارد.
مایکل دامت، و هیلری پاتنم "عقل گرای نقاد" (با تعبیر دقیق این مفهوم) نیستند. استفاده از استدلال، حتی بهره گیری از نقادی، شخص را "عقل گرای" نقاد نمی کند. جایگاه راولز، با آن که از موجه سازی بهره می برد و بدان تصریح می کند متفاوت است. در این خصوص آقای گنجی را ارجاع می دهم به مقاله پروفسور آلن بویر "آیا یک جامعه باز یک جامعه عادلانه است؟ پوپر در برابر راولز" که در نشریه آئین، شماره های 13 و 14، سال 1387، صص 41 تا 54 به چاپ رسیده است.
4- ضرورت کسب دانش "تخصصی" (به توضیحی که در پاسخ نگارنده آمده است) برای کسب توانایی لازم جهت نقادی دانش های تخصصی، به معنای محال کردن سخن گفتن در باره آن ها نیست. این نکته در باره همه معارف صادق است. کسی که با مکانیک کوانتومی (در تراز مرتبه اول) آشنایی تخصصی ندارد نمی تواند به نحو تخصصی در باره آن نظر دهد.
5. مرقوم داشته اند که آیا امثال فارابی و ... از هرمنیوتیک و پدیدار شناسی و عقلانیت نقاد برای بررسی های اسلامی خود بهره گرفته اند. در پاسخ باید گفت این که محققانی پیش از خلق ظرفیت های خاصی برای نقادی، از آن ابزار بهره نگرفته اند، امر شگفتی نیست. نقادی های آنان در حد ظرفیت هایی بوده است که در اختیار داشته اند. اما پس از ظهور ظرفیت های تازه، برای ارائه دیدگاه های نو (و نه تکرار مکررات گذشته) استفاده از این ظرفیت ها ضروری است. کسب دانش تخصصی متناسب با مقتضیات زمانه به همین معناست.
6- گزاره های ظنی و حدسی و یقین های مومنانه از دو سنخ متفاوتند. یقین امری شخصی است و در حوزه روانشناسی فردی جای می گیرد. گزاره های ظنی و حدسی به نیت بحث در حیطه عمومی برساخته و پیشنهاد می شوند. ارائه استدلال های نقادانه در نقد اندیشه ها و آراء با بهره گیری از مقدمات حدسی و ظنی، رویه ای مرسوم در میان عقل گرایان نقاد است. نتیجه هر نقادی موفق، حذف شماری از خطا های معرفتی است. اما دستیابی به حقیقت تمام و تمام حقیقت به طی طریق در مسیر حذف خطا نیاز دارد و به قول حافظ "این راه را نهایت صورت کجا توان بست".

7- تذکار در این خصوص که هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد، به معنای عزل توجه از گفتار به گوینده نیست. سخنان تخصصی را به نیت توجه در محتوای آنان باید در ظرف و زمینه هایی مطرح کرد که ظرفیت ارزیابی های نقادانه را داشته باشند. یکی از علل ابداع نشریات و تریبون های تخصصی در جهان جدید، همین ضرورت بوده است»

ضمیمه: مطلب بالا را که پست کردم دیدم گنجی دوباره به یادداشت بالا پاسخی داده است. به نظرم نکات جالبی مطرح شده.  من پاسخ او را به انتهای این پست اضافه می کنم. عنوان مطلب اش هست: «معرفت شناسی پوپری، جن و بسم الله»

«چند نکته پیرامون سومین نفد دوست عزیز، آقای پایا عرض می کنم:
یکم- عدم التزام عملی به آموزه ی مقبول: یکی از آموزه های کارل پوپر که جناب پایا هم از آن دفاع می کند،مطرح کردن مدعیات خو به عنوان یک "حدس" یا "گمان" است. جناب پایا در احکامی که صادر می کنند این نکته ی روش شناسانه را نادیده گرفته و حکم قطعی صادر می کنند که نسبت عقل گرایان نقاد با موجه سازی، نسبت "جن و بسم الله" و جمع کردن "کوسه و ریش پهن" ، "تربیع دایره" و "شیر بی یال و دم اشکم" است، عقل گرایان نقاد موجه سازی را "ابتر و عقیم" می دانند و آن دسته از عقل گرایان نقاد که موجه سازی را قبول دارند، "نتوانسته اند منطق این آموزه ها را بدرستی درک و هضم کنند و ازینرو از آن عدول کرده اند". نتیجه: آنان عقل گرای نقاد نیستند. بهتر بود جناب پایا با اقتفای به کارل پوپر، این حکم قاطع را به عنوان "یک حدس" مطرح می کردند و چنین می فرمودند: "حدس و ظن من این است که موجه سازی ارتباطی با عقلانیت انتقادی ندارد". در این صورت ایشان التزام عملی خود به آموزه ای که مبلغ آن هستند را بهتر نشان می دادند.
دوم- توتولوژیک، ابطال ناپذیر و بی فایده بودن مدعا: شاید بتوان خطر کرد و این حدس را برساخت که مسأله زمانی پدیدار شد که مترجمان ما justification را به توجیه ترجمه کردند. اگر آنان از ابتدا آن را مدلل ترجمه می کردند، شاید مسأله حل می شد. برای کمک به حل مسأله، در این جا ، به جای توجیه از مدلل سازی استفاده می کنیم. جناب پایا می گویند عقل گرایان نقاد فقط کسانی هستند که من آنان را عقل گرایان نقاد به شمار می آورم. ایشان عقلانیت انتقادی را برمبنای مدلل سازی تعریف می کنند و آنگاه مدلل سازی را از روی عقلانیت انتقادی تعریف می کنند، به طوری که هر کس دارای عقل نقاد است مخالف با مدلل سازی/توجیه است و هر کس مخالف با مدلل سازی/توجیه است دارای عقل نقاد است. چنین تعریفی، توتولوژیک، ابطال ناپذیر و بی فایده است، چرا که از عالم خارج خبر نمی دهد.
چرا فیلسوفانی که موضع مبناگرایانه یا زمینه گرایانه (contextualistic) دارند باید از عقلانیت انتقادی طرد شوند؟ رابرت آئودی یک انسجام گرا- مبناگرای معتدل (modest foundationalist- coherentist) است . آیا می توان مدعی شد که آئودی یکی از عقل گرایان نقاد نیست؟ به نظر می رسد جناب پایا عقلانیت انتقادی را به مثابه ی یک کلی واحدالمصداق به کار می برند. گویی این مفهوم(عقل گرای نقاد) یک مصداق بیشتر ندارد و آن هم کارل پوپر(پوپری ها) است. در صورتی که اگر عقلانیت انتقادی به مثابه ی یک روش در مقابل عقلانیت حداکثری در نظر گرفته شود، کثیری از فلاسفه ی تحلیلی معاصری که قائل به اقامه ی برهان در معنای سنتی (برهانی که متصف به اوصاف کلیت و ضرورت و دوام باشد) نیستند، در زمره ی عقل گرایان نقاد به شمار می روند. بدین ترتیب، معرفت شناسانی نظیر رابرت آئودی ، ارنست سوزا و... در معنای مانحن فیه عقل گرای نقاد به حساب می آیند. یعنی دغدغه ی آنها مدلل سازی مدعیات است. به تعبیر دیگر، باید تفسیر موسعی ازعقلانیت انتقادی- به عنوان آموزه ای روش شناسانه- ارائه کنیم. جناب پایا به عنوان یک عقل گرای نقاد باید دغدغه ی مدلل سازی دعاوی دینی اش را داشته باشد و در مواضع رقیب نیز از این حیث بنگرد و ناکارآمدی ادله ی وی را نشان دهد.
سوم- تقریر محل نزاع: آرای مختلف درباره ی متدولوژی و اپیستمولوژی محل نزاع ما نیست. مساله این نیست که پوپر توجیه گرا بوده یا نبوده ، مبناگرا بوده یا نبوده، بلکه محل نزاع مدلل بودن یا نامدلل بودن اعتقادات دینی بود و هست. میزان قابل توجهی از سه نوشته ی جناب پایا مصروف اموری شده است که هیچ ارتباطی با محل نزاع ندارند. عقلانیت نظری به معنای تناسب دلیل و مدعاست. هر چه مدعا بزرگتر باشد، دلایل هم باید قوی تر و بیشتر باشد. نمی توان ادعای به این بزرگی و عظمت را مطرح ساخت که "موجود مقدسی وجود دارد که بیش از 12 قرن است که به حیات خود ادامه می دهد"، اما برای اثبات صدق آن حتی یک دلیل عقلی یا تجربی هم در دست نداشت. نمی توان از عقلی بودن اعتقادات دینی سخن گفت، اما برای اثبات صدق این مدعا که "قرآن سخنان خداوند است"، حتی یک دلیل نتوان اقامه کرد. نمی توان خدایی بر صورت انسان برساخت و او را پادشاه جهان کرد(خدای فقیهانه) اما به این نقد جدی توجه نداشت که خداوند شبیه هیچ چیز نیست(لیس کمثله شیء) و "اصولاً جمیع الفاظ زبان وقتی در حق خداوند به کار می روند، مجازی و استعاری می شوند"[1]. "قرآن محمدی" به دنبال دلایل صدق باورهای دینی بود و به این نتیجه منتهی شد که یا دلیل وجود ندارد، یا آن چه به عنوان ادله بیان گردیده است، سراپا مخدوش است. حال به دو رویکرد بدیل زیر بنگرید:
الف- محسن کدیور در نهایت در مقاله ی "قلب اسلام" نوشت: "مسلمانان در ایمان به دعوای پیامبری محمد بن عبدااله (ص) جز این قرآن و و قبول صداقت او چیزی نداشته اند. اصولا کسی مدعی اقامه دلیل عقلی بر نبوت خاصه نيست. اساسا مگر امور جزئی شخصی قابل اقامه برهان است؟...مسلمانی با ايمان به صداقت محمد بن عبدالله (ص) آغاز می شود".
اعتراف به بی دلیلی اعتقادات اسلامی، یک گام به پیش است. اما کار را نمی توان با مغالطه ای دیگر دنبال کرد. از "صدق اخلاقی" نمی توان "صدق منطقی- معرفت شناختی" را استنتاج کرد. به نمونه ی زیر بنگرید: ملاهادی سبزواری شخصی راستگو بود. او "انتقال اعراض" را محال عقلی به شمار می آورد و بر مبنای آن عکاسی را محال می دانست. آیا می توان از صادق بودن(راستگویی اخلاقی) او صدق منطقی (انطباق با واقع) مدعایش(محال بودن عکاسی) را استنتاج کرد؟ کدیور از راستگویی پیامبر گرامی اسلام،می خواهد "کلام الله بودن قرآن" را استنتاج کند. اما نکته ی ظریف دیگری هم وجود دارد. او از یک سو قرآن را سخنان خداوند قلمداد می کند، و از سوی دیگر مدعی می شود که در سخنان خداوند سخنان "موهن" و "خشن" وجود دارد[2]. آیا موهن و خشن(مجازات های خشن چون قطع دست، حکم محارب و...) خواندن سخنان خداوند(آیات قرآن)، با قدرت و علم و خیر مطلق بودن خدای متشخص انسانوار تعارض ندارد؟ یعنی خدای عالم مطلق و خیر مطلق سخنانی بیان خواهد کرد که بعدها محسن کدیور آنها را "موهن" و "خشن" به شمار آورد؟ آیا خداوند فکر این جا را نکرده بود؟ وجود سخنان "موهن" و "خشن" با کدام یک از دو مدل رقیب(قرآن سخنان خداوند است، قرآن سخنان پیامبر گرامی اسلام است) سازگارتر است؟
ب- اگر مدعای جناب پایا را خوب فهمیده باشم، ایشان بر این باورند که اعتقادات دینی(گزاره های دینی) "ظنی و حدسی" اند، آنها "برساخته و پیشنهاد" شده اند تا "در حیطه ی عمومی" به "بحث" و "نقادی" گذارده شوند. "نتیجه هر نقادی موفق، حذف شماری از خطا های معرفتی است". در دین شناسی جناب پایا، گزاره هایی چون "قرآن کلام الله است" و "امام زمان وجود دارد" به دو حدس و ظن قابل گفت و گو و نقد تبدیل می شوند که باید از نقادی بی امان جان به در برند. همین و بس.
چهارم- نتیجه: جناب پایا ما را به لغزش پذیری، کند و کاو نقادانه و نظریه ی غیر مبناگرایانه و غیر توجیه گرایانه پوپر دعوت می کنند. اگر ما دعوت ایشان را اجابت کنیم، در نهایت به این جا می رسیم که کل اعتقادات صدق و کذب بردار دینی که می پنداشتیم درست و سازگارند، چنین نبوده اند، و همه ی آنها ظنی و نامتیقن هستند. اگر نهایت مقامی که در اعتقادات دینی بدان دست می یابیم مقام حدس و گمان است،نارواداری چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ ما هم چون شما قرائت خود را از نامدلل ها، "حدس ها" و "ظن ها" بیان می کنیم. به کدام دلیل حدس ها و ظن های شما درباره ی حدس ها و ظن های دینی تفسیر درست تری هستند؟ آیا شما مجازید مدعی کشف حقیقت شوید؟ ادامه ی گفت و گوی ناقدانه در صورتی مفید خواهد بود که جناب پایا به طور روشن و دقیق مواضع خود را درباره ی محل نزاع بیان نمایند. "قرآن محمدی" هم چنان به روی نقد ناقدان گشوده و آماده ی گفت و گوست.» [پایان سخن گنجی]


۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

پاسخ جدید اکبر گنجی به علی پایا

اکبر گنجی دیروز اخیرترین پاسخ خود به نقدهای دکتر علی پایا را منتشر کرد. من تمام پاسخ گنجی را اینجا می آورم، چون تقریباً تمام آن به موضوع پرسش های 2 نظر سنجی و حتی پرسش اخلاقی که در مورد روا بودن طرح برخی پرسش های دینی در جنبش سبز کرده بودم ربط دارند. به خصوص دوستانی که با گذاشتن کامنت در بحث شرکت کردند را به خواندن این یادداشت جلب می کنم چون ممکن است ناظر به حل ابهامات خود آنها هم باشد. عنوان مطلب گنجی هست «دینداری حدسی و ظنی». دوباره پاورقی ها را داخل متن آورده ام. مطلب گنجی:

«دوست عزیز،استادارجمند، آقای پایا، صورت مسئله را تغییر داده اند.
یکم- اتهام کاذب بودن باورهای دینی: در نقد اول آن چه به "قرآن محمدی" نسبت داده و نقد کرده بودند ،از مدعیات آن نبود. جناب پایا به این مسأله ی مهم پاسخ نداده و صرفاً صورت مسأله را تغییر داده اند. ایشان نوشته بودند: "قصد او[گنجی] این است که این نکته را موجه سازد که باور هایی که او در پی نقدشان است نه صادقند و نه موجه". این اتهام بلادلیل(کاذب بودن باورهای دینی) مستند به هیچ شاهدی نبود. پیامدهای عملی این اتهام(کاذب معرفی کردن باورهای دینی)، در جامعه ای چون جامعه ی ایران،بر کسی پوشیده نیست. عقلانیت انتقادی و انصاف علمی حکم می کرد که جناب پایا این اتهام را پس بگیرند نه این که با سکوت از آن بگذرند.
دوم- تفاوت استدلال و موجه سازی: فرموده اند گنجی:"تصور کرده است استدلال کردن یعنی همان موجه سازی...به هیچ روی چنین نیست...میان استدلال و "موجه سازی" که تعبیری فنی و دقیق است تفاوت بسیار وجود دارد...این تفاوت اساسی فارق میان عقل گرایان نقاد و "موجه سازان" است". پس از این مقدمه ی مهم، خواننده انتظار دارد که ایشان تفاوت این دو را ذکر فرمایند. اما در متن هیچ سخنی در این خصوص وجود ندارد."ثبت فی محله"(در جای خود اثبات شده است). " فلیراجع الی محله"(به جایش رجوع شود).
تا حدی که من اطلاع دارم، حداقل گروهی از فیلسوفان این دو را با یکدیگر به کار می برند. دیوید میلر درباره ی فلسفه ی سیاسی نوشته است: "فیلسوفان سیاسی این باورها را زیر ذره بین می گذارند و می پرسند منظور از فلان حرف دقیقاً چیست، چه شاهدی برای این ادعاها وجود دارد، اگر کسی از این باور ایراد بگیرد، چگونه می توان آن را توجیه کرد... آن دسته از فیلسوفان سیاسی که در طرفداری از دموکراسی استدلال کرده اند، فیلسوفانی که اندیشه هایشان مطرح شده،...می پرسند آیا باورهای ما با هم سازگار هستند یا نه، آیا این باورها متکی بر شواهد و قرائنی هستند یا نه"[دیوید میلر، فلسفه سیاسی، بهمن دارالشفایی، نشر ماهی، صص 24- 20.]. چارلز تالیافرو، می گوید:"قرینه عموماً ناظر به دلایل توجیه کننده است؛ یعنی دلایلی ناظر به این که چرا می توان گفت عقیده ی شخص حقیقتاً موجه، برحق یا شایسته است"[چارلز تالیافرو، فلسفه ی دین در قرن بیستم،ترجمه ی انشاءالله رحمتی، نشر سهروردی، ص 413.].
در سنت اندیشه ی اسلامی مدعا این بود و هست که "نحن ابناء الدلیل" (من فرزند و پیرو دلیل هستم) و "انما المتبع هوالبرهان"(فقط تابع برهانم). "قرآن محمدی" ادله ی اقامه شده برای اثبات صدق کلام الله بودن قرآن، عصمت پیامبران،ختم نبوت،معاد جسمانی، زندگی شخصی پس از مرگ، وجود امام زمان و... را عقیم به شمار می آورد و قرائن و شواهد عرضه شده را مثبت مدعا نمی دانست. شما این را هرچه می خواهید(توجیه ، استدلال، قرائن ) بنامید، محل نزاع همان است که از ابتدا بود: تاکنون حتی یک دلیل بر کلام الله بودن قرآن اقامه نشده و تا حدی که من می فهمم، اقامه شدنی نیست. وقتی شخصی مدعی می شود: "قرآن سخنان خداوند است"،پرسش من این است: دلیل و برهان ات بر صدق این مدعا چیست؟
سوم- فروکاست گرایی پوپری : جناب پایا کسانی را عقل گرای نقاد به شمار می آورد که موجه سازی را ملاک معرفت ندانند. وقتی با عقل گرایان نقادی روبرو می شوند که موجه سازی را یکی از شروط معرفت به شمار می آورند،آنان را افرادی معرفی می کنند که "دچار خبط های سترگ معرفت شناسانه و روش شناسانه،در فهم دقائق و ظرائف دیدگاه عقلانیت نقاد شده اند". عقل گرایان نقادی چون "واتکینز و ماسگریو و لاکاتوش و بسیاری دیگر" را مصداق چنین خطاهایی معرفی می کنند. عقل گرایان نقاد دو گروه اند: آنان که به توجیه باور دارند، آنان که به توجیه باور ندارند. به تعبیر دیگر جناب پایا از کارل پوپر یکی از عقل گرایان نقاد است ، به همه ی عقل گرایان نقاد پوپری هستند، پل زده اند. تعریف کارل پوپر از عقل نقاد دایره ای بسیار وسیع تر از تعریف جناب پایا است. به نظر پوپر عقلانیت انتقادی می تواند به عنوان "یک رویکرد ناظر به آمادگی برای گوش دادن به استدلال های انتقادی و برای آموختن از تجربه" توصیف شود .این رویکرد اساسا یک گرایش متکی به پذیرش این نکته است که "من ممکن است بر خطا باشم وشما بر حق وبا کوشش به حقیقت نزدیکتر شویم". آیا مایکل دامت، هیلری پاتنم، جان راولز و...که از موجه سازی دفاع می کنند را نمی توان از عقل گرایان نقاد به شمار آورد؟
هیلری پاتنم دوگانگی واقعیت/ارزش را رد می کند و به مقابله با این نظر که نمی توان "باید" را از "است" استنتاج کرد، می پردازد(طبیعی انگاری تصدیقی یا قضیه ای) . به نظر او، فیلسوفانی چون پوپر، رایشنباخ، کارناپ و کواین، با طفره روی از آن به ورطه ی خیال بافی افتاده اند(هیلری پاتنم، دوگانگی واقعیت/ ارزش، ترجمه ی فریدون فاطمی،نشر مرکز،صص 211- 198). می گوید: "متفکرانی که من به آنان می پردازم برآنند که گزاره های مربوط به واقعیت قابل آن هستند که به طور عینی صادق باشند و به طور عینی توجیه شوند"(پیشین، ص 37 ). "همه ی مفسران کانت بر آنند که او معتقد است گزاره های اخلاقی را می توان توجیه اخلاقی کرد- در واقع کل فلسفه ی اخلاقی کانت گزارشی است از این که چگونه می تواند چنین باشد"(پیشین، صص 56- 55)."با تأمل هوشیارانه روی ارزشگذاریهای ما...نتیجه می گیریم برخی از آنها موجه اند و برخی دیگر توجیهی ندارند. این به پرسش بعدی راه می برد: با چه معیاری تعیین می کنیم برخی ارزشگذاریها موجه اند و برخی نیستند؟ "(پیشین، ص 160). "در زندگی بالفعل خود، قادر هستیم دست کم گاهی داوریهای(از جمله داوریهای ارزشی) موجه و ناموجه را از هم تمیز دهیم...برای آن که داوریهای ارزشی را قابل صدق و کذب تلقی کنیم هیچ دلیلی بهتر از این واقعیت نداریم که آنها را قابل تصدیق پذیری موجه و انکارپذیری موجه می توانیم تلقی کنیم و می کنیم"(پیشین، ص 168 ).


رابرت هولمز،توجیه نظریه عدالت انصافی جان راولز را "توجیه هر گونه اصل اخلاقی" به شمار آورده است(رابرت ال. هولمز، مبانی فلسفه ی اخلاق،ترجمه ی مسعود علیا، ققنوس،ص360).
راولز می گوید:"هر تصوری از عدالت را نمی توان از مقدمات بدیهی یا اصول مشروط استنتاج کرد؛ برعکس روانیدن (justification)هر تصوری از عدالت بستگی به همپایی متقابل سنجشهای بسیار دارد، و همه چیز باید با هم در یک نظر همساز با هم جور شوند" (TJ, 19). لیبرالیسم سیاسی راولز متکی به "سنت تفکر دموکراتیک" است، با "فرهنگ همگانی" جوامع مدرن و "سرمایه ی مشترک اندیشه ها و اصول پایه ای تلویحاً پذیرفته شده " آن جواع موجه می شود:"تا جایی که ممکن است، دانش و شیوه های استدلالی که مبنای تأیید اصول عدالت و اعمال آنها بر اصول اساسی قانون اساسی و عدالت پایه ای هستند باید مبتنی بر حقایق ساده ای باشند که امروزه مورد پذیرش همگان یا قابل فهم برای عموم شهروندان هستند" (PL, 224-225). "توجیه قضاوت های سیاسی خود برای دیگران یعنی متقاعد کردن آن ها با دلیل عمومی- به عبارت دیگر، با شیوه هایی از استدلال و استنتاج که مناسب مسائل بنیادین سیاسی است- و با استناد به عقاید، دلایل و ارزش های سیاسی ای که پذیرش ان ها برای دیگران هم معقول است"(جان راولز، عدالت به مثابه ی انصاف، ترجمه ی عرفان ثابتی، ققنوس،صص 59- 58)."توجیه عمومی...براساس ایده های بنیادین تلویحاً مندرج در فرهنگ سیاسی، مبنای عمومی توجیه را بنا" می کند(پیشین، ص 61).

چهارم- محال کردن سخن گفتن درباره ی دین: "قرآن محمدی" می پرسید: آیا باورها ی دینی(کلام الله بودن قرآن،عصمت انبیا،ختم نبوت،معاد جسمانی،و...) با دلائل عقلی اثبات شده اند یا می شوند؟ پاسخ آن مقالات منفی بود. یعنی با دلیل عقلی نمی توان کلام الله بودن قرآن، ختم نبوت،عصمت انبیا و معاد جسمانی را اثبات کرد.
ابن سینا اصل معاد جسمانی را اثبات ناپذیر می دانست، اما ملاصدرا مراحل زندگی پس از مرگ را خارج از قلمرو عقل به شمار می آورد:
"در اموری که فراتر از عرصه عقل است، همچون حالات آخرت و احکام برزخ، عقول آنان[عقل گرایان] از کار می افتد و جز با پیروی از شریعت راه بجایی نمی برند"(تفسیر القرآن الکریم،تصحیح محمد خواجوی، انتشارات بیدار،ج 4، ص129).
اگر به تمامی شبهات وثاقت تاریخی متن پاسخ گفته شود، حداکثر تایید می شود که قرآن سخنان پیامبر گرامی اسلام است. اما جناب پایا بر این باورند که برای طرح این نوع مدعیات: "آشنایی جدی با همین میراث عقلانیت نقاد و تمییز مرز های آن با رویکرد های دیگر مثلا انواع شیوه های هرمنیوتیک و یا اصناف رویه های پدیدار شناسانه و یا انبوه رهیافت های موجه ساز در فلسفه تحلیلی" و "میراث هزار و چند صد ساله" اسلام از جمله "تاریخ اسلام، اندیشه های کلامی و ظرافت های زبان شناسانه، ونیز زبان و ادبیات عرب، و ... " شرط لازم سخن گفتن در این زمینه است.
اولاً: جناب پایا در سراسر عالم فقط یک تن را معرفی فرمایند که آشنایی جدی با همه ی این دانش ها داشته باشد. آیا واقعاً بر این باورید که برای پاسخ گفتن به پرسش مدلل بودن یا نبودن "اعتقادات صدق و کذب بردار دینی" باید به همه ی علوم ذکر شده آشنایی جدی داشت؟
ثانیاً: عالمانی که از صدر اسلام تا کنون(فارابی،غزالی،فخر رازی، ابن سینا،ملاصدرا،سبزواری، طباطبایی،مطهری، جوادی آملی و...) درباره ی اعتقادات اسلامی سخن گفته اند، از دانش های نوینی چون شاخه های مختلف عقل نقاد، هرمنیوتیک، اصناف رویه های پدیدارشناسانه، انبوه رهیافت های موجه ساز در فلسفه ی تحلیلی؛ اطلاع سطحی هم نداشته اند،چه رسد به "آشنایی جدی". با توجه به این واقعیت، آیا آنان مجاز نبوده اند ذهن خود را با مدلل بودن یا نامدلل بودن اعتقادات دینی درگیر سازند ؟
ثالثاً: اگر یک دانشجوی فلسفه پس از اتمام دوران تحصیل، در معرفت شناسی پوپریست شود، بدون نیاز به "آشنایی جدی" با "میراث هزار و چند صد ساله ی اسلام"، می تواند حکم کند که تمامی اعتقادات صدق و کذب بردار اسلام( همچنین یهودیت، مسیحیت، بودیسم ، هندوئیسم و...) حدس ها و ظنون ابطال ناشده ای بیش نیستند. آشنایی جدی با میراث 14 قرنه کوچکترین تأثیری در صدور این حکم ندارد.
رابعاً: اصول دین(اعتقادات) تحقیقی است، نه تقلیدی. "اینکه در دین مقدس اسلام تقلید در اصول دین به هیچ وجه جایز نیست و منحصراً از راه تحقیق و استدلال باید تحصیل شود دلیل بارزی است براینکه اسلام مسائل آسمانی را در حدود اصول دین برای عقل انسان قابل تحقیق می داند"(مرتضی مطهری، مجموعه آثار، جلد 6، اصول فلسفه و روش رئالیسم ، انتشارات صدرا، ص 880). نمی توان به مومن مسلمانی که با صدای بلند تحقیق می کند گفت: این کار شما نیست، به اهلش واگذار کنید. از استاد ارجمند که در این حوزه ها تدریس می فرمایند، حداقل انتظار این بود و هست که به پرسش اصلی و محل نزاع پاسخ فرمایند: آیا با ادله ی عقلی می توان اثبات کرد که قرآن سخنان خداوند است؟ آیا با دلایل عقلی می توان اثبات کرد که موجود مقدسی به نام امام دوازدهم با چندین قرن طول عمر در قید حیات است؟
بر مبنای معرفت شناسی مقبول جناب پایا ، به نظر می رسد که ایشان همه ی باورهای دینی را حدس ها و ظنون ابطال ناشده ای بیش نمی دانند. تفاوت عظیم دیدگاه دینی آقای پایا با عالمان مسلمان قابل توجه بسیار است. اگر اعتقادات اسلامی نامدلل هستند ،اگر آنها ظن ها و حدس هایی بیش نیستند،در این صورت انتخاب این حدس ها- نه حدس های مسیحی، یهودی، بودایی ، هندویی- چگونه صورت گرفته است؟ چرا حدس های اسلامی برتر از حدس های دیگر ادیان به شمار می آید؟ آیا کل مسأله را باید به زاده شدن در کشورهای گوناگون و "شیوه های زندگی" متفاوت فروکاست؟
پنجم- نقد گوینده(قائل) یا نقد نظر(قول): نمی دانم آیا این هم بخشی از روش شناسی و معرفت شناسی مقبول جناب پایا است که به جای نقد مدعای "قرآن محمدی" مبنی بر عدم وجود دلائل عقلی برای اثبات کلام الله بودن قرآن یا وجود امام زمان و غیره،به نقد شخصیت گوینده پرداخته اند. مولا علی می گفت:لا تنظر الى من قال و انظر الى ما قال : به آن كه گفت ، منگر و به آنچه گفت ، بنگر.»

قضاوت در مورد قدرت و یا ضعف پاسخ گنجی با خواننده.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

حق با اکبر گنجی است یا علی پایا؟












اخیراً مناظره ای قلمی میان علی پایا و اکبر گنجی بر سر سخنان اکبر گنجی در مصاحبه با بی بی سی که ریشه در مجموعه مقالات او در «قرآن محمدی» و «امام زمان به چه کار فقها می آید» دارند در گرفت. من در این یادداشت گزارشی از قسمت های ناظر به معرفت شناسی و فلسفه علم این مناظره قلمی اند ارائه می کنم. این قسمت ها اولاً ناظر به نسبت میان معرفت شناسی پوپری و دین اند و ثانیاً مربوط به جایگاه موجه سازی(justification) در معرفت شناسی در حالت کلی اند.
ناظر به همین یادداشت یک نظرسنجی هم در وبلاگ قرار داده ام که از خوانندگان خواهشمندم در صورت امکان در نظر سنجی شرکت کنند و با گذاشتن کامنت نظرشان را هم ابراز کنند. در آینده و در یادداشت دیگری به پرسش اخلاقی ای که غیر مستقیم به نظرم پس زمینه این مناظره است خواهم پرداخت که آیا این استدلال "در مرحله کنونی جنبش سبز ما احتیاج به وحدت در میان سبزها داریم و طرح پاره ای مسائل چالش برانگیز ناظر به اعتقادات دینی سنتی مردم (مانند بحث امام زمان و جایگاه معرفت شناختی وحی) در حوزه عمومی تفرقه افکن و در نتیجه غیر اخلاقی است" درست است یا نه؟
(همین که این سطور را می نوشتم مکشوف افتاد که استدلال فوق یک استدلال نتیجه گرایانه در اخلاق است.) ولی در این یادداشت که با عرض معذرت کمی هم طولانی خواهد شد من تنها به جنبه معرفت شناختی و فلسفه علمی این بحث قلمی می پردازم و پرسش اخلاقی فوق را به یادداشتی دیگر موکول می کنم.

اگر نخواهیم به زمان های خیلی عقب تر برویم، به نظرم می توان انگیزه آغاز این مناظره را سخنان اکبر گنجی در مصاحبه با عنایت فانی در برنامه بی بی سی دانست که فردای آن مصاحبه صدا و سیمای جمهوری اسلامی شکل واژگونه ای از آن گفت و گو را در بخش خبری معلوم الحال 20:30پخش کرد و سعی کرد از آن طریق از 5 روشنفکر دینی که در ماه گذشته بیانیه ای 10 ماده ای در وصف سقف مطالبات جنبش سبز ارائه دادند، چهراه ای شیطانی و دجال صفت و ضددین ارائه کند. اکبر گنجی در واکنش به 20:30 مقاله ای نوشت و در این مقاله برخی مبانی معرفت شناختی مجموعه مقالات «قرآن محمدی» و «امام زمان به چه کار فقها می آید» را اینطور بیان کرد:



«۱- سخنان ما ارتباطی با ایمان گرایان ندارد. ایمان گرایان نیازی به اثبات عقلی باورهای هستی شناسانه‌ی خود ندارند. سخنان ما ناظر به آن دسته از عقل گرایان مسلمان [مانند مرحوم طباطبائی و مطهری] است که ادعا می‌کنند تمامی اعتقادات را می‌توانند با براهین عقلی اثبات کنند.
۲- معرفت، باور صادق موجه (true justified belief)است. کلیه ی باورهای اعتقادی مسلمین، ممکن است صادق باشند. ما به صدق و کذب آن مدعیات کاری نداریم. دایره ی بحث ما محدود به دلایل صدق مدعیات است.
به تعبیر دیگر ممکن است باوری صادق باشد، اما نتوان با دلایل عقلی آن را اثبات کرد. ابوعلی سینا بر این باور بود که در عین صادق بودن زندگی پس از مرگ، با دلایل عقلی نمی‌توان معاد را اثبات کرد. وی در این زمینه ایمان‌گرا بود. می‌گفت: پیامبر صادق از حیات پس از مرگ خبر داده است.
۳- ادعای «قرآن محمدی» این بود و هست که هیچ دلیل عقلی ای برای اثبات صدق مهم ترین باورهای اعتقادی مسلمین وجود ندارد، همین و بس. اگر این سخن کفر آمیز است، بوعلی سینا به جهت نامدلل فرض کردن معاد، کافر است..... شیعیان از زمان رحلت امام یازدهم تاکنون حتی یک دلیل عقلی برای اثبات صدق وجود امام دوازدهم ارائه نکرده و نمی‌توانند اقامه کنند. اگر چنین دلیلی وجود داشت یا می‌توانست وجود داشته باشد، به جای تکفیر این و آن،آن دلایل عرضه می‌شد.» [پایان نقل قول از گنجی]
گنجی پس از این مقاله، مقاله «خدا مرده است، زنده باد دولت» را هم نوشت.


اندکی پس از انتشار دو مقاله فوق، علی پایا مقاله ای نوشت با عنوان "نقدی روش شناسانه بر اکبر گنجی" در نقد مقاله های اخیر گنجی که با عبارت زیر آغاز می شد:


«آقای گنجی که سابقه دوستی و آشنایی نگارنده با وی به حدود دو دهه پیش باز می گردد در چند مقاله اخیر خود به شماری از باور های دینی نقد هایی وارد آورده است. در این یادداشت کوتاه نگارنده بی آن که به محتوای دعاوی آقای گنجی بپردازد مایل است چند نکته را به اجمال هرچه تمامتر در نقد روش وی مطرح سازد. » پایا سپس ادامه داده بود:


«[ایراد نخست آنکه اکبر گنجی] چنان می نویسد که گویی وجهی که مورد نظرش است به صورت قطعی اثبات شده است. حال آن که یکی از نخستین آموزه های عقلانیت نقاد این است که در حوزه معرفت هایی که در عرصه عمومی دسترس پذیر است و از زبان و مفاهیم برای انتقال بهره می جوید، هیچ چیز قطعی و یقینی وجود ندارد. این نکته البته به این معنی نیست که هر مدعایی در این عرصه رواست و بنابراین باید به نسبی گرایی معرفتی (که به قیاس ناپذیری میان نظام های باور می انجامد) تن داد. سخن صرفا آن است که در بیان هر دعوی، حتی دعاوی متکی به قدرت مند ترین بینه ها، بیش از این نمی توان ادعا کرد که فرضیه پیشنهادی احیانا بهتر از فرضیه های رقیب، از عهده تبیین شواهد موجود بر می آید. هرچند که در مورد خود آن نیز نمی توان حکم به قطعیت صدقش داد.

نکته دوم آن که، آقای گنجی، که چنان که گذشت ظاهرا به عقلانیت نقاد پای بند است، در نقد دیدگاه مخالفان مکررا بر این نکته تاکید می کند که "معرفت عبارت است از باور صادق موجه"، و قصد او این است که این نکته را موجه سازد که باور هایی که او در پی نقدشان است نه صادقند و نه موجه.

به این شیوه نقد آقای گنجی، باز از منظر عقلانیت نقاد، دو انتقاد جدی وارد است. نخست این که عقل گرایان نقاد اساسا معرفت را باور صادق موجه نمی دانند. از دیدگاه آنان، معرفت چنان که اشاره شد، چیزی نیست جز مجموعه ای از حدس و فرض ها. حدس فرض هایی که علیرغم بهترین کوشش ما برای ابطالشان به شیوه های تجربی یا عقلانی، همچنان مقاوم در صحنه بر جای ایستاده اند. مجموعه این دسته از حدس های تا این زمان ابطال نشده، معرفتِ (موقت ما را تا این زمان) تشکیل می دهد. در پرتو حدس های تازه ای که از حدس های پیشین، توانایی تبیین کنندگی و وحدت بخشی بیشتری دارند، معرفت کنونی بسط بیشتری پیدا می کند و حدس ها و فرض هایی که از"ارزش های معرفت شناسانه" محدود تری برخوردارند جای خود را به حدس و فرض هایی می دهند که از قابلیت های معرفتی بالاتری برخوردارند.

انتقاد دیگر آن که عقل گرایان نقاد اساسا موجه سازی(justification ) را (در همه اشکال و صورت های آن) عقیم و ابتر می دانند و نشان می دهند که اتخاذ چنین رویکردی ناشی از نوعی فهم نادرست مباحث معرفت شناسی است. جمع کردن میان رویکرد عقلانیت نقاد یا رویه های موجه سازانه نظیر جمع کردن میان کوسه و ریش پهن یا تلاش برای تربیع دایره است. اگر آقای گنجی برخلاف تلقی نگارنده در زمره عقل گرایان نقاد نیست و در معرفت شناسی از رویه های موجه سازانه پی روی می کند، در آن صورت دو نقد بالا در مورد وی مصداق ندارد، اما در چنین حالتی همه مشکلاتی که برای رهیافت های موجه ساز وجود دارد دامن گیر وی خواهد شد.»
در پاسخ به ایرادات علی پایا در مقاله فوق، اکبر گنجی مقاله نسبتاً مفصلی در دفاع از نظرات خود نوشت با عنوان «صادق و کاذب یا موجه و ناموجه». (بعضی از پاورقی های مقاله گنجی بسیار به بحث ما مرتبط اند و به خاطر من آنها رادر متن ادغام کردم و یکجا می آورمشان):
«سخن "قرآن محمدی" این بود: تاکنون حتی یک دلیل عقلی برای اثبات کلام الله بودن قرآن و وجود امام زمان ارائه نشده است و تا حدی که من می فهمم،نمی توان برای این مدعیات دلیل عقلی اقامه کرد. ...مدعای "قرآن محمدی" حداکثر همطراز مدعای ابوعلی سیناست که معاد جسمانی را عقلاً اثبات ناپذیر به شمار می آورد. (ابن سینا، الشفاء ، تحقیق: قنواتی، سعید زاید، انتشارات ناصر خسرو، 1363، ص 423.) آخوندهای درباری جمهوری اسلامی(مکارم شیرازی،احمد خاتمی، طائب و...) از "انکار ادله" ،"انکار وجود" را استنتاج کرده و حکم به ارتداد و الحاد گنجی کرده اند، اما از دوستی که تخصص اصلی اش فلسفه ی علم و منطق و متدلوژی است، توقع نمی رفت که اتهام "صادق نبودن" باورهای دینی را، بدون شواهد متنی بر کسی وارد سازد.

جناب علی پایا با اقتفای به کارل پوپر می فرمایند: "یکی از نخستین آموزه های عقلانیت نقاد این است که در حوزه معرفت هایی که در عرصه عمومی دسترس پذیر است و از زبان و مفاهیم برای انتقال بهره می جوید، هیچ چیز قطعی و یقینی وجود ندارد" و "معرفت... چیزی نیست جز مجموعه ای از حدس و فرض های...تا این زمان ابطال نشده".
تفاوت روش شناسی "قرآن محمدی" با روش شناسی جناب پایا دقیق و روشن است. مدعای ما این بود که صدق باورهای دینی را نمی توان با دلائل عقلی اثبات کرد،نه آن که آن باورها کاذب اند. بر مبنای معرفت شناسی جناب پایا ، کل باورهای دینی، حدس ها و فرض های غیر قطعی، غیر یقینی، موقتی و تا این زمان ابطال نشده هستند. مدعای جناب پایا بسیار رادیکال تر از مدعای "قرآن محمدی" است. "قرآن محمدی" تأکید داشت که پیامبر گرامی اسلام واقعاً تجربه ای وحیانی را از سر گذرانده اند. هیچ کس در آن تجربه ی منحصر به فرد و استثنایی شرکت نداشته است.... اما برمبنای معرفت شناسی مقبول جناب پایا، باورهایی چون: تجربه ی وحیانی پیامبر گرامی اسلام، کلام الله بودن قرآن،عصمت پیامبر، ختم نبوت،معاد و غیره، حداکثر یک حدس و فرض غیرقطعی، غیر یقینی،موقتی و تا این زمان ابطال نشده هستند. کارل پوپر در این خصوص نوشته است:
"بنابر این مبنای تجربی،علم عینی، هیچ چیز "مطلقی" ندارد. علم بر زمینی سخت بنا نشده است. ساختار جسورانه ی نظریاتش- به تعبیری- بر باتلاق است. نظیر ساختمانی است که بر تیرهایی احداث شده است. تیرها از بالا در باتلاق فرو می روند، اما نه به سوی پایه ای طبیعی یا "بدیهی"؛ و اگر دیگر تیرها را عمیقتر نمی بریم نه به جهت این است که به زمینی سخت رسیده ایم. ما صرفاً زمانی از کار باز می ایستیم که خیالمان راحت شود که دست کم برای حال حاضر، تیرها به قدر کافی سخت هستند که ساختمان را تحمل کنند"( 111. P).
این کجا و مدعای محتاطانه و فروتنانه ی "قرآن محمدی" کجا؟ من نمی دانم بنا کردن باورهای دینی بر معرفت شناسی پوپری، تا چه اندازه مقبول دینداران مسلمان خواهد بود؟
جناب پایا می فرمایند: "عقل گرایان نقاد اساسا موجه سازی justification را (در همه اشکال و صورت های آن) عقیم و ابتر می دانند و نشان می دهند که اتخاذ چنین رویکردی ناشی از نوعی فهم نادرست مباحث معرفت شناسی است. جمع کردن میان رویکرد عقلانیت نقاد یا رویه های موجه سازانه نظیر جمع کردن میان کوسه و ریش پهن یا تلاش برای تربیع دایره است". مدعای جناب پایا که به همه ی عقل گرایان نقاد نسبت داده اند، موجه به نظر نمی رسد. اگر می فرمودند کارل پوپر چنین نظری دارد، به واقعیت نزدیکتر بود. کارل پوپر در این خصوص نوشته است:
"معرفت می تواند رشد کند و... علم می تواند پیشرفت کند، تنها به جهت این که ما می توانیم از اشتباهاتمان درس بگیریم. راه پیشرفت معرفت، و به ویژه معرفت علمی، متکی است به پیشدستی های ناموجه( و موجه ناشدنی)، گمانها،راه حلهای موقتی برای مسائلمان و حدسها. نقادی، یعنی تلاشی برای ابطال، که مشتمل است بر آزمونهای نقدی سخت،این حدسها را مهار می کند. ممکن است که آن حدسها از این آزمونها جان به در برند، اما هیچ گاه نمی شود آنها را توجیه ایجابی کرد؛ یعنی نه می شود اثبات کرد که یقیناً صادفند و نه حتی این که "محتمل" اند". (Popper ,K.R. Conjectures and Refutations, The Growth of Scientific Knowledge, Routledge & Kegan Paul.1963. p. vii.)
پوپر در پاورقی ای که بعدها به منطق اکتشاف علمی اضافه کرد، نوشت:
"آزمونهای دقیق و نظام مند، این حدسها یا "پیشدستی ها" ی به غایت تخیلی و تهور آمیز ما را مهار می کنند. پس از پیش نهادن این "پیشدستی ها"، هیچ کدامشان به صورت جزمی پذیرفته نمی شوند. هدف روش تحقیق ما، دفاع از آنها نیست؛ نمی خواهیم ثابت کنیم که کاملاً حق با ما بوده است. بالعکس می کوشیم آنها را دور بیفکنیم. با استفاده از تمام تسلیحات منطقی، ریاضی و فنی خویش می کوشیم اثبات کنیم که پیشدستی های ما باطلند، برای این که به جای آنها پیشدستی های جدید ناموجه و موجه ناشدنی بگذاریم...". (Popper ,K.R. The Logic of Scientific Discovery , 6th (rev.) impression of the 1959 English translation, Hutchinson, 1972. Pp. 278-9)

تا جایی که به خاطر می آورم، پوپری ها هم از چیزی به نام corroboration (تقویت از راه ابطال گری) دفاع می کنند. اما چند نکته در خصوص این مدعا می توان مطرح ساخت:
اولاً: دانلد گیلیس یکی از شواهد مبطل حکم کلی جناب علی پایا است. دانلد گیلیس، که در فلسفه علم پوپری و مدافع عقل نقاد است، معرفت به عنوان باور صادق موجه را رد می کند. به گفته او از شرط صدق نمی توان دفاع کرد به همین دلیل ساده که "تقریباً تمام نظرات علمی ای که پیش از 1800 مطرح شدند، بعداً معلوم شد که از جهتی نادرستند. بنابراین اگر اصرار بورزیم که معرفت باید صادق باشد، نتیجه می شود که پیش از 1800 هیچ نظریه ی علمی ای وجود نداشته است". وی معرفت را "باور موجه" به شمار می آورد. وی مابعدالطبیه را به اقتفای پوپر، با معنا می داند. اما در عین حال آن را معرفت به شمار نمی آورد، برای این که "نظریه ای است که قابل تأیید با آزمایش و مشاهده نیست". (دانالد گیلیس، فلسفه ی علم در قرن بیستم، ترجمه ی حسن میانداری،سمت، ص 267.)
ثانیاً: اگر درجایی ضرورت موجه سازی نقد و انکار شده باشد، موجه سازی تجربی منظور بوده است، نه هرنوع موجه سازی. استدلال آوردن بخش مهمی از نظرورزی است. درست است که هیچ تجربه ای هیچ تئوری ای را موجه نمی سازد، یعنی اثبات نمی کند، اما فیلسوفان تحلیلی، برای مدعیاتشان دلیل می آورند و استدلال ارائه می کنند. توجیه معرفتی (epistemic justification) نشان دهنده ی آن است که برای پذیرش باور صادق، شواهد و دلائل قانع کننده وجود دارد.... اگر نیاز به موجه سازی مدعیات وجود ندارد،تفاوت مدعیات با یکدیگر در چیست؟ یعنی از نظر شما میان گزاره ای که هیچ نوع دلیلی برای صدق آن وجود ندارد، و گزاره ای که مبتنی بر شواهد و قرائن است،تفاوتی وجود ندارد؟ آیا اتفاقی نبودن صدق حدس ها، به قرینه (evidence) محتاج نیست؟ [....]

ثالثاً: چند تن از فیلسوفان دین، که در کتاب خود برمبنای عقل نقاد پیش رفته اند،در تعریف عقل گرایی انتقادی (critical rationalism) در قلمرو دین نوشته اند:"نظام های اعتقادات دینی را می توان و می باید عقلاً مورد نقد و ارزیابی قرار داد، اگر چه اثبات قاطع چنین نظامهایی امکان پذیر نیست...گام سوم بررسی دلایلی است که له و علیه آن اعتقاد اقامه کرده اند. البته این قبیل دلایل هرگز ادله ای قاطع و مورد اجماع عام نیستند، اما این بدان معنا نیست که مطلقاً فاقد ارزش اند... قائلین به عقلانیت انتقادی هیچ تضمین عقلی محرزی مبنی بر صحت دیدگاه خود در اختیار ندارند، و بنابراین آنها از دو حیث به دیدگاههای رقیب حاجت دارند:اولاً، برای آنکه محاسن دیدگاههای رقیب را در مقایسه با دیدگاه خودشان بسنجند و ثانیاً، برای آنکه دیدگاه خودشان مورد انتقادات جدی قرار گیرد."(مایکل پترسون و...، عقل و اعتقاد دینی، درآمدی بر فلسفه ی دین،ترجمه ی احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، طرح نو،صص 90-86.)
بدین ترتیب، برخلاف نظر جناب پاپا، "عقیم و ابتر" فرض کردن "همه ی اشکال و صورت های موجه سازی" مقتضای عقلانیت انتقادی نیست.» [پایان نقل قول از گنجی]

علی پایا دوباره و برای آخرین بار به گنجی جواب داد. عنوان جوابیه او بود"پاسخی کوتاه به یک جواب بلند" و در آن جواب های قابل تاملی در مورد نگاه گنجی به جایگاه "موجه سازی" در معرفت شناسی داده شده بود، بدون آنکه اشاره ای به اشکالات گنجی در مورد سازگاری یا ناسازگاری میان "معرفت شناسی پوپری و دین" داده شود:
«دوست عزیز آقای گنجی در جوابیه بلندی که بر یادداشت کوتاه نگارنده در خصوص برخی ضعف های روش شناسانه در مقالات وی به رشته تحریر در آمده بود، نکات متعددی از مباحث معرفت شناسانه، روش شناسانه، سیاسی، اجتماعی، و ... را ذکر کرده است که بخش قابل ملاحظه ای از آن ارتباطی با آنچه نگارنده بدان اشارت داشته است، ندارد...

آقای گنجی، در مورد یکی از مهمترین آموزه های "عقلانیت نقاد" به راه خطا رفته اند. ایشان تصور کرده است استدلال کردن یعنی همان موجه سازی. ایشان می نویسد ... "مگر این گونه سخن گفتن، نوعی استدلال کردن و موجه سازی مدعیات نیست؟ اگر نیاز به موجه سازی مدعیات وجود ندارد،تفاوت مدعیات با یکدیگر در چیست؟ یعنی از نظر شما میان گزاره ای که هیچ نوع دلیلی برای صدق آن وجود ندارد، و گزاره ای که مبتنی بر شواهد و قرائن است،تفاوتی وجود ندارد؟ آیا اتفاقی نبودن صدق حدس ها، به قرینه (evidence) محتاج نیست؟" در پاسخ باید گفت به هیچ روی چنین نیست. درست است که نقادی یعنی استدلال و عقل گرایان نقاد نیز با استدلال نشان می دهند که "موجه سازی" ابتر و عقیم است. اما میان استدلال و "موجه سازی" که تعبیری فنی و دقیق است تفاوت بسیار وجود دارد. هر نقادی استدلال محسوب می شود اما همه استدلال ها از سنخ موجه سازی نیستند ظاهرا این تفاوت اساسی که فارق میان عقل گرایان نقاد و "موجه سازان" است مورد توجه آقای گنجی نبوده است. تفصیل این سخن را باید در اراء چهره های اصلی عقل گرایی نقاد از جمله پوپر (بخصوص آراء متاخر او)، ویلیام بارتلی، و بخصوص دیوید میلر جستجو کرد.

این عدم توجه به یکی از تفاوت های اصلی میان عقل گرایی نقاد و موجه سازی، ظاهرا موجب شده است که آقای گنجی با شیوه ای "موجه سازانه" به نقد مدعای کسانی بپردازد که به گفته ایشان می خواهند باور های دینی خود را "اثبات عقلی" کنند. یعنی ایشان با سلاح "موجه سازی" به نبرد با "موجه سازی" برخاسته است. غافل از این که از "موجه سازی" چنین هنری برنمی آید. از آنجا که "مبنای نهایی" در استدلال های موجه سازانه (خواه وحی باشد، خواه تجربه حسی، خواه تجربه درونی، خواه قول حجت،...) هیچگاه به نحو عقلی موجه شدنی نیست، راه برای "توجیه" همواره باز خواهد ماند. عقل گرایان نقاد از همین رو سودا را یکسره کرده اند و "موجه سازی" را بتمامه مردود دانسته اند.

از قول دانلد گیلیس، که وی را در زمره عقل گرایان نقاد معرفی کرده اند، مرقوم داشته اند که وی (گیلیس) معرفت را "باور موجه" به شمار می آورد و مابعدالطبیعه را معرفت تلقی نمی کند. ظاهرا آقای گنجی از این مقدمات، القای این نتیجه را در نظر داشته است که عقل گرایان نقاد نیز معرفت را باور موجه به شمار می آورند و مابعدالطبیعه را معرفت محسوب نمی کنند. این دو نتیجه هر دو بکلی نادرستند. این که برخی از چهره های سرشناسی که در زمره عقل گرایان نقاد محسوب می شوند، دچار خبط های سترگ معرفت شناسانه و روش شناسانه، در فهم دقائق و ظرائف دیدگاه عقلانیت نقاد شده اند امر شگفتی نیست. در این خصوص کافی است به نقد های بنیان برافکن دیوید میلر از خطاهای عقل گرایان نقادی نظیر واتکینز و ماسگریو و لاکاتوش و بسیاری دیگر نظر افکنده شود. برای عقل گرایان نقاد اساسا "موجه بودن" به هیچ روی ملاک معرفت نیست. "باور موجه" نیز از دیدگاه عقل گرایان نقاد وزنی در قلمرو معرفت شناسی ندارد و نوعی شیر بی یال و دم و اشکم است. نقل قولی از دیوید میلر در نقد آلن ماسگریو، در اینجا خالی از فایده نیست: ʼآن چنان مخلوقاتی نظیر باور معقول [یعنی موجه شده به وسیله دلیل عقلانی] و موجه سازی که خدا نیز نیافریده است ممکن است کسانی نظیر ماسگریو ... را وسوسه کنند، که می خواهند به آنان آموزش داده شود که به چه چیز باید باور داشته باشند. دیگران ترجیح می دهند قوه قضاوت خویش را به کارگیرند، و تنها در جایی که عقل موثر است بدان متوسل شوند؛ یعنی، در مقام یک وارسی کننده خطایِ محسوس.ʻ
برخلاف قولی که از گیلیس ذکر شده است، عقل گرایان نقاد تاکید دارند که متافیزیک نیز، می تواند در زمره "معرفت ها" تلقی شود به شرط آن که از محک ارزیابی عقلانی (فلسفی، منطقی) و نه تجربی، با موفقیت بیرون آمده باشد. البته متافیزیک ها را با استفاده از نتایج تجربی نظام های علمی یی که از دلشان بیرون می آید نیز می توان به نحو غیر مستقیم مورد سنجش قرار داد و برایشان شان معرفتی (به تعبیر دقیقی که عقل گرایان نقاد ارائه می کنند) در نظر گرفت.

در مقاله آقای گنجی اشاره شده است به بحث تقویت تجربی (corroboration) که به وسیله پوپر در برابر تایید تجربی (confirmation) که پوزیتیویست های منطقی بر طبل آن می کوفتند، مطرح شد. ظاهرا ایشان چنین در نظر داشته است که این مفهوم نیز در خدمت "موجه سازی" است. این برداشت از دو جهت نادرست است. نخست آن که همان گونه که تاکید شد نسبت موجه سازی و عقلانیت نقاد نظیر نسبت میان جنّ و بسم الله است. دیگر این که در نظر عقل گرایان نقاد، آنچه اهمیت دارد، رشد علم یا معرفت است و تقویت تجربی، در این زمینه (رشد علم تجربی) همان گونه که میلر متذکر شده است هیچ نقشی ندارد: ʼپس در مورد تقویت تجربی (corroboration) چه می توان گفت؟ ... پاسخ این است که تقویت تجربی، حتی در قلمرو عملی، اهمیتی ندارد. فاقد هر نوع اهمیت معرفت شناسانه است... اما آزمودن اهمیت دارد، و دارای اهمیت غیرقابل تردید روش شناسانه است ... بی تردید تقویت تجربی برای آن که علم موجود باشد مورد نیاز است، زیرا اگر هیچ نظریه ای هیچگاه تقویت تجربی نمی شد علمی موجود نمی بود؛ اما تقویت تجربی هیچ سهمی در رشد یا پیشرفت علم ندارد.ʻ
آقای گنجی، آن گونه که از شواهد درون-متنی برمی آید، ظاهرا بر خلاف رویه عقل گرایان نقاد، در چارچوبی "موجه سازانه" می اندیشد و تحلیل می کند.» [پایان نقل قول از علی پایا]

من بالطبع در نقل قول های فوق قسمت های جدلی و غیر فلسفی و خصم کوبانه هر دو طرف را حذف کردم چون ربطی به بحث فلسفی ای که ما در اینجا در پی اش بودیم نداشت.
حالا با توجه به این سخنان لطفاً در نظرسنجی شرکت کنید و در صورت امکان با گذاشتن کامنت در بحث شرکت کنید.