۱۴۰۰ آبان ۱۹, چهارشنبه

چرا آتاتورک موفق شد ولی رضاشاه نه؟ یک بررسی تطبیقی

 

برغم همه فراز و فرودها و برآمدن حزب اسلامگرای عدالت و توسعه با رهبری اردوغان، نظامی سکولار که آتاتورک در ۱۹۲۳ م در ترکیه بنا کرد باگذشت حدود صد سال پابرجاست، ولی نظامی سکولار که رضاشاه پهلوی در ایران تاسیس کرد با انقلاب ۱۳۵۷ سرنگون شد. سئوالی که بصورت طبیعی به ذهن می‌رسد آنست که چرا آتاتورک موفق شد، ولی رضاشاه نه؟[1]


 منظور ما از موفقیت ساده است؛ موفقیت درایجاد نظامی سکولار که هم باثبات باشد، و هم درنهایت دموکراتیک. عکس مصطفی کمال پاشا، موسس جمهوری ترکیه، هنوز روی اسکناس‌های ملی چاپ می شود، مجسمه‌های او در شهرها برافراشته است، و مراسم بازدید از مزار او در آنکارا (موسوم به آنیت‌قبیر) جزو مراسم رسمی است که روسای جمهور و سایر مقامات ارشد (حتی اگر چون اردوغان چندان دلشان با آتاتورک نباشد) مرتب بجا می‌آورند. ولی در ایران آرامگاه رضاشاه در حرم شاه‌عبدالعظیم حسنی در شهرری در سال ۱۳۵۹ با حکم صادق خلخالی، حاکم شرع وقت تخریب شد و یاد نیکی از او در میادین رسمی ایران نیست. در چهل سال گذشته همه امکانات دولتی بکار گرفته شده تا چهره رضاشاه تخریب شود.[2] نمی‌شود کتمان کرد که رضاشاه در ایران موفقیت آتاتورک در ترکیه را در برقراری نظامی باثبات نداشته است و همین موضوع این نوشتار است.

پیشاپیش بگویم که عوامل مختلفی برای این موفقیت آتاتورک می‌توان ذکر کرد که بررسی همه آنها از حوصله این نوشتار خارج است. مثلا موقعیت جغرافیایی ترکیه که به نوعی در غرب در دل خاک اروپا قرار دارد و عضویت متعاقب این کشور در ناتو، در مقایسه با موقعیت جغرافیایی ایران که در دل خاورمیانه بحران‌زده قرار دارد (بنگرید به وضعیت افغانستان به عنوان یکی از مهم‌ترین همسایه‌های ایران، این روزها) در متفاوت بودن سرنوشت سیاسی دو کشور یقینا موثر بوده است. ایران ارتباط مستقیمی با اروپا ندارد، هرگز عضو ناتو هم نبوده و نهادهای اروپایی هرگز تاثیری را که در ترکیه دارند، در ایران نداشته‌اند. این عوامل در بقا و استمرار دموکراسی ترکیه بسیار مهم‌اند.

با اینحال در این نوشتار بر چند عامل تاکید خواهیم کرد. پیشاپیش بگوییم برتر بودن مدل مدرنیزاسیون آتاتورک در برابر رضاشاه حتی از منظر خود رضاشاه و یارانش هم نباید زیاد عجیب باشد: هرچه هست این رضاشاه بود که با اصرار فروغی برای آموختن از تجربه مدرنیزاسیون و دولت‌سازی آتاتورک به ترکیه رفت نه برعکس.[3]

ناگفته نماند هم رضاشاه و هم آتاتورک در کشورهایشان پروژه‌های ملت‌سازی مبتنی بر یکسان‌سازی فرهنگی پیش برند که همراه بود با سرکوب اقلیت‌های زبانی (کردها و بقیه در ترکیه، ترک‌ها و عرب‌ها و کردها و... در ایران). به این موضوع مهم ولی در این نوشتار کوتاه نمی‌پردازیم.

 

سابقه طولانی تجدد در عثمانی متاخر در مقایسه با سابقه ضعیف تجدد در ایران قاجار

به عنوان مقدمه بحث باید به سابقه طولانی تجدد در عثمانی در مقایسه با سابقه ضعیف تجدد در ایران قاجار اشاره کنیم. تورج اتابکی و اریک یان زورکر، دو پژوهشگر این حوزه، در «پیش‌گفتار» کتاب مردان دستور؛ تجدد عامرانه در عصر آتاتورک و رضاشاه (انتشارات تاوریس، ۲۰۰۴)[4] توضیح می دهند که مدرنیزاسیون ساختار دولت در عثمانی سابقه بیشتری از ایران داشت و همین مزیت فوق‌العاده‌ای به آتاتورک در برابر رضاشاه می‌داد. تاجایی که به فرآینده دولت‌سازی و نهادسازی مربوط می‌شود، آتاتورک از یک «مزیت بی‌همتا» در قیاس با رضاشاه برخوردار بود: «ارتش منظم ملی متشکل از سربازان وظیفه، نظام پولی ملی، شبکه ارتباطی سراسری متکی بر خطوط راه آهن و تلگراف، دستگاه اداری گسترده و دارای اعتماد به نفس و یک نظام قضایی سکولار (به استثنای قانون خانواده)—همه در [ترکیه عثمانی] قرن نوزدهم و قرن بیستم پیشاپیش حاصل شده بود.» کاری که آتاتورک با تاسیس جمهوریت کرد آن بود که این میراث را مبنا قرار داد و آنرا به هرگوشه و حتی نقاط دورافتاده کشور توسعه دهد. پس رضاشاه مجبور بود دولت مدرن را در ایران تقریبا از بنیاد برسازد، حال آنکه آتاتورک «در دوره حکومت پانزده ساله‌اش» (‍۱۹۲۳-۱۹۳۸م) دولتی را که پیشتر کمابیش وجود داشت نوسازی کرد و توسعه داد. (اتابکی و یان زورکر، صص ۱۰-۹ نسخه انگلیسی؛ ترجمه برگرفته از صص. ۱۹-۱۸ترجمه حقیقت‌‌خواه با ویرایش مختصر)

 

دیکتاتوری مطلقه رضاشاه در مقایسه با دیکتاتوری ملایم‌تر آتاتورک

اتابکی و یان زورکر در همان کتاب هم آتاتورک و هم رضاشاه را دیکتاتورهای مصلح (reforming dictators) لقب می‌دهند. بااینحال دیکتاتوری رضاشاه مطلقه‌تر بود، یعنی رضاشاه چون بر زیردستی خشمگین می‌شد، مجازات شدیدتری بر او وضع می‌کرد: «اگر در ترکیه آتاتورک از نظر [رهبر] افتادن معمولا به معنای منزوی و مطرود شدن، تحت نظر و کنترل قرار گرفتن، و نیاز به یافتن شغلی بیرون از نظام آموزشی [دولتی] یا رسانه‌ها بود، در ایران رضاشاهی وضعیت فرق می‌کرد [و شدیدتر بود]. دیکتاتوری رضاشاه در ظرف چندسال از زمان به قدرت رسیدن به خودکامگی (autocracy) و حتی حکومت دلبخواهی (arbitrary rule) تحول یافت. برخی روشنفکران [پیشتر حامی رژیم] مجبور به کناره‌گیری از مشاغل سیاسی شدند، دیگرانی به زندان افتادند یا اعدام شدند. معدودی هم توانستند در تبعید پناهی بجویند، البته در حالی که نتوانسته بودند تحقق آرزوهایشان را ببینند.» (ص. ۱۰ انگلیسی؛ ص. ۱۹ فارسی با ویرایش.)

آتاتورک از سال ۱۹۲۸م به بعد رفته‌رفته از سیاست‌ روزمره فاصله گرفت و هم بیشتر خود را صرف «کارزار بزرگ مدنیزاسیون» کشور کرد، اگرچه «با نصب و عزل اعضای مجلس و هیئت وزیران به میل خودش (و گاهی بدون اطلاع نخست‌وزیر) اقتدار خود را تاحد زیادی حفظ کرد.» «آتاتورک نهادهای سیاسی ترکیه ---مجلس شورای ملی، حزبش [ج ه پ]—را به اندازه کافی به حال خودشان واگذاشت که بتوانند هویت صلبی برای خودشان کسب کنند. این امر به رژیم [جمهوری تازه‌تاسیس] اجازه می‌داد تا آن حد نهادینه شود که بتواند پس از مرگ آتاتورک هم بدون دچار شدن به بحران‌های اساسی به بقایش ادامه دهد.»

عملکرد رضاشاه ولی متفاوت بود. برعکس عملکرد آتاتورک در ترکیه، بالا گرفتن خودکامگی حکومت رضاشاه پس از به قدرت رسیدنش به تدریج میان او و پایگاه اجتماعی شهری اولیه‌اش که حامی به قدرت رسیدنش بود، فاصله انداخت. به بیان اتابکی و یان زورکر رضاشاه برخلاف آتاتورک جای زیادی برای برخورداری جامعه و حامیان خودش از «کاربست خردورزی، استدلال انتقادی و فردگرایی» نگذاشت. (همان، ص. ۱۱؛ ص. ۲۰ ترجمه فارسی با ویرایش)

همایون کاتوزیان هم در انتهای مقاله «جامعه و دولت در دوره رضاشاه» در کتاب مردان دستور؛ تجدد عامرانه در عصر آتاتورک و رضاشاه توضیح می‌دهد رضاشاه وقتی در سال ۱۹۲۶ م (۱۳۰۴ ش) به سلطنت رسید «مشروعیت سیاسی قابل ملاحظه و پایگاه اجتماعی استوار» (گرچه نه لزوما دموکراتیک) داشت و از تایید آشکار و ضمنی بسیاری بلندپایگان و نخبگان جامعه برخوردار بود. با اینحال وقتی همو توسط متفقین در سال ۱۳۲۰ش (سال ۱۹۴۱ م) به بیم نزدیکی به آلمان نازی برکنار شد، عزلش واکنش منفی چندانی در جامعه ایران نیانگیخت. برخی حامیان پیشین حتی از کنار رفتنش به خاطر استبداد و «احیای دولت خودسر» دوره‌های پیشین به شکل مدرن خوشحال بودند. کاتوزیان می‌نویسد وقتی متفقین در خلال جنگ جهانی دوم به ایران حمله کردند تقریبا تمام طبقات و اقشار اجتماعی مدت‌ها بود از رضاشاه «رویگردان شده» بودند. (کاتوزیان، ص. ۳۷؛ ص. ۵۶ نسخه فارسی)

این تفاوت را می‌شود قدری با تکیه بر تفاوت ساختار پادشاهی (که رضا شاه تداوم داد) و جمهوری (که آتاتورک تاسیس کرد) توضیح داد. ساختار جمهوری، بر خلاف ساختار پادشاهی (و همینطور به طریق اولی ولایت فقیه در دوره جمهوری اسلامی) اولیت و حق خاصی به فرد رهبر یا پادشاه در حکمرانی و کنترل زمامداری نمی‌دهد و طول مدت زمامداری رئیس‌جمهور هم (البته در نظام‌هایی که فاسد نشده‌اند و «روح جمهوریت» را از دست نداده‌اند) بر خلاف پادشاهی یا ولایت محدود است. این موضوع نظام پادشاهی موروثی را در برابر نظام جمهوری با مشکل مشروعیت مواجه می‌کند.

آتاتورک برخلاف رضاشاه و بسیاری پادشاهان (گفته می‌شود عامدانه) از خود فرزندی نیاورد و بنابراین پس از او قدرت در خانواده او باقی نماند و در عوض به نهادهای دموکراتیک یا بالقوه دموکراتیکی چون مجلس و نخست‌وزیر و رئيس‌جمهور منتقل شد. یعنی نظام جمهوری که او تاسیس کرد وابسته به فرد و خاندان او نماند و پس از مرگش هم تا امروز دوام آورد.

آتاتورک بر خلاف رضاشاه گوشه چشمی جدی به دموکراسی داشت. تورج اتابکی در مقاله «خلافت، روحانیت و جمهوریت در ترکیه و ایران؛ برخی ملاحظات تطبیقی» در کتاب مذکور، پس از بیان «شش اصل مشهور کمالیسم» آتاتورک که هدف از آنها تغییرات بنیادین فرهنگی و اجتماعی در ترکیه بود، یعنی جمهوری‌خواهی (Cumhuriyetçilik)، سکولاریسم (Laiklik)، ملی‌گرایی (Milliyetçilik)، مردم‌گرایی (Halkçılık)، دولت‌‌گرایی (Devletçilik) و انقلابیگری (İnkılâpçılık)، می‌نویسد با اینحال در ایران، «رضاشاه هیچ‌گاه اصولی برای اصلاحات پردامنه خود مطرح نمی‌کرد». (ص. ۴۵ انگلیسی، ۶۷ فارسی)

با الهام از اتابکی می شود گفت اگر شش اصل مشهور آتاتورک را اساس قرار داریم، رضاشاه فقط سه تا یعنی سکولاریسم، ملی‌گرایی و دولت‌گرایی را در برنامه خود داشت. رضاشاه بر خلاف آتاتورک هیچ‌گاه به مردم‌گرایی (خلق‌چیلیخ در ترکی آذربایجانی)[5] و جمهوری‌خواهی و انقلابگیری که بنوعی اساس سوسیال‌دموکراسی‌های مدرن و نیز جهان‌بینی آتاتورکی هستند علاقه جدی از خود نشان نداد و همین باعث شد برنامه اصلاحات سیاسی او تا امروز عقیم بماند.

 

آتاتورک، فرمانده «قوای ملی» در جنگ‌های استقلال؛ رضاشاه، فرمانده عادی‌تر

آتاتورک با بیرون کردن نظامیان اشغالگر خارجی و در جنگ با استعمار غربی به قدرت رسید، ولی در پس تصویر رایج از به قدرت رسیدن رضاشاه چنین ایده ضدامپریالیستی نیست و همین به نوبه خود بعدها نتوانست مانع مشروعیت‌زدایی از حکومت رضاشاه در ایران از سوی چپها و البته اسلامگرایان تندرو در جمهوری اسلامی شود.

۳۰ ام آگوست «عید ظفر» در ترکیه است و در بسیاری شهرهای این کشور جشن گرفته می‌شود. این روز برای علاقمندان به میراث مصطفی کمال آتاتورک روز بسیار مهمی است. در سال‌های گذشته و با قدرت گرفتن حزب عدالت و توسعه که گرایش‌های اسلامگرایانه دارد، نگرانی در میان مخالفان اقتدار حاکم در مورد حراست از میراث آتاتورک بیشتر شده است، ولی این روز، که روز نیروهای مسلح ترکیه هم هست، هرگز اهمیت خود را از دست نداده است.[6] جنگ‌های استقلال در مشروعیت‌بخشی به آتاتورک در نزد افکار عمومی ترکیه تا به امروز نقش مهمی داشته است که در ایران معادلی ندارد.

در روایت رسمی از عید ظفر، روز ۳۰ آگوست ۱۹۲۲م روز «پیروزی قاطع» نیروهای تُرک تحت فرمان مصطفی کمال آتاترک بر «نیروهای اشغالگر یونان» خوانده می‌شود. پیش از ۳۰ آگوست ۱۹۲۲ یونان، با استفاده از خلاء به وجود آمده پس از شکست امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول و حمایت همه‌جانبه نیروهای نظامی متفقین، بخش‌هایی از آناتولی ترکیه را تصرف کرده بود. بعد از شکست عثمانی (متحد آلمان) در جنگ جهانی اول توافق متارکه مودروس در اکتبر سال ۱۹۱۸ میان بریتانیا به نمایندگی نیروهای متفقین (طرف غالب) و عثمانی ذیل حاکمیت اتحاد و ترقی (طرف مغلوب) امضا شد و در پیامد آن نیروهای متفقین به بهانه‌های مختلف بخش‌های زیادی از آناتولی را در ۱۹۱۹م اشغال کردند. به تعبیر خبرگزاری آناتولی، کشتی‌های جنگی متفقین وارد استانبول شدند و «فرانسه استان آدانا، انگلستان اورفا، ماراش و سامسون و ایتالیا نیز آنتالیا و بخش‌هایی از جنوب غرب آناتولی را» تصرف کردند. شهر مهم و پرجمعیت ازمیر ترکیه هم در فاصله ۱۵ می ۱۹۱۹ تا ۹ سپتامبر ۱۹۲۲ در کنترل نیروهای یونانی بود.

تاریخ به ما می‌گوید آتاتورک این بازی را برهم زد. قوای ملی با رهبری مصطفی کمال پاشا در ۲۶ آگوست ۱۹۲۲ یورشی را برای بیرون راندن بقایای نیروهای یونانی از خاک ترکیه آغاز کردند که در ۳۰ اوت با عقب نشینی یونان به پایان رسید و نهم سپتامبر همان سال هم ازمیر از کنترل یونانیان خارج شد.

پس نام آتاتورک در افکار عمومی ترکیه بیش از هرچیز با فرماندهی و نقش‌آفرینی او در جنگ‌های رهایی بخش برای آزادی ترکیه از اشغال مطرح شد، چنانکه او و همرزمانش وجب به وجب خاک ترکیه امروزین را از متفقین پس گرفتند. همین فرماندهی و مدیریت در جنگ به آتاتورک در تاسیس جمهوری ترکیه در سال ۱۹۲۳ و سیاست‌های ملت‌سازانه بعدی مشروعیت داد. هنوز هم کم نیستند خانواده‌هایی که مثلا جدشان یا یکی از اعضای خانواده‌شان در قدیم را در این «جنگ‌های استقلال» (استقلال ساواشلاری) که تا تشکیل جمهوری ترکیه طول کشید از دست داده‌اند. به بیان دیگر خاطره استقلال ساواشلاری هنوز در ترکیه زنده است و مشروعیت‌بخش «جمهوری» بوده که آتاتورک بر روی ویرانه‌های نظام خلافت که طرف مغلوب جنگ جهانی اول بود بنا کرد. احتمالا بشود گفت آنچه آتاتورک داشت، ولی رضا شاه نه، حماسه رهبری ارتشی مردمی و در نهایت غلبه بر اشغالگری بیگانگان در نبردهای استقلال است. رضاشاه بمانند آتاتورک از دل جنگ‌های استقلال برنیامد.

داستان به قدرت رسیدن رضاشاه در ایران بسیار عادی‌تر است، شبیه بسیاری از رهبرانی در جهان که با جابجایی قدرت به قدرت رسیدند. مطابق نظر بسیاری تاریخ‌نگاران رضاشاه با ۲۲ فوریه ۱۹۲۱ میلادی (سوم اسفند ۱۲۹۹ش) در کودتایی با همکاری سید ضیاالدین طباطبایی بر سرکار آمد.[7]

البته وضعیت ایران و ترکیه در دوران جنگ جهانی اول بسیار متفاوت بود و برای انصاف در مقام مقایسه باید این عامل را هم در نظر گرفت.

 

تفاوت ساختار روحانیت سنی و شیعه جعفری

عامل دیگری که در اینجا به اختصار بدان اشاره می‌کنیم تفاوت ساختار روحانیت شیعه در ایران (صفویه به بعد و خصوصا قاجار و پهلوی) و طبقه علما در ترکیه (عثمانی و جمهوریت) است. نهاد روحانیت سنی حنفی در ترکیه همیشه به صورت سنتی نزدیک به نهاد دولت و حامی آن بوده است. نزدیکی و قرابت طبقه علما و دولت در ترکیه به آتاتورک این اجازه را داد که پس از تاسیس جمهوریت در ۱۹۲۳ و لغو نهاد خلافت در سال ۱۹۲۴ بلافاصله سازمان دیانت را که متولی تنظیم امور دیانت و با بودجه‌ای عظیم و زیر نظر دولت است را تاسیس کند. این سازمان که امروز هم بودجه عظیمی از سوی دولت ترکیه بدان اختصاص می‌یابد، با اینکه کارکنانش عمدتا از علما و فارغ‌التحصیلان الهیات هستند، نقش مهمی در کنترل اسلام سیاسی از نوع بنیادگرا داشته است که نظیری در تاریخ ایران ندارد.

در ایران دوره قاجار و پهلوی برعکس نهاد مرجعیت و روحانیت شیعه بسیار فربه شده بود و پتانسیل آنرا یافته بود که مستقل از شاه، خصوصا شاه سکولار، عمل کند و در برابرش بایستد. رویارویی نهاد روحانیت و سلطنت سکولار در ایران با قدرت گرفتن اسلام سیاسی و حرکت آیت‌الله خمینی و شاگردانش البته اوج گرفت و نقش مهمی در سرنگونی نهاد سلطنت داشت.

به علاوه تاریخ‌نگاران می‌گویند در فاصله قدرت گرفتن رضاخان به عنوان سردارسپه و نخست‌وزیری و نهایتا تاج‌گذاری و تاسیس سلسله پهلوی از سوی او در سال ۱۳۰۴ این فرصت، ولو به شکل محدود، وجود داشت که بجای سلطنت اعلام جمهوری شود. رضاشاه هم در این زمینه قانع شده بود، ولی مخالفت روحانیون و البته اراده ضعیف رضاشاه (و احتمالا وسوسه او به سلطنت) این برنامه را ناممکن می‌کند. اتابکی در مقاله «خلافت، روحانیت و جمهوریت در ترکیه و ایران» می‌نویسد رضاشاه راهی قم شد تا با علمای عظام ملاقات کند. «در آنجا از او خواسته شد از جمهوری‌خواهی، که مرضی عموم نبود و با مقتضیات این مملکت [از نظر فقها] مناسبت نداشت، پرهیز کند.» بنا بر توضیح اتابکی وقتی رضاخان (که هنوز شاه نشده بود) به تهران بازگشت با انتشار بیانیه‌ای تاکید کرد از جمهوریت منصرف شده است:

«چون من و کلیه آحاد و افراد قشون از روز نخستین محافظت و صیانت ابهت اسلام را یکی از بزرگ‌ترین وظایف و نصب‌العین خود قرار داده، همواره درصدد آن بوده‌ایم که اسلام روز به روز رو به ترقی و تعالی گذاشته و احترام مقام روحانیت کاملا رعایت و محفوظ گردد، لهذا در موقعی که برای تودیع آقایان حجج الاسلام و علمای اعلام به حضرت معصومه (ع) مشرف بودیم، با معظم لهم درباب پیشامد کنونی تبادل افکار نموده و بالاخره چنین مقتضی دانستیم که به عموم ناس توصیه نماییم عنوان جمهوری را موقوف سازند.» (صص. ۸۴ نسخه فارسی به کوشش حقیقت‌‌خواه)

اگر بشود خلافت را معادل سنی ولایت فقیه در شیعه دانست، تجددطلبان ترکیه از جمله آتاتورک، دهه‌ها قبل از تجربه انقلاب اسلامی در ایران نوعی از حکومت دینی را تجربه کرده بودند و با مشکلات آن از نزدیک أشنا بودند. دراسلام سنی حنفی نظریه غیبت امام (آنهم امامی که حکومت کردن حق مسلم و انحصاری او محسوب می‌شود)‌ وجود ندارد. در نزد شیعیان دوازده امامی ولی شکل آرمانی حکومت، حکومت مهدی است که در آخرالزمان خواهد آمد. با این اوصاف سنی‌ها بر خلاف شیعیان برای قرن‌ها حکومت دینی از نوع خلافت را تجربه کرده بودند.

به بیان دیگر، از نظر تاریخی حکومت امام غائب در نزد شیعیان دوازده امامی همیشه به صورت آرمانی و در خیال بوده و در عمل آزمون نشده است. شاید همین آزمون نشدگی باعث شد مردم ایران، خصوصا اقشار مذهبی، در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ براحتی ولایت فقیه را به عنوان تداوم امامت آرمانی مهدی موعود و زمینه‌ساز ظهور او بپذیرند و در برابرش مقاومت نکنند. این ایده‌الیسم در مورد حکومت در ترکیه و سایر کشورهای سنی وجود نداشته است و به نوبه خود مانعی را در برابر جمهوری‌خواهی زدوده است. 

 

توضیح: این مقاله پیشتر در رادیوزمانه منتشر شده است. 



[1] نگارنده لازم می‌دارد از دکتر محمدرضا نیکفر تشکر کند که نسخه اولیه این مقاله را خواندند و پیشنهادات خوبی برای تکمیل بحث مطرح کردند.

[2] البته که این تبلیغات کاملا موفق نبوده، چنانکه «رضاشاه روحت شاد» به شعار برخی جنبش‌های اعتراضی در ایران متاخر بدل شده است.

[3] در فیلم‌هایی که از آن دوره و دیدار باقی مانده هردوی آتاتورک و رضاشاه از هم با نیکی و احترام یاد می‌کنند. بنگرید به اینجا.

[4] بخش‌های زیادی از این کتاب با عنوان تجدد عامرانه؛ جامعه و دولت در عصر رضاشاه با ترجمه مهدی حقیقتخواه به فارسی برگردانده شده است. متاسفانه چندفصل کتاب اصلی که منحصرا در مورد ترکیه در دوره آتاتورک هستند ترجمه نشده‌اند.

[5] در کتاب انگلیسی این واژه پوپولیسم (populism) ترجمه شده است.

[6] در بسیاری از مراسم‌هایی که در این روز در سال ۲۰۲۱ از سوی شهرداری‌های وابسته به حزب جمهوری‌خواه خلق (اصلی‌ترین حزب مخالف) در میدان‌های «جمهوریت» کلانشهرهایی چون ازمیر و آنتالیا برگزار شد، عکس‌هایی از مصطفی کمال آتاتورک در پس‌زمینه نصب شده بود، ولی عکسی از رجب طیب اردوغان نبود.

[7] طبیعتا این مانع از آن نیست که بگوییم روایت رسمی در ایران بعد از انقلاب در مورد چگونه به قدرت رسیدن رضاشاه عمدتا مغرضانه و یک طرفه است.صادق زیباکلام، روشنفکر ساکن ایران اخیرا کتابی منتشر کرد (که چون مجوز نگرفت به صورت آنلاین در خارج از کشور منتشر شد) به نام رضاشاه و درآن کوشید در نقطه مقابل تصویر ایدئولوژیک رایج در جمهوری اسلامی از رضاشاه، تصویری بی‌طرفانه و علمی از او به دست دهد. زیباکلام در «پیش‌گفتار» کتابش بخوبی توضیح می‌دهد که در روایت رسمی در جمهوری اسلامی از رضاشاه، تمام دستاوردهای او به غلط در خدمت منافع انگلیس و غربی‌ها توصیف می‌شود؛ مثلا اگر او راه آهن کشید، دانشگاه تاسیس کرد، صنایع مدرن آورد، ارتش مدرن ایجاد کرد، قرارداد نفتی جدید با شرکت نفت خارجی بست، در این اقدامات «هدفی جز تامین منافع بلندمدت استعمار پیر» انگلستان در ایران نداشت. ایضا در روایت رسمی گفته می‌شود اقدامات دیگر رضاشاه در تصرف املاک زمینداران، کشف حجاب، جدایی دین از سیاست، جلوگیری از دخالت روحانیون در سیاست، مبارزه با شعائر مذهبی همچون عزاداری‌های محرم، تلاش در احیای فرهنگ و تمدن ایران قبل از اسلام همگی به دستور انگلیسی‌ها و غربی‌ها صورت گرفت و «سرانجام هم وقتی تاریخ مصرف‌اش به پایان رسید، انگلیسی‌ها او را از قدرت برکنار کردند و به کمک یکی از عوامل دیگرشان به نام فروغی، فرزندش محمدرضا پهلوی را جای وی آوردند.» (زیباکلام، رضاشاه، صص. ۱۰-۹) نگارنده با زیباکلام همدل است و در اینکه تصویر رایج از رضاه شاه که در تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ساخته شده با واقعیت و انصاف فاصله زیاد دارد تردیدی ندارد.


۱۴۰۰ آبان ۱۲, چهارشنبه

آرامش دوستدار و «ایدئولوژی ایرانی»؛ تاملی در مباحثه نیکفر- دوستدار

 آرامش دوستدار، روشنفکر ایرانی، چهارشنبه پنجم آبان، در سن ۹۰ سالگی در شهر کلن آلمان درگذشت. در میان کسانی که آرامش دوستدار را نقد کرده‌اند، یکی از مبسوط‌ترین نقدها متعلق به محمدرضا نیکفر است.

در این یادداشت تاملی می‌کنیم بر نقد نیکفر بر آرامش دوستدار در کتاب ایدئولوژی ایرانی؛ در نقد آرامش دوستدار، با تاکید بر بحث ناسیونالیسم. باشد که یاد آرامش دوستدار را از طریق نقد اندیشه‌‌ی او گرامی داشته باشیم. پایان این نوشتار هم همراه است با انتقادی بر نیکفر.

 


کتابی که با تاخیر منتشر شد

کتاب ایدئولوژی ایرانی در سال ۱۳۹۹ هم به صورت آنلاین و هم کاغذی از سوی انتشارات روناک منتشر شده است. در «پیشگفتار» کتاب، محمدرضا نیکفر توضیح می‌دهد که بخش عمده‌ی کتاب در اصل یادداشت‌هایی است که در سال ۱۳۸۳ نوشته شده بود و در سال ۱۳۸۹، پس از بازخوانی در زمانه منتشر شدند. در این فاصله شانزده ساله (۱۳۹۹-۱۳۸۳ش) او می‌خواسته یادداشت‌ها را زودتر با نوشتن مقدمه‌ای به صورت کتاب منتشر کند، ولی انگیزه کافی نداشته و کار به تاخیر افتاده: «فکر می‌کردم کافی است یک روز بنشینم و مقدمه‌ای بنویسم. فرصت نشد و درست‌تر آن است که بگویم انگیزه کافی نداشتم. بی‌انگیزگی من به یک سرخوردگی در دوستی بر می‌گشت...»

نویسنده توضیح داده در مباحثات و مراودات شخصی با دوستدار متوجه شده او رویی گشاده بر نقد آرائش ندارد و پی بردن به این نکته او را به نوبه خود غمگین کرده. نقدی که نیکفر در کتاب ایدئولوژی ایرانی آورده و ما در اینجا به برخی نکات آن اشاره می‌کنیم، توضیح این سرخوردگی هم هست.

 

نقد دوستدار به ادیان ابراهیمی؛ موضعی که از فرطِ افراط به ضد خودش بدل می‌شود

قبل از رفتن سراغ کتاب بگذارید مروری کنیم بر یادداشتی به قلم نیکفر با عنوان «آرامش دوستدار و پرسشِ پرسایی» (که در واقع بخشی از استدلال‌های ایدئولوژی ایرانی در آن تکرار شده) و مقاله‌ای است که نیکفر به بهانه فوت دوست قدیمی خود آرامش دوستدار نگاشته. همانجا نیکفر ذاتگرایی دوستدار در مواجهه با فرهنگ (امری که از مهم‌ترین سبب‌های نقد دوستدار در این سال‌ها بوده) را نقد می‌کند و می‌نویسد: «وقتی فرهنگ با یک ذات مشخص شود و کلیت تاریخ آن در «امتناع تفکر» خلاصه گردد، دیگر مسئله‌ای برای پرسیدن باقی نمی‌ماند. جواب همه چیز داده شده؛ دیگر نیازی به تحقیق نیست؛ کار شایسته فقط پیدا کردن شواهد بیشتر بی‌شعوری ذاتی است.» (تاکید از من) پس مشکل رویکرد دوستدار آنست که جلوی نقد را می‌بندد، طوریکه درآن «هر پرسش انتقادی‌ای ممکن است به‌راحتی به نفهمیدن و در اصل به دینخویی برگردانده شود.»

تز دوستدار مانند «هر تز دیگری که جهان را در یک جمله خلاصه ‌کند»، بر این قرار مصون از انتقاد می‌شود، و فلسفه دوستدار که می‌خواست به تفکر و پرسایی فراخواند، مانع تفکر می‌شود. نیکفر که به نوبه خود اندیشمندی هابرماسی و باورمند به گفتگوی دینداران و ناباوران است تاکید می‌کند «فکری که بخواهد به پرسش و انتقاد فراخواند، لازم است نهادی دیسکورسیو داشته باشد، یعنی امکان گفتمان را در بنیاد خود بگنجاند.» اما گفتار دوستدار، و مونولوگ‌هایی از این دست، در برابر دیسکورس و گفتار مبتنی بر برابری، این ویژگی را ندارند.

دیگر آنکه نمی‌شود برای کل فرهنگ دینی/اسلامی با چندصد قرن تجربه‌ی انباشته در یک جمله حکم صادر کرد؛ نهایتش می‌توان از وجود «گرایشی قوی» در یک دین یا جریان دینی سخن گفت، مثلاً گرایش به ناپرسایی. یکپارچه‌بینی سنت دینی و رادیکالیسم دوستدار در نقد فرهنگ، به «دور انداختن طشت و بچه با هم می‌رسد» و خودویرانگر است. (نیکفر، ایدئولوژی ایرانی، ص. ۱۲) نیکفر در اثرش مثال‌های متعددی می‌زند تا تنوع و یکپارچه نبودن سنت دینی را نشان دهد.

در توضیح نقدهای نیکفر نیکوست به یاد بیاوریم که دوستدار در آثارش به طرق مختلف تاکید کرده است که فرهنگ دین‌زاده و دینخوی ایران‌زمین، «مرده به دنیا آمده» و تا اطلاع ثانوی مرده خواهد ماند. در نظر او اکثر روشنفکران دو قرن اخیر، از میرزا فتحعلی آخوندزاده تا جلال آل‌ احمد گرفته و نواندیشان دینی چون عبدالکریم سروش، رگه‌های «دینخویی» قوی دارند. (نگا. دوستدار، درخشش‌های تیره)

البته او در پیشگفتار چاپ جدید درخشش‌های تیره (پاریس: انتشارات خاوران، چاپ دوم ۱۳۷۷)، پس از اینکه نقدهای بسیاری بر او در این زمینه وارد شد، تاکید کرد قصد او از این لحن تند آن بوده که برخی «از وحشت آنچه تاکنون به نام فرهنگ برما گذشته و در سکون و قرار ما همچنان خواهد پایید»، تکانی بخورند و «بر شمارشان رفته رفته افزوده شود، بلکه بتوان با اهتمام سدها نفر در چند دهه زمینۀ دگرگون ساختن این فرهنگ بی‌تحرک و پرهیاهو را از درون فراهم ساخت.» (درخشش‌های تیره، ص. ۱۵)

ولی سخنان او همانجا هم خالی از تناقض نیست. از سویی نوشته: «من هرگز نخواسته‌ام با آنچه اندیشیده و گفته‌ام، درها را بر این فرهنگ ببندم»، ولی در ادامه افزوده در نظر او درهای فرهنگ ایران (و احتمالا بشود از قول او اضافه کرد بقیه کشورهای مسلمان خاورمیانه) «از آغاز برای بستن و محبس کردن» ساخته شده‌اند و برای همین باید در صورت لزوم باین درها را شکست، اگر فقط شکستن «راه مارا به درون و بیرون باز می‌کند.» (قبلی)

اصلا انتخاب نام درخشش‌های تیره هم بر عنوان کتاب حاکی از آن است که اگر هم «درخششی» در تاریخ فرهنگ بوده (مثلا بی پروایی‌ها و خلاقیت‌های موضعی در فلسفه هستی‌شناسانه ناصرخسرو یا نقد اسلام به قلم آخوندزاده که در نظر دوستدار گرایشات باطنی-اسماعیلی داشت)، این درخشش‌ها به سبب غلبه فرهنگ دینخویی در کلیت ذهن نویسندگان فوق بی‌سرانجام و «تیره» مانده است.

بدبینی مفرط دوستدار به فرهنگ دینی شاید به نوبه خود نتیجه تفسیری بود که او از اندیشه نیچه و نقد نیچه بر مسیحیت داشت. گفته شده دوستدار تا پیش از آشنایی با اندیشه‌های نیچه بهایی معتقدی بود و نیچه بود که سبب شد او به تعبیر خودش «تکلیفش را با دین روشن کند». «رابطه اخلاق و اراده سلطه‌گرا در آثار نیچه» موضوع پایان‌نامه دکتری او در دانشگاه بن آلمان است که در سال ۱۳۵۰ ش از آن دفاع کرد. (بنگرید به این بیوگرافی آرامش دوستدار)

هرچه هست نیکفر با اینکه گرایش‌های دینی ندارد و بر این نکته تاکید می‌کند، معتقد است که اگر شاخص تفکر را تفکر علمی بگیریم، «بر خلاف باور دوستدار تفکر در فرهنگ اسلامی‌ماب نه ممتنع، بلکه ممکن است.» او منصفانه توضیح می‌دهد که هرقدر که سایر ادیان، خصوصا ادیان ابراهیمی، عقلانی هستند و می‌توانند باشند، اسلام هم عقلانی است: «اسلام دینی است عقلانی، در حدی که دین را بتوان عقلانی دانست، و درجه فاصله گرفتن آن از جادو به میزان یهودیت و مسیحیت است.» به بیان دیگر، «اگر در فرهنگ‌های متاثر از این‌دو دین فکر کردن ممکن باشد، در اسلام نیز، که آیین خویشاوند آنهاست، ممکن است.» (ایدئولوژی ایرانی، ص. ۱۲)

 

ناسیونالیسم یا ایدئولوژی ایرانی؟

یکی از نکات قابل توجه نقد نیکفر، نقد ملی‌گرایی مضمر در اندیشه دوستدار است که از جهاتی (و نه تماما چنانکه خواهیم دید) بی‌شباهت به ناسیونالیسم جواد طباطبایی (خصوصا جواد طباطبایی دهه‌ هفتاد و اوایل دهه هشتاد شمسی که نظریه‌ی انحطاط ایران را مطرح می‌کرد و وارد گفتار پولمیک و جدلی با اقلیت‌های قومی/ملی ایرانی نشده بود) نیست. دوستدار نیز مانند جواد طباطبایی و برخی ناسیونالیست‌های فلسفی پیش‌فرض می‌گیرد که «حامل تاریخی ثابتی به نام ایران وجود دارد» و این حامل یا هستومند، قابل شناخت و قابل تقریر در بافتاری «ایده‌شناسانه» است. (ایدئولوژی ایرانی، ص. ۱۴) یکی از دلایلی که نیکفر اندیشه دوستدار را ایدئولوژی ایرانی می‌نامد، اصولا ذهنی‌گرایی است. یعنی برپایه ایدئولوژی ناسیونالیستی دوستدار و جواد طباطبایی «نهاد حامل» تاریخ ایران حامل یک سوبژکتیویته یا «ذهنیت» است و تاریخ ملی «همچون تاریخ یک ایده یا ذهن بررسی‌شدنی است.»

اصطلاح ایدئولوژی ایرانی مورد استفاده نیکفر «برساخته‌ای» است ملهم از نام رساله ایدئولوژی آلمانی به قلم مارکس و انگلس. ایدئولوژی ایرانی در این صورت بندی، نقد ملی‌گرایانه/ملت‌باورانه عقب‌ماندگی «ملی» ایران است. اندیشه آرامش دوستدار، «با همه تیزی و تندی‌اش» نوعی انتقاد ملی‌گرایانه از عواملی است که سد راه پیشرفت ملی وطن بوده‌اند. اثر نیکفر، «نقدِ نقدِ ملت‌باورانه [ملی‌گرایانه] عقب‌ماندگی ملی» ایران است. (ایدئولوژی ایرانی، صص.۱۷-۱۵)

البته باید این نکته را اضافه کرد که دوستدار، بر خلاف کسانی چون جواد طباطبایی که گرایشی به جزمیت دارند، فرهنگ ایران باستان را هم نقد می‌کند، و مشکل دینی‌مابی فرهنگ ایران و «دینخویی»، برای او حداقل در مراتبی در مورد دنیای باستان ایران هم صدق می‌کند. مثلا او در کتاب درخشش‌های تیره در نقد باستانگرایی با همان زبان تلخ خویش با کنایه می‌نویسد در دوران پهلوی برخی از ایرانیان برای اینکه جبران عقب‌ماندگی در برابر غرب بکنند: «راه گریز را در آن دیده بودند که [با گفتن اینکه ما آریایی هستیم]، ته دل با غربی‌ها بیشتر احساس خویشاوندی کنند تا با خودشان. در برابر، زرنگ‌تر‌ها و دودوزه بازیکن‌های دوره، آریامهری آنهایی بودند که با قشو و برگستوان غربی خویش خود را قبراق و خوش‌ظاهر نگه می‌داشتند و حرف‌شان این بود که از میراث اصیل و سنتی علوفه برای شکمبه فرهنگی ما فراهم کنند.» (درخش‌های تیره، دوستدار، ص. ۱۲۱) این جملات البته روان نیستند ولی آشکار است که در نظر دوستدار آریایی‌گرایی‌بازی دوای درد نیست.

به توصیف او در دوران باستان هم ایرانیان تمایل زیادی به طرح پرسش‌های رادیکال بیرون از گفتمان زرتشتی رایج نشان نمی‌دادند و عادتی به پرسایی نداشتند. (بنگرید به کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی از دوستدار، چاپ اول خاوران ۱۳۷۰، و خوانش انتقادی او از فردوسی و ابن‌مقفع؛ در برابر تحسین بیشتری که از اندیشه‌های محمد زکریای رازی می‌کند. یکی از نقدهای خواندنی بر خوانش دوستدار از اندیشه شخصیت‌های تاریخی چون زکریای رازی از آن علیرضا مناف‌زاده است. بنگرید به اینجا.)

هرچه هست دوستدار در نظر نیکفر، «یگانگی نهاد تاریخ ایران را آنچنان بدیهی می‌پندارد که کاربست مفهوم جدید ملیت [ّnation] را در مورد گذشته‌های دور ایران‌-زمین نیز سزاوار می‌داند.» مشکل این شیوه آنست که در آن بی هیچ انتقادی، «چارچوب و مقوله‌های تاریخ‌نویسی ملت‌باورانه ایرانی» بدیهی تلقی شده و تنها در محدوده ملی‌گرایی است که نقدی طرح می‌شود. نیکفر همچنین می‌پرسد منظور از «ما»ی ملی چه کسانی هستند؟ اگر از کوروش و زرتشت خطی رسم کنیم که به پادشاهان ساسانی برسد، و خط را ادامه دهیم تا مثلا به ناصرخسرو و شاه اسماعیل صفوی و میرزافتحعلی آخوندزاده و رضا شاه و جلال آل‌احمد و رهبران کنونی جمهوری اسلامی برسیم، آیا «ما»ی ملی این خط است؟ (ایدئولوژی ایرانی، ص.۱۷۱)

پس با قدری اغراق، جانمایه‌ی سخن دوستدار خطاب به «ما»ی ایرانی چنین است: تو نمی‌توانی بیندیشی، چون مثلا ناصرخسرو ویا میرزافتحعلی آخوندزاده چنین و چنان گفته است. نیکفر در عوض با استفهام انکاری می‌پرسد آیا میان «هرایرانی به عنوان ایرانی»، با این شخصیت‌ها ذات مشترکی وجود دارد و ما امروز هر تربیت و تحصیلی داشته باشیم، باز نمی‌توانیم از این ذاتِ بدذات رهایی یابیم؟ آیا در سرشت ایرانی ژن خاصی وجود دارد که به او خصوصیاتی بد می‌دهد یا در ذات زبان‌های فارسی و عربی و خاورمیانه‌ای چیزی است که سبب می‌شود هرکس در این جهان‌های زبانی به سر برد، اسیر سم نادانی و دینخویی شود؟ نیکفر نتیجه می‌گیرد «ذات‌باوری فرهنگی» دوستدار چنان افراطی است که گویی او برای فرهنگ‌ها بنیادی ژنتیک قایل است. (امری که خود دوستدار هم در مواضع دیگری رد می‌کند.) (همان، صص. ۱۷۳-۱۷۲)

ملی‌گرایی انتقادی دوستدار؟

ازانصاف نباید گذشت (و در این نکته نگارنده متفاوت با نیکفر می‌اندیشد) اینکه آرامش دوستدار نقدهای سهمگینی را متوجه «مای» تاریخی و خودبزر‌گ‌بین ‌ایرانی می‌کند، او را برغم ملی‌گرایی در ردیف ملی‌گرایان انتقادی و غیرجزمی هم می‌تواند قرار ‌دهد. ناسیونالیست‌های جزمی و عموما کوته‌اندیش همه خوبی‌های عالم را متوجه گذشته تاریخی باشکوه ملت خویش می‌کنند (در مورد باستانگرایان ایرانی مثلا با اظهار اینکه حتی مدرنیته و حقوق بشر از ایران باستان آغاز شده است) و درنتیجه مستعد آن هستند که از نقد «خود» جمعی و پلشتی‌هایش و اجحافش در حقوق اقلیت غافل شوند. در این چشم‌انداز سویه‌ای انتقادی و رهایی‌بخش در اندیشه دوستدار رخ می‌نماید و راهی برای خروج از بن‌بست خودبزرگ‌بینی و جزم‌اندیشی «ملی» در اندیشه او قابل تصور می‌شود؛ حتی اگر لحن و بیان تندوتیز خود دوستدار و مایل نبودن او به گفتگو با منتقدانش خلاف اینرا القا کند.

البته ذکر این نکته باز مانع آن نمی‌شود که بگوییم وضعیت قومیت‌های غیرفارس‌زبان جایی خالی در پروژه دوستدار است و حتی سخنانی که او در آثارش (عمدتا از قول نویسندگان با گرایش باستانگرا همچون آخوندزاده، مثلا بنگرید به درخشش‌های تیره، پاورقی ص. ۱۱۲) در مورد اعراب و زبان عربی اظهار کرده موجب شده از سوی برخی فعالین هویت‌طلب متهم به نژادپرستی هم بشود. نیکفر ولی در این زمینه‌ها حساس و آگاه‌تر به نظر می‌رسد.

 

نقد جامعه‌شناسی‌گری نیکفر

نکته پایانی. نقد ایدئولوژی ایرانی به شیوه نیکفر، برغم پتانسیل‌هایی که دارد، می‌تواند به اولویت جامعه‌شناسی بر فلسفه هم دامن بزند. نیکفر از مارکس و انگلس در کتاب ایدئولوژی آلمانی نقل قول می‌کند که مشکل فلسفه آلمانی تا پیش از آنها (از جمله فلسفه‌های کانت و هگل) آن بوده که «نقد فلسفی» را به «نقد تصورات» محدود کرده‌اند و فیلسوفان به آن روابط اجتماعی «واقعی» که در واقع عامل تبعیض در جامعه هستند بی‌توجه بوده‌اند. همانجا می‌نویسد مارکس و انگلس می‌خواستند با این روش «نقد آسمان[ی]» به «نقد زمین[ی]» بدل شود. (ایدئولوژی ایرانی، صص. ۱۶-۱۵؛ نقل قول آخر از مارکس در دست‌نوشته نقد فلسفه حق هگل) یک مصداق گذار از نقد آسمانی به نقد زمینی می‌تواند گذار از فلسفه به جامعه‌شناسی باشد. نگارنده زیاد مطمئن نیست چنین گذاری توصیه‌کردنی باشد.

این مشکل، در واقع مشکل همان جمله بسیار معروف مارکس در تز یازدهم فویرباخ هم هست که بعد از خودش الگوی بسیاری جنبش‌های چپ مارکسیستی جهان شد و گاهی از آن تفسیر افراطی و ضد فلسفه می‌شود: «فیلسوفان تاکنون تنها به تفسیر جهان به شیوه‌های گوناگون پرداخته‌‌اند؛ مسئله، اکنون، اما تغییر جهان است»

واقعیت آنست که تغییر جهان، بدون تفسیر و فهم جهان، آفات بسیار متعددی دارد. از جمله می‌تواند به آنچیزی دامن زند که نیکفر در آثار متاخرش کوشیده نقد کند، یعنی سیاست‌ورزی هویتی، البته در این مورد خاص از نوع چپ.

نیکفر در آثارش در نقد سیاست هویت توضیح داده که: «سیاست هویت آن نوع سیاستی است که برای آن موضوع محوری دفاع از هویت یک گروه است، گروهی که در مجموع همگن پنداشته می‌شود، میان آن با دیگران مرز کشیده می‌شود و گفته می‌شود از طرف آن دیگران مورد تهدید است.»

او به خوبی به نقد سیاست‌ورزی هویتی ناسیونالیستی، چه از نوع باستانگرایانه و ایرانگرا و فارس‌محور، و چه ترک‌گرا و عرب‌گرا و...دست زده است. ولی آنچیزی که در آثار او جایش کمابیش خالی است نقد سیاست‌ورزی هویتی در چارچوب گفتمان چپ رادیکال است که امروز حتی گاهی در دانشگاه‌های غربی هم بروز و ظهور جدی دارد. تفصیل این نکته البته محتاج یادداشتی جداگانه است، اما می‌توان نشان داد ضدیت با فلسفه‌ای که احیانا در پس تز اولویت جامعه‌شناسی به فلسفه، و یا اولویت تغییر جهان بر تفسیر جهان، خوابیده مستعد آنست که بنوعی سیاست‌ورزی هویتی ضدگفتگو و ضد آزادی بیان (ذیل نام‌هایی چون نزاکت سیاسی و غیره) هم دامن زند.

(برای نقدی دیگر، از موضع لیبرالِ چپ، بر مواضع نیکفر در مورد سیاست‌ورزی هویتی و ملی‌‌گرایی اقلیت یا اکثریت بنگرید به: «آیا ملی‌گرایی لیبرال ناممکن است؟ نقدی بر موضع نیکفر دربابِ "سیاست هویت"»، میثم بادامچی، آذر ۱۳۹۶.)

 توضیح: این مقاله پیشتر در رادیوزمانه منتشر شده است.