۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

به بهانه انتخاب مجدد اوباما

باراک حسین اوباما به عنوان 45 امین رییس جمهورِ جمهوری آمریکا، یا همان ایالات متحده آمریکا، برگزیده شد. دیشب داشتم اعلام شمارش آرا را از سی ان ان می دیدم. در مراحل اولیه شمارش آرا آرای ایالت هایی اعلام شد که درشان اکثریت با رامنی بود. خستگی مجال نداد و خوابیدم با این کابوس که نکند رامنی رئیس جمهور شود. خوشبختانه از خواب که برخواستم فقط چند دقیقه قبل از سخنرانی پیروزی اوباما بود. واقعا خوشحال شدم. اوباما در سخنرانی پیروزی اش گفت این ملت(آمریکا) بسیار بسیار متکثرند، از سیاه گرفته تا سفید، مهاجر تا نامهاجر، همجنسگرا یا دگرجنسخواه و...درش حضور دارند، ولی آنچه مارا در کنار هم متحد نگه داشته ارزشهای دموکراتیک قدرتمندمان در این جمهوری است. این سخنش دقیقا مصداق آنچیزی است که جان رالز اجماع همپوشان می خواند (من در این ویدئو از دوره فلسفه سیاسی بصورت مشروح مفهوم ایده همپوشان رالز را شرح داده ام. ویدئوها، فایل صوتی، و اسلایدهای تمام جلسات را می توانید از اینجا دانلود کنید.)

 انتخاب اوباما را باید به طرفداران دموکراسی و حقوق شهروندی در ایران، و کسانی که معتقدند راه دموکراسی در ایران از مداخله نظامی نمی گذرد تبریک گفت. البته می توان حدس زد که اوباما سیاست تحریم را در قبال پرونده هسته ای ایران کماکان ادامه خواهد داد تا جایی که  جمهوری اسلامی کوتاه بیاید. ولی در عین حال می توان مطمئن بود اوباما وارد جنگی خیلی خیلی بعید است بشود. من چنانکه در این یادداشت اشاره کرده ام، تحریم و جنگ را از نظر تاثیرشان بر دموکراسی خواهی در ایران در یک کفه نمی گذارم.

به طریق مشابه انتخاب اوباما را باید به اسلامگرایان رادیکال حاکم بر ایران که محتملاً فرصتی بزرگ را برای دشمن پروری های جدید از غرب از دست دادند لابد تسلیت گفت. اگر رامنی زبانم لال انتخاب می شد، لابد این عده از اسلامگرایان شروع می کردند به تاکید دوباره بر دوقطبی های کاذبی چون حکومت اسلامی مظلوم طرفداران مستضعفان جهان و غرب متسکبرِ قلدر نظامی گرا، و به این ترتیب فضا را بر دموکراسی خواهان ایران حتی تنگ تر می کردند. هم اسلامگرایان ولایت فقیهی ادبیات شان در سیاست خارجی جنگ طلبانه است و هم جمهوری خواهان آمریکا، و از این جهات حضور هریک از این دو گروه در قدرت در کشور مطبوعش، بر خلاف آنچه در ظاهر گاهی وانمود می شود، به نظرم قدرت گرفتن دیگری را تقویت می کند. 



از فرصت استفاده کنم و پیرو آنچه قبلا هم نوشته ام بگویم که به نظرم مدل آمریکائی حکومت ورزی، قانون اساسی آن، مجلسهای دوگانه آن (سنا و کنگره) و حتی مدل انتخابات آن، با تغییراتی به نفع بومی شدن و امروزی شدن، می تواند الگوی خوبی برای آینده ایران و قانون اساسی دموکراتیک آن (پس از قانون اساسی نادموکراتیک کنونی) باشد. قید با تغییراتی به نفع بومی شدن و امروزی شدن را اینجا آوردم، چون مثلا در مورد اینکه سیستم الکتورال کالج که پدران بنیانگذار آمریکا 200 سال قبل وضع کرده اند، لزوما بهترین باشد اصلاً نظر قطعی ندارم. بحث در این زمینه ها محتاج بحث مفصل کارشناسی است و مطالعات دقیق است.

در  مدل آمریکایی دادگاه عالی قانون اساسی مستقل است، بسیار قدرتمند است و نقش محوری دارد. در فهم من فقدان یک سیستم قضایی مدرن و قدرتمند و مستقل، به خصوص در مبحث حقوق اساسی، مسئله ای است که یکی از سرچشمه های استبداد در ایران چه در دوران پهلوی و چه جمهوری اسلامی بوده است. مدل آمریکایی با روحیه سیاسی ایرانی ها و سابقه تاریخی ایران در مورد تمرکززدایی از قدرت به صورت منطقه ای، در عین داشتن حکومت مرکزی قوی و ارتشی قدرتمند (که البته قرار نیست در سیاست دخالت کند)، سازگار است. دوستان علاقمند را به مطالعه جدی ساختار حکومتی آمریکا و مدل فدرالیسم آن دعوت می کنم. مدل امریکایی فدرالیسم گرچه مدلی فدرال است، ولی ترسهای رایج و بعضا توهم آمیزی که در ایران در مورد فدرالیسم وجود دارد (خصوصا در بحث جدایی)، اصلاً شامل حال آن نیست.

در این زمینه کتاب "نامه های فدرالیستی" اثر هامیلتون، مدیسون و جی، یکی از متون محوری است. دادگاه عالی قانون اساسی در آمریکا از این متن برای تفسیر قانون اساسی مدد می گیرد. رالز در لیبرالیسم سیاسی وقتی می نویسد متونی تاریخی در فلسفه سیاسی هستند که (استثنائا) نقشی محوری در ساختار حقوقی یک کشور ایفا می کنند، به نظرم به این کتاب اشاره دارد.

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

آیا جنبش سبز می تواند از کُما خارج شود؟ قسمت اول

یادداشت وبلاگ «مجمع دیوانگان» با عنوان «نقدی بر تفاوتهای دو رویکرد در سیاستورزی» مرا به فکر فروبرد. فرصت کنم بعداً در موردش مفصل تر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نویسم، ولی علی الحساب این سطور را می نگارم. یادداشت خیلی خوبی است ولی مختصر نقدهائی هم برش دارم. مثلا اینکه من نامه نگاری های سرگشاده به رهبر را مصداق سیاستورزی از بالا به پائین نمی دانم، بلکه به عللی که باید در جای خود بحث شوند مصداق سیاستورزی از پائین به بالا می دانم.

جنبش سبز برای خروج از کما محتاج به نظریه پردازی خلاقانه و دور از تعصب است، نه پیروان مقلد، و یادداشت آرمان امیری واجد ویژگی های یک تحلیل خوب است. من با مجمع دیوانگان کاملاً موافقم که فقدان حضور میرحسین موسوی و مهدی کروبی در فضای سیاسی ایران کاملاً محسوس است و معتقدم باید به جد برای آن چاره ای اندیشید. واقعیت آن است که جنبش سبز با حصر این دو به کما رفت. چرا این اتفاق رخ داد؟

به نظرم مهم ترین علت این امر چندان پیچیده نیست: موسوی و کروبی یا منش و روش شان برای اولین بار در طول تاریخ بعد از انقلاب اجماعی از نیروهای هواخواه تغییر با تمام گرایش ها، از بسیار مذهبی تا کاملا سکولار، ایجاد کردند. به علاوه به خاطر انتخابات 88 و عدم سازش ایشان در برابر حکومت علی رغم تمام فشارها بدنه اجتماعی انبوهی پشت سر ایشان خوابیده بود. کسانی دیگری که پس از حبس ایشان به عنوان کاندیداهای جانشینی ایشان محسوب می شدند، نه خاتمی، نه هاشمی رفسنجانی، نه شورای هماهنگی راه سبز امید (در مورد دسته اخیر مشخصا به این دلیل ساده که اسامی اعضای آن، لااقل آندسته که محتملاً خارج کشورند، اصلا معلوم نیست) فاقد این ویژگی های ایجاد اجماع کننده موسوی و کروبی هستند و بدنه اجتماعی ایشان را ندارند. بر این اساس به نظرم یکی از اولویت های هواداران تغییرو دموکراسی خواه باید تمام  اعمال فشار بر حکومت، با استفاده از تمام اهرمهای ممکن، برای اجبار حکومت به آزادی موسوی و کروبی باشد (علی رغم تمام احترامی که برای سایر شخصیت ها قائلیم). به نظرم بدون فشار اجتماعی تقریباً غیرممکن است ولی فقیه حاکم بر ایران و نهادهای امنیتی ایشان موسوی و کروبی را آزاد کنند. مشخصا نافرمانی مدنی مثلاً عدم شرکت در هیچ انتخاباتی، می توان گزینه هایی برای فشار بر حکومت برای آزادی موسوی و کروبی باشد. من با توجه به فهمم از روحیه حکومت و روش عمل او تاکنون تقریباً تردید ندارم که در شرایط کنونی حتی اگر حکومت و نهادهای نطامی و ولایت فقیه اجازه دهند کسی از میان اصلاح طلبان به قدرت بازگردد، بی خاصیت ترین و ضعیف ترین و رامترین و دست بسته ترین طیف ایشان خواهد بود که عملاً مانند طیف دیگری در میان اصولگرایان عمل خواهد کرد. 

پیرو تفکیک میان سیاستورزی از بالا به پائین و سیاستورزی از پائین به بالا در یادداشت مجمع دیوانگان می خواهم بر یک نکته انگشت نهم و نقدی را متوجه برخی کسانی که خود را مدعی دوستی موسوی و کروبی می دانند بکنم. می دانیم طرفداران موسوی و کروبی در میان طیف های مختلف اند و دیده ام هستند کسانی که با آنچه مربوط به موسوی و کروبی است، بدون آنکه عمیق و تحلیلی و خلاقانه مواجه شوند، به سان رابطه مرید و مراد، آنهم مریدی که فقط تابع ظواهر مراد است و هر آنچه او می گوید را تحت الفظی معنا می کند، رفتار می کنند. این گروه از مفهوم اجرای بی تنازل قانون اساسی موجود در منشور جنبش سبز بتی می سازند، و کسانی که طرفدار تغییرات در ورای چارچوب قانون اساسی موجود هستند را رادیکال یا خارج نشین برانداز معرفی می کنند (گرچه خیلی از خودشان خارج ایرانند!). این نوع طرفداری از موسوی و کروبی، که به جوهره عمیق، خلاقانه و اجماع بخش سیاست ورزی پائین به بالای موسوی و کروبی بی توجه است، به نظرم بیشتر به ضرر موسوی و کروبی است و عملاً باعث آسیب جدی به خصلت اجماع بخشی میان طیف های مختلف روش موسوی و کروبی شده است تااینکه اصلاً فایده ای رسانده باشد.

کسی که فرقی میان نوع سیاست ورزی از پائین به بالای موسوی و کروبی بر خلاف سیاست ورزی از بالا به پائین کسانی چون آقای خاتمی و هاشمی رفنسجانی و خیلی های دیگر (با کمال احترام به ایشان، من منکر نیستم این نوع سیاستورزی هم می تواند جاهائی موثر باشد) قائل نیست، چه لزومی دارد خودش را به موسوی و کروبی منتسب کند و اصالت و اجماع بخشی پیام ایشان را هم مخدوش کند؟ جنبش سبز نوع جدیدی از سیاستورزی را در فضای ایران ضرب زد. اگر قرائت ما از این جنبش کاملاً محافطه کارانه و در چارچوب ضوابطی باشد که حکومت برای ما تعیین و تکلیف می کند، تمایز جنبش سبز با انواعی از سیاستورزی که این همه سال قبلش در این مملکت رواج داشته در چه خواهد بود و اصولاً چرا می بایست جنبش سبزی شکل بگیرد؟

پی نوشت- یکی از دوستان هوادار مهندس موسوی که قرائتش از موسوی کاملاً با من متفاوت است (و در واقع به نوعی مخاطب برخی نقدهای نوشته فوق هم هست)، برای من نوشتند «شما این قرائت رو از متن خاصی استباط کردی یا همین جوری دلتان بهتان می گوید که درسته؟ چون من قرانتم رو از نوشته و گفته های موسوی استنباط می کنم». من در پاسخ کامنت مفصل زیر را نوشتم که حیفم آمد برای تکمیل بحث اینجا نیاورم:

«من نوشته های مهندس موسوی را می گذارم در بستر تئوری های کلان تری که در فلسفه سیاست آموخته ام: از رالز و هابرماس و کانت گرفته تا عقب تر میل و روسو و هابز. یعنی سعی می کنم تفسیری از نوشته ها و اندیشه های مهندس موسوی به دست دهم که امروزین باشد و متناسب با مفهوم مدرنی که از دموکراسی امروز مورد توافق نسبی اندیشه ورزان سیاست است. یادمان باشد این اصل هرمنوتیکی را که پیش فرضهای ما بر تفسیرمان از یک متن تاثیر می گذارند، و خوانش هیچ متنی بدون در نظر گرفتن پیش فرضهای خواننده ممکن نیست (نظریه قبض و بسط سروش را به یاد بیاور که چگونه فهم ما مثلا از دین از فهم ما از روانشانسی و جامعه شناسی و علوم طبیعی تاثیر می گیرد.) قرآن هم این گونه متفاوت قرائت می شود و دقیقا به همین علت است که این همه تفسیر متفاوت از قرآن داریم: مثلا تفسیر آیت الله خمینی یا ابوالعلا مودودی یا سید قطب (که هر سه اسلامگرایانه، به معنای مبتنی بر نوعی قرائت بنیادگرایانه از اسلام هستند) از آیه اولی الامر یا خیلی آیات دیگر در قرآن با تفسیر تجددخواهانه عبدالکریم سروش یا هادی قابل یا عبدالله النعیم یادمحمد مجتهد شبستری از همان آیه/ آیات بسیار متفاوت است. این از آنروست که پیش فرضهای آنها در قرائت متن فرق دارد، مگرنه قرآن که قرآن است و عوض نشده.خلاصه اینکه به نظرم این پیش فرضهای من و شماست که از سیاست فرق دارد و باعث می شود بیانیه های موسوی و روش سیاستورزی سبز مورد نظر ایشان را متفاوت بفهیم. پیشفرضهای تو مثلا ممکن است برگرفته از تاثیر اندیشه های آقای خمینی باشد (مثلاً) یا برگرفته از سایر منابع مشابه یا برخواسته از برخی تجربیات شخصی ات، و علی رغم احترام با مال من متفاوت باشند. من علی رغم اینکه آقای خمینی را در مقایسه با آقای خامنه ای سیاستمدار برجسته تری می دانم، در فلسفه سیاسی ایشان را، در هیچ کدام از دوره های تحول فکرشان در مجموع، چندان قبول ندارم. شما را ارجاع می دهم به نوشته های محسن کدیور در مورد تطورات فکری آقای خمینی، من جمله این یادداشت از ایشان که گرچه در مورد آیت الله منتظری در دوران اولیه فکری ایشان قبل از انقلاب است، به آقای خمینی آن دوران و بعدش هم اشاره دارد. آقای منتظری بنا بر منطق این مقاله وقتی در اواخرعمرشان دموکراسی خواه شدند که از اندیشه های سیاسی استادشان آقای خمینی به تدریج فاصله گرفتند. میرحسین موسوی هم تاجائی که من می دانم جز در موارد محدود از لفظ «دوران طلائی» امام خمینی استفاده نکرده در آثارش بعد از انتخابات، و جاهائی هم که استفاده کرده می شود به هزار و یک دلیل دلیل آورد برخلاف این عبارت آن دوران طلائی نبوده. اضافه کنم قرائت من از موسوی چنانکه در یادداشت اشاره کرده ام اصلا مرید و مرادانه نیست، بلکه انتقادی است. یعنی دلبستگی من به میرحسین موسوی سبب نمی شود نقدی به نحوه رویکرد او به آقای خمینی در طول عمرشان یا برخی مواضع دیگر او نداشته باشم. به نظرم مرید میرحسین بودن به او خیلی صدمه می زند، و اتفاقا میرحسین به برکت نقدهایی که بر افکارش می شد در طول دو سال بعد از انتخابات و ظهور جنبش سبز (قبل از حبس) مرتب خود را به سان یک سیستمدار نخبه و پویا پالایش و ویرایش می کرد، و این بود فرق اساسی او مثلاً با روش انجمادی و نقدناپذیرانه حاکمیت موجود.ارادتمند.»

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

فقر حقوق قانون اساسی در میان اصلاح طلبان

مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که یکی از اسباب شکست اصلاح طلبان و جریان اصلاحات نداشتن تصوری درست و امروزین و مدرن از مفاهیم"حقوق قانون اساسی" (یا "حقوق اساسی") (constitutional law) و "حقوق عمومی" (public law) است. این فقدان دانش روز را به وضوح می توان با دقت در پیش زمینه های مطالعاتی اکثریت افرادی که در خبرگان قانون اساسی اول (تنظیم کننده قانون اساسی 1358) و (بطور بدتر) در شورای بازنگری قانون اساسی سال 1368 قانون اساسی بعد از انقلاب ایران را نوشتند مشاهده کرد.


تاجائی که من در مورد ترکیب جلسات می دانم در هردو جمع 58 و 68 اکثریت با فقیهانی بوده است که در طول تحصیلات حوزوی شان حتی یک کتاب حقوق اساسی یا حقوق قانون اساسی را محتملاً مطالعه نکرده بودند و اطلاعاتشان در این زمینه در حد ابواب فقهی در مورد ولایت فقیه و فقه خصوصی (که اکثرا هیچ ربطی به حقوق عمومی ندارد) بوده است. حتی آقای خمینی هم که در هردو مورد قانون اساسی زیر نظر ایشان نوشته شده فهم درستی از حقوق قانون اساسی نداشته اند. من البته خوشحالم که امروز با دعوت میرحسین موسوی به اجرای بی تنازل قانون اساسی مدتی است گوشها به ترم "قانون اساسی" و اهمیت آن برای اصلاح وضعیت ایران در حالت کلی حساس شده، با این حال معتقدم امروز بسیار فاصله داریم با نقطه ای که در آن فهیم عمیق و امروزین و دموکراتیک  از مفهوم قانون اساسی مبنای رویکرد کنشگران اصلاح طلب به سیاست را تشکیل دهد. از زبان شخصیت های اصلاح طلب فراوان می شنویم عباراتی از این قبیل که هدف اصلاحات اجرای قانون اساسی است، ولی قانونی که خود نگارندگانش در 58 و 68 (که از قضا، خصوصاً در مورد 1368، برخی شان امروز در میان نخبگان اصلاح طلبند) فهمی درست از معنای امروزین قانون در جهان نداشته اند و در نتیجه متنی پرتناقض بدست داده اند، چگونه می تواند هدف از اصلاح و مبنای گذار به دموکراسی قرار گیرد؟
این فقر آگاهی در مورد حقوق قانون اساسی در ایران را خصوصاً وقتی متوجه می شویم که کشورمان را با ترکیه مقایسه کنیم. در ترکیه از دوران ماقبل "دوره تنظیمات" در اواخر عثمانی برای برآوردن نیازهای اداری یک امپراطوری بزرگ، و پس از آن در دوران آتاتورک، و دوباره پس از آن در چندین دوره، سنتی غنی از حقوق قانون اساسی وجود داشته است. امروز هم از نو قرار است قانون اساسی مدرن تری برای ترکیه نوشته شود و گروههای پژوهشی جداگانه متعلق به دو جناح سیاسی اصلی کشور بر روی متن پیشنهادی قانون اساسی آینده کار می کنند.

در مورد محوری بودن فهمی جمهوری خواهانه و لیبرال-دموکراتیک برای ایجاد سازگاری میان اسلام از یک طرف و مفاهیمی چون دموکراسی، حقوق بشر و شهروندی از طرف دیگر، به علاقمندان توصیه می کنم نظریات عبدالله النعیم درا در فصول مختلف کتاب اسلام و حکومت سکولار، خصوصاً فصل سوم، مطالعه کنند. من در این و خصوصاً این ویدئو از دوره آنلاین فلسفه سیاسی کوشیدم به سهم خود گزارشی تقریباً مبسوط از فلسفه سیاسی النعیم  ارائه دهم. النعیم به عنوان یک نواندیش دینی اهمیت بحث حقوق اساسی/عمومی را در فضای بومی و در چارچوب وضعیت کنونی کشورهای مسلمان نشین بررسی می کند.

پی نوشت- بعد از اینکه یادداشت فوق را نوشتم، دوست اهل فضلم رسول نمازی یادآوری کرد که بهترین منابع کلاسیک برای مطالعه در زمینه حقوق اساسی لویاتان هابز، دورساله لاک در باب حکومت و فدرالیست همیلتون ـ مدیسون هستند. به تبع رسول علاقمندان را به مطالعه این آثار در حد وسع شان توصیه می کنم.

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

رابطه ضدیت با دموکراسی و سفر نکردن به خارج از کشور

به این نتیجه رسیده ام یکی از علل اصلی تصلب اسلامگرایان حاکم بر ایران در مواجه با امور جدید سفر نکردن آنها به خارج از کشور (خصوصا غرب) در طول حیات شان، و به تعبیر دیگر جهان ندیدگی ایشان است. مهم ترین مقامات جمهوری اسلامی و از قضا جدی ترین مخالفان دموکراسی در میان آنها، اگر اسامی شان را لیست کنیم، تا جایی که من فهمیده ام هیچ کدام مهم ترین دشمن خود یعنی غرب و آمریکا را خارج از روی کاغذ نمی شناسند و به تعبیر دیگر تجربه نکرده اند. یعنی صرفا تصوری ذهنی و خیالی از دشمن خود دارند. از رهبر و مهم ترین قدرت تصمیم گیری کشور یعنی آقای خامنه ای، از شش فقیه شورای نگهبان به عنوان مهم ترین نهاد نظارتی کشور بر قوانین و انتخاباتها یعنی آقایان احمد جنتی، محمد مومن، غلامرضا رضوانی، صادق لاریجانی، محمدحسین قدیری و محمد یزدی، از فرماندهان ارشد و رده بالای سپاه که اگر اشتباه نکنم به خاطر نظامی بودن در از طرف ارگان خودشان در سفر خارج کشورمحدودیت دارند، کدامهایشان، چند بار، به جز برای سفر حج یا سفر به عراق و سوریه آنهم بصورت خیلی فشرده و برای زیارت و بدون آشنایی با زندگی واقعی مردم در آن کشورها، به خارج از کشور (و خصوصاً اروپا و آمریکا به عنوان مظاهر توطئه و شیطنت بر علیه ایران و اسلام از نظر ایشان) سفر کرده است؟



امروز داشتم مقاله ای  می خواندم با عنوان «آینده اسلام سیاسی در ترکیه»(The Future of Political Islam in Turkey)، نوشته وایت ماسون (White  Mason) و از آن در چارچوب ترکیه مثال می زنم. در مقاله توضیح داده شده پس از آنکه حزب اسلامگرای رفاه به رهبری نجم الدین اربکان در 28 فوریه 1997 به دستور دادگاه قانون اساسی و با کودتای نرم نظامیان لائیک بسته شد، حزب فضیلت به رهبری رجای کوتان، دوست و همفکر اربکان (که از کار سیاسی برای 5 سال محروم شده بود) تشکیل شد، تقریبا با همان عقائد حزب رفاه و ادامه دهنده راه او. نکته مهم آن بود که به تدریج شکافی میان دو نسل جوان تر و سالمندتر حزب فضیلت رخ داد، و این شکاف به تدریج اساس تشکیل حزب عدالت و توسعه توسط عبدالله گل و رجب طیب اردوغان و در واقع انشعاب آنها از قدیمی ترهای حزب فضیلت و شخص اربکان شد. انشعاب جدید بر خلاف نگاه ایدئولوژیک و اسلام سیاسی نسل قدیم نگاهی کاملا عمل گرایانه و پراگماتیستی به سیاست داشت و برخلاف روش اربکان و هم نسلان او که ضد غرب بودند طرفدار اجتناب از اعمالی که باعث ایجاد ترس و تحریک نظامیان سکولار طرفدار آتاترک می شود بود. یکی از افراد همفکر نسل جوان تر طرفدار اصلاح در مقاله می گوید نسل جدید و قدیم جهان بینی های متفاوتی داشتند. نسل جدید تجربه تجارت و بازرگانی بیشتری از نسل قدیم داشت. بیشتر به خارج از ترکیه سفر کرده بود و بیشتر با تجربه سایر کشورها، من جمله سایر کشورهای مسلمان، بود. برعکس، "نسل قدیمتر در یک جامعه بسته رشد کرده بود، قدیمی ها نمی دانستند در جهان بیرون از ترکیه چه می گذرد، حتی سایر کشورهای مسلمان را هم نمی شناختند."
به نظرم حکایت ده-بیست نفر اصلی ترین افراد تصمیم گیرنده در ایران کنونی هم در همین مایه هاست.

توضیح: عکس تزئینی است و برگرفته از لینک زیر ، مربوط به خبر بسته شدن حزب فضیلت در 2001. مدت کوتاهی پس از این تعطیلی حزب فضیلت طیب اردوغان و عبدالله گل حزب عدالت و توسعه را تاسیس کردند که در انتخابات 2002 پیروزی کم سابقه ای به دست آورد. این پیروزی پس از آن در دو انتخابات دیگر هم تقریباً با همان منوال تکرار شد که آخرین آنها دربهار 2011 بود.

۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

در امکان یا عدم امکان رابطه تبعات تحریم ها با دموکراسی خواهی در ایران

سیاست یعنی اینکه تهدیدها را به فرصت تبدیل کنیم نه بی عملی و تسلیم در برابر وضعیت موجود. اپوزوسیون خلاق هم یعنی اپوزوسیونی که بجای صرف نق زدن به این فکر کند که اصولا امکان این هست که از شرایط بین المللی پیش آمده حول و هوش ایران که از قضا ما به عنوان شهروندان عادی در ایجادش هیچ نقشی نداشیه ایم به نفع گذار به دموکراسی بهره جست و یا نه؟
یکی از مهم ترین مسائلی که امروز، فارغ از اراده ما، ایران را جداً درگیر کرده است مسئله تحریم هاست. 

با توجه به قدرت حکومت در سرکوب و تکیه انحصاری او بر منابع نفتی، به نظرم نمی توان بحث گذار به دموکراسی در ایران را  فارغ از موقعیتهای بین المللی و در ایزوله در نظر گرفتن ایران از جهان مطالعه کرد. به نظرم تجربه جنبش سبز در سه سال اخیر هم این امر را به خوبی نشان می دهد. در مورد تاثیر موقعیت بین المللی بر سیاست می توانم از پسااسلامگرایان حاکم بر ترکیه یعنی حزب عدالت و توسعه مثال بزنم. در سال 2002، وقتی حزب عدالت و توسعه اردوغان برای اولین بار و با ترس و لرز بسیار از کودتای نظامیان سکولار به قدرت رسید، تصمیم گرفت سیاستی کاملا بر خلاف اسلامگرایان کلاسیک در ترکیه (مانند اربکان) که با ورود ترکیه به اتحادیه اروپا به عنوان سمبل از خود بیگانگی و نفوذ امپریالیسم غرب بر فرهنگ بومی اسلامی مخالفت می کردند، از فرصت ورود به اتحادیه اروپا در جهت ورود به قدرت استفاده کند. به تعبیر دیگر پسااسلامگرایان ترک به این نتیجه رسیدند که می توان از شرایط جهانی برای اعمال خواست خود در کوتاه کردن دست نظامیان از سیاست و در نتیجه قوی تر کردن جای پای خود استفاده کنند. از قضا این استراتژی بسیار جواب داد و چنانکه می دانیم امروز ۱۰ سال است که عدالت و توسعه مدام در قدرت است.



ایران متاسفانه دراروپا نیست و ما فرصتی مانند ورود به EU برای فشار بر مستبدان طرفدار نظریه ولایت فقیه نداریم. ولی اپوزوسیون لازم است بجای انفعال و سکوت موضع خود را در مورد انرژی هسته ای از حکومت جدا کند. اگر ما اپوزوسیون دموکراسی خواهیم چرا باید با سکوت مان با توپ جمهوری اسلامی، که از قضا برای دموکراسی در کشور خود پشیزی ارزش قائل نیست، در سیاست خارجی بازی کنیم؟ به نظرم اپوزوسیون باید به غرب و مردم ایران آشکارا و با شفافیت (نه پشت درهای بسته) پیام دهد که تنها دموکراسی خواهان هستند ایران را از این بحران هسته ای گریبانگیرش رها کنند٬ نه حکومت و نه غرب تنها. باید به دنیا نشان داد که از ایران به جز صدای حکومت نامعقول و یکدنده، صدای معقولی هم بر می خیزد که منطقش با صدای اول کاملاً متفاوت است. خیلی ها هنوز در دنیا این را به درستی نمی دانند، چون جمهوری اسلامی خیلی جاها در فقدان صدای جایگزین خود را نماینده راستین مردم ایران جا زده است.

چه اشکالی دارد که اپوزوسیون (و نمایندگان آن) با صدایی رسا و بدون پرده پوشی به مردم ایران و جهان اعلام کنند که برایشان آزادی و دموکراسی مهم است و انرژی هسته ای در برابر دموکراسی برایشان کاملاً امری فرعی است؟ به نظرم دموکراسی خواهان بر خلاف حکومت با نظارت بین المللی بر امور هسته ای ایران نه تنها هیچ مشکلی ندارند٬ بلکه از آن استقبال هم می کنند و از اطمینان دادن به دنیا و تمام کشورهای آن برای صلح آمیز بودن برنامه هسته ای کوچک ترین ابایی ندارند. من هنوز نفهمیده ام در کشوری که یکی از چندین تولید کننده اول نفت و گاز جهان است، آنهم در شرایطی که انرژی هسته بسیار گران و پرمخاطره است و البته با تبعات محتمل زیست محیطی، دنباله گیری قاطع انرژی هسته ای از نوع جمهوری اسلامی آیا به جز در چارچوب قدرت طلبی و اقتدارطلبی در حوزه داخلی و بین الملل قابل فهم است؟

در هر صورت، گفتگوی شفاف در حوزه عمومی در مورد امور سیاسی کلانی که بر زندگی همه ما تاثیر می گذارند از ویژگی های فرهنگ دموکراتیک است. امروز ملت ایران در حال تحمل شدیدترین و دردناکترین تحریمها به خاطر سیاست های هسته ای نظام است. نه در راه اندازی سیاست هسته ای با ملت مشورتی شده و در نه در رسیدن به وضعیت بحرانی کنونی مردم عادی سهمی داشته اند. از طرف دیگر اموری مانند بحران اخیر دلار نشان می دهد سیاست هسته ای جمهوری اسلامی بر وضعیت کنونی ما و سرنوشت ما به عنوان مردمان عادی بسیار تاثیر می گذارد. به نظرم بر اهل نظر و همچنین مردم عادی است که در مورد سیاست های نظام حاکم در زمینه هسته ای به گفتگو در حوزه عمومی بنشینند و موافق و مخالف نظراتشان را با سعه صدر در شنیدن صدای مخالف و بدون توهین ابراز دارند. مثلاً جایی دیدم یکی از منتقدان جدی تحریمها گفته بود «هیچ ایرانیِ مادر به خطایی هم حق ندارد تا که وقتی توی اروپا و آمریکا نشسته، بگوید که تحریم‌ها اثربخش خواهد بود. بنشیند سر جایش، ...اضافی هم نخورد.» این دقیقاً ضد گفتگو است هرقدر هم که نویسنده خواسته باشد موضع خویش را فیلسوفانه طرح کند.

سکوت و انفعال روشنفکران، یا تبدیل فضا به فضایی از ارعاب برای افراد برای طرح نظراتشان، در مورد این مساله ی به خصوص باعث می شود یکی از تاثیرگذارین حوزه های کنونی حیات سیاسی ما در وضعیت حاضر تبدیل شود (چنانکه عملا در سالهای اخیر هم بوده) به حیاط خلوت تصمیم انحصاری و مطلقه حاکمان مستبد. گفتگوی شفاف در حوزه عمومی در مورد امور سیاسی کلانی که بر زندگی همه ما تاثیر می گذارند از ویژگی های فرهنگ دموکراتیک است و هیچ کس نمی تواند این حق را از ما بگیرد. مهم آنست که طرفین درست استدلال کنند. 
 
دقت کنیم (این دقت کنیم خیلی خیلی مهم است در بدفهمیده نشده نکته این یادداشت) که نویسنده این سطور به هیچ وجه از تحریم دفاع نمی کند. با این حال بنا بر فهم اش از روند پرونده هسته ای ایران و موضع غرب معتقد است وضعیت کنونی تحریم ها علیه ایران اصولاً و واقعاً فراتر از وضعی است که دیگر حتی احتمال کمی رود که بحث های ایرانیان در فضای مجازی در این مرحله بتواند جلوی تحریم هارا بگیرد. بحث تحریم ها علیه ایران به خاطر مسئله هسته ای سالهاست که مطرح است و شاید تا چند ماه قبل که اوضاع این قدر بحرانی نشده بود وضعیت فرق داشت و هنوز می شد امید داشت که اعتراض ما به تحریم ها اثر کند.  ولی آنقدر که من می فهمم امروز تقریباً نوعی اجماع جهانی در مورد تحریم ها علیه ایران شکل گرفته است. پس بحث بر سر این این است که با فرض اینکه ما کاری از دستمان برنمی آید برای جلوگیری از تحریمها، آیا راهی برای استفاده از تحریمها برای گسترش دموکراسی خواهی وجود دارد یا نه چنین فرضی کلاً منتفی است و تحریم در هیچ شرایطی نمی تواند ذره ای به گسترش دموکراسی در ایران بینجامد؟

این پرسشی است که نقدهای ایده آلگرایانه و صرفا ضد امپریالیستی به تحریم می کوشند به صورت صرفاً پیشینی (بدون رجوع به تجربه در عالم واقع) و حاضر و آماده به آن پاسخ منفی دهند. من نمی گویم پاسخ حتماً مثبت است (تقریباً غیرممکن است چنان بلی قاطعی داد) ولی در اینکه پاسخ حاضروآماده منفی به این پرسش وجود دارد هم تردید دارم. یعنی دقیق تر بگویم شک دارم هیچ روشی وجود نداشته باشد که بتوان بر اساس آن نارضایتی حاصل از تحریم ها در میان مردم را به نارضایتی از استبداد و فقدان آزادی و دموکراسی در ایران پیوند زد. مخالفان این نظر هم لطفاً نظرشان را با استدلال بیان کنند نه نسبت ناروا دادن.

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

اندر باب عقلانیت و معنویت مصطفی ملکیان - قسمت دوم

همانطور که قبلاً هم گفته‌ام٬ کاش ملکیان قلم به دست بگیرد و همه تز عقلانیت و معنویت را در یک کتاب منقح کند. با این حال از آنچه در گوشه و کنار تابحال ملکیان مصاحبه کرده٬ می توان نکات بسیاری در مورد نظریه‌اش فهمید. من جمله این مصاحبه اخیرا منتشر شده مفید است.

 آنقدر که من می فهمم٬ نظریه عقلانیت و معنویت ملکیان نظریه ای در فلسفه اخلاق است٬ نه فلسفه سیاسی. یعنی ملکیان بیش از آنکه فیلسوف سیاست باشد فیلسوف اخلاق است. مهم ترین تاثیر تزعقلانیت و معنویت بر سیاست شاید از آنجا برخیزد که این نظریه به خاطر اساس قراردادن عقلانیت در داوری اخلاقی و در تشخیص ما از مفهوم خیر مبتنی بر خودمختاری یا آتونومی است  و آتونومی امری است که خیلی فلاسفه سیاسی٬ البته به اشکال مختلف٬ آنرا گره خورده با لیبرالیسم می دانند. به تعبیر دیگر٬ همانقدر که اخلاق کانتی یا اخلاق فایده باورانه میل تبعاتی مهم برای سیاست از نوع لیبرال دارند٬ نظریه عقلانیت و معنویت ملکیان هم تبعاتی مهم برای سیاست دارد.


مشاهده شخصی من هم از نظر سیاسی لیبرال بودن ملکیان را تایید می کند: در یک گفتگوی شخصی قدیم‌ها ملکیان می‌گفت که به لیبرالیسم دلبستگی دارد و تبعات نظری این دلبستگی را هم می پذیرد. البته پرواضح است که لیبرالیسم یک شکل ندارد٬ مثلا رالز و بنتام از دو نوع واقعا متفاوت لیبرالیسم دفاع می کنند و دقیقا مشخص نیست ملکیان طرفدار کدام نوع از لیبرالیسم است٬ مثلا مدافع لیبرتارین دست راستی نزدیک به نوزیک است٬ یا طرفدار چیزی شبیه عدالت به مثابه انصاف رالز که نظریه‌ای چپ لیبرال می‌توان بحسابش آورد. در فهم من از نظریه عقلانیت و معنویت این جزییات در نمی آید.

(در مورد مفاهیم بکار رفته خیلی خلاصه و سرراست بخواهم بگویم آتونومی یعنی اینکه انسان حاکم بر سرنوشت خویش است و مفهوم خیر مفهومی است که هر نظریه در فلسفه اخلاق باید فرمولی در مورد آن ارایه دهد. مثلا شادی خیر مورد نظریه فایده‌باوران است وقتی می گویند عملی اخلاقی است که بیشترین مقدار شادی را برای بیشترین مقدار آدم‌ها ایجاد کند.)

دیگر اینکه فهم کنونی من این است (باید بیشتر در این مورد تامل کنم و از ملکیان بخوانم) نظریه ملکیان در اخلاق پلورالیستی است٬ یعنی خیلی نظریه های دیگر در اخلاق جدید٬ مثلا اخلاق کانتی یا جان استوارت میلی که اشاره شد٬ می توانند مصداقش تلقی شوند. نکته خیلی مهم آنکه این نظریه در فلسفه اخلاق بر پیش‌فرضهای متافیزکی محل مناقشه مانند وجود خدا یا جهان پس از مرگ بنا نشده٬ گرچه آنها را رد هم نمی کند و در واقع نسبت به آنها بی‌موضع است. اتفاقا راز پلورالیست بودن نظریه عقلانیت و معنویت هم (اگر فهم من از نظریه او درست باشد) در همین است. به این فراز از مصاحبه اخیراً منتشر شده او دقت کنید:

پیش از این در درس‌ها و گفته‌هایم گفته‌ام و حتماً شنیده‌اید و برایتان مکرر است، ولی در عین حال چون بر آن بسیار مصرّم دوباره بر آن تآکید می‌‏کنم. ما باید همیشه از خودمان بپرسیم که آیا طرز زندگی‌ای هست که با در پیش گرفتن آن، چه خدا و زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد و چه خدا و زندگی پس از مرگ وجود نداشته باشد،زیان نکنیم؟ اگر هست، چرا سراغ این دو راز بزرگ برویم که در ‌‌نهایت نمی‌توان در بابشان به قطعیت رسید. مگر اینکه کسی بتواند استدلالی اقامه بکند بر اینکه طرز زندگی‌ای نیست و وجود ندارد که آن طرز زندگی اگر خدا وجود داشته باشد و اگر خدا وجود نداشته باشد و اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد و اگر زندگی پس از مرگ وجود نداشته باشد، در هر چهار شق متصور (چهار شق متصور است چرا که این دو مسئله به هم بستگی ندارند)، زیانی در این زندگی وجود نداشته باشد. اگر کسی بگوید دلیلی دارم که چنین طرز زندگی‌ای وجود ندارد، به این معناست که ناچاریم از کوشش برای پی بردن به پاسخ آن دو سؤال بزرگ. من شخصا عقیده‌ام بر این است که یک چنین طرز زندگی‌ای وجود دارد.

منظور ملکیان از طرزی از زندگی که مبتنی بر پیشفرض وجود خدا و زندگی پس از مرگ نیست٬ گرچه این‌دو را نفی هم نمی‌کند٬ آنچیزی است که خود زندگی معنوی می‌خواند.

در آخر این یادداشت در مورد تاکید عقلانیت و معنویت بر خودشناسی بگویم. آنکه این نظریه بر خودشناسی٬ بر اساس تلفیقی از روانشناسی جدید و بخش‌های عقلانی خودشناسی در سنتهای عرفانی ٬ چه مسلمان و چه بودایی و چه مسیحی و غیره٬ تاکید دارد یکی از نقاط قوت مهم آن است به نظر من. خودشناسی امری است که به تجربه شخصی خود من برای سالم و اخلاقی زیستن بسیار مهم است و از بد روزگار خیلی مکاتب در فلسفه اخلاق به آن بی توجهند یا آنطور که باید و شاید این امر خیلی مهم را جدی نمی‌گیرند. خیلی از خود ما هم تصوری عوامانه از خودشناسی داریم که اصلا منظور نظریه عقلانیت و معنویت نیست. تاکید ملکیان بر خودشناسی را جدی بگیریم.

در همین زمینه: اندرباب عقلانیت و معنویت مصطفی ملکیان-قسمت اول

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

معنویت٬ کار و ایران

دلبسته تفسیر این جهانی و روانشناختی مصطفی ملکیان از معنویتم. جملات او در مصاحبه اخیرش با اندیشه پویا در مورد تفسیر او از نگاه معنوی به کار حرف دل و تجربه وجودی و شخصی خود من هم هست. بسیار دیده ام کسانی را که از کارشان لذت نمی برند و فقط برای کسب درآمد به آن چسبیده اند. با این حال به نظرم بتوان ادعا کرد شما هیچ کارخلاقانه و مبدعانه ای در زمینه فلسفه٬ هنر٬ علوم انسانی٬ و علوم طبیعی نمی توانید بیابید-- از آن نوع کارهائی که مطلب جدیدی برمطالب قبلی یافته شده یا تولید شده توسط انسانها افزوده اند--که پدید آورنده اش از خلق آن لذت نبرده باشد (کشفها یا ابداعات تصادفی را که منطق شان متفاوت است و در اقلیت٬ فعلا کنار بگذاریم).
خبرنگار می پرسد: ٰ آقای ملکیان این نظریه عقلانیت و معنویت شما اصلا ربطی هم به جامعه و سیاست ما دارد؟ ٰ

مصطفی ملکیان پاسخ می دهد: ٰچرا که نه؟ ...اگر اقتضای معنویت این باشد که علاقهمان به کار فقط برای خاطر درآمدی نباشد که از طریق کار تحصیل می کنیم٬ بلکه به خود کارمان٬ فی نفسه و بنفسه علاقه داشته باشیم این در اقتصاد کشور و جامعه لوازم و آثار و نتایجی ندارد؟ اگر دولت امروز اعلام کند که در این ماه هر کارمند دولت چه به سر کار برود و چه نرود٬ حقوقش را دریافت خواهد کرد٬ به نظر شما چنددرصد کارمندان دولت به سرکار حاضر خواهند شد؟ درصدبسیار کمی. چرا؟ چون همه ما کار را فقط برای خاطر درآمدش می خواهیم و وقتی درآمد حاصل باشد دیگر عاشق چشم و ابروی کار خود نیستیم. رشد اقتصاد یک کشور فقط به منابع طبیعی و زیرزمینی و روزمینی آن کشور یا فقط به برنامه ریزی عالمانه و دقیق اقتصادددانان کشور وابسته نیست٬ بلکه٬ بیش از هرچیر به نیروی انسانی کشور و جهان نگری آن نیروی انسانی بستگی دارد. منابع طبیعی ژاپنی ها از منابع طبیعی ما ایرانیان کمتر است ولی دیدشان به کار با دید ما به کار بسیار متفاوت است و٬ در نتیجه٬ اقتصادشان به مراتب از اقتصاد ما شکوفاتر است. می خواهم بگویم که تا وقتی ما به کار به چشم شر اجتناب ناپذیر می نگیرم٬ یعنی چیزی که خودش بد است اما برای رسیدن به چیزی خوب٬ یعنی درآمد٬ چاره ای جز پذیرش آن نیست٬ وضع مان تقریبا همین طور است که هست. و اینکه کار را  خیر و مطلوب بالذات بدانیم یک نگرش معنوی است.ٰ


به نظرم جای چنین نگاهی به کار در ایران بسیار خالی است. البته ناگفته نماند شرایط سیاسی هم در رواج یا عدم رواج این نوع نگاه به کار که توسط مصطفی ملکیان در عبارات فوق توصیف شده بی تاثیر نیست. نظامی دموکراتیک که مبتنی بر همکاری اجتماعی منصفانه و متقابل است٬ محتملا بیش از یک نظام حکومت دینی که به شهروندان به دید انسانهای آزاد و برابر و کاملا عاقل نمی نگرد و سودهای همکاری اجتماعی را عادلانه توزیع نمی کند٬ مردم  را به چنان نگرش ٰمعنویٰ به کار تشویق می کند. البته نمی خواهم همه چیز را به سیاست ربط دهم٬ چراکه خود ملکیان تاکید دارد که مشکل اصلی فرهنگ است نه سیاست٬ فقط می خواهم بگویم نظام سیاسی هم موثر است در رواج نگرش معنوی مورد دفاع او به پدیده هائی چون کار٬ آموزش و اقتصاد.