این یادداشت در زمانش قرار بود در نشریه داخلی یک موسسه مشاوره چاپ شود که نشد و حالا آنرا در نیکوماخوس می گذارم.
------------
در اين يادداشت مي خواهيم در مورد تفكر انتقادي(Critical Thinking) سخن بگوئيم. امروزه تفكر انتقادي جايگاه مهمي در آموزش و پرورش كشورهاي پيشرفته دارد. ولي تفكر انتقادي يعني چه؟
ما همواره و هر روزه در اطرافمان با كساني مواجهيم كه در خانواده، مدرسه، دانشگاه، راديو ،تلويزيون، روزنامه ها، ماهواره و ...به ما مي گويند چه كارهائي را بكنيم و چه كارهائي را انجام ندهيم، به چه اعتقاد داشته باشيم و به چه چيز معتقد نباشيم. چند مثال از رندگي روزمره خودمان مي زنم. مثلاً در تبليغات روزنامه ها و راديو-تلويزيون مي شنويم كه مي گويند از خدمات بانك ج استفاده كنيد ؛ به آقاي الف در انتخابات رأي بدهيد؛ به فلان طريق لباس بپوشيد؛ در فلان كلاسها شركت نكنيد؛ دوستي دختر و پسر بد يا خوب است؛ مديريت خانواده بايد با مردها (نه زنها) باشد و غيره. تفكر انتقادي به ما روشها و معيارهاي را مي آموزد تا بر اساس آن تشخيص دهيم كدام يك از اين دستورها و توصيه ها را بپذيريم، به چه چيزهائي معتقد باشيم و چه چيزهائي را به عنوان انديشه باطل رد كنيم. به عبارت ديگر، به ما روش درست فكر كردن را مي آموزد. ما هر گاه با پيامهائي مانند مثالهاي بالا مواجه شويم مي توانيم سه نوع برخورد كنيم: يا آن پيغام را ناديده مي گيريم، يا آنرا بدون تأمل پذيرفته يا رد مي كنيم و يا برخورد سوم و سنجيده تري انجام مي دهيم و مي پرسيم:"چرا بايد اينكار را انجام بدهم يا ندهم؟" و " چرا من بايد به اين مسئله كه شما مي گوئيد اعتقاد داشته باشم؟". وقتي اين مواجهه سوم را انجام مي دهيم و مي پرسيم "چرا؟"، در واقع به دنبال دليلي براي كاري كه از ما خواسته شده انجامش دهيم يا باوري كه از ما خواسته شده به آن معتقد باشيم، هستيم. يعني از طرف مقابلمان براي ادعايش مطالبه دليل مي كنيم. مثلاً مي پرسيم: دليل اينكه من بايد از خدمات بانك پارسيان استفاده كنم چيست؟ چرا من بايد به فلان طريق خاص لباس بپوشم؟ چرا مردها بايد مدير خانواده باشند؟
وقتي ما به دنبال دليلي از طرف مقابل مي گرديم، فيلسوفان مي گويند به دنبال توجيه كار يا باورمان هستيم. دراصطلاح فلسفي، توجيه به معني استعمال روزانه اين كلمه در زبان فارسي (دليل تراشي يا آوردن دليل كاذب) نيست و باري مثبت دارد. انجام كار يا باور به عقيده اي موجه است كه دليلي مناسب يا به عبارت ديگر برهان پشت سر آن قرار داشته باشد. همه دليلهائي كه براي قانع كردن ما ارائه مي شوند برهان نيستند و ممكن است دليل هائي كاذب باشند.(1) مثالي از يك دليل مناسب مي زنم. به مثال بانك در بالا دوباره برگرديد: اگر به ما بگويند به اين دليل از خدمات بانك ج استفاده كن كه اين بانك سريع تر از ساير بانك ها كارهاي مشتريان را راه مي اندازد، در اين صورت دليل مناسبي براي استفاده از خدمات اين بانك به من ارائه شده است. ولي ممكن است به من بگويند از خدمات بانك ما استفاده كن چون فلان بازيگر معروف مراجعه كننده ماست. در اين صورت دوم اگرچه ممكن است به اصطلاح خودماني بتوانند "مخ مرا" براي براي مراجعه به اين بانك بزنند، ولي دليل خوبي براي استفاده از خدمات بانك ج به من ارائه داده نكرده اند و صرفاً خواسته اند با تكيه بر احساسات مثبت من نسبت به آن بازيگر، من مشتري آن بانك شوم. ما هر روز از بسياري جهات در معرض بمباراني از اين گونه القائات هستيم.
اهميت تفكر انتقادي در اينجا معلوم مي شود: تفكر انتقادي در واقع به ما ياد مي دهد كه روشهائي را كه در آنها از برهان يا دلايل مناسب براي قانع كردن ما استفاده كرده اند را از ساير روشهائي كه احتمالاً براي فريب دادن يا" مخ ما را زدن" بكارگرفته شده اند، تشخيص دهيم. به دليلهاي نامناسب و فريب آميز، مغالطه مي گويند. ما حدود 20 نوع مغالطه داريم: مغالطه تخطئه مخاطب، مغالطه عوام فريبي، مغالطه مصادره به مطلوب و غيره كه در كتابهاي مرتبط با تفكر انتقادي شرح آنها را داده اند. (2) ريشه تمايز برهان و دليل مناسب از مغالطه در ذهن هر انساني وجود دارد، ولي از نظر تاريخي تمايز ميان برهان و مغالطه از زمان سقراط ،پدر فلسفه و تفكر انتقادي، شكل گرفت و با تدوين علم منطق به دست ارسطو ادامه يافت و از دوران يونان تا زمان حال، همواره مورد تأكيد بسياري اهل انديشه- مثلاً در تاريخ كشور خودمان ابن سينا- قرار گرفت. بايد توجه كنيم كه همانطور كه مثال اول بحثمان هم نشان داد، برهان آوردن و مطالبه دلايل مناسب و درست به هيچ وجه منحصر به فيلسوفاني مثل سقراط، ارسطو و يا ابن سينا نيست؛ ما در كارهاي روزمره هم همواره با دلايل سر و كار داريم. هرجا پاي "چرا" باز مي شود، ما با استدلال سر و كار داريم: چرا امروز من بجاي خواهرم بايد ظرفها را بشورم؟ چرا بايد ادامه تحصيل بدهم؟ و دهها چراي ديگر. صفحه يك روزنامه خاص را باز كنيد و برهانها و مغلطه هاي مقالات و يادداشتهاي آن را به عنوان نمونه بيابيد. پس تفكر انتقادي بر استفاده كاربردي از علم منطق در زندگي هر روزه ما تأكيد دارد.
ولي يكي از مهمترين فوايد تفكر انتقادي آنست كه ما را آزاد مي كند؛ آزاد از پذيرش بي چون و چراي حرف ديگران. و به اين ترتيب تفكر نقدي در برابر تعبد قرار مي گيرد. تعبد يعني چه؟ فرض كنيد من باور دارم "الف ب است". تعبد به اين معنا است كه اگر از من بپرسند چرا باور داري "الف ب است"، بگويم چون فلان شخص مي گويد"الف ب است" ،نه اينكه من خودم بر اساس استدلال به چنين نتيجه اي رسيده باشم. تفكر انتقادي از مهمترين مبناهاي مدرن بودن است.(3)
ممكن است يكنفر بپرسد چرا ما بايد به دنبال دلايل مناسب و استدلال براي كارها و عقايدمان باشيم؟ راحت تر نيست كه بدون دغدغه اين حرفهاي"قلمبه سلمبه" زندگي خودمان را بكنيم؟ تعبد چه اشكالي دارد؟ در پاسخ مي گوئيم بلي، در كوتاه مدت بدون استدلال زيستن آسان تر است ولي در دراز مدت چنين طريقه اي احتمالاً به گرفتن تصميم هاي بد و نارضايتي مي انجامد. سقراط مي گفت:"زندگي نا آزموده ارزش زيستن ندارد." (4) اگر بخواهيم به قول سقراط زندگي آزموده اي داشته باشيم، راهش مطالبه استدلال در مسائل و كارهاست. با چنين روشي بهتر و درست تر مي توانيم جهان و مردم آنرا بفهميم و با آنها به درستي و برمبناي حقيقت رفتار كنيم. اين علم به خصوص براي كساني كه به دنبال حقيقت اند و مي خواهند فريب هيچ قدرت يا اتوريته اي را نخورند، لازم است.
حتي اگر كسي با سخنان بالا خيلي موافق نباشد و صرفاً به دنبال نتايج عملي باشد، باز تفكر انتقادي براي او مفيد است.(5) مثلاً فرض كنيدجلسه اي تشكيل شده و در آن دو گروه از مديران يك شركت در مورد يك مسئله مهم نظرات متفاوتي دارند؛ تصميم نهائي را بايد آقا يا خانم مدير عامل بگيرد. براي اتخاذ تصميم درست، مدير عامل شركت بايد به "استدلالهاي" دو طرف گوش كند و استدلال درست را انتخاب كند : اين يعني تفكر انتقادي. در واقع ما همه جا محتاج تفكر انتقادي هستيم. امروزه در بسياري از كشورهاي پيشرفته به اهميت تفكر انتقادي در انديشه مردم سرزمينشان پي برده اند و مباحث اين دانش را به عنوان درس در مدارس و دانشگاههايشان تدريس مي كنند.(6) جا دارد ما هم در كشورمان اين بحث را جدي بگيريم.
يادداشت ها
1. Critical Thinking; A Concise Guide, 2006, Tracy Bowell& Gary Kemp, Routledge, 1-3.
2. رجوع كنيد به مبحث اول كتاب مباني منطق و روش شناسي، دكتر لطف الله نبوي، 1384، نشر دانشگاه تربيت مدرس.
3. رجوع كنيد به مقاله استاد مصطفي ملكيان از روشنفكران مطرح كشورمان با عنوان "معنويت: گوهر اديان" در كتاب سنت و سكولاريسم، عبدالكريم سروش، مصطفي ملكيان و ديگران، 1381، مؤسسه فرهنگي صراط، 5-274
4. ibid, 4
5. ibid, 4
6. از دوستم آقاي سعيد ناجي مدير اين سايت و پژوهشگر فلسفه براي كودكان كه منبع شماره 1 را به من معرفي كردند، تشكر مي كنم.
۱۳۸۶ فروردین ۱۱, شنبه
روانكاوي ازسه منظر فلسفي
این مقاله در شماره مجله 51 فصل نامه حوزه و دانشگاه (تابستان 1386) چاپ شده است. با تشکر از آقای سید عبدالحمید ابطحی. همشهری آنلاین هم بدون اطلاع من و با عنوان غلط و کاملاً بی ربطی (!) که نمی دانم چه کسی آنرا انتخاب کرده قسمتی از آنرا در لینک زیر چاپ کرده است.سایت باشگاه اندیشه هم بدون اطلاع من ظاهراً به آن مطلب ناقص و با عنوان کاملاً غلط همشهری آنلاین لینک داده است که نمی دانم چرا یکی از اولین لینک هائی است که با جستجوی فارسی اسم بنده در گوگل ظاهر می شود!
--------------
روانكاوي(psychoanalysis) با بنيانگذاري زيگموند فرويد(1939-1856 )،دانشمند اتريشي ، يكي از جريانهاي مهم فكري قرن بيستم محسوب مي شود. فرويدكه يكي از انديشمندان بزرگ قرن بيستم محسوب مي شود، كارش را به عنوان يك دانشجوي پزشكي آغاز كرد و در نهايت سر از تاسيس مكتب روانكاوي درآورد. تحقيقات او قريب پنجاه سال به طول انجاميد.فرويد پاره اي مفاهيم بسيار مهم را وارد روانشناسي پس از خود كرد؛ مثل مفهوم ضمير ناخود آگاه و يا نقش اميال سركوب شده در شخصيت فرد. هدف از اين نوشتار آشنائي با پاره اي از مباحث فلسفي و الهياتي طرح شده در باب روانكاوي است. (1) در اينجا بطور مشخص مي خواهيم نظر سه فيلسوف را كه هريك به نحوي متفاوت نسبت به روانكاوي موضع گيري كرده اند، مورد بررسي قرار دهيم. منظر هريك از اين سه داراي خاستگاههاي خويش است: اولي كارل پوپر (1994-1902) فيلسوف بريتانيائي سنت فلسفه تحليلي(analytic philosophy) است كه البته زادگاه و زبان مادريش همان زادگاه و زبان مادري فرويد يعني اتريش و زبان آلماني است. دومي ژاك لاكان(1981-1901)، فيلسوف فرانسوي متعلق به سنت فلسفي اروپاي قاره اي(continental philosophy) و يكي از فيلسوفان نزديك به جريان فلسفي پست مدرنيسم است كه روانكاوي را وارد فلسفه فرانسه كرد و آخرين آنها پل تيليش(1965-1886) فيلسوف و الهيدان پروتستان مذهب آلماني است كه آراء او در الهيات جديد بسيار مورد توجه اند و او هم توجه خاصي به اگزيستانسياليسم و روانكاوي درآراء الهياتي خويش دارد.
روانكاوي و نظريات فرويد را نمي توان مثل هر مطلب عميق ديگري با رعايت اصل امانت در يكي دو صفحه خلاصه كرد ؛ولي لاجرم بنا بر آشنائي خوانندگاني كه احيانا با روانكاوي فرويدي كمتر آشنايند و من باب مقدمه ورود به بحث ، به نكات مهمي از نظريات فرويد كه مربوط به بحثمان هستند اشاره مي كنيم.
شايد بتوان گفت مهم ترين كشف فرويد و مهمترين دستاورد روانكاوي كشف ضمير ناخودآگاه است. تيليش معتقد است قبل از فرويد بستر كشف ضمير ناخودآگاه به واسطه اعتقاد به وجود اراده اي غيرعقلاني در آدمي، در آثار اگزيستانسياليستهائي مثل پاسكال، شوپنهاور ،نيچه ،كيركگورد و داسايوسكي فراهم شده بود ولي از رهگذر كشف و نظريات فرويد بود كه اين نظر به قالب علم در آمد.(2) يكي ديگر از محورهاي نظريات فرويد اعتقاد به جبرگرائي يا دترمينيسم در شخصيت انسانهاست. طبق اين ديدگاه افكار، احساسات، تكانه ها، و رفتار شخص در يك پيوستار مربوط به هم شكل مي گيرند كه حاصل تجارب گذشته زندگي او مي باشند.به عبارت ديگر بين آنچه ذهن در حال حاضر تجربه مي كند و وقايعي كه در گذشته برايش رخ داده و در ضمير ناخودآگاهش مضبوط است، پيوندهائي برقرار است كه در اكثر مواقع اين پيوندها از حوزه آگاهي فرد خارج است.بنا بر اين رفتار انسان به وسيله نيروهائي كه درون او قرار دارند تعيين مي شود و دربردارنده معناي خاصي در ارتباط با آن نيروهاست. روانكاواني چون فرويد معتقدند حتي در پشت ساده ترين رفتارهاي انسان مي توان به عوامل بسيار پيچيده رواني دست يافت. حتي رفتار و كردارهاي سهوي و لغزشهائي كه در كلام ،نوشتن و يا خواندن بروز مي كنند، بي علت نيستند و مؤيد نوعي از افكار و احساسات دروني فرد و خواستهاي واقعي اوست. فراموشي افراد مثل نام آشنائي را از ياد بردن و يا گم كردن وسايل و اتفاقاتي از اين قبيل را نيز مي توان بر اساس اميال دروني و ناخود آگاه آنها تعبير كرد. محور ديگري از نظريات فرويد نظريه او در موردساختار شخصيت است. فرويد شخصيت انسان را متشكل از سه جزء نهاد(Id)، خود(ego) و فرا خود(super ego) مي داند. نهاد منشا سائق هاي غريزي است و ميل جنسي و پرخاشگري (پرخاشگري رافرويد بعدا به نظريه اش اضافه كرد) غرايز دوگانه اصلي آنرا تشكيل مي دهند. درنتيجه اثرات دنياي خارج روي سائق هاي(drives) نهاد ،خود از نهاد سرچشمه گرفته و رشد مي كند و مهار يا تعديل نهاد را بر عهده مي گيرد.به زبان ديگر خود، نهاد را سركوب مي كند و سركوب شدن غرايز نهاد به وسيله خود عامل اختلالهاي رواني بعدي در انسانهاست.(3) محوري ديگر از نظريات فرويد رويكرد تحولي او به شخصيت است: فرويد معتقد است تربيت جنسي كودك از نوزادي تا شش سالگي بسيار مهم است و مراحل تحول شخصيت او در اين مدت -كه متشكل از به ترتيب مرحله دهاني(oral stage) ، مرحله مقعدي(anal stage) و مرحله آلتي(phallic stage) است- اساس شخصيت آينده فرد را تشكيل مي دهد. اينجاست كه فرويد مسئله وجود "عقده اديپ"(Oedipus complex) يا "عقده اختگي" را به عنوان مبناي اختلالات رواني آينده انسانها مطرح مي كند. اساس نظريه عقده اديپ در پسر بچه ها احساس رقابت آنها در مرحله آلتي رشد كودك براي تصاحب مادر با پدرشان و ناكامي جبري در اين رقابت با پدر است و در مورد دختران رشك احليلي(penis envy) دختر بچه ها به خاطر نداشتن آلت مردانه است.(4) از نظر فرويد قوه ليبدوي انسان يا سائق هاي غريزي او حد وحصري نداردو هرگز ارضا نمي شود، ميل به خلاص شدن از اين قوه در آدمي يا غريزه مرگ را بر مي انگيزد.او اين حكم را نه فقط در مورد افراد انسان، بلكه در مورد پيوند و نسبت آدمي با فرهنگ هم صادق مي داند.(5)پس از ذكر اين مقدمه به نظرات پوپر، لاكان و تيليش در مورد روانكاوي مي پردازيم. مسئله مهم پوپر در مواجهه با آراء فرويد علمي بودن نظريات اوست.در واقع بحث پوپر بحثي در چارچوب فلسفه علم است. لاكان اما مبدع تركيبي از نظريات فرويد با فلسفه ساختار گراي فرانسوي است. و در نهايت تيليش معتقد است الهيات معاصر ناگزير از توجه به روانكاوي و اگزيستانسياليسم است. اين سه راي به طرز عجيبي با هم متفاوت اند ،گرچه آراء لاكان و تيليش در مورد روانكاوي از جهاتي شباهت هايي به هم دارند.
در اين مقاله به عمد نظريات متفاوت در مورد مسئله واحد يكجا جمع شده اند؛ اين كار دو دليل دارد:
اولا تا خواننده باتضارب آراء و تنوع ديدگاههاي موجود در ميان انديشمندان امروز آشنا شود و از يكسويه انديشي در مورد اين مسئله و مسائل مشابه حذر كندو ثانيا اميدواريم خواندن اين نوشتار به تامل و انديشه و گزينش ديدگاه درست تر از ميان نگاههاي متفاوت بينجامد. به عبارت ديگر موجب انديشه در مورد روانكاوي شود.كاري كه ما ايرانيان كمتر عادت به آن داريم ، ولي براي پيشرفت خودمان و كشورمان بايد به آن عادت كنيم.
منظر اول: پوپر و علمي بودن روانكاوي
فرويد بزرگ شده دوره ويكتوريا و نيمه دوم قرن نوزدهم، يعني دوره استيلاي بي چون و چراي علم بود.پس طبيعي است مثل بسياري ديگر از انديشمندان ويكتوريائي، مانند ماركس و داروين، بر علمي بودن نظريات خويش تاكيد تام داشته باشد. فرويد كشفيات خويش را با كشفيات كپرنيك و داروين مقايسه مي كرد(6) و امروز هم بسياري كار او را نمونه يك كار علمي خوب مي دانند. ولي پوپر نظري خلاف اين مطلب دارد: او بر اساس معياري كه براي علمي بودن ارائه مي كند معتقد است نظريات فرويد علمي نيستند.او درمورد روانكاوي فرويدي اصطلاح علم دروغين يا شبه علم(pseudo-science ) را بكار مي برد . ولي چگونه او به چنين نتيجه گيري تلخي در مورد روانكاوي رسيده است؟
پوپر بر بسياري از فارسي زبانان به مدد ترجمه برخي از مهمترين آثارش به فارسي ناشناخته نيست. او علي رغم زبان مادريش كه آلماني است ،فيلسوفي متعلق به سنت فلسفه تحليلي – سنت غالب فلسفي در كشورهاي انگليسي زبان در يك قرن اخير-است و يكي از فيلسوفان علم و نيز فيلسوفان سياسي ليبرال برجسته قرن بيستم و صاحب مكتبي در معرفت شناسي و فلسفه علم به نام عقلانيت انتقادي محسوب مي شود . براي پوپر - مانند بسياري ديگر از فيلسوفان تحليلي -علوم طبيعي مثل نظريه نيوتن، فيزيك اينشتين و نظريه كوانتم يا نظريه تكامل داروين اهميت و جايگاه ويژه اي دارد ؛ پوپر در فلسفه علم معتقد به رئاليسم انتقادي است و علم را در نهايت عيني( يعني مطابق با جهان خارج و فارغ از ارزشهاي پديد آورنده آن علم) مي داند. پوپر به علوم انساني هم نظري خاص دارد و قائل به وحدت روش شناختي ميان علوم است يعني معتقد است كه همان روشهائي كه در علوم طبيعي معيار علمي بودن محسوب مي شوند در علوم انساني هم معيار علمي بودن محسوب مي شوند.البته اين نظر او مورد انتقاد پاره اي از فلاسفه علم و علماي علوم انساني واقع شده است. پوپر بر خطا پذيري معرفت آدمي تاكيد بسيار دارد و پوپر معتقد است هر معرفت قابل اعتمادي بايد نقد پذير و خطا پذير باشد و در اين راستا معيار معروف ابطال پذيري را براي تمييز معرفت نقدي- كه از نظر او بهترين نوع معرفت است- از معرفت غير نقدي ارائه مي كند. از نظر پوپر نظريات علمي برجسته اي مثل نظريه كپرنيك در نجوم و نظريه نسبيت اينشتين نمونه هاي بر جسته معرفت ابطال پذير و نقدي و نمونه علم واقعي و خوب هستند. در مقابل، پوپر معتقد است پاره اي نظريات معروف مانند روانكاوي و ماركسيسم علي رغم آنكه پديد آورندگانشان( يعني ماركس و فرويد) معتقد به علمي بودن و تجربي بودن نظرياتشان هستند به معناي درست كلمه علمي و تجربي نيستند.پوپر در زندگينامه خودنوشت خويش( كه با عنوان جستجوي همچنان باقي به فارسي ترجمه شده است) مي گويد براي بار نخست در بيست سالگي و در مواجهه با نظريات اينشتين در برابر نظريات ماركس ، فرويد و آدلر بود كه به صورت بندي معيار خود در تمييز علم واقعي( يعني نظرياتي مثل نظريه نسبيت اينشتين) از شبه علم (يعني نظرياتي مثل نظريه فرويد ،روانكاوي آدلر يا نظريات اجتماعي ماركس) پرداخت.(7) پوپر معتقد است آنچه نظريه اي يا گزاره اي را علمي مي كند توان آن در منع وقوع برخي رويدادهاي ممكن است. در واقع از نظر پوپر به ميزاني كه نظريه اي منع مي كند خبر مي دهد. اما توانائي منع يك نظريه يعني چه؟ از نظر پوپر كسي كه نظريه اي ارائه مي كند بايد به اين پرسش پاسخ دهد كه "تحت چه شرايطي حاضرم اذعان كنم كه نظريه ام ديگر قابل دفاع نيست؟" يا " تحقق چه اتفاقها يا فكتهائي نظريه مرا ابطال مي كند؟". از نظر پوپر اينشتين براي اين پرسش پاسخ داشت، پس نظريه اش علمي است، حال آنكه فرويد، آدلر و ماركس پاسخي براي اين پرسش ندارند. به عبارت ديگر فرويد، آدلر و ماركس شرايطي را كه در صورت تحقق آن اذعان كنند نظريه شان ديگر قابل دفاع نيست ،متصور نمي دانند ؛ و هر رويداد قابل تصوري را به اثبات نظريه هاي خود تعبير مي كنند(8) و اين تفكر و اين نحوه مواجهه با آراء خود ازنظر پوپر نمونه اي از تفكر جزمي است، چون اين افراد در هيچ شرايطي حاضر نيستند از نظريه شان دست بشويند.(9) بايد توجه شود كه پوپر امكان نقد و ابطال بالقوه را معيار علمي بودن يك گزاره يا نظريه مي داند نه ابطال يا غلط از آب در آمدن بالفعل آنرا. حال اين سئوال مهم پيش مي آيد كه با اين انتقادات پوپر تكليف روانكاوي چيست؟ آيا روانكاوان قادرند در برابر اين نقد از خود دفاع كنند؟
در علت ترديد فيلسوفان تحليلي مانند پوپر در علمي بودن روانكاوي يك مسئله را بايد اضافه كرد و آن ديدگاهي است كه علوم رياضي و دقيقه اي مانند فيزيك و در مرتبه بعدي ساير علوم طبيعي را مثل اعلاي علم مي داند و به علومي كه الگوي روش آنها الگوي علوم طبيعي نيست ، وقع كمتري مي نهد يا وقعي نمي نهد. در روان شناسي هنوز مكاتبي بيشترمحبوب فيلسوفان تحليلي اند كه الگويشان در روش روشهاي علوم طبيعي است ،مثل رفتار گرائي واتسون در نيمه اول قرن بيستم كه محبوب پوزيتيويست هاي منطقي بود - اگرچه امروز كمتر فيلسوف تحليلي طرفدار اين مكتب در روانشناسي است- و روانشناسي شناختي (cognitive psychology)در دهه هاي اخير كه پيش فرضش آنست كه انسان نوعي كامپيوتر پيچيده است.
اگرچه تحقيق در چند و چون ابطال پذيري آموزه هاي روانكاوي و علمي بودن آن بر اساس مكاتب مختلف فلسفه علم خود محتاج پژوهش جداگانه اي است ، به نظر مي رسد كه اگر روانكاوان بتوانند نشان دهند و بگويند در صورت تحقق چه وقايعي و چه مشاهده هائي نظريه شان غلط از آب در خواهد آمد، نظريه شان از نقد پوپر مصون خواهد شد. بايد ازفرويد و ساير روانكاوان پرسيد در چه صورت و با وقوع چه فكتهائي و چه مشاهده هائي مثلا از نظريه عقده اديپ و فيكسيشن( fixation) كودك در هريك از مراحل دهاني ،مقعدي يا آلتي دست مي شوئيد و مي توانيد معتقد شويد مراحل رشد كودك اين سه مرحله نيست؟ آيا شرايطي هست كه در صورت تحقق آن بتوانيم بگوئيم انسانها بر خلاف گفته فرويد تحت تاثير سائق هاي سركوب شده دوران كودكيشان نيستند و يا ضمير ناخود آگاه وجود ندارد و تمام دانش ما خود آگاهانه است؟...پاسخ به برخي از اين پرسشها مثبت به نظر مي رسد.يعني اگر صورت بنديمان را از روانكاوي اصلاح كنيم به نظر مي رسد بر اساس همان معيار پوپر هم بتوان برخي آموزه هاي روانكاوي را ابطال پذير و آزمون پذير دانست. آلن چالمرز فيلسوف علم استراليائي با توجه به مطلبي كه در پاورقي كتابش هنگام نقل راي پوپر در مورد روانكاوي آدلر مي آورد،گويا چنين نظري دارد.(11) به علاوه امروز بسياري از فلاسفه علم معيار پوپر براي علمي بودن گزاره ها را ناكافي مي دانند و مي توان حدس زد اگر معتقد به ابطال پذيري پوپري به عنوان معيار علمي بودن نباشيم بايد با ساير ملاكهاي فلسفه علمي نظرمان در مورد علمي بودن روانكاوي تغيير كند.مثلااگر كفايت عملي را به عنوان ملاك صدق يك نظريه بپذيريم-يعني به نوعي پراگماتيسم معتقد باشيم- بسياري از آموزه هاي روانكاوي، اگرچه نه تمام آنها، بر اساس تاثيرشان در بهبودي بيماران آزمون پذيرند ؛ يعني اگر مشاوره ها و تمرين هائي كه يك روانكاو به مراجعش مي دهد باعث بهبود حال او شود ،يعني باعث شادترشدن ، با آرامشترشدن و اميدوارتر كردن او به زندگي شود، قابل دفاع اند.ملاكهاي سه گانه آرامش، شادي و اميد را از استاد مصطفي ملكيان، البته در بحثي متفاوت، وام گرفته ام.
به علاوه امروزه بسياري از فيلسوفان حوزه روش شناسي علوم انساني حتي در سنت فلسفه تحليلي، برخلاف متفكراني مثل پوپر، معناكاوي و تفهم و نوعي هرمنوتيك را نيز به عنوان معياري براي علمي بودن علوم انساني پذيرفته اند.اين گروه از فيلسوفان- كه سابقه آرائشان به پيش از قرن بيستم مي رسد- معتقدند معيارهاي علمي بودن در علوم طبيعي و علوم انساني لا اقل همه جا يكي نيست .رفتار انسانها بر خلاف ساير جانداران معنا دار است و از اينرو در علوم انساني معنا كاوي و كشف دروني باطنِ رفتار انسانها خود يك روش است. - اگر مانند فيلسوفاني چون پيتر وينچ كه متاثر از ويتگنشتاين متاخر بود به افراط دچار نشويم و نگوئيم معنا كاوي تنها روش است. با اين حساب اگر به روانكاوي به عنوان نوعي كاوش معنا(كاوش معناي جهان بيمار) از سوي روانكاو بنگريم، بر اين اساس روانكاوي نوعي علم هرمنوتيكي است.(12)
پوپر در تاريخ فلسفه جايگاه برجسته اي دارد و عقلانيت انتقادي او داروئي شفا بخش براي جزم انديشيهاست؛ جداي از آنكه چقدر بتوانيم روانكاوي را واقعا مصداق جزم انديشي مورد نظر او بدانيم. با اين حال چنانچه خواهيم ديد مواضع لاكان و تيليش نسبت به روانكاوي همدلانه تر و شايد واقع بينانه تر از پوپر است.حال اين پرسش كه جريان غالب در فلسفه تحليلي چقدر در آينده بتواند با روانكاوي همدلي بيشتري نشان دهند، پرسشي است كه آينده فلسفه بايد به آن پاسخ گويد.چه بسا يكي از لوازم اين همدلي برقراري گفتگو ميان سنتهاي فلسفه تحليلي و اروپاي قاره اي است. گفتگوئي كه خوشبختانه حدود دو دهه است در كشورهائي كه خاستگاه هر كدام از اين مكاتب فلسفي محسوب مي شوند، آغاز شده است.(13)
منظر دوم: لاكان و تفسير ساختارگرايانه روانكاوي
ژاك لاكان يك فيلسوف- روانكاو فرانسوي است و انديشه هايش حاصل سنتي در فلسفه فرانسه است كه در قرن بيستم شكل گرفته است. اين سنت فلسفي- كه برخي فيلسوفان تحليلي آنرا اصلا فلسفه نمي دانند - داراي ويژگيهائي مثل توجه كمتر به علوم طبيعي در فلسفه و در مقابل توجه بيشتر به نقش علوم انساني و مطالعات فرهنگي در فلسفه است؛ آنهم با روشهائي متمايز از روشهاي خاص علوم طبيعي. توضيح عقايد فيلسوفان فرانسوي به زبان ساده كار آساني نيست علي الخصوص آنكه در بسياري موارد پيچيده نويسي سنتي مالوف در ميان آنان است.لاكان هم كه در مورد نظريات او سخن خواهيم گفت يكي از نمونه هاي برجسته اين پيچيده نويسي ،بر خلاف ساده نويسي پوپر،است.اگرچه تحصيلات لاكان در روانشناسي بود ولي او پس از اتمام تحصيلاتش به روانكاوي فرويد علاقمند تر شد. كار برجسته لاكان وارد كردن روانكاوي فرويد در فلسفه فرانسه است،اگر چه قبلا بذرهاي اين ورود در فلسفه فرانسه بواسطه آراء فيلسوفاني مثل هايدگر ،نيچه( كه ايندو اگرچه آلماني اند ولي درفيلسوفان فرانسه نفوذ بسيار داشته اند) و نيز مرلوپونتي ريخته شده بود.
لاكان يك فيلسوف ساختار گراست. ساختارگرائي فلسفه اي است كه تحت تاثير نظريات زبان شناس سوئيسي اوايل قرن بيست، فردينان سوسور، شكل گرفت. توضيح مفصل نظريات سوسور از حوصله اين نوشتار بيرون است ولي همين قدر بايد گفت كه مشخصه رويكرد سوسور به زبان عبارت است از مطالعه ساختارهاي زير بنائي مشترك زبان به طوركلي( نه يك زبان خاص). زبان از نظر سوسور و ساختارگرايان پديده اي كاملا اجتماعي است كه از نظامي از نشانه ها تشكيل شده است. بر اين اساس ساختار گرائي جامعه و فرهنگ آنرا داراي نوعي زبان مي داند.(14)
در فلسفه معاصر فرانسوي و فلسفه هاي ساختارگرا آنچه نقد سوبژكتيويته دكارت خوانده مي شود، جايگاه مهمي در آراء فيلسوفان دارد.دكارت در آغاز فلسفه اش به شك دستوري در تمام عقايد خويش پرداخت چراكه بنا داشت فلسفه و عقايدش را بر بنائي مستحكم و خالي از شك و خلل بنا كند. در جستجوي اين پايه مستحكم دكارت به گزاره معروف خويش" مي انديشم پس هستم" رسيد( معروف به گزاره cogitoكه لاتيني است، چون دكارت به لاتيني مي نوشت)؛ يعني به اين نتيجه رسيد كه در هر چيزي مي تواند شك كند الا اينكه "خودش" در حال انديشه است. در cogito ي دكارت فاعل شناسا فاعلي غيرشخصي، غير جسماني و بيرون از زمان و مكان است كه ادراكش مبناي هرگونه شناختي است. اكثر فيلسوفان معاصر فرانسوي با غير شخصي، غير جسماني و بيرون از زمان و مكان بودن فاعل شناسا يا همان سوژه دكارتي سر مخالفت داشته اند و هريك به نحوي در پي نقد آن بوده ا ند؛ من جمله ساختارگراياني مثل لاكان.(15) از نظر ساختارگرايان سوژه دكارتي نه فارغ از زمان و مكان كه مقيد به آنهاست ؛ چراكه به عنوان جزئي از زبان در جريان گسترش روابط ما با ديگران در جامعه شكل مي گيرد. فلسفه بايد با انسان ها چون افرادي برخورد كند كه انديشه هاشان براي خودشان شفاف و خودآگاهانه نيست( بر خلاف نظر دكارت در cogito)، بلكه رفتارها و واكنش هايشان توسط ساختارهاي فكري زير بنائي و نا آگاهانه اي شكل مي گيرند. و در اينجاست كه لاكان روانكاوي را وارد ساختار گرائي مي كند. اين انديشه ساختار گرايانه كه فاعل شناسا نه شناسائي خود آگاه ، بلكه فاعلي است كه در زبان ساخته مي شود به خوبي با اين ديدگاه فرويد جور در مي آمد كه خود(ego) در جريان رشد كودك شكل مي گيرد. نظرات فلسفي لاكان اساسا مبتني بر نظريات فرويد است نه شاخه ديگري از روانكاوي؛ با اين وجود لاكان روانكاوي را همچون فرويد با اصطلاحات زيست شناختي و مكانيستي بيان نمي كند بلكه به آن صورتي فلسفي مي دهد. تفسير او از فرويد تفسيري نيست كه تمام مدافعان فرويد آنرا قابل قبول بدانند، ولي با اين همه تاثير گسترده اي در مباحث فرهنگي ،ادبيات و حتي سياست فرانسه داشته است. نگاه جديد نسبت به روانكاوي در آراء لاكان آن است كه او ضمير ناخودآگاه را چون زبان داراي ساختار مي داند. از نظر لاكان انسان ،بر خلاف گفته دكارت، آنگاه فاعل شناسا مي شود كه گفتن "من" را فرا مي گيرد. از آنجا كه "من" واژه اي است در يك زبان مشترك، در جمع و از طريق رابطه با ديگران فرا گرفته مي شود، تصوير دكارتي از سوژه(يا همان فاعل شناسا) غلط است. اين مرحله شكل گيري من يا خود ، مرحله آينه اي در رشد كودك است و سوژه در كودك از رهگذر رابطه با چيزي بيرون از خود يا تصوير آينه اي شكل مي گيرد.در اين مرحله با اعتقاد لاكان تخيل نقش اساسي دارد. اين شكل گيري سوژه،همانطور كه فرويد در مورد سركوب غرايز توسط "خود" مي گفت، با سركوب اميال غريزي جنسي انسان همراه است و از اينرو لاكان معتقد است سوژه يا خود خصلتش را از اميال غير عقلاني مي گيرد.ريشه مشكلات رواني هم از نظر لاكان همان تهديد و سركوب اميال ليبيدوئي در دوران كودكي و در مرحله آينه اي است كه منجر به شكل گيري عقده اديپ مي شود.زباني كه ما در بزرگسالي بكار مي بريم بيانگر خود يا سوژه اجتماعي شده ما در دوران كودكي و اميالي است كه در كودكي سركوب شده اند - تا شكل گيري اين خود اجتماعي شده را چنانكه فرويد مي گفت امكان پذير سازند.اين سركوبها در رؤيا ،لغزش هاي زباني و نظاير آن خود را نشان مي دهند. لاكان معني هر گفته يا نوشته اي را- اعم از ادبيات تخيلي و حتي نوشته هاي فلسفي!- به انديشه ها يا انگيزه هاي نا آگاهانه گوينده يا نويسنده آن وابسته مي داند و اين قسمت يكي ازقسمتهاي راديكال و بحث انگيز نظريات اوست كه نسبي گرائي و جبر انديشي معرفتي را لاجرم با خود به همرام دارد؛ جالب آنكه در اين قسمت هم تاثير حبر انديشي فرويدي به وضوح هويداست. از نظر لاكان روانكاوي دادو ستدي "زباني" بين روان درمانگر و بيمار است و او با تصوير زبان شناسانه اي كه از روانكاوي مي دهد، آنرا از ساير علومي كه آنها را پوزيتيويستي مي خواند جدا مي كند. نكته مهمي در آراء لاكان كه ميان او و فيلسوفاني مثل پوپر خط فاصل بر جسته اي مي كشد مخالفت جدي او با تصور غالب در غرب و دوره روشنگري از علم به عنوان گونه اي شناخت بي طرفانه و عيني است؛ او تحت تاثير فرويد ميل به شناخت را در انسانها صرفا روايت والايش يافته اي از اميال ديگري مي داند كه در فرهنگ سركوب شده اند. در بدبيني لاكان به بي طرفي ادعائي علم آشكارا تاثير نيچه بر انديشه فرانسوي هويداست. از نظر نيچه هم در پس شور و شوق به ظاهر حقيقت جويانه افراد جوياي علم شمار فراواني از شور و شوقهاي پست انسان نهفته است كه او همه آنها را تحت عنوان "خواست قدرت" يا "اراده معطوف به قدرت" نامگذاري ميكند.
سه جزء انديشه لاكان داراي ارتباط منطقي اند و مي توان آنها را به ترتيب منطقي زير ،به نحوي كه به ترتيب از هم نتيجه شوند، خلاصه كرد:
1- فاعل شناسا يا سوژه شناخت را بايد با خودي معادل بگيريم كه در جريان تجربه فردي ( از راههائي كه روانكاوي فرويدي ادعاي توصيفشان را دارد) شكل مي گيرد.
2- مفاهيم زباني انسانها ،مفاهيم زباني هستند كه خصوصيات خاص تجربه دوران آغازين كودكي آنها را شكل داده است ؛ يعني مفاهيم زباني بيانگر نيازها و اميال نوزاد و كودك هستند نه نماينده خصلت جهان مستقل از فاعل شناسا يا سوژه .
3- عينيت كه ادعائي گزافه شده در علم است و معتقد به توصيف جهان به شيوه عقلاني و بي طرفانه است، مانند عينيتي كه فيلسوفاني چون پوپر مدعي وجود آنند، يك اسطوره است به همان معنائي كه نيچه مي گويد.
نظريات لاكان با نظريات فيلسوفاني كه به دنبال يافت معيارهاي عقلاني در شناخت ما هستند در تقابل است. در واقع پذيرش نظر جبر انديشانه او در مورد شكل گيري شخصيت فرد يا همان فاعل شناسا ،مشابه آراء نيچه و ماركس درمورد منشا باورهاي انسان، براي عقلانيت(rationality ) كه فيلسوفان پس از سقراط همواره در پي يافتن معيارهاي آن بوده اند، چالش آفرين است. بي دليل نيست كه بدبيني فرويد مورد توجه فيلسوفان جريان پست مدرنيسم در فلسفه كه لاكان جزو آنها محسوب مي شود و منتقد نگاه خوشبينانه انديشه دوران روشنگري به انسان اند، واقع شده است. متاسفانه لاكان شواهد تجربي اندكي براي مدعياتش ارائه مي كند وگاهي هم شاهدي ارائه نمي كند. به علاوه نقد بنيان شكن لاكان از عينيت شناخت ما انسانها مانند نقدهاي ماركس و نيچه در معرض ايرادي آشناست: اگر عينيتي وجود ندارد و تمام مفاهيم زباني ما صرفا بازتاب اميال جنسي دوران كودكي ما هستند، آيا سخنان خود لاكان هم مشمول اين قاعده و در نتيجه فاقد وجاهت و صدق نيستند؟ (16)
ديگر آنكه آن قسمت از نظريات فرويد كه به تاثير اساسي تمايلات جنسي دوران كودكي و عقده اديپ در شكل گيري شخصيت فرد مي پردازد و لاكان آنرا كاملا مي پذيرد، يكي از نقاط بحث بر انگيز نظريات فرويد و منشا اختلاف او با پاره اي از روانكاوان است. يونگ و آدلر با آنكه از شاگردان نزديك فرويد بودند، هيچ گاه با ديدگاههاي او در اين زمينه ها كاملا همدل نشدند و همين اختلاف نظر منجر به جدائي نهائي آنها از فرويد و ايجاد انشعاباتي جديد در روانكاوي شد.(17) كارن هورناي با رد تئوري غرايز جنسي دوران كودكي بر نقش عوامل فرهنگي تاكيد دارد و آدلر احساس حقارت و كوشش بر غلبه بر آن را نيروي منشا رفتارهاي بعدي فرد مي داند.اريك فروم، روانكاو اجتماعي برجسته آلماني هم در تاكيد فرويد بر نقش ليبيدو و نيروي جنسي منتقد فرويد است.(18)
منظر سوم: تيليش و اهميت الهياتي روانكاوي و اگزيستانسياليسم
پل تيليش (تیلیخ) الهيداني پيرو مكتب لوتر و آلماني است كه از سال 1933 كه از در جريان حاكميت نازيها شهر محل سكونتش ،فرانكفورت، به آمريكا مهاجرت كرد تا آخر عمر، يعني سال 1965 ،در آمريكا زيست. او سالها استاد دانشگاه هاروارد بود. در نظريات كلامي تيليش روانشناسي اعماق و اگزيستانسياليسم جايگاه بسيار ويژه اي دارند. در اين بحث روانشناسي اعماق(depth psychology) را تقريبا مي توان معادل روانكاوي بكار برد. عقايد تيليش حاوي نگاههاي نويي در مورد نسبت الهيات با فرهنگ است.(19) او در بحثش درباره رابطه الهيات با روانكاوي و اگزيستانسياليسم، ميان روانكاوي و اگزيستانسياليسم نسبت بسيار نزديكي قائل است و معتقد است روانكاوي در اصل به جنبش اگزيستانسياليستي قرن بيستم متعلق است. تيليش معتقد است تقسيم اگزيستانسياليسم و روانكاوي به دو شاخه ديني و غير ديني بي پايه و نارواست. او مخالف جدي جدائي الهيات از روانكاوي و اگزيستانسياليسم است و ميان مضامين الهيات و اين رشته ها نوعي پيوستگي قائل است. به اعتقاد تيليش اعتراض عليه غلبه فلسفه هائي كه معتقد اند انسان موجودي آگاه و هوشيار و فاقد جنبه هاي ناخودآگاه است وجه مشترك روانكاوي و اگزيستانسياليسم است. تاريخچه اين اعتراض البته بسي قديمي تر از قرن بيستم است و اولين بار در منازعه دو فيلسوف قرون وسطي يعني توماس آكويناس و دون اسكوتوس كه اولي در انسان عقل را اولي مي دانست و دومي اراده غير عقلاني را، ريشه هاي آن يافت مي شود. در تاريخ اصلاحات ديني پروتستاني هم كساني مثل كالون طرفدار نقش برجسته آگاهي بودند و لوتر و بعدها عارف آلماني ژاكوب بومه بر اراده غير آگاهانه و غير عقلاني تاكيد داشتند. تيليش تاريخ جامعه صنعتي غرب را در نهايت با ظهور و رواج فلسفه دكارت - همانطور كه در توضيح عقايد لاكان به آن اشاره شد- تاريخ پيروزي فلسفه هائي كه بر تسلط آگاهي ناب و عقل در انسان معتقد بودند مي داند و مي گويد در ميان پروتستانها عقايد دكارت شاخه كالوني آئين پروتستان را كه اكثر آمريكائيها به عنوان مثال معتقد به آن بودند، بسيار تحت تاثير قرار داد. علي رغم اينها، اين نبرد هيچ گاه به پايان نرسيد و با پاسكال كه برحسب مقولاتي چون اضطراب، تناهي و شك، وضعيت بشري را تو صيف مي كرد و شلينگ آلماني و كيركگارد دانماركي كه منتقد فلسفه آگاهي باورانه هگل بودند و نيز شوپنهاور كه به اراده اي خرد ستيز در انسان معتقد بود، تداوم يافت. تيليش معتقد است نيچه هم بسياري از دستاوردهاي روانشناسي اعماق را پيش بيني كرده بود و تحليل ماركس جوان هم مبني بر از خود بيگانگي انسان ونيز تحليل داسايوسكي از خصلت اهريمني ضمير ناخودآگاه انسان هريك به نحوي در ادامه اين اعتراض بود. همانطور كه قبلا هم اشاره شد با فرويد اين تحليلها به زبان و واژگان علمي در آمد. اين جريان عليه فلسفه هاي كاملا آگاهي باورانه بعدها با فلسفه هاي اگزيستانسياليستي هايدگر و سارتر شكل واضح تري به خود گرفت.
تيليش مي گويد هم روانشناسي اعماق و هم اگزيستانسياليسم غالبا مي خواهند سرشت وجودي انسان را كه مبين تناهي و ازخود بيگانه گشتگي او در زمان و مكان است ،در تعارض با سرشت ذاتي انسان توصيف كنند؛ انسان ذاتا موجودي ازخود بيگانه، مضطرب و گناهكار نيست بلكه اين خصوصيات جنبه هاي عارضي وجود اويند كه در طول تجربه زندگي بر او عارض شده اند وبايد درمان شوند. در متون اگزيتستانسياليستي- از آنجا كه در پي توصيف وضعيت عام بشري اند- بر خلاف متون روانكاوي ترسيم خط مرز دقيق ميان قلمرو سلامت و بيماري بسي دشوار است.(20) اما، تفاوت سرشت ذاتي و سرنوشت وجودي انسان از ديد الهيات چنين است: در الهيات مسيحي اين سه حكم وجود دارد، حكم اول Esse que esse bonum est. اين عبارت لاتيني يكي از اصول اعتقادي بنيادي مسيحيت است و معني آن اين است:" وجود في نفسه نيكوست." يا به زبان اساطير انجيلي" خداوند ديد هر آنچه را خلق كرده بود ، و شگفتا چه نيكو بود." حكم دوم، حكم هبوط همگاني است و منظور از هبوط انتقال از آن نيكي ذاتي به از خود بيگانگي وجودي است كه در هرموجود زنده و در هر زماني اتفاق مي افتد. حكم سوم گوياي احتمال و امكان نجات و رستگاري انسان است.(21) تيليش مي گو يد در تمام انديشه هاي اصيل الهياتي اين سه حكم در باب سرشت انساني ديده مي شود: نيكي ذاتي انسان، از خود بيگانگي وجودي او و امكان بديل ثالثي كه از طريق آن اين انقطاع و بريدگي رفع و رجوع مي شود و غايت زندگي بشريست ؛ اما اين سه حكم الهياتي چه نسبتي با روانكاوي و اگزيستانسياليسم دارند؟ آيا روانكاوان و فيلسوفان اگزيستانسياليست تمييزي ميان سرشت ذاتي و پاك انسان و سرشت وجودي و آلوده او قائل شده اند و آيا به نوعي امكان رستگاري انسان قائلند؟ تيليش معتقد است فرويد تمييزي بين سرشت ذاتي و سرشت وجودي او قائل نبود و در واقع سرشت ذاتي و وجودي انسان را يكي مي انگاشت ؛ فرويد معتقد بود ليبيدوي انسان حد و حصري ندارد و هرگز كاملا ارضا نمي شود و غريزه مرگ را مي آفريند.او به انسان بدبين و از فرهنگ سرخورده بود و انسان را ناقص مي انگاشت. تيليش مي گويد اگربه انسان به اعتبار وجود او و از خود بيگانگيش و نه به اعتبار ذاتش بنگريم، اين قضاوت منفي اجتناب ناپذير خواهد بود و فرويد با اتخاذ چنين ديدگاهي به چنين نتيجه اي رسيده است. تيليش در اينجا دست به تاويل الهيات مي زند.او در نفسير و تاويل راي فرويد در باب ليبيدو به مفهوم بسيار قديمي الهيات يعني شهوت توجه مي كند و نو انديشانه معتقد است كاربرد اين مفهوم در الهيات مسيحي عين كاربرد ليبيدو در آراء فرويد است، با اين تفاوت كه مصداق آن انسان من حيث وجود است نه انسان من حيث ذات. منظور از شهوت همان ميل و اشتياق نامعيني است كه هيچ گاه ارضا نمي شود و همواره طلب چيزي وراي لذت موجود را بر آدمي تحميل مي كند؛ مطابق آموزه هاي الهياتي آدمي در نيكي ماهوي يا ذاتي خويش اسير و بنده شهوت يا ليبيدوي سيري ناپذير نيست، بلكه ميل او متوجه مضمون، كس يا چيزي است كه به واسطه عشق و محبت(eros) يا دوستي(agape) با آن پيوند دارد. تيليش مي گويد اگر اين سخن راست باشد تلقي ما از ليبيدو كاملا تفاوت خواهد كرد؛ آدمي ميتواند داراي ليبيدو باشد، ليكن اين ليبيدو سيري ناپذير نيست و مي تواند كامياب شود و به رستگاري بينجامد. در واقع به نظر تيليش از ديدگاه الهياتي توصيف فرويد از انسان را بايد همچون توصيف انساني درك كرد كه از حيث وجودي با خويشتن بيگانه گشته است. فرويد به جز اين انسان، انسان ديگري نمي شناسد و اين ايرادي است كه الهيات بر او مي گيرد. تيليش مي افزايد خوشبختانه فرويد همانند همه مردان بزرگ لجوجانه پايبند حرفهاي خود نبود. آنجا كه فرويد به درمان و به وجود انسانهاي شفا يافته معتقد بود مي توان گفت او از انسان حكم سوم، يعني انسان شفا يافته، بي خبر نبود. ايندو قسمت بدبينانه و خوشبينانه آراء فرويد ظاهرا هيچ گاه با هم سازگار نيفتادند و اين تناقضي در افكار فرويد است. تيليش حتي معتقد است در مقابل خوشبيني روانكاواني مانند يونگ وفروم كه نظري متفاوت از فرويد در مورد انسان اختيار كردندو منكر ليبيدوي وجودي و غريزه مرگ شدند، آراء فرويد در مورد انسان عميق تر اند و دقايق سرشت او را بهتر نشان مي دهند. در واقع از نظر او آراء اگزيستانسياليستهائي مثل داسايوسكي و كافكا نظريات فرويد را بيشتر تائيد ميكنند تا نظرات يونگ و فروم را در مورد سرشت انسان ،البته اگر نظرات فرويد را در مورد مقام وجودي انسان روا بدانيم نه در مورد مقام ذاتيش(22). تيليش انتقاد يكسان انگاشتن ذات و وجود انسان و عدم تفكيك ميان ايندو را در مورد سارتر و هايدگر هم صادق مي داند . البته ايندو هم به نظر تيليش مانند فرويد ايراد تناقض بر آرائشان وارد است؛ سارتر در برابر آراء بدبينانه اش در مورد انسان معتقد است انسان بايد آزاد باشد و خويش را بيافريند و هايدگر از فرق وجود اصيل و وجود فاقد اصالت و برساخته انديشه هاي قراردادي و مهملات سخن مي گويد. درمورد حكم سوم الهيات و نسبت آن با روانكاوي و اگزيستانسياليسم، تيليش معتقد است ايندو مكتب فكري علي رغم اثرات درماني مفيدشان به تنهائي قادر به رستگاري نجات انسانها نيستند، چراكه لازمه رستگاري درمان كنه شخصيت آدمي است كه بدون الهيات ميسر نيست.در نهايت تيليش چهار فايده بسيار مهم ديگر هم در روانشناسي اعماق و اگزيستانسياليسم براي الهيات قائل است:
اول آنكه رشد ايندو جنبش براي الهيات چيزي را به ارمغان آورد كه با وجود آنكه متون ديني در دوهزاره گذشته آكنده از آنهاست، مورد غفلت و فراموشي الهيات واقع شده بودند و آن بار روانكاوانه و اگزيستانسياليستي متون ديني بود. كلاسيك ترين متني كه آكنده از چنين باري است كمدي الهي دانته و توصيف او از جهنم و برزخ و وصف ويراني وجودي انسان در پي ازخود بيگانگي او ست.(23) خدمت دوم روانكاوي و اگزيستانسياليسم به الهيات بخشيدن معنائي جديد به واژه گناه است. در الهيات سنتي گناه با منعيات و اعمال خاص ناپسند وخلاف عرف يكي انگاشته شده بود حال آنكه از نظر تيليش معناي واقعي گناه چيزي متفاوت است؛ معني گناه جدا افتادگي و بيگانه گشتگي انسان از وجود ذاتي خويش است و اين معناي جديد را اگزيستانسياليسم و روانكاوي به الهيات هديه كرده اند. خدمت سوم روانكاوي به الهيات بازشناسائي قسمتهاي منفي و اهريمني ضمير ناخود آگاه آدمي است. روانكاوي به ما نشان داده است انسان در تصميم گيريهايش بطور مطلق آگاه، آزاد و جداي از آنچه در گذشته بر او گذشته است، نيست.( اگرچه اين سخن تيليش را نبايد به منزله دفاع او از جبر گرائي دانست.) فايده چهارم ايندو جنبش براي الهيات ،رهائي الهيات از دام آنچيزي است كه اخلاق پرستي يا شايد بتوان گفت صورت پرستي الهيات است. و به نظر تيليش باعث از خود تهي گشتگي الهيات شده بود. روانكاوي از نظر تيليش به الهيات آموخته است كه آمرزش موجود در متون ديني به معناي قبول نامقبولان است نه پذيرش درستكاران و نيكان. آمرزش الهي و رستگاري شامل حال آنهائي مي شود كه خوب نيستند، مگر نه فيض و بخشش در مورد نيكان كه معنا ندارد. معناي واژه فيض كه در الهيات سنتي خالي ازمعنا شده بود در رابطه ميان روانكاو و بيمار خود را دوباره باز يافته است. روانكاو اگرچه در پي كمك به بيمار است، ولي او را آنگونه كه هست مي پذيرد و سخن اش را مي شنود. تيليش معتقد است رابطه خداوند و بندگانش هم چنين رابطه اي است و هر كشيش يا فرد مسيحي هم بايد با ديگران چنين رفتاري را در پيش گيرد نه آنكه افراد را بر سر تقصير درتكاليفشان نكوهش كند.
و اما نكته آخر از نگاه تيليش: روانكاوي و اگزيستانسياليسم تنها وضعيت بشر را تحليل مي كنند و در پي اين تحليل پرسش هائي را ايجاد مي كنند كه در درون خود پاسخي به اين پرسشها ندارند؛ اين وظيفه متكلم و الهيدان است كه با استفاده از متون ديني به آنها پاسخ گويد.(24)
يادداشت ها
(1) طرح اوليه اين مقاله پس از صحبت با استاد و دوستم جناب آقاي علي بابائي در مورد آموزه هاي فرويد در ذهنم شكل گرفت. آقاي بابائي در يك دوره آموزش روانشناسي تحليل رفتار متقابل(TA) معلم من هستندو در واقع بواسطه تسلط ايشان بود كه من با روانكاوي و مكتب فرويد، آنگونه كه يك روانكاو آنها را مي بيند، آشنا شدم. از اين بابت سخت سپاسگزار ايشانم.
(2) تيليش،پل ؛الهيات فرهنگ، ترجمه مراد فرهادپور و فضل اله پاكزاد، انتشارات طرح نو،1376،ص120
(3) زيگموند فرويد ؛بنيانگذار روانكاوي ، عليرضا جزايري، چاپ اول 1383،نشر دانژه، ص 105-87
(4) همان ، ص99-97
(5) رجوع كنيد به تمدن و ملالت هاي آن؛ زيگموند فرويد، ترجمه محمد مبشري،1383، نشرماهي ؛ خوشبختانه اين كتاب فرويد توسط آقاي مبشري به فارسي روان ترجمه شده است.
(6) Fruid,1917, p.351 به نقل از گيليس، 1381، ص.184، فلسفه علم در قرن بيستم ،ترجمه حسن ميانداري، انتشارات سمت و كتاب طه
(7) پوپر، جستجوي همچنان باقي ، ترجمه سيامك عاقلي ،1380 ،ص200-196 ؛ترجمه اين كتاب و مقدمه اي نيكو كه مترجم در شرح اجمالي ولي واقعا مفيد آراء پوپر آورده است حقيقتا ستودني است.البته استاد مرحوم دكترعلي آبادي هم قبلا تحت عنوان حستجوي ناتمام ( انتشارات علمي فرهنگي، 1369) اين كتاب پوپر را به فارسي برگردانده اند.
(8) همان ،ص 118-116
(9) البته پوپر با تمام اين اوصاف متوجه است نظريات علمي معتبري مثل نظريه نيوتن ممكن است با استفاده از فرضيات كمكي آزمون پذير از ابطال مصون شوند؛ مثال اين رخداد اشكالي است كه نظريه نيوتن در توضيح مدار اورانوس با آن مواجه بود و اين مشكل به كمك فرضيه كمكي وجود يك سياره ديگر كه بر اورانوس تاثير جاذبه اي مي گذارد حل شد. پوپر در ادامه نظرياتش اعتراف مي كند پس حتي در علم هم جزم گرائي تا حدي مفيد است و مصون سازي از ابطال هميشه امر بدي نيست و مي گويد" از لحاظ منطقي نبايد ابطال پذيري يا به عبارت ديگر آزمون پذيري را ملاك قاطعي هميشه به حساب آورد."( جستجوي همچنان باقي ،ص118)
(10) به عنوان نمونه اي از نگاه فلاسفه علم جديدتر به معيار پوپر نگاه كنيد به مقاله ديويد پاپينو با عنوان : فلسفه علم ، ترجمه دكترحسن ميانداري در كتاب نگرش هاي نوين در فلسفه، جلد دوم، 1383، كتاب طه ، ص84-77. مقالات اين كتاب ترجمه مقالات كتاب The Blackwell Companion to Philosophy انتشارات راتلج در معرفي شاخه هاي مختلف فلسفه تحليلي است.
(11) آلن چالمرز، چيستي علم، ترجمه سعيد زيبا كلام، انتشارات سمت،1377. بايد اضافه كردبحث بر سر ملاكهاي علمي بودن روانكاوي از ديدگاه فلسفه علمي به همين آساني نيست. به عنوان مثال چه بسا بايد براي يافتن بهترين گرايش در روانكاوي در مورد مسائل مطروحه اي در فلسفه علم مثل تعين ناقص نظريه ها و ملاكهائي كه در هنگام وجود دو نظريه رقيب- مثل نظريه آدلر در برابر نظريه فرويد- بر اساس آنها مي توان يك نظريه را بر ديگري ترجيح داد، مثل ملاك سادگي، بحث و پژوهش كرد.
(12) به عنوان نمونه مراجعه كنيد به تبيين در علوم اجتماعي؛ در آمدي بر فلسفه علم الاجتماع، اثر دانيل ليتل، ترجمه عبدالكريم سروش، انتشارات صراط، 1381) ؛ فلسفه علوم اجتماعي ، آلن راين، ترجمه عبدالكريم سروش ؛ مقاله فلسفه علوم اجتماعي، مارتين لوئيس، ترجمه حسن ميانداري در كتاب نگرش هاي نوين در فلسفه، جلد دوم.
(13) رجوع كنيد به مقاله جالب فلسفه تحليلي چيست؟ دركتاب فلسفه تحليلي؛ مسائل و چشم اندازها، علي پايا، انتشارات طرح نو، 1382 ، ص23-21، اين اولين كتاب در زبان فارسي است كه با جامعيت شايسته احترام نويسنده اش در پي آن است كه تصويري صحيح و واقع بينانه از فلسه تحليلي به ايرانيان عرضه كند. دكتر پايا در قسمت ديگري از اين كتاب مقاله اي از پوپر را تحت عنوان فلسفه از ديد من ترجمه كرده است كه خواندن آن هم براي آشنائي با نوع نگاه پوپر به فلسفه بسي سودمند است.
(14) اريك ماتيوز، فلسفه فرانسه در قرن بيستم ، ترجمه محسن حكيمي( ويراسته فريدون فاطمي)، انتشارات ققنوس، 1378، ص201-196. اين كتاب منبعي بسيار خوب در معرفي فلسفه فرانسه در قرن بيستم به زبان فارسي به ايرانيان است. مؤلف كتاب، اريك ماتيوز، خود در سنت فلسفه تحليلي ،آنهم با فيلسوفان تحليلي برجسته اي چون آير، درس خوانده است و كتاب را براي معرفي فلسفه فرانسه به خوانندگاني كه در اين سنت فلسفي بار نيامده اند نوشته است. كتاب او در زبان انگليسي را انتشارات دانشگاه آكسفورد به چاپ رسانده كه اين خود دليلي بر معتبر بودن كتاب است.
(15) همان، ص20-18
(16) همان، ص225-202
(17) منبع 2 ،ص68-66
(18) براي مطالعه نمونه اي جالب از آراءانتقادي سايرروانكاوان در مورد نظريات فرويد مراجعه كنيد به آثار اريك فروم كه اكثرشان به فارسي موجودند؛ مثلا "بحران روانكاوي ،اريك فروم،ترجمه اكبر تبريزي ، انتشارات مرواريد ،1374" ؛ كتاب "خاستگاه دين از نگاه فرويد (رويكردي انتقادي)، تاليف غلامحسين توكلي، دفتر پژوهش و نشر سهروردي، 1383 " هم ديدگاههاي انتقادي نسبت به نظريات فرويد در مورد خاستگاه دين را بخوبي در خود جمع كرده است، البته كاش نويسنده دقيق كتاب به نكات مثبت روانكاوي هم توجه مي نمود.
(19) A Dictionary of Philosophy, Edited by Antony Flew & Stephen Priest ,Pan Books,2002, p 402 & The Cambridge Dictionary of Philosophy,2001, 919
(20) منبع 1، 121-116
(21) معادل اين سه مرحله را مي توان در الهيات اسلامي و قرآن مجيد هم تصور كرد : شاهد مفهوم اول در الهيات اسلامي آيه14 از سوره مؤمنون است كه درمورد خلقت انسان ادا شده:" و تبارك الله احسن الخالقين" و معني آن اينست كه "آفرين باد بر خدا كه بهترين آفريدگان است" . در مورد حكم دوم مي توان به آيات نخستين سوره عصر توسل جست: "والعصر ،ان الانسان لفي خسر" يعني" سوگند به عصر، كه واقعا انسان دستخوش زيان است." و براي حكم سوم يعني احتمال نجات و رستگاري هم آيات بسياري مثل آيه پاياني همين سوره كه به كساني كه ايمان بياورند، كارهاي نيكو انجام دهند و يكديگر را به حق و شكيبائي دعوت كنند وعده رستگاري مي دهد، ميتوان شاهد آورد.
(22) منبع 1، 126-122
(23) متون اسلامي- ايراني ،بخصوص متون ادبي- عرفاني فارسي، هم آكنده از چنين بارهاي اگزيستانسياليستي و روانكاوانه اي هستند كه شايسته است از اين ديد مورد مطالعه جدي قرار گيرند. نمونه هاي بارز آن به عنوان مثال مثنوي معنوي مولانا جلال الدين، منطق الطير عطار، خمسه نظامي گنجوي و ديوان خواجه شيرازحافظ به همراه تفاسير عرفاني قرآن است كه شايسته است پتانسيل روانكاوانه و اگزيستانسياليستي آنها توسط اهل فن اين ديار بررسي و عرضه شود.
(24) منبع 1، 129-127
--------------
روانكاوي(psychoanalysis) با بنيانگذاري زيگموند فرويد(1939-1856 )،دانشمند اتريشي ، يكي از جريانهاي مهم فكري قرن بيستم محسوب مي شود. فرويدكه يكي از انديشمندان بزرگ قرن بيستم محسوب مي شود، كارش را به عنوان يك دانشجوي پزشكي آغاز كرد و در نهايت سر از تاسيس مكتب روانكاوي درآورد. تحقيقات او قريب پنجاه سال به طول انجاميد.فرويد پاره اي مفاهيم بسيار مهم را وارد روانشناسي پس از خود كرد؛ مثل مفهوم ضمير ناخود آگاه و يا نقش اميال سركوب شده در شخصيت فرد. هدف از اين نوشتار آشنائي با پاره اي از مباحث فلسفي و الهياتي طرح شده در باب روانكاوي است. (1) در اينجا بطور مشخص مي خواهيم نظر سه فيلسوف را كه هريك به نحوي متفاوت نسبت به روانكاوي موضع گيري كرده اند، مورد بررسي قرار دهيم. منظر هريك از اين سه داراي خاستگاههاي خويش است: اولي كارل پوپر (1994-1902) فيلسوف بريتانيائي سنت فلسفه تحليلي(analytic philosophy) است كه البته زادگاه و زبان مادريش همان زادگاه و زبان مادري فرويد يعني اتريش و زبان آلماني است. دومي ژاك لاكان(1981-1901)، فيلسوف فرانسوي متعلق به سنت فلسفي اروپاي قاره اي(continental philosophy) و يكي از فيلسوفان نزديك به جريان فلسفي پست مدرنيسم است كه روانكاوي را وارد فلسفه فرانسه كرد و آخرين آنها پل تيليش(1965-1886) فيلسوف و الهيدان پروتستان مذهب آلماني است كه آراء او در الهيات جديد بسيار مورد توجه اند و او هم توجه خاصي به اگزيستانسياليسم و روانكاوي درآراء الهياتي خويش دارد.
روانكاوي و نظريات فرويد را نمي توان مثل هر مطلب عميق ديگري با رعايت اصل امانت در يكي دو صفحه خلاصه كرد ؛ولي لاجرم بنا بر آشنائي خوانندگاني كه احيانا با روانكاوي فرويدي كمتر آشنايند و من باب مقدمه ورود به بحث ، به نكات مهمي از نظريات فرويد كه مربوط به بحثمان هستند اشاره مي كنيم.
شايد بتوان گفت مهم ترين كشف فرويد و مهمترين دستاورد روانكاوي كشف ضمير ناخودآگاه است. تيليش معتقد است قبل از فرويد بستر كشف ضمير ناخودآگاه به واسطه اعتقاد به وجود اراده اي غيرعقلاني در آدمي، در آثار اگزيستانسياليستهائي مثل پاسكال، شوپنهاور ،نيچه ،كيركگورد و داسايوسكي فراهم شده بود ولي از رهگذر كشف و نظريات فرويد بود كه اين نظر به قالب علم در آمد.(2) يكي ديگر از محورهاي نظريات فرويد اعتقاد به جبرگرائي يا دترمينيسم در شخصيت انسانهاست. طبق اين ديدگاه افكار، احساسات، تكانه ها، و رفتار شخص در يك پيوستار مربوط به هم شكل مي گيرند كه حاصل تجارب گذشته زندگي او مي باشند.به عبارت ديگر بين آنچه ذهن در حال حاضر تجربه مي كند و وقايعي كه در گذشته برايش رخ داده و در ضمير ناخودآگاهش مضبوط است، پيوندهائي برقرار است كه در اكثر مواقع اين پيوندها از حوزه آگاهي فرد خارج است.بنا بر اين رفتار انسان به وسيله نيروهائي كه درون او قرار دارند تعيين مي شود و دربردارنده معناي خاصي در ارتباط با آن نيروهاست. روانكاواني چون فرويد معتقدند حتي در پشت ساده ترين رفتارهاي انسان مي توان به عوامل بسيار پيچيده رواني دست يافت. حتي رفتار و كردارهاي سهوي و لغزشهائي كه در كلام ،نوشتن و يا خواندن بروز مي كنند، بي علت نيستند و مؤيد نوعي از افكار و احساسات دروني فرد و خواستهاي واقعي اوست. فراموشي افراد مثل نام آشنائي را از ياد بردن و يا گم كردن وسايل و اتفاقاتي از اين قبيل را نيز مي توان بر اساس اميال دروني و ناخود آگاه آنها تعبير كرد. محور ديگري از نظريات فرويد نظريه او در موردساختار شخصيت است. فرويد شخصيت انسان را متشكل از سه جزء نهاد(Id)، خود(ego) و فرا خود(super ego) مي داند. نهاد منشا سائق هاي غريزي است و ميل جنسي و پرخاشگري (پرخاشگري رافرويد بعدا به نظريه اش اضافه كرد) غرايز دوگانه اصلي آنرا تشكيل مي دهند. درنتيجه اثرات دنياي خارج روي سائق هاي(drives) نهاد ،خود از نهاد سرچشمه گرفته و رشد مي كند و مهار يا تعديل نهاد را بر عهده مي گيرد.به زبان ديگر خود، نهاد را سركوب مي كند و سركوب شدن غرايز نهاد به وسيله خود عامل اختلالهاي رواني بعدي در انسانهاست.(3) محوري ديگر از نظريات فرويد رويكرد تحولي او به شخصيت است: فرويد معتقد است تربيت جنسي كودك از نوزادي تا شش سالگي بسيار مهم است و مراحل تحول شخصيت او در اين مدت -كه متشكل از به ترتيب مرحله دهاني(oral stage) ، مرحله مقعدي(anal stage) و مرحله آلتي(phallic stage) است- اساس شخصيت آينده فرد را تشكيل مي دهد. اينجاست كه فرويد مسئله وجود "عقده اديپ"(Oedipus complex) يا "عقده اختگي" را به عنوان مبناي اختلالات رواني آينده انسانها مطرح مي كند. اساس نظريه عقده اديپ در پسر بچه ها احساس رقابت آنها در مرحله آلتي رشد كودك براي تصاحب مادر با پدرشان و ناكامي جبري در اين رقابت با پدر است و در مورد دختران رشك احليلي(penis envy) دختر بچه ها به خاطر نداشتن آلت مردانه است.(4) از نظر فرويد قوه ليبدوي انسان يا سائق هاي غريزي او حد وحصري نداردو هرگز ارضا نمي شود، ميل به خلاص شدن از اين قوه در آدمي يا غريزه مرگ را بر مي انگيزد.او اين حكم را نه فقط در مورد افراد انسان، بلكه در مورد پيوند و نسبت آدمي با فرهنگ هم صادق مي داند.(5)پس از ذكر اين مقدمه به نظرات پوپر، لاكان و تيليش در مورد روانكاوي مي پردازيم. مسئله مهم پوپر در مواجهه با آراء فرويد علمي بودن نظريات اوست.در واقع بحث پوپر بحثي در چارچوب فلسفه علم است. لاكان اما مبدع تركيبي از نظريات فرويد با فلسفه ساختار گراي فرانسوي است. و در نهايت تيليش معتقد است الهيات معاصر ناگزير از توجه به روانكاوي و اگزيستانسياليسم است. اين سه راي به طرز عجيبي با هم متفاوت اند ،گرچه آراء لاكان و تيليش در مورد روانكاوي از جهاتي شباهت هايي به هم دارند.
در اين مقاله به عمد نظريات متفاوت در مورد مسئله واحد يكجا جمع شده اند؛ اين كار دو دليل دارد:
اولا تا خواننده باتضارب آراء و تنوع ديدگاههاي موجود در ميان انديشمندان امروز آشنا شود و از يكسويه انديشي در مورد اين مسئله و مسائل مشابه حذر كندو ثانيا اميدواريم خواندن اين نوشتار به تامل و انديشه و گزينش ديدگاه درست تر از ميان نگاههاي متفاوت بينجامد. به عبارت ديگر موجب انديشه در مورد روانكاوي شود.كاري كه ما ايرانيان كمتر عادت به آن داريم ، ولي براي پيشرفت خودمان و كشورمان بايد به آن عادت كنيم.
منظر اول: پوپر و علمي بودن روانكاوي
فرويد بزرگ شده دوره ويكتوريا و نيمه دوم قرن نوزدهم، يعني دوره استيلاي بي چون و چراي علم بود.پس طبيعي است مثل بسياري ديگر از انديشمندان ويكتوريائي، مانند ماركس و داروين، بر علمي بودن نظريات خويش تاكيد تام داشته باشد. فرويد كشفيات خويش را با كشفيات كپرنيك و داروين مقايسه مي كرد(6) و امروز هم بسياري كار او را نمونه يك كار علمي خوب مي دانند. ولي پوپر نظري خلاف اين مطلب دارد: او بر اساس معياري كه براي علمي بودن ارائه مي كند معتقد است نظريات فرويد علمي نيستند.او درمورد روانكاوي فرويدي اصطلاح علم دروغين يا شبه علم(pseudo-science ) را بكار مي برد . ولي چگونه او به چنين نتيجه گيري تلخي در مورد روانكاوي رسيده است؟
پوپر بر بسياري از فارسي زبانان به مدد ترجمه برخي از مهمترين آثارش به فارسي ناشناخته نيست. او علي رغم زبان مادريش كه آلماني است ،فيلسوفي متعلق به سنت فلسفه تحليلي – سنت غالب فلسفي در كشورهاي انگليسي زبان در يك قرن اخير-است و يكي از فيلسوفان علم و نيز فيلسوفان سياسي ليبرال برجسته قرن بيستم و صاحب مكتبي در معرفت شناسي و فلسفه علم به نام عقلانيت انتقادي محسوب مي شود . براي پوپر - مانند بسياري ديگر از فيلسوفان تحليلي -علوم طبيعي مثل نظريه نيوتن، فيزيك اينشتين و نظريه كوانتم يا نظريه تكامل داروين اهميت و جايگاه ويژه اي دارد ؛ پوپر در فلسفه علم معتقد به رئاليسم انتقادي است و علم را در نهايت عيني( يعني مطابق با جهان خارج و فارغ از ارزشهاي پديد آورنده آن علم) مي داند. پوپر به علوم انساني هم نظري خاص دارد و قائل به وحدت روش شناختي ميان علوم است يعني معتقد است كه همان روشهائي كه در علوم طبيعي معيار علمي بودن محسوب مي شوند در علوم انساني هم معيار علمي بودن محسوب مي شوند.البته اين نظر او مورد انتقاد پاره اي از فلاسفه علم و علماي علوم انساني واقع شده است. پوپر بر خطا پذيري معرفت آدمي تاكيد بسيار دارد و پوپر معتقد است هر معرفت قابل اعتمادي بايد نقد پذير و خطا پذير باشد و در اين راستا معيار معروف ابطال پذيري را براي تمييز معرفت نقدي- كه از نظر او بهترين نوع معرفت است- از معرفت غير نقدي ارائه مي كند. از نظر پوپر نظريات علمي برجسته اي مثل نظريه كپرنيك در نجوم و نظريه نسبيت اينشتين نمونه هاي بر جسته معرفت ابطال پذير و نقدي و نمونه علم واقعي و خوب هستند. در مقابل، پوپر معتقد است پاره اي نظريات معروف مانند روانكاوي و ماركسيسم علي رغم آنكه پديد آورندگانشان( يعني ماركس و فرويد) معتقد به علمي بودن و تجربي بودن نظرياتشان هستند به معناي درست كلمه علمي و تجربي نيستند.پوپر در زندگينامه خودنوشت خويش( كه با عنوان جستجوي همچنان باقي به فارسي ترجمه شده است) مي گويد براي بار نخست در بيست سالگي و در مواجهه با نظريات اينشتين در برابر نظريات ماركس ، فرويد و آدلر بود كه به صورت بندي معيار خود در تمييز علم واقعي( يعني نظرياتي مثل نظريه نسبيت اينشتين) از شبه علم (يعني نظرياتي مثل نظريه فرويد ،روانكاوي آدلر يا نظريات اجتماعي ماركس) پرداخت.(7) پوپر معتقد است آنچه نظريه اي يا گزاره اي را علمي مي كند توان آن در منع وقوع برخي رويدادهاي ممكن است. در واقع از نظر پوپر به ميزاني كه نظريه اي منع مي كند خبر مي دهد. اما توانائي منع يك نظريه يعني چه؟ از نظر پوپر كسي كه نظريه اي ارائه مي كند بايد به اين پرسش پاسخ دهد كه "تحت چه شرايطي حاضرم اذعان كنم كه نظريه ام ديگر قابل دفاع نيست؟" يا " تحقق چه اتفاقها يا فكتهائي نظريه مرا ابطال مي كند؟". از نظر پوپر اينشتين براي اين پرسش پاسخ داشت، پس نظريه اش علمي است، حال آنكه فرويد، آدلر و ماركس پاسخي براي اين پرسش ندارند. به عبارت ديگر فرويد، آدلر و ماركس شرايطي را كه در صورت تحقق آن اذعان كنند نظريه شان ديگر قابل دفاع نيست ،متصور نمي دانند ؛ و هر رويداد قابل تصوري را به اثبات نظريه هاي خود تعبير مي كنند(8) و اين تفكر و اين نحوه مواجهه با آراء خود ازنظر پوپر نمونه اي از تفكر جزمي است، چون اين افراد در هيچ شرايطي حاضر نيستند از نظريه شان دست بشويند.(9) بايد توجه شود كه پوپر امكان نقد و ابطال بالقوه را معيار علمي بودن يك گزاره يا نظريه مي داند نه ابطال يا غلط از آب در آمدن بالفعل آنرا. حال اين سئوال مهم پيش مي آيد كه با اين انتقادات پوپر تكليف روانكاوي چيست؟ آيا روانكاوان قادرند در برابر اين نقد از خود دفاع كنند؟
در علت ترديد فيلسوفان تحليلي مانند پوپر در علمي بودن روانكاوي يك مسئله را بايد اضافه كرد و آن ديدگاهي است كه علوم رياضي و دقيقه اي مانند فيزيك و در مرتبه بعدي ساير علوم طبيعي را مثل اعلاي علم مي داند و به علومي كه الگوي روش آنها الگوي علوم طبيعي نيست ، وقع كمتري مي نهد يا وقعي نمي نهد. در روان شناسي هنوز مكاتبي بيشترمحبوب فيلسوفان تحليلي اند كه الگويشان در روش روشهاي علوم طبيعي است ،مثل رفتار گرائي واتسون در نيمه اول قرن بيستم كه محبوب پوزيتيويست هاي منطقي بود - اگرچه امروز كمتر فيلسوف تحليلي طرفدار اين مكتب در روانشناسي است- و روانشناسي شناختي (cognitive psychology)در دهه هاي اخير كه پيش فرضش آنست كه انسان نوعي كامپيوتر پيچيده است.
اگرچه تحقيق در چند و چون ابطال پذيري آموزه هاي روانكاوي و علمي بودن آن بر اساس مكاتب مختلف فلسفه علم خود محتاج پژوهش جداگانه اي است ، به نظر مي رسد كه اگر روانكاوان بتوانند نشان دهند و بگويند در صورت تحقق چه وقايعي و چه مشاهده هائي نظريه شان غلط از آب در خواهد آمد، نظريه شان از نقد پوپر مصون خواهد شد. بايد ازفرويد و ساير روانكاوان پرسيد در چه صورت و با وقوع چه فكتهائي و چه مشاهده هائي مثلا از نظريه عقده اديپ و فيكسيشن( fixation) كودك در هريك از مراحل دهاني ،مقعدي يا آلتي دست مي شوئيد و مي توانيد معتقد شويد مراحل رشد كودك اين سه مرحله نيست؟ آيا شرايطي هست كه در صورت تحقق آن بتوانيم بگوئيم انسانها بر خلاف گفته فرويد تحت تاثير سائق هاي سركوب شده دوران كودكيشان نيستند و يا ضمير ناخود آگاه وجود ندارد و تمام دانش ما خود آگاهانه است؟...پاسخ به برخي از اين پرسشها مثبت به نظر مي رسد.يعني اگر صورت بنديمان را از روانكاوي اصلاح كنيم به نظر مي رسد بر اساس همان معيار پوپر هم بتوان برخي آموزه هاي روانكاوي را ابطال پذير و آزمون پذير دانست. آلن چالمرز فيلسوف علم استراليائي با توجه به مطلبي كه در پاورقي كتابش هنگام نقل راي پوپر در مورد روانكاوي آدلر مي آورد،گويا چنين نظري دارد.(11) به علاوه امروز بسياري از فلاسفه علم معيار پوپر براي علمي بودن گزاره ها را ناكافي مي دانند و مي توان حدس زد اگر معتقد به ابطال پذيري پوپري به عنوان معيار علمي بودن نباشيم بايد با ساير ملاكهاي فلسفه علمي نظرمان در مورد علمي بودن روانكاوي تغيير كند.مثلااگر كفايت عملي را به عنوان ملاك صدق يك نظريه بپذيريم-يعني به نوعي پراگماتيسم معتقد باشيم- بسياري از آموزه هاي روانكاوي، اگرچه نه تمام آنها، بر اساس تاثيرشان در بهبودي بيماران آزمون پذيرند ؛ يعني اگر مشاوره ها و تمرين هائي كه يك روانكاو به مراجعش مي دهد باعث بهبود حال او شود ،يعني باعث شادترشدن ، با آرامشترشدن و اميدوارتر كردن او به زندگي شود، قابل دفاع اند.ملاكهاي سه گانه آرامش، شادي و اميد را از استاد مصطفي ملكيان، البته در بحثي متفاوت، وام گرفته ام.
به علاوه امروزه بسياري از فيلسوفان حوزه روش شناسي علوم انساني حتي در سنت فلسفه تحليلي، برخلاف متفكراني مثل پوپر، معناكاوي و تفهم و نوعي هرمنوتيك را نيز به عنوان معياري براي علمي بودن علوم انساني پذيرفته اند.اين گروه از فيلسوفان- كه سابقه آرائشان به پيش از قرن بيستم مي رسد- معتقدند معيارهاي علمي بودن در علوم طبيعي و علوم انساني لا اقل همه جا يكي نيست .رفتار انسانها بر خلاف ساير جانداران معنا دار است و از اينرو در علوم انساني معنا كاوي و كشف دروني باطنِ رفتار انسانها خود يك روش است. - اگر مانند فيلسوفاني چون پيتر وينچ كه متاثر از ويتگنشتاين متاخر بود به افراط دچار نشويم و نگوئيم معنا كاوي تنها روش است. با اين حساب اگر به روانكاوي به عنوان نوعي كاوش معنا(كاوش معناي جهان بيمار) از سوي روانكاو بنگريم، بر اين اساس روانكاوي نوعي علم هرمنوتيكي است.(12)
پوپر در تاريخ فلسفه جايگاه برجسته اي دارد و عقلانيت انتقادي او داروئي شفا بخش براي جزم انديشيهاست؛ جداي از آنكه چقدر بتوانيم روانكاوي را واقعا مصداق جزم انديشي مورد نظر او بدانيم. با اين حال چنانچه خواهيم ديد مواضع لاكان و تيليش نسبت به روانكاوي همدلانه تر و شايد واقع بينانه تر از پوپر است.حال اين پرسش كه جريان غالب در فلسفه تحليلي چقدر در آينده بتواند با روانكاوي همدلي بيشتري نشان دهند، پرسشي است كه آينده فلسفه بايد به آن پاسخ گويد.چه بسا يكي از لوازم اين همدلي برقراري گفتگو ميان سنتهاي فلسفه تحليلي و اروپاي قاره اي است. گفتگوئي كه خوشبختانه حدود دو دهه است در كشورهائي كه خاستگاه هر كدام از اين مكاتب فلسفي محسوب مي شوند، آغاز شده است.(13)
منظر دوم: لاكان و تفسير ساختارگرايانه روانكاوي
ژاك لاكان يك فيلسوف- روانكاو فرانسوي است و انديشه هايش حاصل سنتي در فلسفه فرانسه است كه در قرن بيستم شكل گرفته است. اين سنت فلسفي- كه برخي فيلسوفان تحليلي آنرا اصلا فلسفه نمي دانند - داراي ويژگيهائي مثل توجه كمتر به علوم طبيعي در فلسفه و در مقابل توجه بيشتر به نقش علوم انساني و مطالعات فرهنگي در فلسفه است؛ آنهم با روشهائي متمايز از روشهاي خاص علوم طبيعي. توضيح عقايد فيلسوفان فرانسوي به زبان ساده كار آساني نيست علي الخصوص آنكه در بسياري موارد پيچيده نويسي سنتي مالوف در ميان آنان است.لاكان هم كه در مورد نظريات او سخن خواهيم گفت يكي از نمونه هاي برجسته اين پيچيده نويسي ،بر خلاف ساده نويسي پوپر،است.اگرچه تحصيلات لاكان در روانشناسي بود ولي او پس از اتمام تحصيلاتش به روانكاوي فرويد علاقمند تر شد. كار برجسته لاكان وارد كردن روانكاوي فرويد در فلسفه فرانسه است،اگر چه قبلا بذرهاي اين ورود در فلسفه فرانسه بواسطه آراء فيلسوفاني مثل هايدگر ،نيچه( كه ايندو اگرچه آلماني اند ولي درفيلسوفان فرانسه نفوذ بسيار داشته اند) و نيز مرلوپونتي ريخته شده بود.
لاكان يك فيلسوف ساختار گراست. ساختارگرائي فلسفه اي است كه تحت تاثير نظريات زبان شناس سوئيسي اوايل قرن بيست، فردينان سوسور، شكل گرفت. توضيح مفصل نظريات سوسور از حوصله اين نوشتار بيرون است ولي همين قدر بايد گفت كه مشخصه رويكرد سوسور به زبان عبارت است از مطالعه ساختارهاي زير بنائي مشترك زبان به طوركلي( نه يك زبان خاص). زبان از نظر سوسور و ساختارگرايان پديده اي كاملا اجتماعي است كه از نظامي از نشانه ها تشكيل شده است. بر اين اساس ساختار گرائي جامعه و فرهنگ آنرا داراي نوعي زبان مي داند.(14)
در فلسفه معاصر فرانسوي و فلسفه هاي ساختارگرا آنچه نقد سوبژكتيويته دكارت خوانده مي شود، جايگاه مهمي در آراء فيلسوفان دارد.دكارت در آغاز فلسفه اش به شك دستوري در تمام عقايد خويش پرداخت چراكه بنا داشت فلسفه و عقايدش را بر بنائي مستحكم و خالي از شك و خلل بنا كند. در جستجوي اين پايه مستحكم دكارت به گزاره معروف خويش" مي انديشم پس هستم" رسيد( معروف به گزاره cogitoكه لاتيني است، چون دكارت به لاتيني مي نوشت)؛ يعني به اين نتيجه رسيد كه در هر چيزي مي تواند شك كند الا اينكه "خودش" در حال انديشه است. در cogito ي دكارت فاعل شناسا فاعلي غيرشخصي، غير جسماني و بيرون از زمان و مكان است كه ادراكش مبناي هرگونه شناختي است. اكثر فيلسوفان معاصر فرانسوي با غير شخصي، غير جسماني و بيرون از زمان و مكان بودن فاعل شناسا يا همان سوژه دكارتي سر مخالفت داشته اند و هريك به نحوي در پي نقد آن بوده ا ند؛ من جمله ساختارگراياني مثل لاكان.(15) از نظر ساختارگرايان سوژه دكارتي نه فارغ از زمان و مكان كه مقيد به آنهاست ؛ چراكه به عنوان جزئي از زبان در جريان گسترش روابط ما با ديگران در جامعه شكل مي گيرد. فلسفه بايد با انسان ها چون افرادي برخورد كند كه انديشه هاشان براي خودشان شفاف و خودآگاهانه نيست( بر خلاف نظر دكارت در cogito)، بلكه رفتارها و واكنش هايشان توسط ساختارهاي فكري زير بنائي و نا آگاهانه اي شكل مي گيرند. و در اينجاست كه لاكان روانكاوي را وارد ساختار گرائي مي كند. اين انديشه ساختار گرايانه كه فاعل شناسا نه شناسائي خود آگاه ، بلكه فاعلي است كه در زبان ساخته مي شود به خوبي با اين ديدگاه فرويد جور در مي آمد كه خود(ego) در جريان رشد كودك شكل مي گيرد. نظرات فلسفي لاكان اساسا مبتني بر نظريات فرويد است نه شاخه ديگري از روانكاوي؛ با اين وجود لاكان روانكاوي را همچون فرويد با اصطلاحات زيست شناختي و مكانيستي بيان نمي كند بلكه به آن صورتي فلسفي مي دهد. تفسير او از فرويد تفسيري نيست كه تمام مدافعان فرويد آنرا قابل قبول بدانند، ولي با اين همه تاثير گسترده اي در مباحث فرهنگي ،ادبيات و حتي سياست فرانسه داشته است. نگاه جديد نسبت به روانكاوي در آراء لاكان آن است كه او ضمير ناخودآگاه را چون زبان داراي ساختار مي داند. از نظر لاكان انسان ،بر خلاف گفته دكارت، آنگاه فاعل شناسا مي شود كه گفتن "من" را فرا مي گيرد. از آنجا كه "من" واژه اي است در يك زبان مشترك، در جمع و از طريق رابطه با ديگران فرا گرفته مي شود، تصوير دكارتي از سوژه(يا همان فاعل شناسا) غلط است. اين مرحله شكل گيري من يا خود ، مرحله آينه اي در رشد كودك است و سوژه در كودك از رهگذر رابطه با چيزي بيرون از خود يا تصوير آينه اي شكل مي گيرد.در اين مرحله با اعتقاد لاكان تخيل نقش اساسي دارد. اين شكل گيري سوژه،همانطور كه فرويد در مورد سركوب غرايز توسط "خود" مي گفت، با سركوب اميال غريزي جنسي انسان همراه است و از اينرو لاكان معتقد است سوژه يا خود خصلتش را از اميال غير عقلاني مي گيرد.ريشه مشكلات رواني هم از نظر لاكان همان تهديد و سركوب اميال ليبيدوئي در دوران كودكي و در مرحله آينه اي است كه منجر به شكل گيري عقده اديپ مي شود.زباني كه ما در بزرگسالي بكار مي بريم بيانگر خود يا سوژه اجتماعي شده ما در دوران كودكي و اميالي است كه در كودكي سركوب شده اند - تا شكل گيري اين خود اجتماعي شده را چنانكه فرويد مي گفت امكان پذير سازند.اين سركوبها در رؤيا ،لغزش هاي زباني و نظاير آن خود را نشان مي دهند. لاكان معني هر گفته يا نوشته اي را- اعم از ادبيات تخيلي و حتي نوشته هاي فلسفي!- به انديشه ها يا انگيزه هاي نا آگاهانه گوينده يا نويسنده آن وابسته مي داند و اين قسمت يكي ازقسمتهاي راديكال و بحث انگيز نظريات اوست كه نسبي گرائي و جبر انديشي معرفتي را لاجرم با خود به همرام دارد؛ جالب آنكه در اين قسمت هم تاثير حبر انديشي فرويدي به وضوح هويداست. از نظر لاكان روانكاوي دادو ستدي "زباني" بين روان درمانگر و بيمار است و او با تصوير زبان شناسانه اي كه از روانكاوي مي دهد، آنرا از ساير علومي كه آنها را پوزيتيويستي مي خواند جدا مي كند. نكته مهمي در آراء لاكان كه ميان او و فيلسوفاني مثل پوپر خط فاصل بر جسته اي مي كشد مخالفت جدي او با تصور غالب در غرب و دوره روشنگري از علم به عنوان گونه اي شناخت بي طرفانه و عيني است؛ او تحت تاثير فرويد ميل به شناخت را در انسانها صرفا روايت والايش يافته اي از اميال ديگري مي داند كه در فرهنگ سركوب شده اند. در بدبيني لاكان به بي طرفي ادعائي علم آشكارا تاثير نيچه بر انديشه فرانسوي هويداست. از نظر نيچه هم در پس شور و شوق به ظاهر حقيقت جويانه افراد جوياي علم شمار فراواني از شور و شوقهاي پست انسان نهفته است كه او همه آنها را تحت عنوان "خواست قدرت" يا "اراده معطوف به قدرت" نامگذاري ميكند.
سه جزء انديشه لاكان داراي ارتباط منطقي اند و مي توان آنها را به ترتيب منطقي زير ،به نحوي كه به ترتيب از هم نتيجه شوند، خلاصه كرد:
1- فاعل شناسا يا سوژه شناخت را بايد با خودي معادل بگيريم كه در جريان تجربه فردي ( از راههائي كه روانكاوي فرويدي ادعاي توصيفشان را دارد) شكل مي گيرد.
2- مفاهيم زباني انسانها ،مفاهيم زباني هستند كه خصوصيات خاص تجربه دوران آغازين كودكي آنها را شكل داده است ؛ يعني مفاهيم زباني بيانگر نيازها و اميال نوزاد و كودك هستند نه نماينده خصلت جهان مستقل از فاعل شناسا يا سوژه .
3- عينيت كه ادعائي گزافه شده در علم است و معتقد به توصيف جهان به شيوه عقلاني و بي طرفانه است، مانند عينيتي كه فيلسوفاني چون پوپر مدعي وجود آنند، يك اسطوره است به همان معنائي كه نيچه مي گويد.
نظريات لاكان با نظريات فيلسوفاني كه به دنبال يافت معيارهاي عقلاني در شناخت ما هستند در تقابل است. در واقع پذيرش نظر جبر انديشانه او در مورد شكل گيري شخصيت فرد يا همان فاعل شناسا ،مشابه آراء نيچه و ماركس درمورد منشا باورهاي انسان، براي عقلانيت(rationality ) كه فيلسوفان پس از سقراط همواره در پي يافتن معيارهاي آن بوده اند، چالش آفرين است. بي دليل نيست كه بدبيني فرويد مورد توجه فيلسوفان جريان پست مدرنيسم در فلسفه كه لاكان جزو آنها محسوب مي شود و منتقد نگاه خوشبينانه انديشه دوران روشنگري به انسان اند، واقع شده است. متاسفانه لاكان شواهد تجربي اندكي براي مدعياتش ارائه مي كند وگاهي هم شاهدي ارائه نمي كند. به علاوه نقد بنيان شكن لاكان از عينيت شناخت ما انسانها مانند نقدهاي ماركس و نيچه در معرض ايرادي آشناست: اگر عينيتي وجود ندارد و تمام مفاهيم زباني ما صرفا بازتاب اميال جنسي دوران كودكي ما هستند، آيا سخنان خود لاكان هم مشمول اين قاعده و در نتيجه فاقد وجاهت و صدق نيستند؟ (16)
ديگر آنكه آن قسمت از نظريات فرويد كه به تاثير اساسي تمايلات جنسي دوران كودكي و عقده اديپ در شكل گيري شخصيت فرد مي پردازد و لاكان آنرا كاملا مي پذيرد، يكي از نقاط بحث بر انگيز نظريات فرويد و منشا اختلاف او با پاره اي از روانكاوان است. يونگ و آدلر با آنكه از شاگردان نزديك فرويد بودند، هيچ گاه با ديدگاههاي او در اين زمينه ها كاملا همدل نشدند و همين اختلاف نظر منجر به جدائي نهائي آنها از فرويد و ايجاد انشعاباتي جديد در روانكاوي شد.(17) كارن هورناي با رد تئوري غرايز جنسي دوران كودكي بر نقش عوامل فرهنگي تاكيد دارد و آدلر احساس حقارت و كوشش بر غلبه بر آن را نيروي منشا رفتارهاي بعدي فرد مي داند.اريك فروم، روانكاو اجتماعي برجسته آلماني هم در تاكيد فرويد بر نقش ليبيدو و نيروي جنسي منتقد فرويد است.(18)
منظر سوم: تيليش و اهميت الهياتي روانكاوي و اگزيستانسياليسم
پل تيليش (تیلیخ) الهيداني پيرو مكتب لوتر و آلماني است كه از سال 1933 كه از در جريان حاكميت نازيها شهر محل سكونتش ،فرانكفورت، به آمريكا مهاجرت كرد تا آخر عمر، يعني سال 1965 ،در آمريكا زيست. او سالها استاد دانشگاه هاروارد بود. در نظريات كلامي تيليش روانشناسي اعماق و اگزيستانسياليسم جايگاه بسيار ويژه اي دارند. در اين بحث روانشناسي اعماق(depth psychology) را تقريبا مي توان معادل روانكاوي بكار برد. عقايد تيليش حاوي نگاههاي نويي در مورد نسبت الهيات با فرهنگ است.(19) او در بحثش درباره رابطه الهيات با روانكاوي و اگزيستانسياليسم، ميان روانكاوي و اگزيستانسياليسم نسبت بسيار نزديكي قائل است و معتقد است روانكاوي در اصل به جنبش اگزيستانسياليستي قرن بيستم متعلق است. تيليش معتقد است تقسيم اگزيستانسياليسم و روانكاوي به دو شاخه ديني و غير ديني بي پايه و نارواست. او مخالف جدي جدائي الهيات از روانكاوي و اگزيستانسياليسم است و ميان مضامين الهيات و اين رشته ها نوعي پيوستگي قائل است. به اعتقاد تيليش اعتراض عليه غلبه فلسفه هائي كه معتقد اند انسان موجودي آگاه و هوشيار و فاقد جنبه هاي ناخودآگاه است وجه مشترك روانكاوي و اگزيستانسياليسم است. تاريخچه اين اعتراض البته بسي قديمي تر از قرن بيستم است و اولين بار در منازعه دو فيلسوف قرون وسطي يعني توماس آكويناس و دون اسكوتوس كه اولي در انسان عقل را اولي مي دانست و دومي اراده غير عقلاني را، ريشه هاي آن يافت مي شود. در تاريخ اصلاحات ديني پروتستاني هم كساني مثل كالون طرفدار نقش برجسته آگاهي بودند و لوتر و بعدها عارف آلماني ژاكوب بومه بر اراده غير آگاهانه و غير عقلاني تاكيد داشتند. تيليش تاريخ جامعه صنعتي غرب را در نهايت با ظهور و رواج فلسفه دكارت - همانطور كه در توضيح عقايد لاكان به آن اشاره شد- تاريخ پيروزي فلسفه هائي كه بر تسلط آگاهي ناب و عقل در انسان معتقد بودند مي داند و مي گويد در ميان پروتستانها عقايد دكارت شاخه كالوني آئين پروتستان را كه اكثر آمريكائيها به عنوان مثال معتقد به آن بودند، بسيار تحت تاثير قرار داد. علي رغم اينها، اين نبرد هيچ گاه به پايان نرسيد و با پاسكال كه برحسب مقولاتي چون اضطراب، تناهي و شك، وضعيت بشري را تو صيف مي كرد و شلينگ آلماني و كيركگارد دانماركي كه منتقد فلسفه آگاهي باورانه هگل بودند و نيز شوپنهاور كه به اراده اي خرد ستيز در انسان معتقد بود، تداوم يافت. تيليش معتقد است نيچه هم بسياري از دستاوردهاي روانشناسي اعماق را پيش بيني كرده بود و تحليل ماركس جوان هم مبني بر از خود بيگانگي انسان ونيز تحليل داسايوسكي از خصلت اهريمني ضمير ناخودآگاه انسان هريك به نحوي در ادامه اين اعتراض بود. همانطور كه قبلا هم اشاره شد با فرويد اين تحليلها به زبان و واژگان علمي در آمد. اين جريان عليه فلسفه هاي كاملا آگاهي باورانه بعدها با فلسفه هاي اگزيستانسياليستي هايدگر و سارتر شكل واضح تري به خود گرفت.
تيليش مي گويد هم روانشناسي اعماق و هم اگزيستانسياليسم غالبا مي خواهند سرشت وجودي انسان را كه مبين تناهي و ازخود بيگانه گشتگي او در زمان و مكان است ،در تعارض با سرشت ذاتي انسان توصيف كنند؛ انسان ذاتا موجودي ازخود بيگانه، مضطرب و گناهكار نيست بلكه اين خصوصيات جنبه هاي عارضي وجود اويند كه در طول تجربه زندگي بر او عارض شده اند وبايد درمان شوند. در متون اگزيتستانسياليستي- از آنجا كه در پي توصيف وضعيت عام بشري اند- بر خلاف متون روانكاوي ترسيم خط مرز دقيق ميان قلمرو سلامت و بيماري بسي دشوار است.(20) اما، تفاوت سرشت ذاتي و سرنوشت وجودي انسان از ديد الهيات چنين است: در الهيات مسيحي اين سه حكم وجود دارد، حكم اول Esse que esse bonum est. اين عبارت لاتيني يكي از اصول اعتقادي بنيادي مسيحيت است و معني آن اين است:" وجود في نفسه نيكوست." يا به زبان اساطير انجيلي" خداوند ديد هر آنچه را خلق كرده بود ، و شگفتا چه نيكو بود." حكم دوم، حكم هبوط همگاني است و منظور از هبوط انتقال از آن نيكي ذاتي به از خود بيگانگي وجودي است كه در هرموجود زنده و در هر زماني اتفاق مي افتد. حكم سوم گوياي احتمال و امكان نجات و رستگاري انسان است.(21) تيليش مي گو يد در تمام انديشه هاي اصيل الهياتي اين سه حكم در باب سرشت انساني ديده مي شود: نيكي ذاتي انسان، از خود بيگانگي وجودي او و امكان بديل ثالثي كه از طريق آن اين انقطاع و بريدگي رفع و رجوع مي شود و غايت زندگي بشريست ؛ اما اين سه حكم الهياتي چه نسبتي با روانكاوي و اگزيستانسياليسم دارند؟ آيا روانكاوان و فيلسوفان اگزيستانسياليست تمييزي ميان سرشت ذاتي و پاك انسان و سرشت وجودي و آلوده او قائل شده اند و آيا به نوعي امكان رستگاري انسان قائلند؟ تيليش معتقد است فرويد تمييزي بين سرشت ذاتي و سرشت وجودي او قائل نبود و در واقع سرشت ذاتي و وجودي انسان را يكي مي انگاشت ؛ فرويد معتقد بود ليبيدوي انسان حد و حصري ندارد و هرگز كاملا ارضا نمي شود و غريزه مرگ را مي آفريند.او به انسان بدبين و از فرهنگ سرخورده بود و انسان را ناقص مي انگاشت. تيليش مي گويد اگربه انسان به اعتبار وجود او و از خود بيگانگيش و نه به اعتبار ذاتش بنگريم، اين قضاوت منفي اجتناب ناپذير خواهد بود و فرويد با اتخاذ چنين ديدگاهي به چنين نتيجه اي رسيده است. تيليش در اينجا دست به تاويل الهيات مي زند.او در نفسير و تاويل راي فرويد در باب ليبيدو به مفهوم بسيار قديمي الهيات يعني شهوت توجه مي كند و نو انديشانه معتقد است كاربرد اين مفهوم در الهيات مسيحي عين كاربرد ليبيدو در آراء فرويد است، با اين تفاوت كه مصداق آن انسان من حيث وجود است نه انسان من حيث ذات. منظور از شهوت همان ميل و اشتياق نامعيني است كه هيچ گاه ارضا نمي شود و همواره طلب چيزي وراي لذت موجود را بر آدمي تحميل مي كند؛ مطابق آموزه هاي الهياتي آدمي در نيكي ماهوي يا ذاتي خويش اسير و بنده شهوت يا ليبيدوي سيري ناپذير نيست، بلكه ميل او متوجه مضمون، كس يا چيزي است كه به واسطه عشق و محبت(eros) يا دوستي(agape) با آن پيوند دارد. تيليش مي گويد اگر اين سخن راست باشد تلقي ما از ليبيدو كاملا تفاوت خواهد كرد؛ آدمي ميتواند داراي ليبيدو باشد، ليكن اين ليبيدو سيري ناپذير نيست و مي تواند كامياب شود و به رستگاري بينجامد. در واقع به نظر تيليش از ديدگاه الهياتي توصيف فرويد از انسان را بايد همچون توصيف انساني درك كرد كه از حيث وجودي با خويشتن بيگانه گشته است. فرويد به جز اين انسان، انسان ديگري نمي شناسد و اين ايرادي است كه الهيات بر او مي گيرد. تيليش مي افزايد خوشبختانه فرويد همانند همه مردان بزرگ لجوجانه پايبند حرفهاي خود نبود. آنجا كه فرويد به درمان و به وجود انسانهاي شفا يافته معتقد بود مي توان گفت او از انسان حكم سوم، يعني انسان شفا يافته، بي خبر نبود. ايندو قسمت بدبينانه و خوشبينانه آراء فرويد ظاهرا هيچ گاه با هم سازگار نيفتادند و اين تناقضي در افكار فرويد است. تيليش حتي معتقد است در مقابل خوشبيني روانكاواني مانند يونگ وفروم كه نظري متفاوت از فرويد در مورد انسان اختيار كردندو منكر ليبيدوي وجودي و غريزه مرگ شدند، آراء فرويد در مورد انسان عميق تر اند و دقايق سرشت او را بهتر نشان مي دهند. در واقع از نظر او آراء اگزيستانسياليستهائي مثل داسايوسكي و كافكا نظريات فرويد را بيشتر تائيد ميكنند تا نظرات يونگ و فروم را در مورد سرشت انسان ،البته اگر نظرات فرويد را در مورد مقام وجودي انسان روا بدانيم نه در مورد مقام ذاتيش(22). تيليش انتقاد يكسان انگاشتن ذات و وجود انسان و عدم تفكيك ميان ايندو را در مورد سارتر و هايدگر هم صادق مي داند . البته ايندو هم به نظر تيليش مانند فرويد ايراد تناقض بر آرائشان وارد است؛ سارتر در برابر آراء بدبينانه اش در مورد انسان معتقد است انسان بايد آزاد باشد و خويش را بيافريند و هايدگر از فرق وجود اصيل و وجود فاقد اصالت و برساخته انديشه هاي قراردادي و مهملات سخن مي گويد. درمورد حكم سوم الهيات و نسبت آن با روانكاوي و اگزيستانسياليسم، تيليش معتقد است ايندو مكتب فكري علي رغم اثرات درماني مفيدشان به تنهائي قادر به رستگاري نجات انسانها نيستند، چراكه لازمه رستگاري درمان كنه شخصيت آدمي است كه بدون الهيات ميسر نيست.در نهايت تيليش چهار فايده بسيار مهم ديگر هم در روانشناسي اعماق و اگزيستانسياليسم براي الهيات قائل است:
اول آنكه رشد ايندو جنبش براي الهيات چيزي را به ارمغان آورد كه با وجود آنكه متون ديني در دوهزاره گذشته آكنده از آنهاست، مورد غفلت و فراموشي الهيات واقع شده بودند و آن بار روانكاوانه و اگزيستانسياليستي متون ديني بود. كلاسيك ترين متني كه آكنده از چنين باري است كمدي الهي دانته و توصيف او از جهنم و برزخ و وصف ويراني وجودي انسان در پي ازخود بيگانگي او ست.(23) خدمت دوم روانكاوي و اگزيستانسياليسم به الهيات بخشيدن معنائي جديد به واژه گناه است. در الهيات سنتي گناه با منعيات و اعمال خاص ناپسند وخلاف عرف يكي انگاشته شده بود حال آنكه از نظر تيليش معناي واقعي گناه چيزي متفاوت است؛ معني گناه جدا افتادگي و بيگانه گشتگي انسان از وجود ذاتي خويش است و اين معناي جديد را اگزيستانسياليسم و روانكاوي به الهيات هديه كرده اند. خدمت سوم روانكاوي به الهيات بازشناسائي قسمتهاي منفي و اهريمني ضمير ناخود آگاه آدمي است. روانكاوي به ما نشان داده است انسان در تصميم گيريهايش بطور مطلق آگاه، آزاد و جداي از آنچه در گذشته بر او گذشته است، نيست.( اگرچه اين سخن تيليش را نبايد به منزله دفاع او از جبر گرائي دانست.) فايده چهارم ايندو جنبش براي الهيات ،رهائي الهيات از دام آنچيزي است كه اخلاق پرستي يا شايد بتوان گفت صورت پرستي الهيات است. و به نظر تيليش باعث از خود تهي گشتگي الهيات شده بود. روانكاوي از نظر تيليش به الهيات آموخته است كه آمرزش موجود در متون ديني به معناي قبول نامقبولان است نه پذيرش درستكاران و نيكان. آمرزش الهي و رستگاري شامل حال آنهائي مي شود كه خوب نيستند، مگر نه فيض و بخشش در مورد نيكان كه معنا ندارد. معناي واژه فيض كه در الهيات سنتي خالي ازمعنا شده بود در رابطه ميان روانكاو و بيمار خود را دوباره باز يافته است. روانكاو اگرچه در پي كمك به بيمار است، ولي او را آنگونه كه هست مي پذيرد و سخن اش را مي شنود. تيليش معتقد است رابطه خداوند و بندگانش هم چنين رابطه اي است و هر كشيش يا فرد مسيحي هم بايد با ديگران چنين رفتاري را در پيش گيرد نه آنكه افراد را بر سر تقصير درتكاليفشان نكوهش كند.
و اما نكته آخر از نگاه تيليش: روانكاوي و اگزيستانسياليسم تنها وضعيت بشر را تحليل مي كنند و در پي اين تحليل پرسش هائي را ايجاد مي كنند كه در درون خود پاسخي به اين پرسشها ندارند؛ اين وظيفه متكلم و الهيدان است كه با استفاده از متون ديني به آنها پاسخ گويد.(24)
يادداشت ها
(1) طرح اوليه اين مقاله پس از صحبت با استاد و دوستم جناب آقاي علي بابائي در مورد آموزه هاي فرويد در ذهنم شكل گرفت. آقاي بابائي در يك دوره آموزش روانشناسي تحليل رفتار متقابل(TA) معلم من هستندو در واقع بواسطه تسلط ايشان بود كه من با روانكاوي و مكتب فرويد، آنگونه كه يك روانكاو آنها را مي بيند، آشنا شدم. از اين بابت سخت سپاسگزار ايشانم.
(2) تيليش،پل ؛الهيات فرهنگ، ترجمه مراد فرهادپور و فضل اله پاكزاد، انتشارات طرح نو،1376،ص120
(3) زيگموند فرويد ؛بنيانگذار روانكاوي ، عليرضا جزايري، چاپ اول 1383،نشر دانژه، ص 105-87
(4) همان ، ص99-97
(5) رجوع كنيد به تمدن و ملالت هاي آن؛ زيگموند فرويد، ترجمه محمد مبشري،1383، نشرماهي ؛ خوشبختانه اين كتاب فرويد توسط آقاي مبشري به فارسي روان ترجمه شده است.
(6) Fruid,1917, p.351 به نقل از گيليس، 1381، ص.184، فلسفه علم در قرن بيستم ،ترجمه حسن ميانداري، انتشارات سمت و كتاب طه
(7) پوپر، جستجوي همچنان باقي ، ترجمه سيامك عاقلي ،1380 ،ص200-196 ؛ترجمه اين كتاب و مقدمه اي نيكو كه مترجم در شرح اجمالي ولي واقعا مفيد آراء پوپر آورده است حقيقتا ستودني است.البته استاد مرحوم دكترعلي آبادي هم قبلا تحت عنوان حستجوي ناتمام ( انتشارات علمي فرهنگي، 1369) اين كتاب پوپر را به فارسي برگردانده اند.
(8) همان ،ص 118-116
(9) البته پوپر با تمام اين اوصاف متوجه است نظريات علمي معتبري مثل نظريه نيوتن ممكن است با استفاده از فرضيات كمكي آزمون پذير از ابطال مصون شوند؛ مثال اين رخداد اشكالي است كه نظريه نيوتن در توضيح مدار اورانوس با آن مواجه بود و اين مشكل به كمك فرضيه كمكي وجود يك سياره ديگر كه بر اورانوس تاثير جاذبه اي مي گذارد حل شد. پوپر در ادامه نظرياتش اعتراف مي كند پس حتي در علم هم جزم گرائي تا حدي مفيد است و مصون سازي از ابطال هميشه امر بدي نيست و مي گويد" از لحاظ منطقي نبايد ابطال پذيري يا به عبارت ديگر آزمون پذيري را ملاك قاطعي هميشه به حساب آورد."( جستجوي همچنان باقي ،ص118)
(10) به عنوان نمونه اي از نگاه فلاسفه علم جديدتر به معيار پوپر نگاه كنيد به مقاله ديويد پاپينو با عنوان : فلسفه علم ، ترجمه دكترحسن ميانداري در كتاب نگرش هاي نوين در فلسفه، جلد دوم، 1383، كتاب طه ، ص84-77. مقالات اين كتاب ترجمه مقالات كتاب The Blackwell Companion to Philosophy انتشارات راتلج در معرفي شاخه هاي مختلف فلسفه تحليلي است.
(11) آلن چالمرز، چيستي علم، ترجمه سعيد زيبا كلام، انتشارات سمت،1377. بايد اضافه كردبحث بر سر ملاكهاي علمي بودن روانكاوي از ديدگاه فلسفه علمي به همين آساني نيست. به عنوان مثال چه بسا بايد براي يافتن بهترين گرايش در روانكاوي در مورد مسائل مطروحه اي در فلسفه علم مثل تعين ناقص نظريه ها و ملاكهائي كه در هنگام وجود دو نظريه رقيب- مثل نظريه آدلر در برابر نظريه فرويد- بر اساس آنها مي توان يك نظريه را بر ديگري ترجيح داد، مثل ملاك سادگي، بحث و پژوهش كرد.
(12) به عنوان نمونه مراجعه كنيد به تبيين در علوم اجتماعي؛ در آمدي بر فلسفه علم الاجتماع، اثر دانيل ليتل، ترجمه عبدالكريم سروش، انتشارات صراط، 1381) ؛ فلسفه علوم اجتماعي ، آلن راين، ترجمه عبدالكريم سروش ؛ مقاله فلسفه علوم اجتماعي، مارتين لوئيس، ترجمه حسن ميانداري در كتاب نگرش هاي نوين در فلسفه، جلد دوم.
(13) رجوع كنيد به مقاله جالب فلسفه تحليلي چيست؟ دركتاب فلسفه تحليلي؛ مسائل و چشم اندازها، علي پايا، انتشارات طرح نو، 1382 ، ص23-21، اين اولين كتاب در زبان فارسي است كه با جامعيت شايسته احترام نويسنده اش در پي آن است كه تصويري صحيح و واقع بينانه از فلسه تحليلي به ايرانيان عرضه كند. دكتر پايا در قسمت ديگري از اين كتاب مقاله اي از پوپر را تحت عنوان فلسفه از ديد من ترجمه كرده است كه خواندن آن هم براي آشنائي با نوع نگاه پوپر به فلسفه بسي سودمند است.
(14) اريك ماتيوز، فلسفه فرانسه در قرن بيستم ، ترجمه محسن حكيمي( ويراسته فريدون فاطمي)، انتشارات ققنوس، 1378، ص201-196. اين كتاب منبعي بسيار خوب در معرفي فلسفه فرانسه در قرن بيستم به زبان فارسي به ايرانيان است. مؤلف كتاب، اريك ماتيوز، خود در سنت فلسفه تحليلي ،آنهم با فيلسوفان تحليلي برجسته اي چون آير، درس خوانده است و كتاب را براي معرفي فلسفه فرانسه به خوانندگاني كه در اين سنت فلسفي بار نيامده اند نوشته است. كتاب او در زبان انگليسي را انتشارات دانشگاه آكسفورد به چاپ رسانده كه اين خود دليلي بر معتبر بودن كتاب است.
(15) همان، ص20-18
(16) همان، ص225-202
(17) منبع 2 ،ص68-66
(18) براي مطالعه نمونه اي جالب از آراءانتقادي سايرروانكاوان در مورد نظريات فرويد مراجعه كنيد به آثار اريك فروم كه اكثرشان به فارسي موجودند؛ مثلا "بحران روانكاوي ،اريك فروم،ترجمه اكبر تبريزي ، انتشارات مرواريد ،1374" ؛ كتاب "خاستگاه دين از نگاه فرويد (رويكردي انتقادي)، تاليف غلامحسين توكلي، دفتر پژوهش و نشر سهروردي، 1383 " هم ديدگاههاي انتقادي نسبت به نظريات فرويد در مورد خاستگاه دين را بخوبي در خود جمع كرده است، البته كاش نويسنده دقيق كتاب به نكات مثبت روانكاوي هم توجه مي نمود.
(19) A Dictionary of Philosophy, Edited by Antony Flew & Stephen Priest ,Pan Books,2002, p 402 & The Cambridge Dictionary of Philosophy,2001, 919
(20) منبع 1، 121-116
(21) معادل اين سه مرحله را مي توان در الهيات اسلامي و قرآن مجيد هم تصور كرد : شاهد مفهوم اول در الهيات اسلامي آيه14 از سوره مؤمنون است كه درمورد خلقت انسان ادا شده:" و تبارك الله احسن الخالقين" و معني آن اينست كه "آفرين باد بر خدا كه بهترين آفريدگان است" . در مورد حكم دوم مي توان به آيات نخستين سوره عصر توسل جست: "والعصر ،ان الانسان لفي خسر" يعني" سوگند به عصر، كه واقعا انسان دستخوش زيان است." و براي حكم سوم يعني احتمال نجات و رستگاري هم آيات بسياري مثل آيه پاياني همين سوره كه به كساني كه ايمان بياورند، كارهاي نيكو انجام دهند و يكديگر را به حق و شكيبائي دعوت كنند وعده رستگاري مي دهد، ميتوان شاهد آورد.
(22) منبع 1، 126-122
(23) متون اسلامي- ايراني ،بخصوص متون ادبي- عرفاني فارسي، هم آكنده از چنين بارهاي اگزيستانسياليستي و روانكاوانه اي هستند كه شايسته است از اين ديد مورد مطالعه جدي قرار گيرند. نمونه هاي بارز آن به عنوان مثال مثنوي معنوي مولانا جلال الدين، منطق الطير عطار، خمسه نظامي گنجوي و ديوان خواجه شيرازحافظ به همراه تفاسير عرفاني قرآن است كه شايسته است پتانسيل روانكاوانه و اگزيستانسياليستي آنها توسط اهل فن اين ديار بررسي و عرضه شود.
(24) منبع 1، 129-127
۱۳۸۵ آبان ۹, سهشنبه
تكامل دارويني و فلسفه علم قرن نوزدهم بريتانيا
این مقاله جوهر پایان نامه کارشناسی ارشد من است. از دکتر میانداری که به عنوان استاد راهنما به من در نگارش آن بسیار مدد رساندند صمیمانه تشکر می کنم. شکل خلاصه ای از این مقاله در شماره سی ام مجله ذهن، بهار 1387، چاپ شده است.
----------------------
1-اهميت بحث
در نيمه دوم قرن نوزدهم با ظهور نظريه تكامل داروين در زيست شناسي تحولي شگرف و انقلابي رخ داد و اگر بخواهيم چنان كه شايسته يك نظريه مهم علمي است تبعات فلسفي نظريه داروين را جدي بگيريم، نظريۀ تكامل داروين حاوي آموزه هاي مفيد بسياري براي علوم اجتماعي، فلسفه علم، فلسفه زبان، فلسفه دين، فلسفه ذهن و ساير شاخه هاي معرفت است[1]. اگرچه قسمتي از نظريه داروين در زمان خود او ،يعني اواخر قرن نوزدهم، از سوي نخبگان عموماً پذيرفته شد، ولي اهميت مكانيسمي كه او براي تكامل ارائه كرده بود يعني انتخاب طبيعي، بيشتر در نيمه دوم قرن بيستم و با پيدايش انقلابي جديد در زيست شناسي يعني ظهور زيست شناسي مولكولي و علم ژنتيك، درك شد.
اين مقاله يك هدف اصلي و يك هدف فرعي دارد. به عنوان هدف اصلي برآنست تأثير فلسفه علم قرن نوزدهم بريتانيا بر داروين را بررسي كند و به اين سئوال پاسخ دهد كه آيا اصولاً داروين، به عنوان انقلابي ترين زيست شناس عصر خويش، با فلسفه علم آشنا بوده است؟ براي او فلسفه علم اهميتي داشته است؟ آيا فيلسوفان علم روزگار داروين نظريه او را علمي (به معناي فلسفه علمي آن) مي دانستند؟ واكنش آنها نسبت به نظريه او چه بوده است و احياناً چه تأثيري در پذيرش يا رد نظريه داروين داشته است؟
در پاسخ اوليه به سؤالات بالا بايد گفت كه داروين با بسياري از مهم ترين آراء فلسفه علمي روزگار خودش آشنا بوده است و فلسفه علم، به اعتقاد محققاني نظير مايكل روس[2] و ديويد هال[3]، نقش مهمي در واكنش غالب به نظريه او داشته است. در واقع ما با بررسي يك مثال در تاريخ و فلسفه علم ،يعني مثال نظريه داروين، نشان مي دهيم كه فلسفه علم چقدر مي تواند در سرنوشت پژوهش هاي علمي- جه در مرحله توليد و پيدايش علم و چه در مرحله استقرار و رواج يك علم- مؤثر باشد. اين كار در واقع پاسخي است به كساني كه در كشور ما در اهميت فلسفه علم، براي علم، ترديد دارند و احياناً فلسفه علم را فعاليتي فاقد ثمر مي دانند.
ولي هدف فرعي اين مقاله ارائه نكاتي در مبحث رابطه علم و دين است. امروزه در ميان كتبي كه در زمينه رابطه علوم طبيعي و دين نوشته مي شود، كمتر كتابي بتوان يافت كه در آن اشاره اي به نظريه تكامل داروين نشده باشد.[4] براي ما به عنوان يك ايراني كه از طرفي در كشوري با اعتقادات ديني زندگي مي كنيم و از طرف ديگر در پي دست يافتن به علوم جديديم، پرداختن به بحث نسبت ميان علوم جديد و دين بحثي مهم است و سرنوشت آن آينده بحث نسبت سنت و مدرنيته را در كشور ما رقم خواهد زد. چنانكه خواهيم ديد قسمت مهمي هم از واكنش هائي كه فلاسفه علم روزگار داروين نسبت به نظريه او نشان دادند، در كنار مباحث روش شناختي، مربوط به نتايج الهياتي نظريه داروين بود. اين نشان مي دهد كه بحث در مورد نظريه داروين لاجرم به بحث در زمينه علم و دين كشيده مي شود و از اين جهت شنيدن ايرادات ديني فيلسوفان علم قرن نوزدهم بر نظريه داروين شايد شنيدني باشد.
2-نظريه داروين
پيش از ورود به اين بحث مختصراً نظريه داروين را شرح مي دهيم. چارلز رابرت داروين[5](1882-1809) با انتشار كتاب منشأ انواع[6] نظريه تكامل را منتشر كرد. پيش از انتشار اين کتاب او بيست و هشت سال تمام از زمان سفر با كشتي سلطنتي بيگل(1831) تا سال انتشار كتاب(1859) بر روي ابعاد نظري و تجربي نظريه اش كار كرد. (Ruse,2000,9-10) در دوران پنج ساله سفر پژوهشي بيگل به آمريكاي جنوبي و آفريقا، خواندن نظريه لايل در زمين شناسي يكي از مباني مهم نظريه تكامل را براي داروين فراهم كرد؛ او در اين سفر جلدهاي سه گانه كتاب اصول زمين شناسي[7] لايل را به دقت خواند. لايل نوشته بود در تحولات زمين در زمان حاضر همان عللي مؤثرند كه در زمان گذشته مؤثر بوده اند و جهان و زمين همواره در يك حالت يكنواخت قرار دارند.(Ruse , 2000,7) و قدرت عللي كه در گذشته زمين مؤثر بوده اند، كماكان باقي است.(Hull ,2000,50) اگرچه در نظريه رقيب اين نظريه، يعني نظريه بليه باورانه[8] رايج در آنزمان، معجزات نقش مهمي در تحولات تاريخ زمين داشتند، لايل معتقد بود علل طبيعي باعث تحولات زمين شده اند. نظريه يكنواخت بينانه[9] لايل مقدمه اي ضروري براي رسيدن داروين به نظريه اش بود. داروين پس از خواندن كتاب لايل و نظريه يكنواخت بينانه او به صورت معتقد فكري زمين شناسي لايلي درآمد. در واقع به يك معنا كار داروين تعميم كار لايل به عالم موجودات زنده است.(Hull ,2000,50) پژوهش داروين پس از انتشار منشأ انواع متوقف نشد.او در سال 1871 كتاب تبار انسان[10] را منتشر كرد و در آن بر اساس نظريه اي كه در كتاب قبليش در مورد گونه ها آورده بود، پيدايش انسان را توضيح داد. كتاب تبار انسان از بسياري جهات چالش بر انگيز بود. يك نكته اساسي در كار داروين، مطالعه مفصل او بر روي پرورش مصنوعي جانوران اهلي نظير سگها و كبوترها كه آنرا انتخاب مصنوعي[11] مي گويند. پرورش دهندگان حيوانات تغييرات مطلوبي را كه ميخواستند به اين نحو اعمال مي كردند كه حيواناتي را كه داراي خصيصه مطلوبشان هستند ،مثلاً دراز بودن گوش يا ريزاندام بودن، انتخاب مي كردند وآنها را براي زادوولد در طي چندين نسل آميزش مي دادند، تا به اين ترتيب مثلاً گونه هاي جديد سگ يا كبوتر بدست آيد.(گونه هاي متنوع حيوانات اهلي كه ما آنها را هرروز در اطرافمان ممكن است بينيم، به اين ترتيب به وجود آمده اند.)
نظريه تكامل داروين دو قسمت اصلي دارد:1-درخت حيات[12]: اينكه تمام موجودات زنده روي زمين از نيائي مشترك تطور يافته اند. 2- انتخاب طبيعي[13]: انتخاب طبيعي علت اصلي شباهت ها و تفاوتهاي موجود در جانوران و گياهان مناطق زمين است.(Sober,2003,267) قبل از داروين جزء اول نظريه او در آراء برخي مثل لامارك و پدر بزرگ او اراسموس داروين مطرح بود، اگرچه مقبوليتي نيافته بود. قسمت دوم نظريه داروين از اين اجزا تشكيل يافته است:
(الف) تغييرات تصادفي[14]. داروين شواهد فراواني بر وقوع و وراثتپذيري تغييرات كوچك و ظاهراً خود به خودي در ميان افراد يك گونه به دست آورد، اگرچه در مورد منشاء و علل اين تغييرات فقط ميتوانست متوسل به حدس بشود. در حال حاضر و با ظهور زيست شناسي مولكولي منشاء اين تغييرات باز ترکيبي و جهشهاي ژنتيكي دانسته مي شود.
(ب) تنازع بقا[15]. تعداد موجودات زنده اي كه متولد مي شوند، از ميزان آنهايي كه ميتوانند به حد توليد يعني فرزندآوري برسند، بيشتر است و اين نشان مي دهد در ميان موجودات بر سر منابع موجود رقابت وجود دارد. بعضي تغييرات خودبخودي گفته شده در قسمت الف، امتيازاتي در رقابت و تنازع شديدي براي بقا ، ايجاد مي كنند.
(ج) بقاي انسب.[16] افرادي كه از امتيازيات ياد شده برخوردارند، احتمالاً بيشتر از ميانگين عمر ميكنند و زاد و ولد بيشتري دارند، و لذا سريعتر جمعيتشان افزايش مييابد. در درازمدت، اين سير به انتخاب طبيعي و به وجود آمدن تدريجي گونه جديد ميانجامد.[17] (باربور، 1362، 107-105)
3-فلسفه علم قرن نوزدهم بريتانيا
فلسفه علم به عنوان شاخه اي مستقل از فلسفه در نيمه اول قرن نوزدهم و در انگلستان از معرفت شناسي جدا و متولد شد.(Hull,1989,27 به نقل از صمدي،1382 ،2) براي فيلسوفان دورة ملكه ويكتوريا علم مطلوب علم استقرائي[18] بود و "استقرائي" صفتي پرهيمنه و مهم تلقي ميشد ، اگرچه بسياري موارد، استقراء به معناي يك تعميم استقرائي نتايج مشاهدات و آزمايشها، آنهم بدون دخالت ذهن انسان، مورد نظر نبود. بهترين نمونة علم استقرايي مكانيك گرانشي نيوتن دانسته مي شد و روش علمي نيوتن به همراه استقراگرائي فرانسيس بيكن در علم، بسيار معتبر بودند. (Hull,2000,49&Hull,2003,175) مباحثات فلسفه علمي آنزمان در واکنش به فيزيك شكل گرفته بودند، (Hull,2003,168) و نه زيست شناسي يا علمي ديگر. در اين دوره "فرضيه[19]" لغت مطلوبي نبود و مورد ترديد بود و روش شناسي متألهين قرون وسطي كه فرضيه اي شمرده مي شد، مورد ترديد بود؛ در مقابل تجربه مستقيم جنبه اي شبه مقدس داشت(Hull,2003,175)
معروفترين فلاسفه علم آن روزگار بريتانيا موطن داروين، جان هرشل[20]، ويليام هيول[21] و جان استوارت ميل[22] بودند. هرشل، هيول و ميل آگاهانه در پي ارائه فلسفهاي براي علمي كه در آنزمان در انگلستان داشت به صورت حرفه اي در مي آمد، بودند. در اين بخش ما عمدتاً به بخشهائي از فلسفه علم قرن نوزدهم مي پردازيم، كه مرتبط با بحث داروين هستند. تحقيق مفصل در فلسفه علم قرن نوزدهم خود رساله ها يا مقالاتي جداگانه مي طلبد.
جان هرشل(1871-1792)، فرزند ويليام هرشل كاشف سيارة اورانوس، هم فيلسوفي برجسته بود و هم اخترشناسي مبرز. فلسفۀ علم در انگلستان با كتاب گفتاري مقدماتي در مطالعه فلسفه طبيعي[23] (1830) او آغاز شد. كتاب گفتار مقدماتي هرشل آنزمان بسيار خوانده شد، چراكه عامه فهم ترين و مناسب ترين اثر در باب فلسفه علم در آنزمان بود. هرشل علي رغم آنكه از نظر خانوادگي ريشه اي آلماني داشت، متأثر از سنت تجربهگرايي انگليسي هيوم بود.اودركمبريج تحصيل كرده بود.(Ruse, 2000, 4) از خدمات برجسته هرشل به فلسفه علم تمايز روشني بود كه ميان "ظرف اكتشاف قوانين و نظريات علمي[24]" و "ظرف موجه ساختن قوانين و نظريه هاي علمي[25]" قائل شد. هرشل در نظريات خودش، مراحل چگونگي اكتشاف يك نظريه و هم روشهاي توجيه يك نظريه را به صورت مبسوط توضيح مي دهد. او در مرحله اكتشاف، ميان قوانين طبيعت و نظريه ها تمايز قائل مي شود و نظريه ها را عام تر و در برگيرنده قوانين مي داند.(لازي، 1377 ، 139-136) اگر چه نوشته هاي هرشل خالي از ابهام نيستند و مفسرين مختف تفاسير متفاوتي از فلسفه علم او كرده اند، لازي معتقد است هرشل توجيه يك نظريه را شامل سه روش مي داند: روش اول بسط قانون به مواردي كه در حدود نهائي كاربرد قانون باشد، است.(مثل آزمايش صحت نظريه گاليله با آزمون شتاب يك سكه ويك پر در سقوط آزاد) روش دوم، نتيجه غير منتتظره اي است كه يك قانون يا نظريه در قلمروئي خارج از حد انتظار دارد. اين قسمت در ادامه بحث در مورد روش شناسي داروين مهم است. هرشل در گفتاري مقدماتي نوشت:
مطمئنترين وبهترين ويژگي يك استقراي بسامان و فراگير وقتي است كه موارد تحقيق پذيري آن ناگهاني از دل جاهايي بجوشد كه كمتر انتظار ميرود. يا حتي در ميان آن نمونههايي يافت شود كه در ابتدا تصور ميشود نمونههايي مناسب نيستند و مخالف آن موارد تحقيقپذيري است. (Hrschel,1830,170به نقل از لازي ، 1377، 140)
روش سوم "آزمون سرنوشت ساز[26]" و فيصله بخش است كه نظريه هاي قابل قبول از آن سالم مي جهند. هرشل پيش از فيلسوفان علم قرن بيستم به نقش آزمونهاي سرنوشت ساز در علم اشاره مي كند. مثل آزمايش بيكن براي دانستن اينكه سقوط اجسام چنانكه ارسطوئيان مي گفتند مكانيسم دروني خود اجسام است يا بر خلاف آن، نتيجه جاذبه زمين است. بيكن پيشنهاد داد دو ساعت را كه يكي را در اثر سقوط وزنه ها كوك مي شد و ديگري با فنر، يكبار به اعماق معادن و بار ديگر به ارتفاعات زياد ببرند و سرنوشت نظريه ارسطو را مشخص كنند.(لازي،1377، 141-140)
هرشل با آنكه خود را استقراگرا مي دانست، معتقد بود شيوه مورد استفاده در تدوين و صورت بندي يك نظريه، اساساً ربطي به مسئله قابل قبول بودن آن ندارد. يك كاوش استقرائي بسيار دقيق و يك حدس بي ضابطه، اگر نتايج قياسي آنها در تجربه تأئيد شود، هر دو در يك سطح قرار مي گيرند.(لازي،1377 ، 141-136) كار علمي موفق به هر دو روش استقرا و قياس محتاج است.(Hull ,2003,173)
اما ويليام هيول(1866-1794) دوست نزديک هرشل با كتابهاي تاريخ علوم استقرايي[27] در سال 1837 و فلسفه علوم استقرايي بر مبناي تاريخ آن[28] در سال 1840، يکي ديگر از فيلسوفان علم قرن نوزدهم بود.هيول در جواني تحت تأثير نوشتههاي كانت بود و دراواخر عمر چنانكه روس مي گويد به افلاطون گرايش پيدا كرد و از اينرو فلسفه علم هيول از جانب همكاران تجربه گرايش متهم بود به ايده آليستي بودن.(Hull ,2000,51)
هيول علاوه بر تبحر در فلسفه، دانشمندي جامع الاطراف بود[29]. خوشبختانه هنوز در آنزمان رايج نشده بود كه علم و فلسفه را جداي از هم تدريس كنند و دانشمندان و فلاسفه از كار هم بي خبر باشند! نوشته هاي او در رياضيات و فيزيك رياضي مشهور بود و او را غالباً باني قسمتهاي مهمي از علم مي دانند.(Ruse , 2000, 7) هيول در دوره اي كه داروين نظريه اش را ارائه كرد، رئيس كالج ترينيتي كمبريج بود.
هيول برآن بود كه فلسفه علم خود را بر مطالعه گسترده پيرامون تاريخ علم بنا كند.(لازي،142،1377) او پيشرفت علمي را به منزله اتحاد موفقيت آميز واقعيات[30] و تصورات[31] تلقي مي كرد.بر اساس نظر کانتي هيول، دانش صادقي كه ما آن را در پارهاي از موفقترين علوم ، مثل نجوم، مكانيك و نورشناسي ، مييابيم، دانشي تنها برخاسته از واقعيات نيست. تصورات يا اصول عقلي اي لازم اند كه واقعيات را به يكديگر پيوند بزنند. او مانند كانت بر آن بودكه تصورات از ادراك حسي استنتاج نشده اند بلكه بر آن تحميل شده اند.(لازي، 143،1377) او به دين و الهيات طبيعي عميقاً باور داشت و منشاء تصورات ذهن انسان را در نهايت خدا مي دانست. (Curtis, 1986, 142). الگوي اكتشاف علمي كه هيول معتقد بود آنرا در تاريخ علم تشخيص داده است، عبارت بود از يك پيشروي سه مرحله اي، مشتمل بر يك درآمد يا مقدمه به عنوان مرحله اول، يك برهه يا دوره استقرائي به عنوان مرحله دوم و يك مؤخره يا تكمله در مرحله سوم. مقدمه از جمع آوري واقعيات و تجزيه واقعيات و ابهام زدائي از مفاهيم تشكيل شده است. دوره استقرائي – كه در اينجا لغت استقراء كه هيول به كار مي برد با استقراء به معناي دقيق كلمه فرق مي كند- زماني است كه يك انگاره مفهومي خاص بر واقعيات تحميل مي شود. و در مؤخره يا تكمله كه به كمك قياس منطقي به اين مرحله مي رسيم اتحادي كه بدين نحو ميان واقعيات و مفاهيم حاصل شده است، بسط و تحكيم مي يابد. مثلاً كپلر به مدد مفاهيمي نظير"مجذور اعداد"، "مكعب فاصله ها" و "تناسب" واقعيات مربوط به دوره تناوب گردش سيارات به دور خورشيد و فاصله آنها از خورشيد را كه تيكوبراهه از طريق رصد به دست آورده بودند را مرتبط و متحد ساخت و به نظريه خويش دست يافت. اين پيروزي بزرگي براي استقراء به حساب مي آمد. (لازي، 1377،147-144) به زبان فلسفه امروز مي توان گفت از نظر هيول مشاهدات ما "نظريه بار"[32]ند؛ خودش مي گفت "ماسكي از نظريه بر روي تمام صورت طبيعت افكنده شده است."(Whewell, Quoted in Hull , 2003,177) او پيشرفت علم را عبارت از ادغام و اندراج مستمر قوانين در نظريه ها يا سازگار كردن استقراها[33] مي دانست. (لازي،149،1377) براي وي پيش بيني يك پديده نامنتظره توسط يك نظريه ارزش داشت.(Hull ,2003,179)
هرشل و هيول را مي توان معتقد به روش فرضيهاي – قياسي در علم دانست.(البته آنها آنزمان اين اصطلاح را در مورد فلسفه علمشان بكار نمي بردند.) در اين روش ابتدا نظريه اي داده مي شود و سپس نتايجي آزمون پذير بصورت قياسي از آن نظريه استنتاج مي شوند. آزمون اين نتايج آزمون نظريه است.مثلاً قوانين نيوتن را در نظر بگيريد كه از آنها قوانين گاليله و كپلر قياساً استنتاج مي شود. با آزمون قوانين كپلر و قوانين گاليله در واقع نظريه گرانشي نيوتن آزموده مي شود. (Ruse,2000,5)
يك نكته مهم و پردامنه در فلسفه علم عصر ويكتوريا آن بود كه يك علم خوب بر اساس الگوي نيوتني علم، بايد علتي حقيقي[34] يا درست در دل خود داشته باشد. علت حقيقي يعني علتي كه "واقعاً در طبيعت وجود داشته باشد و صرفاً زائيده خيال ]نظريه پرداز[ نباشد." (Herschel,1830,144 Quoted in Hull,2003,175) نيوتن قبل تر استدلال كرده بودکه بهترين نوعِ علم، علّي است. سهم نيوتن در انقلاب علمي هم چيزي جز تبيين علّي قوانين كپرنيک وگاليله نبود. نيوتن به اين سؤال كه ويژگي يك تبيين علّي مطلوب چيست، پاسخي نداده بودو تنها گفته بود كه درعلم بايد علتي حقيقي ارائه كنيم. انديشه هاي هرشل و هيول در مورد معيار علت حقيقي و اين كه چگونه شروط علت حقيقي به معيارهاي علم استقرائي پيوند مي خورد، ازهم جدا مي شد.(ميل هم معياري خاص خود براي علت حقيقي داشت.) به طور سنتي در آنزمان نظر بر اين بود كه علتي حقيقي است كه هم وجود داشتن و هم كفايت تجربي آن مستقل از واقعيت هائي كه در ابتدا آنها را توضيح مي دهد، داراي شاهد باشد. يعني بتواند نتايج ومشاهدات ديگري علاوه بر نتايج و واقعياتي كه در ابتداي صورت بندي نظريه از آنها آگاه بوديم، به ما بدهد. (Hull,2003, 175-176) روس مي گويد از نظرهرشل براي آنكه بدانيم علتي كه نظريه اي ارائه مي دهد،علت حقيقي است بايد بتوانيم يكي از اين دو كار را انجام دهيم. يا بايد آزمايش تجربي مستقيم در عمل[35] براي آن بيابيم و يا بايد آزمايش تجربي مستقيمي براي پديده اي كه تمثيل[36] آن نظريه است داشته باشيم. مثالي مي زنيم:در تشخيص آنكه آيا نيروي جاذبه زمين در گردش ماه بدور زمين علتي حقيقي است يا نه، مي توانيم به تمثيل اين مسئله يعني سنگي كه به انتهاي طنابي بسته شده و بدور سرمان مي چرخانيمش، توجه كنيم. در اين آزمايش كوچك فيزيكي كه تمثيلي از گردش ماه بدور زمين است، نيرويي طناب را به هنگام چرخش به طرف داخل ميكشد. هرشل استدلال ميكند كه در اينجا ما فهم علي حقيقي و درستي از نيرويي كه بر ماه وارد ميشودو آن را به طرف زمين ميكشد، داريم.(Ruse, 2000, 4-6) اما قرائت هال از مفهوم علت حقيقي در نظر هرشل اندكي متفاوت است[37]: بنا بر نظر هال هرشل دو معيار براي علت حقيقي قائل بود: اول آزمايش و تجربه مستقيم، مثل اينكه براي تجربه "نيرو" سنگي را كه با انتهاي ريسماني بسته شده دور سرمان بچرخانيم، و ديگري پيش بيني تجربي اي كه منجر به كشف پديده هائي كه تاكنون انتظارشان را نداشته ايم، بشود. (Hull ,2003,176-177)
هيول معياري متفاوت با هرشل در مورد علت حقيقي و شرايط آن داشت، كه مطابق با مكتب اصابت عقلي وکانتي خودش بود. هيول چندان به آزمايش مستقيم معتقد نبود و بر خلاف هرشل منكر آن بود كه بايد آزمايش تجربي مستقيمي از يك علت خاص داشته باشيم تا بتوانيم آنرا علتي حقيقي بناميم. هيول نيازي هم به تمثيلهاي فيزيكي براي اثبات علت حقيقي نميديد. از نظر او سازگاري استقراها ، كه معيار پيشرفت علمش هم بود، تجسم علت حقيقي نيوتني بود.(Whewell,1849,64 Quoted in Hull ,2003,181) راهي كه ما متوجه ميشويم كه علتي حقيقي داريم، آنست كه چنان علتي در محوريت تبييني وحدت بخش قرار گيرد و فهم ما در حوزههاي مختلف تجربي و آزمايشي را زير يك چتر گرد آورد. چنان علتي شايد منجر به پيش بيني وقايع غير منتظره هم بگردد. در اين صورت و تنها در اين صورت است كه ما ميتوانيم بگوئيم علتي حقيقي داريم واين يعني سازگاري استقراها. مثلاً قبل از پيشنهاد علت حقيقي جاذبه گرانشي توسط نيوتن استقراهاي قبلي (قوانين کپلر وگاليله) مستقل از هم دانسته مي شدند ولي بعد از پيشنهاد علت جاذبه آن استقراها از يک جنس شدند.(Hull ,2003,181&Ruse ,2000,6) هيول براي سازگاري استقراها شأن معرفتي هم قائل بود و آنرا راهي براي اثبات صدق نظريه مي دانست و سازگاري استقراها برهاني قدرتمند براي رئاليسم علمي است.(Butts,2001,971) در واقع معيارهاي هرشل و هيول براي علت حقيقي معيارهائي براي توجيه صدق نظريه هم به شمار مي روند(Ruse,2000,15&ibid) و علت حقيقي براي ايندو تنها جنبه وجود شناختي ندارد.
جان استوارت ميل(1873-1806) فيلسوف سياست و اخلاق، اصلاح طلب و فيلسوف علم انگليسي، با كتاب معروف نظام منطق[38] به سال 1843 آراء مشهورخود را در فلسفه علم منتشر كرد. انتشار اين كتاب در انگلستان با اقبال بسيار روبرو شد و تحسين كنندگان بسيار يافت.(Hull ,2000,51) فلسفه ميل كه تجربه گرا و پوزيتيويست بود، فرزند خلف فلسفه هيوم بود. ميل البته مانند هرشل وهيول دانشمند علوم فيزيكي و طبيعي نبود و بسياري مثالها در فلسفه و تاريخ علم اش را به اعتراف خود از كتاب هيول در تاريخ و فلسفه علم گرفته بود و در نظام منطق از هرشل و هيول كه دين بزرگي بر گردن او داشته اند، قدرداني كرد.(لازي،173،1377) ميل به استقراگرائي معروف است و از ميان سه فيلسوفي كه از آنها ياد كرديم، يعني هرشل، هيول و ميل، تنها كسي كه همانگونه كه ميخواست استقراگرا بنظر برسد، فلسفه علمش واقعاً استقراگرا و بيكني بود، ميل بود. (Hull, 2000, 49) اين سه نفر با هم داراي ارتباط علمي بودند، آثار يكديگر را مي خواندند و يكديگر را نقد هم مي كردند. (Hull,2000,49) (ظاهراً مانند فيلسوفان ايراني به هم توهين هم نمي كردند.(!)) مثلاًميل مباحثات معروف مفصلي در مورد استقراء باهيول داشت و هيول را كه بر مبنائي كانتي براي ذهن نقش مهمي در استقراء قائل بود، به تخطي از استقراء متهم مي كرد. (آشنائي هرشل هم با فلسفه هيول كامل بود، بطوريكه او دو خلاصه بسيار دقيق بر دو كتاب هيول در فلسفه علم نوشت كه مي دانيم داروين هر دوي آنها را خوانده بود.(Ruse ,2000,9))
ميل ميان ظرف يا منطق اكتشاف و ظرف يا منطق توجيه تفاوت قائل بود.( Hull ,2000,54) از نظر ميل يك قانون يا نظريه علمي تنها هنگامي موجه يا ثابت شده به شمار مي آيد كه شواهد موافق آن با الگوي استدلال استقرائي مطابقت نمايند. ميل به شدت بر روشهاي استقرائي در هر دو ظرف اكتشاف و توجيه تأكيد مي ورزيد و معيارهاي سخت گيرانه اي براي اثبات يك نظريه داشت. (لازي، 1377،174) او معتقد بود تنها معدود نظرياتي در فيزيك، مانند قوانين نيوتن و كپلر به روش استقرائي اثبات و توجيه شده اند. (Hull,2003,187) ميل به چهار[39]روش را براي استقراء در مقام اكتشاف قائل بود: روش توافقي[40]، روش اختلاف[41]، روش باقي ماندهها[42] و روش تغييرات همزمان[43]. در ميان اين چهار روش، او روش اختلاف را مهم تر از همه براي اكتشاف روابط علي در طبيعت مي دانست. ميل بر آن بود كه با اين روشها هم ميتوان به كشف و هم به توجيه رابطه علّي توفيق يافت و همه آنها منزلتي والا در تحقيق علمي دارند. او مجموع اين روشها را "روشهاي حذفي استقرا[44]" ناميد. ميل بر آن بود كه اين روشها علت حقيقي نيوتني را كشف مي كنند. (مكي، 1372، 261) شكل ابتدائي اين چهار روش را نزد فرانسيس بيكن هم ديده ايم. در اين روشها از عوامل مختلفي كه به عنوان علت يك پديده مطرح اند، علت هاي رقيب حذف مي شوند تا به علت واقعي پديده مورد نظر برسيم. به جز ميل، هرشل و هيول هم براي روش استقراي حذفي ارزش قائل بودند.(Hull ,2003, 174) ميل براي روشهاي استقرائي خود دعاوي گزافي را مطرح مي كرد و يقيناً اين روشها چنانكه او مي گفت تنها ابزار اكتشاف علمي نبودند و نيستند. اما ميل علي رغم اظهارات آتشينش در مورد استقراء در مقام اكتشاف و انتقاداتي كه در اين زمينه بر هيول وارد مي كرد، به خوبي از ارزش فرضيه سازي در علم آگاه بود. او معتقد بود اگر نتايج قياسي "فرضيه ها" با مشاهدات در توافق باشد، استفاده از فرضيات در علم مجاز و مشروع است ، منتها اين استفاده يك شرط سخت گيرانه هم دارد و آن اينكه واقعياتي كه قرار است توسط اين فرضيه تبيين شوند، از هيچ فرضيه ديگري نتيجه نشوند.(لازي،1377 ،179-178) روي هم رفته از نظر ميل روش علمي سه مرحله دارد: مرحله اكتشاف كه مبتني بريكي از روشهاي استقراي حذفي است، گرفتن نتايج قياسي از نظريه اي كه به اين طريق بدست آمده است و تأئيد اين نتايج قياسي با تجربه.(Hull,2003,174) ميل بااين حال برخي فرضيات را كه شكل گيريشان فاقد مرحله اول اين الگو بودند و از استقراي حذفي به دست نيامده بودند، مانند فرضيه موجي بودن نور و اتر، به خاطر قدرت تبيين شان مشروع مي دانست ولي در نهايت معتقد بود در ظرف توجيه طريقه درست اثبات استقراء است و اين نكته اي است كه توجه به آن در فهم واكنش او نسبت به نظريه داروين مهم است.به جز قيدي كه ميل براي به دست آمدن نظريه از روش استقراي حذفي قائل است(مرحله اول)، او را مي توان معتقد به روش فرضيه اي-قياسي[45] در علم دانست. (Hull,2003,172-4)
لايل را هم از فيلسوفان علم آنروزگار در كنار هرشل، هيول و ميل مي توان دانست. او قسمتي از كتاب اصول زمينشناسي[46]اش را به فلسفه علمي عمومي در تأييد زمين شناسي اش اختصاص داده بود.(Hull , 2000, 4)
يك نكته تاريخي جالب در مورد چالشهائي كه اتفاقات تاريخي آندوره براي فلسفه علم ايجاد كرده بود و دانستن آن در تحليل واكنش اين فلاسفه علم به نظريه داروين جالب است، واكنش آنها در مورد نظريه موجي نور بود. تفاوت فلسفه علم اين سه تن در اين مثال قابل فهم است. در دهه هاي اول قرن نوزدهم نظريه موجي نور به مسئله اي چالش بر انگيز براي دانشمندان و فلاسفه علم تبديل شده بود. اين نظريه كه پديدههايي مثل كسوف و رنگينكمان را توضيح مي داد و در ساخت ابزارهاي فني مثل تلسکوپ كاربرد فراوان داشت، بر اساس معيارهاي بيكني استقراء، علمي فرضيه اي محسوب مي شد. نظريه رقيب اين نظريه در نورشناسي، يعني نظريه ذرهاي نور نيوتن كه پرتوهاي نوراني را متشكل از ذراتي با اندازه حركتهاي معين محسوب مي كرد، بر اساس آن معيارها استقرايي تر بود،منتها مشكل آنجا بود كه قدرت تبييني اش اندک بود.چيزي كه مسئله را بدتر مي كرد آن بود كه بر اساس نظريه موجي ، نور در محيطي به نام اتر انتشار مي يافت كه بي نهايت كشسان، نامرئي، ناملموس و سنجش ناپذير بودو در جاهايي كه هيچ مايع و گازي نمي توانست حضور داشته باشد، حضور داشت.در دهه سوم قرن نوزدهم، يعني زماني كه هرشل، هيول و ميل مي زيستند،رفته رفته دانشمندان و فلاسفه احساس كردند نظريه موجي در برابر نظريه نيوتني و قديميتر ذرهاي صحيح تر است.(Hull , 2003, 169-170) ولي آيا در مدل موجي نور علتي حقيقي داشتيم؟ هيول ، هرشل و ميل معتقد بودند نظريه موجي نور علت حقيقي است، البته موضع ميل و هرشل محتاطانه تر از موضع هيول بود.
هرشل معتقد بوداگرچه نظريه موجي نوركاملاً معيارهاي استقرائي بودن را ندارد، بهترين نظريه در مورد نور است. (Hull,2003,171) هرشل امواج نور را مانند امواج حاصله از قطرات آب در حوض آب، امواج صوت در هوا و ساير اجسام مرتعش مي دانست و بر اساس معيار فلسفه علم اش براي علت حقيقي، يعني داشتن تمثيلي مشاهده پذير و آزمايش پذيرمعتقد بود امواج نوراني علت حقيقي اند و احتمالاً وجود خارجي دارند. موضع هيول ولي در مورد نظريه موجي نور قاطع بود. از نظر او نظريه موجي نور به اندازه نظريه گرانش نيوتن معتبر بود.او معتقد بود از آنرو که با فرض تشکيل نور از امواج ميتوانيم طيف گسترده و متنوعي از پديدهها، از تداخل گرفته تا كسوف را زير يك چتر درآوريم و بسياري پديدهها را نيز پيش بيني كنيم، ميتوان نتيجه گرفت كه امواج نوراني واقعاً وجود دارند و صرفاً زائيده خيال نظريهپرداز نيستند. (Ruse, 2000, 5-7)اما ميل معتقد بود نظريه موجي نور فرضيه اي است و با استقراي حذفي بدست نيامده، ولي با اين حال نزديك به اثبات استقرائي است. (Hull ,2003, 186&172)
داروين هم با مقبوليت نظريه موجي نور علي رغم چالش هايش آشنا بود. او بعدها در دفاع از خودش در برابر آدام سجويك، استاد پيشين زمين شناسي اش در كمبريج كه نظريه او را متهم كرده بود كه در مقام اكتشاف استقرائاً بدست نيامده، به نظريه موجي نور و مشروع بودن آن اشاره كرد و پرسيد مگر نظريه موجي نور با استقراء بدست آمده است؟ چرا نظريه من كه همانند نظريه موجي نور قدرت تبييني بالائي دارد،اگرچه مرحله اكتشاف آن استقرائي نيست، معتبر نباشد؟ (Hull,2003,179-180) در مورد اين مطلب در ادامه مقاله بيشتر سخن خواهيم گفت.
نظريه لايل در زمين شناسي هم - كه گفتيم يكي از مباني نظريه تكامل داروين است- در آنزمان بحث هاي مهمي بر سر علت حقيقي برانگيخته بود. از نظر هرشل بيان لايل از نظريه اش مثال كاملي از يك علت حقيقي بود وعجزات نقشي در تحولات زمين نداشتند، ولي هيول در نطقه مقابل به نظريه بليه باورانه سنتي باور داشت. يعني اينكه عللي فوق طبيعي به صورت تغييرات سخت و يكباره، تحولات زمين را رقم زده اند و تحولات زمين جهت دارند. هيول مخالف سرسخت نظريه لايل بود و بليه باوري را نمونه علت حقيقي مي دانست. (Ruse,2000,7) در آنزمان هنوز رسم بود كه در فلسفه و تاريخ علم مانند هيول پديده ها را به علل فوق طبيعي هم ارجاع دهند.(Hull , 2003 ,177)
ريشه برخي از مسائل مهم آراء فيلسوفان علم برجسته قرن بيستم نظير همپل(و ساير پوزيتيويست هاي منطقي) و پوپر را مي توان در آراء هرشل، هيول و ميل يافت.
4- آشنائي داروين با فلسفه علم و تأثيرات آن بر نظريه تكامل
چنانكه نشان داديم هنگامي كه داروين كار علمي اش را شروع كرد، فلسفه علم به عنوان يك رشته مستقل در انگلستان متولد شده بود. در اين قسمت نشان خواهيم داد دركار داروين و بخصوص در ارائه مكانيسم انتخاب طبيعي انديشههاي فلسفه علمي نقش عمدهاي ايفا كردند. داروين در سالهاي 1828 تا 1831 دركمبريج تحصيل مي كرد.او در آنجا با بسياري از بزرگان علم روزگار خودش مثل هيول در ارتباط بود. او بعدها در خاطراتش نوشت تأثير هيول بر او هيجان آور بوده است. داروين در سال پاياني تحصيلش در كمبريج و هنگاميكه در انتظار فارغ التحصيلي بود، به دقت تنها كتاب منتشر شده در فلسفه علم تا آن زمان يعني گفتاري مقدماتي در مطالعه فلسفه طبيعي را خواند، اين مطالعه براي داروين جوان تأثر بخش و شوق آور بود؛ اين كتاب او را تكان داد.(Ruse ,2000,8) پس از فارغ التحصيلي داروين در سفر مهم بيگل هم با مطالعه كتاب اصول زمين شناسي لايل، كه چنانكه گفتيم قسمتي از آن به روش شناسي علم اختصاص داشت، از فلسفه علم دور نبود. او در بازگشت به انگلستان از سفر بيگل، بر اساس يك برنامه مطالعاتي سنگين مشغول مطالعه مجموعه اي از كتابها شد. او سه جلد كتاب تاريخ علوم استقرايي هيول را في الفور پس از انتشار آنها در زمستان سال 1837 تهيه كرد، خواند و حتي آنها را حاشيه نويسي كرد. هانتلي مي گويد داروين در اين دوره از مطالعه اش در تابستان 1838 در آثار هيوم هم مطالعات دقيقي كرده است. (Huntley,1972,458) و مقاله هانتلي نشان مي دهد داروين در اين دوره از هيوم هم تأثيراتي پذيرفته است. به علاوه داروين در انجمن سلطنتي علوم انگلستان و انجمن زمين شناسي در بدو ورودش به انگلستان عضو شد. هيول در سالهاي1839-1837 رئيس آن انجمن بود . داروين با هيول در آنجا بحثهايي درباره روش شناسي، آنهم با جزئيات، ميكرده است كورتيس مي نويسد داروين در آنزمان به منشأ مشترك داشتن موجودات زنده معتقد بود و در صدد پاسخ به ادله ضد تکاملي هيول در كتابها و سخنرانيهاي انجمن بود، چون هيول مخالف تكامل بود.(Curtis,1986,141) روس معتقد است معلوم نيست داروين كتاب دو جلدي فلسفه علوم استقرايي هيول را هم که در1840 سه سال پس از كتاب نخست او چاپ شد خوانده باشد، ولي با اين حال داروين خلاصه اي دقيق بر دو كتاب هيول در فلسفه و تاريخ علم را كه به قلم هرشل نوشته شده بود، در سال 1841 در فصلنامهاي متعلق به خلاصه و نقد كتاب[47] خواند. خلاصه و مرور هرشل توضيحي دقيق از انديشه هيول درباره علت حقيقي و سازگاري استقرارها دربرداشت. (Ruse,2000,9) آنچه آورديم نشان مي دهد داروين نه تنها با كتابهاي هرشل و هيول آشنا بوده است، بلكه اين كتابها براي او جذاب هم بوده اند. مدركي نداريم دال بر اينكه داروين آثار ميل را قبل از چاپ منشا انواع خوانده باشد، چرا كه بنا بر تحقيق هال، در هفت مجلد نخست مكاتبات چالز داروين[48] - كه به صورت كتاب گرد آوري شده و نامه هاي داروين تا سال انتشار منشأ انواع است- نامي از ميل برده نشده است. (Hull,2000,51) اينكه داروين، با آن علايق وسيع فلسفي و به رغم شهرت ميل در انگلستان، چرا احتمالاً اثر ميل را نخواتده است، سئوالي مهم ولي فعلاً بي پاسخ است.
داروين ابتدا به درخت حيات(جزء اول نظريه اش) معتقد شد و سپس به انتخاب طبيعي دست يافت. روس معتقد است فلسفه علم نقش عمدهاي در اعتقاد داروين به درخت حيات نداشته است.نقش عمده فلسفه علم در ارائه سازوکار علّي براي تکامل يعني ارائه انتخاب طبيعي بوده است. (Ruse,2000,9) پرسش اين است: اين تأثير چگونه و به چه نحوي بوده است؟
آنچه در ذيل مي آيد پاسخ اين پرسش است.به نظر روس داروين به دنبال تبيين علي درخت حيات رفت چون اينگونه بر اثر آموزش در ذهناش جا افتاده بود كه بهترين نوع علم، علمِ علّي است. او در كلاسهاي كمبريج آموخته بود كه بزرگي نيوتن به خاطر تبيين علّي قوانين پيش از خود يعني قوانين كپرنيك و گاليله است. روس مي گويد داروين هميشه فكر ميكرد انتخاب طبيعي معادل زيست شناختي گرانش نيوتن است، چرا كه مانند گرانش نيوتني كه به اجسام بيجان نيرو وارد ميكند و به آنها جهت مي بخشد، انتخاب طبيعي هم به موجودات زنده نيرو وارد ميكند، آنها را به جلو ميراند، جهت ميبخشد و تنظيم ميكند. يك نقطه عطف مهم در كشف انتخاب طبيعي به قول خودش داروين مطالعه رساله در قاعده اي براي جمعيت[49] مالتوس اقتصاد دان انگليسي، در 1838 بود.(21 سال پيش از چاپ منشأ انواع) با مطالعه مالتوس او به انتخاب طبيعي پي برد، ولي صرف اين پي بردن برايش كافي نبود و او براساس فلسفه علمي كه درآثار هرشل، لايل و هيول آموخته بود، به دنبال آن رفت كه انتخاب طبيعي را در چارچوب يك نظريه علمي جامع قرار دهد. (Ruse, 2000, 10-11) داروين همانطور كه از هرشل آموخته بود، در پي يافتن تمثيلهاي متعدد تجربي براي نظريه اش بود، از مثالهاي انتخاب مصنوعي در پرورش حيوانات اهلي گرفته تا جنين شناسي مقايسه اي. صفحات زيادي از كتاب منشاء انواع به ذكر اين تمثيل ها پرداخته شده است. داروين به علاوه در تمام آثارش ، انتخاب طبيعي را با روشي شبيه به مدل فرضيهاي- قياسي (يعني همراه با برهاني قياسي) به خواننده ارائه كرده است. روس صفحاتي از منشأ انواع را نشان مي دهد كه داروين در آن اصل جمعيت مالتوس را (اينكه جمعيت ها با رشد هندسي رشد مي كنند ولي منابع غذائي رشد حسابي دارند) مطرح مي كند. داروين در قسمت بعد بطور منطقي از مطالب پيش گفته "تنازع بقا" را ميان افراد يك گونه، يا افراد يك گونه و گونه ديگر، ويا ميان افراد يك گونه و شرايط محيطي، نتيجه ميگيرد. در قسمت بعدي داروين به اين مطلب فرض وجود "تفاوت" درافراد يك جمعيت را اضافه ميكند و در نهايت از اين دو مقدمه قياساً انتخاب طبيعي را نتيجه ميگيرد. (Ruse, 2000, 12) هال هم به استناد گيسلين[50](1969) معتقد است داروين از نوعي روش فرضيه اي- قياسي بهره جسته است.(Hull ,2000,50)
البته داروين مانند بسياري از زيست شناسان آنزمان دقت هاي يك رياضيدان را نداشت و نبايد و نمي توان هم انتظار داشت سيستم اصل موضوعي او به دقت آنچه در فيزيك وجود دارد باشد. ولي او عليرغم محدوديت ها نظريه اش را بسان كسي ارائه كرد كه معيارهاي فلسفه علمي هرشل و هيول را جدي گرفته است.(Ruse , 2000,13)
حال مي رويم به سراغ بحث داروين و علت حقيقي. گفتيم داروين معتقد بود انتخاب طبيعي مكانيسمي علي و نيروئي مشابه علت حقيقي نيوتن است. ولي داروين بر اساس كدام معيار انتخاب طبيعي را علت حقيقي مي دانست؟ معيار هرشل و يا معيار هيول؟ پاسخ روس جالب است: هردو! روس معتقد است داروين كوشيد هم تلقي هرشلي از علت حقيقي را با نظريهاش ارضاء كند و هم ديدگاه هيولي را. به عبارت ديگر تلاش داروين در ارائه نظريه اش آن بود كه انتخاب طبيعي هم با معيارهاي هرشل و هم با معيارهاي هيول علتي حقيقي محسوب شود. (Ruse,2000,13) استنباطي كه در اين قسمت ارائه مي دهيم بر گرفته از آراء مايكل روس است:
روس مي گويد نشانه كوشش داروين براي ارضاي ضوابط تجربهگرايانه هرشل كوشش او براي بكار بردن انتخاب مصنوعي بعنوان تمثيل نظريه اش است. از ديد داروين مشابهتي ميان انتخابي كه توسط دامداران و باغبانان بطور مصنوعي براي اصلاح نژاد بر حيوانات و گياهان اعمال ميشود و انتخابي كه جهان طبيعت بر موجودات زنده اعمال ميكند، بسيار مهم است. او در زندگي نامه خودنوشتاش مينويسد انتخاب مصنوعي به همراه نظريه مالتوس او را به كشف انتخاب طبيعي سوق داده است. به علاوه جداي از كمك احتمالي انتخاب مصنوعي به اكتشاف انتخاب طبيعي توسط داروين، مي دانيم که او به هنگام عرضه نظريهاش از مقايسه انتخاب مصنوعي و انتخاب طبيعي بهره جسته است. مقايسه اي كه معنا دار است. ممكن است در بادي امر به نظر برسد كه داروين به قصد آموزش و براي آماده كردن ذهن خواننده با فرآيند ناآشناي انتخاب طبيعي از عمل آشناي انتخاب مصنوعي سود جسته است، ولي بنظر روس نقش انتخاب مصنوعي در منشاء انواع فراتر از آموزش است(Ruse, 2000,14) هال هم معتقد است داروين بار زيادي را در منشأ انواع بر انتخاب مصنوعي نهاده است و اين بخاطر استحكام روش شناختي نظريه اش بوده است.(Hull ,2002,180) به نظر مي رسد داروين به شيوه اي معرفت شناسانه براي توجيه[51] نظريهاش از توسل به انتخاب مصنوعي سود جسته است. داروين در منشأ انواع پس از توضيح انتخاب مصنوعي و با فرض اينكه خواننده صحت آنرا ميپذيرد، ميكوشد تا خواننده را به درستي انتخاب طبيعي متقاعد كند. او اينكار را چندين بار در طول كتاب انجام ميدهد. داروين مثلاً جنين شناسي مثال مي زند: جنين شناسي به ما مي گويد، جنينهاي حيوانات اهلي بسيار شبيه هماند ولي بزرگسالانشان به هم متفاوتند. اين از آنروست كه هنوز انتخابي كه مبناي تفاوت آنها در بزرگسالي است، بر رويشان اعمال نشده است. داروين ميگويد كه انتخاب طبيعي هم ميتواند تفاوت گونهها را در بزرگسالي توضيح دهد،علي رغم آنكه جنينهاي موجودات مختلف وحشي بسيار شبيه همند. انتخاب طبيعي تمايزي ميان جنينها ايجاد نميكند ولي انواع بالغ را از هم جدا ميكند. بر اساس جنين شناسي مي دانيم مثلاً جنين هاي سگ و انسان و خوك بسيار شبيه هم است. به نظر روس استفاده از اين مقايسه در زمان داروين كاري بيپروايانه بود، چرا كه مخالفان تكامل، ازتوسل به انتخاب مصنوعي براي نيل به مقصودشان سود مي جستند؛ مي گفتند با انتخاب مصنوعي ميتوان گاوهاي بزرگتر و اصلاح شدهتري داشت ولي انتخاب مصنوعي گاوي را به اسب( و در واقع گونه اي را به گونه ديگر) تبديل نميكند. مثلاً هيول چنانكه خواهيم ديد چنين نظري داشت. داروين اين استدلال را وارونه كرد و گفت اتفاقاً انتخاب مصنوعي تائيدي بر قدرت و عملكرد انتخاب طبيعي است و حتي با انتخاب مصنوعي ميتوان گونه ها و انواع جديدي بدست آورد.(Ruse ,2000,14-15) توفيق پرورش دهندگان گياهان و جانوران در ايجاد چنان تغييرات زيادي را در گونه ها در زماني كوتاه ، نشان مي دهد كه طبيعت ميتواند تغييرات زيادي را در عمر طولاني كه لايل در نظريه اش براي زمين پيشنهاد كرده بود، درگونه ها ايجاد كند.(Hull,2002,178)البته بجز فلسفه علم محيطي كه داروين در آن زندگي مي كرد هم در توجه زياد او به انتخاب مصنوعي مؤثر بود. خانواده داروين از مدتها قبل كبوتر پرورش مي دادند و داروين خودش در ميانسالي صاحب تعدادي كبوتر بود. جوسيا وجوود[52] دائي و پدرزن داروين هم، به پرورش احشام ميپرداخت. ولي به اعتقاد روس اينها براي توضيح استفاده وسيع داروين از مشابهتهاي عالم احشام و عالم طبيعي كافي نيست؛ در اين مقايسه فلسفه هرشل نقش برجستهاي داشته است، چراكه انتخاب طبيعي در تأثيرات بزرگي مثل بوجود آمدن دايناسورها قابل مشاهده و آزمايش مستقيم نيست، ولي انتخاب مصنوعي قابل آزمايش و مشاهده مستقيم است و بنابراين ميتواند باور ما به انتخاب طبيعي را بر اساس معيار هرشل (تمثيل) در علت حقيقي توجيه كند. (Ruse, 2000, 15)
اما برويم به سراغ معيار هيولي علت حقيقي. گفتيم که در نگاه كانتي هيول علتي بايست در مركز نظريه مان وجود داشته باشد تا به اصطلاح هيول استقراها را "سازگار" كند. از نظر روس (Ruse,2000,16)و حتي هال(Hull,2003,180) اين دقيقاً كاري بود كه داروين انجام داد. پس از آنكه داروين در فصل چهارم كتاب منشاء انواع به معرفي انتخاب طبيعي پرداخت، مابقي كتاب را بدان اختصاص داد كه نشان دهد انتخاب طبيعي چگونه ميتواند بسياري از قسمتهاي ناهمگون و متنوع علم زيستشناسي را توضيح دهد. بر اساس انتخاب طبيعي ميتوان غريزه حيوانات[53]، زمين شناسي فسيلي[54]، توزيع زيست- جغرافيايي جانوران و گياهان[55]، ريختشناسي[56]، جنينشناسي[57]، علم طبقه بندي[58]و اموري ديگر را يكجا توضيح داد. همه اين امور زير چتر انتخاب طبيعي گرد هم ميآيند و به تعبيري چسب انتخاب طبيعي تمام اين امور ظاهراً نامرتبط را بگونهاي بسامان بهم متصل ميسازد.روس معتقد است ساختار ارائه نظريه تكامل داروين در تمام مكتوبات داروين تا چاپ تغيير نيافته منشأ انواع، مطابق ملزومات هيولي صورت بندي شده است. با اين حال هال معتقد است داروين بيشتر متوجه فلسفه علم هرشل و لايل بوده است و كمتر فلسفه علم هيول.(Hull ,2000,51)
البته داروين در منشأ انواع هيچ گاه صريحاً نگفته است كه در پي رعايت موازين فلسفه علمي است. ولي علاوه بر شواهد پيش گفته ، سخنان ديگري از داروين داريم كه ما را مطمئن مي كنند كه او آگاهانه در پي رعايت معيارهاي هرشل و هيول در مورد علت حقيقي بوده است.(Ruse ,2000, 16) و آن سخناني است كه در نامه هايش در پاسخ به منتقديني كه پس از انتشار منشاء انواع در مورد روش بر او خرده گرفتند، ايراد كرده و در آنها از نظريهاش با اشاره به تمثيل و سازگاري استقراها دفاع كرده است. مثلاً به اين قطعه دقت كنيد:
في الواقع باور به انتخاب طبيعي در حال حاضر بايد بر اساس اين تأملات كلي بنا شود : (1) بر اين اساس كه يك علت حقيقي است، از تنازع براي حيات؛ و اين واقعيت رمين شناختي يقيني كه گونهها بطريقي تغيير ميكنند.. (2) با تمثيل تغيير تحت پرورش توسط انتخاب انسان. (3) و بيشتر از همه از اين نظر كه تعداد زيادي از واقعيتها را تحت يك ديدگاه قابل فهم بهم متصل ميسازد. (Letter to G. Bentham, May 22, 1863,Darwin 1887: 3,25 Quoted in Ruse , 2000,16).
اگر در قطعه بالا دقت كنيم مي بينيم در آن داروين هم به اصطلاح "علت حقيقي" اشاره مستقيم كرده است، هم به اصطلاح "تمثيل" و هم به "وحدت بخشي".
يكي از انتقادهائي كه به نظريه داروين وارد شد توسط آدام سجويك معلم پيشين زمين شناسي داروين، در مورد استقرائي نبودن نظريه او بود. به نظر مي رسد سجويك نگاهي مشابه جان استوارت ميل به اسقراء داشت. داروين در پاسخ به سجويك در برابر اين اتهام از قدرت تبييني بالاي اين نظريه و اينكه واقعيتهاي بسيار متنوعي را زير چتر خود مي آورد، ياد مي كند و نظريه موجي نور را مثال مي زند كه علي رغم مشاهده ناپذير بودن بعضي هويات بكار رفته در آن مثل اتر، بخاطر قدرت تبيين بالاي آن در توضيح پديده هاي متنوع مورد قبول اهل علم است. به نظر مي رسد اينكار داروين توسل به معيار هيول در مورد استقراء است. داروين در نامه اي به هنزلو استاد پيشين زيست شناسي اش در كمبريج كه بعدها شكل اصلاح شده آن در مقدمه يكي از كتابهايش چاپ شد (Hull,2003,180)، نوشت:
در پژوهش علمي ما مجازيم كه فرضيهاي ابداع كنيم، و اگر اين فرضيه بتواند ردههاي مستقل، متنوع و وسيعي از واقعيتها را توضيح دهد، به مقام يك فرضيه خوب نائل ميشود. تموج اتر و حتي خود اتر فرضيهاند، با اين حال امروزه هر كسي نظريه موجي بودن نور را ميپذيرد. اصل انتخاب طبيعي هم ممكن است فرضيهاي محض به نظر برسد، ولي با توجه به آنچه ما بطورواضح در مورد تنوعپذيري جانوران در يك منطقه از طبيعت-، با آنچه ما بطور يقيني از تنازع براي بقا، كه نتيجه گريز ناپذير آن باقي ماندن گونههاي اصلح است،- و با توجه مشابه به شكل گيري نژادهاي اهلي ،. تا اندازه هائي محتمل الصدق مي شود. اكنون اين فرضيه ميتواند آزمون شود - كه براي من تنها راه مشروع و منصفانه تأمل در مورد كل پرسش است- با كوشش براي دانستن آنكه آيا اين نظريه ميتواند ردههاي متفاوت و مستقلي از واقعيت را توضيح دهد، مثل تعاقب[59] زمين شناسانه جانداران ، توزيع آنها در زمانهاي گذشته و حال، و شباهتها و همريختي هاي آنها. اگر اصل انتخاب طبيعي بتواند اينها و قسمت بزرگ ديگري از واقعيتها را توضيح دهد، ميتواند مورد پذيرش واقع شود. (Darwin 1869: 1, 8-9, Quoted in Ruse, 2000,17)
بنا بر تفسير روس، داروين در عبارات نقل شده در بالا تأكيد اصلي اش بر روي آن است كه نظريه او مقدار زيادي از واقعيات جدا از هم را يكجا توضيح مي دهد و اين يعني معيار هيول. (Ruse,2000,17)
نكته مهم ديگري كه هال تأكيد مي كند داروين به آن توجه داشت، مسئله پيش بيني يك واقعه غير منتظره در نظريه اش بود. چنانكه در توضيح فلسفه علم هرشل و هيول گفتيم هم از نظر هرشل و هم از نظر هيول امكان اين پيش بيني يك پديده كاملاً غير منتظره توسط يك نظريه جديد، يكي از راههاي نشان دادن صدق آن نظريه بود.( از نظر ميل اين مسئله ملاك علت حقيقي محسوب نمي شد.(Hull ,2003,179)) برخي از پديدههايي كه داروين آنها را در كتابش آورد ، پديدههايي بودند كه از آنرو متوجه آنها شده بود كه نظريهاش وجودشان را پيش بيني ميكرد. يكي از مثالهاي چنين پيش بيني اي توسط نظريه انتخاب طبيعي داروين، پيش بيني همبستگي[60] ميان مراحل رشد جنين و تكامل انواع بود. داروين معتقد بود از اينرو متوجه اين همبستگي شده بود كه نظريه اش آنرا ايجاب مي كرد و از ابتدا متوجه اين همبستگي نبود.(Hull ,2003,178-179) يعني نظريه داروين مستقل از قدرت تبييني اش توسط پديده مسقل جنين شناسي پشتيباني مي شد و داروين خود از اين امر آگاه بود.(Hull ,2003,180)
اينكه داروين به ميل مانند هرشل و هيول توجهي نشان نداده است شايد از آنروست كه او كتاب نظام منطق را احتمالاً تا زمان انتشار كتابش نخوانده بود. توجه داروين و دوستان او به ميل بعد از انتشار منشأ انواع و در مقام دفاع از استقرائي بودن نظريه اش بود.(Hull,2000,52) به عنوان مثالي از اين توجهات به جريان نامه فاوست توجه كنيد: پس از چاپ منشاء انواع يكي از دوستان داروين، هنري فاوست[61] ، در سال1860خلاصه اي بر كتاب داروين نوشت و در آن مدعي شد تمام كساني كه ميگويند داروين از "روش صحيح بيكني" عدول كرده است، سخنشان ناموجه است. فاوست دوست ميل بود. او يك سال بعد در نامهاي به داروين به ميل استناد كرد و نوشت:
من هفته پيش يك بعد از ظهر را با دوستم آقاي جان استورات ميل بودم، و مطمئنام كه شماخوشحال خواهيد شد اگر از جانب چنان مرجع معتبري بشنويد كه از نظر او شيوه استدلال شما در ]منشأ انواع[ نهايت انطباق با لوازم قواعد منطق است. ايشان همينطور مي گويد كه روش پژوهشي كه شما آن را دنبال كردهايد، تنها روش مناسب براي چنان موضوعي است. (CCD, 9, 204 Quoted in Hull, 2000, 52).
قسمت فوق را به عنوان نمونه آورديم و به واكنش ميل به نظريه داروين در قسمت بعدي خواهيم پرداخت.
نكته ديگري كه عدم توجه داروين به ميل را مي تواند توضيح دهد آنست كه بنا بر گفته هال داروين در سالهاي قبل از چاپ منشأ انواع با روش استقراي حذفي-كه بسيار محبوب ميل وتا حدي هرشل بود- آشنا بود و نسبت به كارائي آن در عمل بي اعتماد بود.(Hull ,2000,54-6)
اگر بخواهيم سخنمان را در مورد اثر فلسفه علم بر كار داروين خلاصه كنيم، بايد بگوئيم داروين غالب معيارهاي فيلسوفان علم روزگار خودش در مورد علم خوب را جدي گرفت و سعي كرد آنها را در نظريه اش رعايت كند.
5-واکنش فيلسوفان علم قرن نوزدهم بريتانيا به نظريه داروين
حال ببينيم واكنش هاي اين سه فيلسوف علم به نظريه داروين چه بود. واكنش هرشل، هيول و ميل نسبت به نظريه داروين را مي توان به دو قسمت تقسيم كرد: واكنش هاي روش شناسانه و واكنش هاي الهياتي. چنانكه خواهيم ديد واكنش هاي فلسفه علمي و روش شناسانه اين فيلسوفان در برابر اهميتي كه داروين براي فلسفه علم آنها در نظريه اش قائل شده بود واقعاً مختصر بود.
مي دانيم نظريه داروين تبعات مهمي براي قسمتهائي از الهيات داشت و اين تبعات از آنزمان تاكنون براي مسيحيت بسيار انقلابي محسوب شده اند. (Brooke,2003,192-6) بر اين اساس قسمتي از واكنش هائي كه نسبت به نظريه انتخاب طبيعي داروين از سوي هرشل و هيوم و ميل ابراز شد، مربوط به تبعات اين نظريه براي قسمتهائي از الهيات و به ويژه مسئله "نظم هدفمند در هستي" بود.
اظهارهات آنها در مورد منشأ انواع از جهتي ديگر هم دوگونه است: يكي بصورت رسمي و مكتوب در كتابها، و ديگر بصورت غير رسمي در نامه ها. حجم اظهارنظر هاي رسمي ايشان بسيار کم بود. هرشل تنها در الحاقيه اي به كتاب جغرافياي فيزيکي زمين[62] اش در مورد نظريه داروين مطالبي نوشت. هيول به مقدمه ويرايش هفتم كتاب نجوم و فيزيك عمومي[63]اش بحث مختصري در مورد نظريه داروين اضافه کرد.( البته به جز مطالب عمومي كه قبل از داروين بر عليه تكامل و نظريه لايل در فلسفه علمش نوشته بود) و جان استوارت ميل هم قبل از مرگ در الحاقيه اي به كتاب نظام منطق در مورد نظريه داروين مطالبي نوشت. پس از مرگ ميل هم بحثي كوتاه از او دربارة نظريه داروين در كتاب سه رساله دربارة دين[64] بچاپ رسيد.(Hull ,2003,181) كم بودن حجم اين اظهارات شايد نشان مي دهد هرشل، هيول و ميل چندان نظريه داروين و به خصوص انتخاب طبيعي او را جدي نگرفتند.
5-1-موضع هرشل دربارة نظريه داروين
داروين نسخه هائي از كتاب منشاء انواع را همراه با يادداشت هائي محبت آميز براي هرشل و هيول فرستاد.(Ruse ,2000, 18) نظر هرشل براي داروين بسيار مهم بود و به واسطه دوست و استاد پيشينش لايل نظر هرشل را پيگير شد تا به قول خودش بداند"آيا بر چنان ذهني تأثيري گذاشته ام يا نه".(Darwin to Charles Lyell,23 November 1859,Quoted in Hull,2003,181) متأسفانه پاسخ هرشل داروين را افسرده كرد. هرشل در اظهار نظري شفاهي گفته بود نظريه داروين "قانوني در هم برهم[65]" است.(باولر،1380 ،174-173Hull,2003,181&) اين سخن براي داروين سنگين بود، چنانكه به لايل نوشت:
معناي اين سخن را دقيقاً نميدانم، ولي ظواهر نشان مي دهد بسيار تحقيرآميز است.- اگر درست باشد، فاجعه است ومايه نا اميدي.(Darwin to Charles Lyell ,10 December 1859,Quoted in Hull ,2002.181)
واضح است چرا اين نظر هرشل از نظر داروين فاجعه بود. چنانکه نشان داديم داروين تصورمي كرد به اصول روش شناسانه هرشل در ارائه نظريه اش وفادار بوده است. هرشل مدتها قبل از اين تاريخ در 1837 گفته بود بوجود آمدن گونههاي جديد "در برابر فرايند هاي معجزه آميز، پديده اي طبيعي است"(Quoted in Hull,2003,181)، پس نمي توانست مخالف ارائه مكانيسمي طبيعي براي پيدايش گونه ها باشد. در الحاقيه چاپ شده بر كتاب جغرافياي طبيعي زمين، هرشل لحن اش را نسبت به اظهار نظر شفاهي اش تعديل كرد ولي اين بار نظريه داروين را مورد انتقاد الهياتي قرار داد، بي آنکه مطلبي در مورد روش شناسي داروين بگويد. در نظريه داروين تغييرات در تمام جهات رخ ميدهند، نه فقط در جهاتي كه به جانداران كمك ميکند بهتر و سازگارتر با تغييرات محيط زيستشان مواجه شوند و اين مسئله مورد نقد هرشل بود.او در الحاقيه نوشت:
ما نميتوانيم اصل تغييرات خودبخودي و تصادفي و انتخاب طبيعي را به عنوان يك تبيين مناسب براي حيات جهان موجودات زنده در گذشته و حال بيش از قبول روش لاپوتان[66] براي تصنيف كتابهاي مثل آثار شكسپير يا اصول نيوتن بپذيريم. به يكسان در هر دو مورد شعوري، كه توسط هدفي هدايت مي شود، بايد پيوسته در اثرگذاري باشد تا جهات و گامهاي تغييرات را متأثر سازد- مقدار آنها را تنظيم كند- تا تنوع آنها را محدود كند و آنها را در مسيري معين تداوم بخشد.( Herschel 1861, 12, Quoted in Hull 2002,182)
هال مي گويد هرشل در آثارش گفته بود خداوند قانون اوليه هستي است و قوانين علوم مثل فيزيك نيوتني قوانين ثانويه طبيعت و دانشمندان مسئول كشف قوانين ثانويه هستند، نه قوانين اوليه. هرشل نه با ارائه قوانين ثانويه براي توضيح بوجود آمدن گونه ها، بلكه با ساختار و ويژگي قوانين ثانويهداروين مشکل داشت. در نظريه داروين تغييرات بهيچ معنايي قاعدهمند نبودندو بر خلاف آنچه لامارك مي گفت،احتياج جانور به تغييري خاص، احتمال رخدادن آن تغيير را بالا نميبرد. به علاوه انتخاب طبيعي بي هدف بود و هدفي حتي براي رسيدن به انسان از آن نتيجه نمي شد. (Hull,2003,182) البته داروين در منشاء انواع در جملاتي مختصر منشاء اوليه موجودات را با قدري ابهام در كلام به خدا نسبت داده بود:
چه باشكوه است اين ديدگاه كه زندگي با همه قواي متنوع اش، ابتدا در چند قالب محدود و يا در يك قالب دميده شده است.(Quoted in Hull ,2003, 182 (Darwin [1859]1964,490
هرشل در ادامه نوشت:
ما فكر نميكنيم كه آقاي داروين منظورش انكار ضرورت چنان جهتمندي شعورمندانهاي باشد. ولي چنين ]جهت مندي شعورمندي[ تا آنجا كه ما ميتوانيم ببينيم، در صورت بندي او از قانون اش وارد نشده است و بدون آن ما نميتوانيم باور داشته باشيم كه چگونه قانون او ميتواند منجر به نتايج شود. از طرف ديگر، منظور ما آن نيست كه چنان شعورمندي ممكن است بواسطة يك قانون عمل كند (يعني از روي يک طرح از پيش تعيين شده و معين). چنان قانوني، به اصطلاح، چيزي جز قانون مشاهدتي تعاقب[67] ]و تطور[ جانداران و يا كلي تر، اعمال آن قانون بر سياره خودمان نيست و كه شامل تمام حلقههاي زنجيره ]جانداراني[ كه بر سطح زمين بوجود آمده اند مي بشود. ولي چنين قانوني بايد به قانون داروين ضميمه شود و بايد، با تمام تناسب هاي منطقي، قسمتي از كتاب او را تشكيل دهد. با بدست آوردن اينها، و بهمراه مقداري استثنا شدن در مورد منشاء انسان، ما نمي توانيم ديگر ديدگاهي را كه در مورد اين مسئله معماگونه در اثر آقاي داروين برگرفته شده را رد كنيم. (Herschel, 1861, 12, Quoted in Hull, 2000, 59).
چنانكه از فراز بالا پيداست هرشل به نوعي تكامل يا درخت حيات معتقد بود. با اين حال دغدغه او جهت دار بودن نيروهايي بود كه درخت حيات را- بخصوص در مورد پيدايش انسان- ايجاد ميكنند. تغييرات انواع بايد متناسب با خلاقيت شعور موجود در هستي باشد.(Hull ,2003,183)(حتي لايل هم در مورد نظريه تكامل داروين چنين موضعي داشت.(Hull ,2000,60)) موضع هرشل را مي توان بر اساس موضعي كه او قبل تر در آغاز كتاب فلسفه علمي اش ،يعني گفتار مقدماتي در فلسفه علوم طبيعي(1830)، در مورد رابطه علم و دين اختيار كرده بود، بهتر فهميد. در آنجا او بحث موسّعي دربارة قدرت و شعوري كه مسئول طرح و نظم كيهان است، کرده بود. او نوشته بود برخلاف تصور بسياري مبتني بر تضاد علم و دين، ايندو در تضاد با هم نيستند، چرا كه "حقيقت نمي تواند در تضاد با حقيقت باشد". از نظر او مطالعه علم باعث "بي معني بودن تشكيك و خنده آور بودن الحاد " ( Herschel,1830,9&7, Quoted in Hull 2003,178)مي شد؛ و علم بخاطر تقويت ايمان و هم از نظركاربردهاي عملي فراوان ،بسيار ارزشمند بود.(Hull ,2003,183)
هرشل به تعبيري از تكامل قائل بود که در آن پرشهايي فرضي يا ناگهاني[68] از يك گونه به گونه ديگر است كه احتمالاً بطريقي توسط قدرتي الهي هدايت ميشوند.او مانند بسياري ديگر درآنزمان به اين ادعاي داروين كه انتخاب طبيعي به تنهايي بتواند عملكرد پر از نظم و پيچيده عالم جانداران و سازش آنهارا توضيح دهد، به ديده ترديد مي نگريست.(Ruse , 2000,18)
با اين حال اظهارات ملايم تر هرشل در پايان قطعه مذکور در الحاقيه تا حدودي داروين را آرام کرد. (Hull,2003,183) موضع خود داروين در مورد الهيات و دين پارادوكسيكال بود؛ اين جمله او در نامه اي در 1870، تقريباً ده سال پيش از مرگش، به بهترين وجه پارادوكس الهياتي داروين را نشان مي دهد:" من ازيک سو نميتوانم جهان را نتيجه شانس كور به حساب بياورم، اما از سوي ديگر شاهدي بريك نظم نيكوكارانه، يا نظمي از هر نوع در جزئيات، نمي توانم ببينم."(Darwin to Joseph Hooker,12 July 1870,Quoted in Hull ,2003,183) داروين معتقد بود اگر او ضرورت مداخله مدام يك قدرت خلاق را در تكامل بپذيرد ، نظريه انتخاب طبيعي او "بي ارزش" خواهد بود.(Hull 2000, 60)اين دوگانگي در مورد دين باعث شد او در مورد خداوند در اواخر عمر موضعي لاادري[69] اختيار كند.(Brooke,2003,200)
مي توان گفت داروين در نفي علت غايي پيرو بيكن بود. بيكن معتقد بود كه پرسش از علت هاي غايي به اندازۀ کار "پيشكش كردن راهبه هاي باكره به خداوند" بيحاصل است. اين تلقي با تلقي رايج از خداوند كه در آن او علت غائي شمرده مي شد، در اصطكاك بود و داروين هم از اين مشكل فارغ نبود.(Hull ,2003,183)
در هر صورت چنانكه ديديم موضع گيري هرشل در مورد نظريه داروين تماماً الهياتي بود و نه فلسفه علمي.
5-2-موضع هيول دربارة نظريه داروين
هنگاميكه داروين منشاء انواع را انتشار داد، هيول پا به سن گذاشته بود و کمتر در فلسفه علم و بحث هايي مانند مباحث تاريخ علوم استقرايي(1837) و فلسفه علوم استقرايي بر اساس تاريخ آن(1840) قلم مي زد.(Hull ,2003,183) از مخالفت هيول با نظريه يكنواخت بينانه لايل و مخالفت هاي پيشين او با تكامل مي شد حدس زد موضع او درباره نظريه داروين هم چندان مثبت نخواهد بود.
پس از چاپ منشأ انواع، نوشته اي از هيول كه در آن او به نظريه داروين پرداخت، مقدمه چاپ هفتم رساله بريج واتر[70] در نجوم و فيزيك بود كه در سال1864 منتشر شد. در اين مقدمه او با تبيين هائي كه بر اساس ايده دموكريتوسي درباره نظم بوجود آمدن موجودات زنده و حيات را حاصل مواجه تصادفي اتمها مي دانند، مخالفت كرده بود و استنكاراً پرسيده بود آيا" اشخاصي وجود دارند كه در دوران جديد از ايده پيدايش جهان بخاطر تلاقي تصادفي اتمها حمايت كنند؟"( Whewll,1864,xv,Quoted in Hull,2003,184) هيول صريحاً نامي از داروين نبرد ولي ارجاع او به مباحث "اخير" نمايان ميساخت كه منظور او نظريه داروين است. در اين مقدمه هيول دو اشكال بر نظريه داروين گرفت:
اول آنكه داروين صرفاً نشان داده "امكان تصور" تبديل يك جاندار به جاندار ديگر وجود دارد، و نشان نداده چنان تبديلي واقعاً هم رخ داده است؛ و دوم آنكه داروين نشان نداده مقدار زماني كه براي چنان تبديلي لازم است قابل دسترسي است.مي دانيم بر اساس دانش آنزمان عمر زمين بسي كمتر از مقداري بود كه بر مبناي نظريه تكامل براي بوجود آمدن گونه هاي كنوني لازم است. در واقع اشكال اول هيول فلسفه علمي است و اشكال دوم آن علمي و بر اساس عمر سنجي زمين.در اكتبر 1863، هيول در نامه اي به رورند دي.براون[71] در راستاي همين اشكال اولش نوشته بود كسي نميتواند رد تمام سلسله گونهها را تا منشاء اوليه آنها دنبال كند و "فقدان يك آغاز قابل تصور طبيعي، جا را براي يك منشاء مافوق طبيعي باز ميكند و ما را به آن محتاج مي كند."(Whewll to Brown,Quoted in Hull ,2003,184) هيول گفته بود داروين نتوانسته است يك مثال زنده از يك گونه كه در طبيعت به گونهاي ديگر تبديل ميشود ارائه كند، پرورش دهندگان گياهان و حيوانات نيز نتوانستهاند عليرغم تلاشهايشان يك عدد از يك گونه جديد توليد كنند. اين اشكال فلسفه علمي را بيشتر توضيح مي دهيم. اگر در فلسفه علممان "مشاهده مستقيم" معيار باشد، اشكال اول هيول وارد است.نه داروين و نه هيچ كس ديگري تبديل يك گونه به گونه اي ديگر را مشاهده مستقيم نكرده بود و نمي توانست هم بكند چرا كه زمان لازم براي چنين مشاهده اي بسيار بيشتر از عمر هر ناظري بود. (Hull,2003,184) البته ايراد اين اشكال از طرف هيول بر اساس فلسفه علم او بنظر ناموجه است، چرا كه همانطور كه موضع مثبت او در مورد نظريه موجي نور هم نشان مي داد، او وزن زيادي براي مشاهده مستقيم قائل نبود. ولي نكته جالب و پارادوكسيكال تاريخ آنكه توماس هاکسلي[72]، دوست و حامي سرسخت داروين هم كه در همه جا از داروين دفاع مي كرد، در مورد مشاهده پذيري انتخاب طبيعي چنين نظري داشت و از اينرو ساير مكانيسم هاي تكامل را بر انتخاب طبيعي داروين ترجيح مي داد.( Ruse ,2000,21&Hull ,2003,184) آنطور كه روس نشان مي دهد، علت اين موضع هاكسلي باور او به تجربه گرايي هيوم بود. هاكسلي معتقد بود:
تا وقتيكه ثابت نشود آميزش انتخابي حيوانات]انتخاب مصنوعي[ موجب تبديل گونههاي متمايز ميشود، پايههاي منطقي نظريه انتخاب طبيعي كامل نشده است. (Huxley 1896,vi, Quoted in Hull,2003,185)
هيول دليل سوم و شايد مهمتري هم براي رد تكامل داشت. ويژگي اي در فلسفه علم او وجود داشت كه بر اساس آنها او نمي توانست تكامل را بپذيرد، اگرچه او در الحاقيه اي كه به آن اشاره شد از آن ياد نكرده بود ؛ اين ويژگي آنقدر مهم است كه اگر هيول مي خواست نظريه داروين را بپذيرد، احتمالاً بايد از نو فلسفه علمش را مي نوشت.لايل صريحاً به اين پيامد تكامل اشاره كرده بود. (Hull,2000,57)
فلسفه علم هيول در داخل يك معرفت شناساني خلقت گرايانه مبتني بر صورتي از برهان نظم قرار داشت (Curtis,1986,141-142) كه در آن ثبات گونه ها پيش نياز ضروري فهم ما از قوانين طبيعت بود. (Hull,2000,58) او به تبع كانت براي ذهن نقش بسياري در علم قائل بود. بر اين اساس، دانش قطعي و ضروري الصدقي كه ما آنرا در علوم موفقي مانند نجوم، مكانيك نيوتني و نظريه موجي نور مييابيم، دانشي بود كه حاصل تجربه صرف نيست و مبناي توفيقش در مفاهيم پايهاي آن نظير ماده، نيرو، قطبيت و غيره بايد جست.از نظر هيول يك همخواني ميان اصول ذهن و جهان خارج وجود داشت و قالبهاي ذهن بخوبي با جهان ماده و ويژگيهاي فيزيكي آن سازگارند واين بدان علت بود كه "ذهن انسان با تمام مواهب عقلانياش حاصل كار همان هنرمندي كه به دستان او صورت جسمانياش شكل گرفته است." (Whewell, 1833, 256 Quoted in Curtis, 1986, 142) از نظر هيول پذيرش تكامل به معناي رد آن بود كه موجودات زنده كاملاً با محيط زيستشان تطابق يافته اند؛ اين عقيده منجر به رد آن مي شد كه قواي عقلاني انسان و قالب هاي ذهن او با جهان خارج تطابق دارند و اين با موفقيت آشكار علم از نظر هيول در تضاد بود.( (Curtis, 1986,142 هيول حتي در تاريخ علوم استقرائي(1837) به تكامل اشاره كرده بود و نوشته بود موفقيت فيزيك برهاني قاطع بر عليه تكامل گرايي است، بويژه اين عقيده كه آدمي از " طايفهاي از عنترها" تكامل يافته باشد.(Whewell, 1837, III 480, Quoted in Curtis,1986, 142).
به بيان ديگر، مطابق فلسفه علم هيول گونهها "انواع طبيعي[73]"اند و انواع طبيعي ثابت اند و جزو مفاهيم پايه اي ذهن محسوب مي شوند. اگر گونهها تطور يابند، انواع طبيعي تغيير مي كنند و بايد معتقد شويم که قوانين طبيعت تطور مي يابند، اين نتيجه مغاير باور هيول و بسياري ديگر به ثبات قوانين طبيعت بود. (Hull,2003,185) هيول مشكل بوجود آمدن گونه هاي جديد در دوره هاي متوالي زمين شناسي را با گره زدن فلسفه علمش به الهيات حل كرده بود؛ اين باور كه نيروئي خلاق و فوق طبيعي همواره در آغاز دوره هاي زمين شناختي گونههاي جديدي را همزمان با انقراض گونههاي پيشين وجود مي بخشد[74]. (Hull ,2003,185)
ديديم كه واكنش هيول به نظريه داروين هم فلسفه علمي بود و هم الهياتي. اساساً در مورد هيول نمي توان فلسفه علم او را از الهياتش جدا كرد. ايندو چنانكه ديديم در هم تنيده بودند.
5-3-موضع ميل دربارة نظريه داروين
معروف است که ميل تنها كسي بود كه از ميان فلاسفه علم سه گانه به ارزش حقيقي نظريه داروين پيبرد. واكنش ميل به نظريه داروين هم مانند هرشل و هيول، دو صورت رسمي و غير رسمي دارد. در قسمت اول به واكنش هاي ميل در نامه هايش مي پردازيم و در قسمت بعدي به واكنش هاي او در كتابهايش.
بنا بر تحقيقات هال در نامه هاي شخصي ميل، اولين واكنش ميل به نظريه داروين را در نامه اي مي يابيم كه او به الكساندر بين[75] نوشته بود.(11 آوريل 1860، البته اگر نقل قول فاوست از ميل به داروين را اولين واكنش محسوب نكنيم) در اين نامه ميل از كتاب داروين تعريف كرده بود:
فراتر از انتظار من است. اگر چه نميتوان گفت او صدق نظريه خويش را به اثبات رسانده، بنظر ميرسد نشان داده است كه نظريهاش مي تواند صادق باشدكه از نظر من نهايت موفقيتي است كه احتمالاً دانش و نبوغ مي توانند درباره چنان موضوعي به آن برسند. يقيناً در نگاه نخست هيچ چيز نمي تواند باور نكردني تر از نظريه او باشد، ولي پس از آغاز به انديشدن به آن، آدمي به چيزي شبيه اعتقاد واقعي به آن مي رسد، و قطعاً به ناباوري كامل قبلي باز نمي گردد. Hull ,2000,52) Quoted in Mineka and Lindley, 1972,Vol.15, 695).
در نامه اي ديگر به سال 1869، نه سال بعد، ميل به هوت ك.واتسون[76] (1881-1804) نوشت:
در مورد فرضيه داروين، من تقريباً همان موضع شما را دارم. داروين (اگر بخواهيم نيوتني سخن بگوئيم) يك علت حقيقي يافته است و نشان داده كه اين علت حقيقي قادر به توضيح تعداد فزونتري از پديدههائي است كه در ابتدا به نظر مي آمد؛ فراتر از آن، اين نظريه بنظر ميرسد،گر چه اثبات نشده، كه منشأ جهان جانداراني كه ما امروز شاهدشان هستيم را نشان مي دهد. بنظر من اين ايرادي نيست كه اين نظريه، هرچند به صورت فرضيه، مسئله منشاء اوليه حيات را حل نمي كند: بيش از آنكه اين اشكالي بر شيمي است كه نمي تواند فراتر از تعداد مشخصي از اجزاي ساده يا ابتدائي تشكيل دهنده اجسام را تحليل كند.
شما گفته ايدكه نظريه تكامل همانگونه كه به واگرائي منتهي مي شود، به همگرائي هم منتهي مي شود، چيزيكه جالب توجه است و تا آنجا كه من مي دانم قبلاً گفته نشده است. آيا اين واقعيتِ مشخص يكي از مشكلات شما يعني اينكه گونه ها تا ابد همگرا نمي شوند را حل نمي كند؟ چراكه واگرائي توسط اختلاط محدود مي شود. مشكل همچنين از اين واقعيت برمي خيزد كه قانون انتخاب طبيعي بايد موجب نابودي تمام ساختارها شود، بجز آنهائي كه بر بقيه در قدرت زنده نگه داشتن خودشان در شرايطي كه واقعاً بر روي زمين وجود دارد، برتري دارند.
(Mineka and Lindley 1972, Vol.15, 1553-4 Quoted in Hull, 2000, 52-3).
پس از مشاهده اين مواضع تقريباً مثبت در نامه ها، برويم به سراغ اظهار نظرهاي رسمي ميل در مورد داروين. ميل به يکي ازچاپهاي متأخر كتاب نظام منطق اش، الحاقيه اي مفصل افزود كه در آن درباره "فرضيه پردازي جالب آقاي داروين[77]" بحث كرده بود. اين الحاقيه در بخشي كه ميل در آن دربارة روش فرضيهاي بحث كرده، آمده بود. گفتيم ميل به رغم اشتهار به استقراگرائي، معتقد بود كه فرضيه نقش مهمي در جريان اكتشاف ايفا ميكند. ميل دراين الحاقيه فهرستي ارائه كرد از فرضياتي كه از نظر روش شناسي مشروع بودند، چراكه مي توانستيم براي آنها آزموني مشاهدتي فراهم كنيم. اين مشروعيت جداي از آن بود كه اين فرضيات توسط آزمون تأييد يا باطل شوند. اين فهرست فرضيه موجي بودن نور، فرضيه اي كه بروسايز[78] ارائه كرده بود مبني بر اينكه منشاء هر بيماري در قسمت خاصي از بدن است، فرضيه آهنرباي طبيعي بودن زمين و موارد ديگر را شامل مي شد.(Hul,2003,185-6) ميل در ادامه اين فهرست به نظريه تكامل داروين پرداخت و در سخناني مشابه سخنان نامه هايش ولي با توضيح بيشتر، نوشت:
فرضيه پردازي جالب آقاي داروين در منشاء انواع بدون شك مثالي ديگر از يك فرضيه مشروع است. آنچه او "انتخاب طبيعي" مينامد، نه تنها يك علت حقيقي است، بلكه ثابت شده مي تواند معلولهائي از همان نوع را كه فرضيه وجودشان را ايجاب مي كند، توضيح بدهد: مسئله امكان كاملاً به درجه بستگي دارد. نا معقول است كه آقاي داروين را متهم به تخطي از قواعد استقراء كنيم (چنانكه متهم كرده اند). قواعد استقراء مربوط به شرايط اثباتاند. آقاي داروين هرگز وانمود نكرده است كه عقيده اش اثبات گشته است. كار او بر اساس قواعد فرضيه، نه بر اساس قواعد استقرا بوده است. و نادراً كسي چنين كامل اين قواعد را رعايت كرده است. او مسيري را در پژوهش گشوده است كه پر از اميد است و نتايج آن بر هيچكس قابل پيشبيني نيست و ارائه چنين پيشنهاد شجاعانه اي، كه اولين واكنش هركس به آن انكار بلافاصله اش بود، بر اساس مهارت، دانش علمي و نبوغ شگفت انگيز نيست و لااقل به عنوان يك حدس، پذيرفتني و قابل بحث است. (Mill 1872,327 Quoted in Hull,2003,186).
هال مي گويد فراز بالا با قرائت سطحي از سوي معاصرين داروين به عنوان شاهدي بر پشتيباني ميل از نظريه داروين مطرح شده است و اين قرائت خالي از اشكال نيست.(Hull ,2000,53-4) به مطالبي كه در مورد فلسفه علم ميل گفتيم باز مي گرديم. گفتيم ميل ميان ظرف اكتشاف يك نظريه و ظرف اثبات يا توجيه آن تمايز قائل بود. قواعد فرضيه، متعلق به مقام اكتشاف يك نظريه بودند، نه اثبات آن. ميل در الحاقيه اش موافق است كه انتخاب طبيعي يك علت حقيقي است، يعني اينكه احتمالاً واقعاً وجود دارد و صرفاً خيال نيست. نظريه داروين يك فرضيه بسيار خوب و خلاقانه است، يعني در مقام اكتشاف مشروع است، ولي نكته مهم براي ما آنكه از نظر ميل نظريه داروين با استقراء ثابت نشده است و از نظر ظرف توجيه مشكل دارد؛ تلاشهاي داروين و پيروان اش براي اثبات نظريه شان علي رغم خوب بودن ناكافي است. و به علاوه ميل مي گويد "مسئله امكان كاملاً به درجه بستگي دارد." بنا بر تفسير هال از اين جمله منظور ميل آنست كه داروين ثابت كرده نظريه اش سازشهاي جانداران مختلف درون يك گونه را توضيح دهد، ولي از اثبات سازشهاي بزرگترِ ميانِ گونه هاي متفاوت، كه داروين مدعي آنست عاجز است.(Hull ,2003,187 ) يعني "تا درجه اي محدود" داروين نشان داده كه انتخاب طبيعي كاراست.
موضع گيري فوق يك موضع گيري كاملاً فلسفه علمي بود. ميل قبل از مرگش در سال 1873، مطلب ديگري در مورد انتخاب طبيعي نوشت كه پس از مرگش در كتاب سه رساله درباره دين در 1874چاپ شد. در اين كتاب ميل بر اساس موضعي الهياتي با داروين وارد بحث شد. ميل كه ظاهراً انتخاب طبيعي و اعتقاد به نظم باشعور را رقيب هم مي دانست، نوشته بود که با وجود گذشت چهارده سال از چاپ منشاء انواع، شواهد هنوز به نفع نظم باشعورند. ميل چشم را مثال زد و گفت چون پديده "ديدن" متأخر بر كنار هم قرار گرفتن اجزاي چشم كنار هم است، ديدن نمي تواند علت فاعلي[79] ساختارچشم باشد.(Hull ,2003,187) مي دانيم علت فاعلي يكي از علل چهارگانه ارسطوئي است. اگر بخواهيم مثالي براي علت فاعلي بزنيم پدر علت فاعلي فرزندش است.(A Dictionary of Philosophy,2002,66) ميل معتقد بود در نظريه داروين ديدن علت فاعلي چشم است؛ يا اگر بخواهيم به زبان فلسفه علم امروز سخن بگوئيم نظريه تكامل داروين عالم جانداران را تبيين كاركردي[80] يا غايت شناسانه[81] مي كند.(پپينو، 125،1383) از نظر او امر ديگري به جز ديدن بايد علت فاعلي چشم باشد و بهترين گزينه براي علت فاعلي"ارادة باشعور[82]" است. در ادامه مطلب اش ميل با اظهار تأسف و اعتراف به اينكه انتخاب طبيعي يا به قول او "قانون بقاي انسب" هنوز رقيب قدرتمندي براي نظم با شعور است، نوشت:
من افسوس مي خورم كه بگويم، با اين وجود نيمه متأخر برهان به اندازة نيمة اولش برتري ندارد. پيش انديشي[83] خلاقانه بي استثنا تنها خطي نيست كه به واسطه آن منشاء سازوكار شگفتانگيز چشم مي تواند به واقعيت بينايي متصل شود. خط رابط ديگري هم هست كه بواسطه نظرورزيهاي اخير توجهات بصورت شديدي متوجه آن شده است، و واقعيت آن را نميتوان مورد ترديد قرار داد، چراكه مناسب بودن آن براي تبيين چنان تركيب هاي واقعاً تحسين بر انگيزي مثل برخي تركيب هاي طبيعت، امروز و احتمالاً براي مدتي طولاني مسئله برانگيز باقي خواهد ماند. اين قانون"بقاي انسب" است.(Mill,1874,174 Quoted in Hull 2003,187,)
ميل در آخر نتيجه گرفت كه "سازش هاي طبيعت از عهده اين بر مي آيند كه تعادلِ احتمال را تاحد بالائي به نفع خلقت توسط شعور سنگين كنند."(Hull ,2003,187) يعني از نظر ميل سازش هاي پيچيده موجود در طبيعت را با فرض نظم با شعور بهتر از انتخاب طبيعي مي توان توضيح داد.
هال معتقد است كه ميل هم ازجهاتي مشابه هيول مشكل تلقي ثبات گرايانه از انواع طبيعي را داشت و اين نكته را بايد به چالش هاي فلسفه علمي او با نظريه داروين افزود، اگرچه خودش آنرا بر زبان نياورده است.(Hull ,2000,57) به عقيده ميل گونه هاي گياهان و حيوانات انواع طبيعي بودند " كه ميانشان مرزي غير قابل عبور است."(Mill 1871, 471, Quoted in Hull, 2000, 57) اگر گونهها مطابق نظريه داروين به تدريج تطور يابند، تعريف گونه يا نوع طبيعي دچار مشكل ميشد و قوانين طبيعت متحول مي شدند.(Hull 2000,58) مثلاً بر اين اساس، با تغيير انواع طبيعي بكار رفته در قوانين نيوتن، اين قوانين خصلت هميشه صادق بودن خود را از دست مي دادند. به گفته هال كلاً در فلسفه علم آنزمان، حتي در فلسفه علم هرشل، ثبات قوانين طبيعت به ثبات انواع طبيعي گره خورده بود.(Hull 2000, 58)
6-نتيجه گيري
چنانكه ديديم محتواي فلسفه علم هرشل، هيول و ميل در نحوه واكنش آنها نسبت به نظريه مؤثر بود واين نمونه اي است تاريخي از تأثيرات متقابل فلسفه علم و علم، و مدركي بر غلط بودن اين تصور كه فلسفه علم در توليد و رواج علم تأثيري ندارد.
هال معتقد است موضع ميل به عنوان يك فيلسوف پرخواننده در عدم پذيرش انتخاب طبيعي در زمان داروين واقعاً مؤثر بود.(Hull ,2000,48) در واقع از ميان دانشمندان و متفكران زمان داروين، عده قليلي مانند هيول با هر دو جزء نظريه داروين( درخت حيات و انتخاب طبيعي) مخالفت كردند. عده بسيار كمي هم هر دو جزء را پذيرفتند. جمعيت غالب با كساني بود كه درخت حيات را مي پذيرفتند، ولي انتخاب طبيعي را رد مي كردند.(Ruse , 2000,17&Hull ,2000,48)
پاسخ هاي هرشل، هيول و ميل نشان مي دهد، فلسفه علم در مورد نظريه داروين نمي تواند جداي از فلسفه دين باشد و حل بسياري از مسائل فلسفي مربوط به حوزه اين نظريه، متخصصاني مي طلبد كه در هر دو حوزه فلسفه علم و فلسفه دين متبحر باشند. به علاوه نظريه تكامل داروين از معدود نظريات علوم طبيعي است كه لاجرم همراه با خود بحث علم و دين را پيش مي كشد؛ اين نظريه در حوزه ها و مواردي داراي ادعاي معرفت بخشي است كه بطور سنتي حوزه دين تلقي مي شدند، مثلاً بوجود آمدن موجودات زنده و مهم تر از همه انسان و مكانيسم آن. در واقع، واكنش هاي هرشل، هيول و ميل نسبت به تكامل و انتخاب طبيعي كه در سطور بالا شاهد آنها بوديم، گوشه اي از مباحثي را كه نظريه داروين در زمينه علم و دين پيش مي كشد، بر ما آشكار مي كند.
مي توان يك نتيجه فلسفه علمي هم از تأثير فلسفه علم بر داروين، در تأييد سخني از توماس كوهن، فيلسوف و مورخ علم آمريكائي، گرفت. تأثير فلسفه علم قرن نوزدهم بريتانيا بر داروين نشان مي دهد كه به قول كوهن در انقلابات علمي، آنجا كه پارادايم هاي قديمي و مباني شان دچار بحران مي شوند، دانشمندان انقلابي كه در پي تأسيس پارادايمي جديد هستند، فيلسوف هم مي شوند؛ و براي ساختن بنيانهاي يك پارادايم علمي جديد ديدگاههاي فلسفي در انديشه آنها اهميت پيدا مي كنند[84].(كوهن، 181،1383) داروين هم به عنوان يك دانشمند انقلابي و مؤسس پارادايم تكامل از طريق انتخاب طبيعي، براي ايجاد نظريه اش از فلسفه علم مدد گرفت و بر اساس ضوابط فلسفه علمي روزگار خود نظريه اش را صورت بندي كرد، گرچه اين صورت بندي چندان مورد اقبال فيلسوفان علمي كه از آرائشان مدد جسته بود، واقع نشد.
Bibliography:
· A Dictionary of Philosophy, 2002, Pan Books, Edited by Antony Flew & Stephen Priest.
· Brook, John, H, 2003, "Darwin and Victorian Christianity" in the Cambridge companion to DARWIN Edited by Jonathan Hodge and Gregory Radish, Cambridge university press.
· Butts, Robertt E,2001, "Whewell" In The Cambrigde Dictionary of Philosophy
· Curtis, Ronald C, 1986, "Are Methodologies Theories of Scientific Rationality"? In British Journal of Philosophy of Science, No 77, P 135-161.
· Hull , David L, 2000, "Why Did Darwin Fail? The Role of John Stuart Mill" in Biology and Epistemology, Edited by Richard Creath & Jane Maienschein Camridge University press.
· Hull , David L, 2003,"Darwin's Science and Victorian Philosophy of Science", in The Cambridge Companion to DARWIN Edited by Jonathan Hodge and Gregory, Cambridge University press.
· Huntley William B, "David Hume and Charles Darwin", in Journal of the History of Ideas, Vo 1.33, No.3, Festschrift for Philip p. wiener (Jull-sep., 1972), 457-470.
· Ruse , Michael, 2000, "Darwin and Philosphers" In Biology and Epistemology, Edited by Richard Creath & Jane Maienschein Camridge University press.
· Sober, Elliott, 2003, "Metaphisical and Epistemological Issues in Modern Darwinian Theory" In The Cambridge Companion to DARWIN Edited by Jonathan Hodge and Gregory, Cambridge university press.
· باربور، ايان، 1362، "زيست شناسي و الهيات در قرن نوزدهم" در علم ودين، ترجمه بهاء الدين خرمشاهي، مركز نشر دانشگاهي.
· باولر، پيتر، 1380، چارلز داروين و ميراث او، ترجمه حسن افشار، نشر مركز.
· پپينو، ديويد، 1383، "فلسفه علم" در نگرش هاي نوين به فلسفه، جلد دوم، ترجمه حسن ميانداري، كتاب طه
· صمدي، هادي، 1381، ”روششناسي نظريه تكامل داروين“، در نامه علم و دين، شمارههاي 10-7، پائيز، 80 تا تابستان 81، صص 59-1. اگرچه منابع من در نوشتن اين مقاله با منابع دوستم آقاي صمدي متفاوت است، ولي خواندن مقاله ايشان در آغاز اين پژوهش و توجه به معادل گذاريهاي انگليسي به فارسي خوب ايشان، راه را بر من در ورود به بحث گشود.
· علي بيك، هنگامه، چاپ دوم 1382، تكامل موجودات زنده ، انتشارات فيروزه.
· كوهن، توماس اس، 1383، ساختار انقلابهاي علمي، ترجمه عباس طاهري، نشر قصه
· لازي، جان، چاپ دوم1377، درآمدي تاريخي به فلسفه علم، ترجمه علي پايا، انتشارات سمت.
· مکي،ج.ل، 1372،"روشهاي ميل براي استقرا"، در: علم شناسي فلسفي؛گفتارهائي در فلسفه علوم تجربي، انتخاب وترجمه عبدالکريم سروش،پژوهشگاه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
[1] . مثلاً دانيل دنت(Daniel Dennett) فيلسوف زيست شناسي و ذهن آمريكائي در كتاب ايده خطرناك داروين(Darwin's Dangerous Idea,1996) پاره اي از اين تبعات فلسفي را بررسي كرده است.
[17] . براي توضيح مبسوط نظريه تكامل و شكل جديد آن رجوع كنيد به علي بيك، هنگامه، چاپ دوم 1382، تكامل موجودات زنده ، انتشارات فيروزه.
[23]. Preliminary Discourse on the study of Natural Philosophy
[29] .واژه ساينتيست(scientist) ابداع هيول است. او در مقالهاي كه در سال 1833 در انجمن انگليسي پيشرفت علوم اين واژه را براي نخستين بار بمعناي دانشمند بكار برد. هال به نكته اي در معنا شناسي و فلسفه زبان اشاره مي كند و مي گويد مطابق يك نظريه معنايي بايد گفت ساينتيستي قبل از 1833 در جهان انگليسي زبان وجود نداشته است.(Hull ,2000,50) مشابه اين وضعيت را ما فارسي زبانان در مورد واژه فارسي دانشمند داريم.
[34]. verae causae
[37]. اين شايد از آنروست كه افكار هرشل و هيول در مورد علت حقيقي يكدست و خالي از دوگانگي نيستند.(Hull ,2003,176-177)
[42] . Method of Residues
[65]. Law of higgledy - pigglety
[66]. Laputan method of composing books
(Ruse ,2000,21-23)
[71]. Brown
[74] .هيول آگاه بود كه دقيقاً نمي توان موجودات زنده را بر اساس خصوصياتي كه از خود به نمايش مي گذارند، به انواع طبيعي مجزا تقسيم كرد. براي پاسخي به اين تنوع، هيول روشي مثالي(Type Method) ارائه كرد كه بر اساس آن طبقه بندي كننده بايد يك گونه را به عنوان " مثال" برگزيند و ساير گونهها را بر اساس نسبتشان با اين گونه مثالي طبقهبندي كند. ولي اگر گونه ها تطور مي يافتند، روش مثالي هيول هم مشكل را حل نمي كرد، چون بر اساس نظريه تكامل داروين هيچ مرزي ولو مبهم ميان گونه ها قابل تصور نيست.(Hull 2000,58)
[84] . براي مشاهده نمونه اي به جز داروين در مورد اهميت يافتن فلسفه در دوره هائي كه پارادايم علمي قديمي دچار بحران مي شود و پارادايم جديدي در آستانه ظهور است، رجوع كنيد به خاطرات هايزنبرگ، يكي از فيزيكدانان مبدع مكانيك كوانتمي، از گفتگوهائي كه در هنگام زايش مكانيك كوانتمي ميان او و ساير فيزيكدانان مثل بور، اينشتين و پائولي انجام مي شده است : جزء وكل، هايزنبرگ، ورنر، چاپ دوم 1372، ترجمه حسين معصومي همداني، مركز نشر دانشگاهي.
اشتراک در:
پستها (Atom)